ايران امروز

دانستن حق مردم است

آرشیو برایاکبر گنجی

بیرحمی و عظمت‌طلبی شبه فاوستی سلطان ـ بخش دوم

اکبر گنجی

 

‏۴-۲- خاورميانه: يکي از چالش هاي مهم جهان غرب، خصوصاً دولت آمريکا، با دولت ايران، به نقش ايران در حوادث ‏منطقه ي خاورميانه(خصوصاً عراق و افغانستان و لبنان و فلسطين ) باز مي گردد. آمريکا بدنبال کنترل انحصاري منطقه ي ‏خاورميانه است. آمريکا مدعي است در منطقه منافعي دارد، اما منافع مشروع ايران در منطقه را به رسميت نمي شناسد. ‏سياست ها و اقدامات دولت ايران(خصوصاً سپاه پاسداران) دراين منطقه، ربطي به احمدي نژاد ندارد. پيشينه ي اين نزاع، ‏يا رقابت منطقه اي، به قدمت انقلاب است. کمترين هدف رهبري ايران، در دست گرفتن رهبري جهان اسلام و تبديل ايران ‏به قدرت بدون رقيب و مسلط منطقه است. طرح خاورميانه ي بزرگ با اهداف زمامداران حاکم بر ايران تعارض دارد. ‏مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق در سال هاي اوليه جنگ تشکيل شد. تشکيل حزب الله هم پيشينه بلندي دارد. شيخ حسن ‏نصرالله رسماً گفته است که چه پيش از رهبري و چه پس از رهبري آقاي خامنه اي، هميشه مستقيماً با او در ارتباط بوده اند ‏و وي حتي پس از انتصاب به مقام رهبري حاضر نگرديد نماينده اي به جاي خود به آنها معرفي نمايد و تأکيد کرده است که ‏مي خواهد شخصاً با حزب الله در ارتباط باشد. در لبنان، به وسيله ي حزب الله، اروپايي ها و آمريکايي ها گروگان گرفته ‏مي شدند، سپس ايران وارد معامله با جهان غرب مي شد. به اروپايي ها گفته مي شد، در برابر آزادي تروريست هاي ‏بازداشت شده ي ايراني(که پس از ترور مخالفان توسط پليس بازداشت و زنداني شده بودند)، ايران هم گروگان هاي غربي ‏را آزاد خواهد کرد. موارد بسياري از اين نوع معاملات در آن دوران صورت گرفت. آزادي گروگان هاي آمريکايي در ‏برابر فروش سلاح هاي مورد نياز براي جنگ با عراق، يکي از اين موارد است. در ماجراي ايران- کنترا، يک هيأت ‏آمريکايي به سرپرستي مک فارلين و يک اسرائيلي وارد تهران شد و به همراه خود بسياري از سلاح هاي مورد نياز ايران ‏را آورد. ايران هم در مقابل دستور آزادي گروگان هاي آمريکايي را صادر کرد[۳۸]. در اين کشاکش ها و درگيري ها، ‏احمدي نژادي وجود نداشت، که کوچک ترين نقشي در تصميم گيريها داشته باشد. در خصوص حوادث سالهاي اخير هم ‏حسن روحاني به روشني توضيح داده است که سياست هاي ايران براساس چه تحليلي، پيش از احمدي نژاد، تعيين شد. به ‏گفته ي وي، تحليل رهبران نظام اين بود که اگر آمريکا در عراق موفق شود، به سراغ ايران خواهد آمد. لذا سياست گذاران ‏ايران تصميم گرفتند که آمريکا را در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطين گرفتار باتلاق کنند تا به سراغ ايران نيايد و حتي ‏نتواند قعطنامه جديدي عليه ايران به تصويب برساند. گرفتاري آمريکا در منطقه، بايد به دست عوامل ايران باشد، تا آمريکا ‏براي نجات از آن محتاج به معامله ي با ايران باشد. حسن روحاني مي گويد: ” اگر آنها احساس کنند که بدون کمک ايران ‏نمي توانند اوضاع منطقه، عراق و افغانستان و لبنان را حل کنند، ممکن است صدور قطعنامه منتفي شود يا به تاخير بيفتد. ‏اگر آمريکايي ها در عراق موفق مي شدند، نه تنها براي ما، که براي همه کشورهاي منطقه، خطرناک مي شدند”[۳۹]. ‏رهبري ايران براساس اين تحليل پيش رفت و در نهايت، پس از شکار برخي از چهره هاي موثر سپاه توسط سربازان ‏آمريکايي، طرفين پشت ميز مذاکره نشستند و معامله اي را صورت دادند. در برابر خاموش کردن مقتدا صدر و منتفي ‏کردن ارسال اسلحه، نه تن از اسراي ايراني آزاد شدند. پس از معامله، وزير دفاع(رابرت گيتس) و جانشين فرمانده ‏نيروهاي ائتلاف تحت فرماندهي آمريکا در عراق( ژنرال جيمز سيمونز) اعلام کردند که ايران به تعهدات خود عمل کرده و ‏از فرستادن سلاح جديد به عراق خود داري کرده است، بدينترتيب، ميزان بمب گذاري ها و درگيري ها، و شمار تلفات ‏انساني کاهش يافته است[۴۰]. مذاکره ي با آمريکا، و معامله اي که صورت گرفته، اثبات کرد که بمب گذاري ها کار ايران ‏بوده است. اين سياست، خوب يا بد، مضر يا مفيد، عاقلانه يا بي خردانه، ربطي به احمدي نژاد ندارد. در دوره ي خاتمي هم ‏اين سياست با جديت تمام از سوي رهبر و نهادهاي تحت امر وي پيگيري مي شد. ‏

آمريکا هم دقيقاً دريافته است که زمامداران ايران در مقابل طرح هاي آمريکا چه سياست هايي اتخاذ کرده و چه اقداماتي ‏انجام داده اند. بوش در سخنراني اش در ابوظبي اعلام کرد: “ايران اکنون در صدر کشورهاي حامي تروريسم قرار دارد و ‏صدها ميليون دلار براي افراط گرايان در سراسر جهان مي فرستد در حالي که مردم خودش با سرکوب و فشار اقتصادي ‏روبرو هستند. ايران با حمايت مالي و نظامي از گروه هاي تروريستي چون حزب الله اميدهاي صلح را در لبنان از بين مي ‏برد و همچنين با حمايت از گروه هاي تروريستي ديگري مانند حماس و جهاد اسلامي اميدهاي صلح را در ديگر قسمت ‏هاي منطقه نيز کم رنگ مي کند. به طالبان در افغانستان و شبه نظاميان شيعه در عراق اسلحه مي رساند و با موشک هاي ‏بالستيک و اظهارات جنگ طلبانه همسايگان خود را تهديد مي کند و بالاخره اينکه ايران در مقابل سازمان ملل متحد ‏نافرماني مي کند و منطقه را با عدم شفافيت اش درخصوص برنامه ي هسته اي اش بي ثبات مي کند. ايران امنيت ملت ‏هاي ديگر را در همه جاي جهان تهديد مي کند. بنابر اين آمريکا تعهدات امنيتي خود را با دوستانش در خليج تقويت مي کند ‏و پيش از اينکه خيلي دير شود، با ديگر دوستان در ساير نقاط جهان مقابل اين خطر خواهد ايستاد”[۴۱]. بوش در سخنراني ‏سالانه ي خود در کنگره ي آمريکا گفت: ” پيام ما به مردم ايران روشن است. دعوايي با شما نداريم، به سنت ها و تاريخ ‏شما احترام مي گذاريم و در انتظار روزي هستيم که آزادي خود را به دست آوريد. پيام ما به رهبران ايران هم روشن است. ‏غني سازي هسته اي را به شکل قابل تأئيد تعليق کنيد بعد مذاکرات مي تواند آغاز شود و براي پيوستن دوباره به جامعه ي ‏جهاني مقاصد اتمي و اقدامات گذشته ي خود را روشن کنيد و به سرکوب در داخل و حمايت از ترور در خارج پايان دهيد. ‏اما قبل از همه ي اينها بدانيد آمريکا با کساني که سربازان ما را تهديد مي کنند مقابله خواهيم کرد. ما در کنار همپيمانان ‏خود خواهيم ايستاد و از منافع حياتي خود در خليج فارس دفاع خواهيم کرد”[۴۲]. ‏

همانگونه که در سخنراني شوراي روابط خارجي آمريکا نشان دادم، هيچ طرح صلحي براي خاورميانه وجود نداشته و ‏ندارد که ايران امکان آن را داشته باشد که با آن مخالفت کند. وقتي سياست رسمي دولت آمريکا برتري استراتژيک اسرائيل ‏بر منطقه ي خاورميانه است، و اسرائيل هم به هيچ وجه حاضر به پذيرش تشکيل دولت مستقل فلسطيني نيست، نه طرح ‏صلحي مي تواند وجود داشته باشد و نه اميد به صلح. پس ادعاي بوش که ايران اميدهاي صلح در منطقه را از بين برده، ‏نادرست است. باتلاق افغانستان و عراق را ايران به تنهايي براي آمريکا پديد نياورد. حزب بعث عراق و القاعده و نظاميان ‏پاکستان و پول حکام عربستان هم در ايجاد اين باتلاق ها نقش اساسي داشته اند که در سخنان بوش هيچ اشاره اي به آنها نمي ‏شود. بوش مي گويد ما از منافع حياتي خود در خليج فارس دفاع خواهيم کرد. پرسش اين است: چرا آمريکا از هزاران ‏کيلومتر آن طرف تر در خليج فارس داراي “منافع حياتي” است، اما ايران در مرزهاي آبي خود، منافع حياتي ندارد؟ ‏

‏۵-۲- اسرائيل: اسرائيل يکي از قدرتمندترين و موثرترين سياست گذاران جهان غرب در رابطه با منطقه ي خاورميانه ‏است. دولت اسرائيل عامل و محرک اصلي برخورد با ايران است. احمدي نژاد با بيان سخنان تحريک آميز و خطرناک ‏براي منافع ملي ايران، بهانه ي لازم را در اختيار دولت اسرائيل مي نهد تا جهان را عليه ايران بسيج کند. نابودي اسرائيل و ‏نفي هولوکاست دو شعار مهم احمدي نژاد بود که به زيان ايران تمام شد. ‏

‏ طراح شعار نابودي اسرائيل در دولت ايران، آقاي خميني بود، نه احمدي نژاد. نابودي اسرائيل، هدف رسمي سياست ‏خارجي ايران در سه دهه ي گذشته بوده است. آقاي خميني مي گفت: “اسرائيل بايد از صحنه ي روزگار محو شود”[۴۳]. ‏در پيام روز قدس ۱۳۶۶ مي نويسد: “ما در صدد خشکاندن ريشه هاي فساد صهيونيزم، سرمايه داري و کمونيزم در جهان ‏هستيم”و در جاي ديگري مي گويد: “وقتي يک ميليارد جمعيت فرياد کرد اسرائيل نمي تواند از همان فريادها نترسد”. ‏
‏ هيتلر يهوديان را به سيل، ميکروب، آلودگي و موجودي ناقل بيماري تشبيه مي کرد. پيشوا خواهان پاک سازي اين بيماري ‏
مسري بود و تأکيد مي کرد که خطر تکثير آلودگي وجود دارد. او يهوديها را از صحنه ي گيتي محو مي کرد. دولت اسرائيل ‏هم بسياري از فلسطينيان را کشت و بسياري از آنان را از سرزمين شان بيرون راند و آواره کردو همچنان آنان را از حق ‏مسلم تشکيل دولت واقعاً مستقل فلسطيني محروم کرده است. منطقه به صلح نياز دارد، صلح ممکن نخواهد شد مگر آنکه دو ‏دولت مستقل اسرائيلي و فلسطيني، با حقوق برابر، تشکيل شود. اما آقاي خميني به چنين طرحي اعتقاد نداشت، او ضمن ‏تفکيک يهودي ها از اسرائيل، دولت-ملت اسرائيل را به غده سرطاني تشبيه مي کرد که بايد از طريق جراحي نابود شود. ‏مي گفت: “اسرائيل غده ي سرطاني است و بايد از بين برود”[۴۴]. هاشمي رفسنجاني هم در رابطه با موجوديت دولت ‏اسرائيل، بارها سخناني ايراد کرده که منتهي به جنجال بين المللي عيه ايران شده است. احمدي نژاد با حرارت تمام، ‏شعارهاي آقاي خميني در اين زمينه را تکرار مي کند. ضمن اينکه خاتمي يا اصلاح طلبان، تاکنون طرح ديگري، به جزء ‏نابودي اسرائيل، که به صلح منتهي شود، ارائه نکرده اند. يک بار يکي از روزنامه هاي آمريکا سخناني از خاتمي نقل کرد ‏که به معناي پذيرش دو دولت فلسطيني و اسرائيلي بود، اما خاتمي به سرعت انتساب آن سخنان به خود را نفي کرد. ‏

نفي هولوکاست، از سوي دولت ايران، ابتکار احمدي نژاد بود. واژه ي يوناني هولوکاست‏‎(Holocaust)‎‏ به معناي همه ‏سوزاني يا قرباني کردن همگان در آتش است. يهوديان به زبان عبري، هولوکاست را “شوآ”‏‎(Shoa)‎‏ به معناي فاجعه مي ‏نامند. مطابق اسناد تاريخي، چند ميليون يهودي به دستور هيتلر، توسط نازي ها از پهنه ي گيتي محو شده اند. اهميت نمادين ‏اين فاجعه نزد يهوديان، همطراز اهميت فاجعه ي کربلا نزد شيعيان است. همانگونه که براي شيعيان قابل قبول نيست که ‏رئيس جمهور اسرائيل فاجعه ي کربلا را دروغ ساخته ي شيعيان معرفي نمايد، براي يهوديان هم قابل قبول نيست که رئيس ‏جمهور ايران فاجعه ي هولوکاست را دروغ پردازي يهوديان معرفي کند. به گفته ي شيعيان، چهار ده قرن پيش، هفتاد و دو ‏تن از اصحاب امام حسين در کربلا به دست يزيديان در نبرد با شمشير به قتل رسيدند. به گفته ي يهوديها، شصت و سه سال ‏پيش، نازي ها شش ميليون يهودي بي سلاح را به دليل يهودي بودن(در واقع به خاطر نفس انسان بودن، براي اينکه اگر آنها ‏حاضر مي شدند دين خود را تغيير دهند و تابع نازي ها شوند، باز هم تغييري در سرنوشت شان روي نمي داد) در کوره ‏هاي آدم سوزي نابود کردند. مناقشه ي تاريخي در خصوص اين دو فاجعه به وسيله ي محققان و مورخان يک چيز است، و ‏انکار آنها توسط رئيس دولت دشمن با مذهبي رقيب چيزي ديگر[۴۵]. بيان اين سخنان نسنجيده و نامربوط توسط احمدي ‏نژاد، براي ايران در سطح جهاني زيان هاي بسياري آفريد. يکي از آنها اين بود که مجمع عمومي سازمان ملل متحد در ۲۶ ‏ژانويه ۲۰۰۷ با تصويب قعطنامه اي انکار کنندگان هولوکاست را محکوم و از تمام کشورهاي عضو مي خواهد تا انکار ‏هولوکاست به عنوان يک واقعه تاريخي و هر نوع فعاليت مربوط به آن را بدون قيد و شرط رد کنند. اين قعطنامه، در واقع ‏مصوبه اي عليه ايران بود. اما بعيد است که احمدي نژاد بتواند بدون موافقت رهبر چنان سخناني را به تکرار بر زبان آورد ‏که پيامدهاي زيانبار بسياري براي ايران داشته است. رهبر جمهوري اسلامي اخيراً به صراحت اعلام کرد که سخنان تند ‏احمدي نژاد تأثيري در افزايش دشمني با ايران نداشته است. اين تحليل درست باشد يا نادرست، حاکي از آن است که سخنان ‏تند احمدي نژاد در عرصه بين الملل مورد تأئيد رهبر است، تا آن حد که پس از صدها نقد، رهبر به طور علني از سخنان ‏وي دفاع مي کند. آقاي خامنه اي مي گويد: “مي گويند: چرا جلب دشمني آمريکا مي کنيد؟ مثلاً فرض کنيد حالا رئيس ‏جمهور تعبير تندي مي کند، ناگهان آقايان به اصطلاح عقلا مي گويند اين تعبير تند بود، اين دشمني آمريکايي ها را جلب مي ‏کند، نه آقا! دشمني آمريکايي ها تابع اين الفاظ و تعبيرات نيست. دشمني، دشمني اصولي است. اين دشمني در زمانهاي ‏مختلف بوده. از اول انقلاب تا حالا دشمني بوده- حالا بحث خطر حمله ي نظامي را يک جمله اي عرض خواهم کرد- حداقل ‏در طول هجده سال اخير، يعني از بعد از پايان جنگ تحميلي هشت ساله تا امروز، هميشه اين خطر وجود داشته، يعني ‏هميشه ملت ايران تهديد مي شده، که ممکن است اينها حمله ي نظامي بکنند، مال امروز نيست”[۴۶]. ‏

‏۳- صلح هابزي يا صلح کانتي: به نظر هابز انسانها به يکديگر بدگمانند و بر سر کسب غرور و افتخار و ارج و قرب و ‏شهرت با يکديگر رقابت مي کنند. اما اين کالا ها در طبيعت کمياب هستند. جنگ حاصل بد گماني و بي اعتمادي بي پايان ‏نسبت به هم و رقابت دائمي ميانشان براي کسب فضاي محدود، منابع کمياب، قدرت و جلال و غرور و افتخار است. صلح ‏ميان انسانهاي توطئه چين، فريب کار، دروغ گو، نقشه کش، دسيسه گر، ناراضي و عدم پايبند به قراردادها چگونه امکان ‏پذير است؟ به گمان هابز تنها راه صلح، خلق يک فرمانفرماي مخوف و قهار است که آدميان را وادارد به توافقهايشان پايبند ‏بمانند. تنها راه صلح، سپردن تمام اختيار و سرنوشتمان به دست فرمانفرماي داراي قدرت مطلقه مي باشد. فرمانفرما، ‏هيولاي هولناک، اما به درد بخور مي باشد. افراد حقوق شان را به فرمانفرماي مخوف وا مي نهند تا به چيز بهتري(صلح) ‏دست يابند. وظيفه ي عقل تشخيص بديلي در ميان بديلهاست که بيش از همه به نفع ما باشد. عقل به آدميان مي آموزد که به ‏دنبال منافع خود باشند. صلح و امنيت به نفع ماست. اما اگر افراد دريابند که زير پانهادن توافق ها به نفع شخص آنهاست، و ‏مي توان قسر در رفت و گير نيفتاد، ترديد به خود راه نخواهند داد و زير قول و قرار ها و قرادادها خواهند زد. ‏
به گمان هابز اشکال حکومت دموکراتيک اين است که انسانها را به افراد “برابر” تبديل مي کند. چون قدرت قاهر مسلطي ‏در دموکراسي وجود ندارد که افراد برابر را اگر از توافقهايشان عدول کردند مجازات کند، افراد با يکديگر مي جنگند. اما ‏در رژيم پادشاهي هيچ کس قدرتي برابر با سلطان ندارد. تنها چنين سلطان مخوفي مي تواند ميان آدميان صلح(امنيت) ‏برقرار نمايد. دموکراسي يعني جنگ ميان انسانهاي برابر، بدگمان. به گمان هابز ميان فرمانفرما و اتباعش توافقي وجود ‏ندارد. مردم ميان خود توافق کرده اند که اختيارشان را به يک فرد قهار وابگذارند و از او تبعيت کنند، اما فرمانفرما هيچ ‏الزام يا التزامي نسبت به هيچ توافقي ندارد. آقاي خميني هم در نظريه ولايت مطلقه ي فقيه مي گفت: ” حکومت مي تواند ‏قراردادهاي شرعي را که خود با مردم بسته است… به طور يک جانبه لغو کند”[۴۷]. به نظر هابز برابري افراد از يک ‏سو و عدم وجود يک زور مسلط(فرمانفرما) از ديگر سو، دست به دست هم داده، افراد را وارد جنگ و منازعه مي کند. ‏
تجربه نظامهاي دموکراتيک مبطل مدعاي هابز است. مردم در دموکراسي ها فقط به دليل توافقي که کرده اند به توافقشان ‏پايبند باقي مي مانند، حتي اگر زوري براي پايبندي به توافق وجود نداشته باشد. صلح و امنيت هابزي هم در قرن بيستم با ‏حکومت هاي استالين، هيتلر، موسوليني، پل پوت و… آزمايش تاريخي خود را پس داد. ‏

جنگ و صلح فقط مسأله ي فيلسوفي چون هابز نبود، مسأله ي کانت هم بود. کانت “صلح پايدار” را منوط به ايجاد نظام هاي ‏جمهوري(دموکراسي) مي کرد. به گمان وي، دموکراسي است که به صلح پايدار مي انجامد. ‏

۴‎‏- دستور کار سياسي: دموکراتها و آزاديخواهان، در طرح مسائل اساسي جامعه، نبايد خود را اسير و تابع رهبري نظام ‏سياسي کنند. اينکه دستور کار را چه کسي معين کند، بسيار مهم است. آقاي خامنه اي با موفقيت تمام توانسته است تعيين ‏دستور کار سياسي را در انحصار خويش در آورد. در گذشته، نقد ولي فقيه، يکي از مهمترين دستورهاي کار سياسي بود. ‏اما خامنه اي دستور کار سياسي را تغيير داد. دستور کار سياسي وي اين است: گام اول: همه مشکلات و مسائل کشور را ‏بايد ناشي از توطئه هاي دولت آمريکا و عوامل داخلي اش نشان داد. براي حل هر مشکل و مسأله اي به آمريکا فحش ‏دهيد. اين داروي شفا بخش تمام دردهاست. گام دوم: مخالفان(دگرانديشان و دگرباشان) و اصلاح طلبان تندرو و افراطي ‏بايد به عنوان عامل اصلي مشکلات معرفي شوند. گام سوم، اگر پس از طي اين دو مرحله هنوز کساني باقي مانده باشند که ‏بدنبال مقصر مي گردند و اگر قرار است زمامداران مطابق با اختيارات قانوني و مسئوليت هايشان پاسخگو باشند و نقش ‏مسئولين کشور در خرابي ها روشن و مقصر اصلي شناسايي شود، هيچ کس حق ندارد به هيچ وجه پاي رهبر را به ميان ‏آورد، در اين صورت، تمام تقصيرها را به گردن احمدي نژاد انداختن اشکالي ندارد. سلطان در اين صورت حاضر است ‏از يکي از مهرهايش، به عنوان سپر و سيبل استفاده کند. ‏

اصلاح طلبان اين دستور کار را کاملاً پذيرفته اند. آقاي خامنه اي آنها را “در خدمت دشمن”، “مايه ي ننگ” و “عناصر ‏فريب خورده” مي خواند که تلاش داشتند برنامه آمريکا را عملي کرده و انتخابات مجلس هفتم را برگزار نکنند[۴۸]. تمام ‏تلاش اصلاح طلبان آن است که بگويند ما در خدمت آمريکا نيستيم، ما با آمريکا مخالف هستيم، آمريکا هم با ما مخالف ‏است. اين يعني، بازي در زميني که رهبر تعيين کرده و تمام قواعد آن را هم از پيش معين کرده است. هر چه اصلاح طلبان ‏وابستگي خود به آمريکا را تکذيب مي کنند، رهبر از طريق کيهان( تک تيراندازان قابل خود) به آنها مي گويد که اسناد ‏مستند وابستگي شما به آمريکا در دست است. اتهام ديگري که آقاي خامنه اي از طريق نهادهايي چون شوراي نگهبان به ‏اصلاح طلبان وارد مي کند، اتهام بي ديني است. اصلاح طلبان، به جاي عوض کردن بازي، در چنبره ي بازي جديد او ‏گرفتار شده و در حال اثبات دينداري خويش اند. در حالي که وقتي يکي از نوانديشان ديني با چنين اتهامي مواجه شد، به ‏صراحت تمام اعلام کرد: “من به اسلام مصباح يزدي کافرم”. ‏

در پرتو دستور کار سياسي آقاي خامنه اي، جنگ قدرت در جمهوري اسلامي را هم بايد به گونه اي تحليل کرد که موجب ‏سردرگمي تحليلي نشود. ‏

اولا: جنگ قدرت(پنهاني يا علني) در تمام رژيم هاي غير دموکراتيک وجود داشته و دارد. جنگ قدرت در ميان زمامداران ‏کرملين پس از مرگ لنين و اعدام تمام اعضاي دفتر سياسي حزب بوسيله ي استالين به منظور انحصار کامل قدرت، جنگ ‏بعدي قدرت ميان رهبران روسيه در آستانه ي مرگ استالين و چگونگي بر سر کار آمدن خروشچف و سپس برکناري وي ‏از قدرت، يک نمونه از صدها جنگ قدرت در نظام هاي غير دموکراتيک است. نمونه ي ارائه شده متعلق به يک نظام ‏توتاليتر است، يعني جايي که جامعه ي مدني به طور کامل سرکوب شده بود. وقتي نظام توتاليتر گرفتار چنين وضعي است، ‏تکليف ديگر نظام هاي غير دموکراتيک روشن است. ‏
ثانياً: زمامداران نظام هاي غير دموکراتيک، انسانهاي پاک و معصومي نيستند که منافع اقتصادي و سياسي کوچکترين نقشي ‏در زندگي آنها نداشته باشد. تصاحب قدرت و ثروت بيشتر، مسأله ي اصلي آنهاست. اين هدف در ساختار غير شفاف به ‏جنگ قدرت تبديل مي شود. فراموش نبايد کرد که در ايران، به دليل اقتصاد دولتي- نفتي، افراد از طريق دولت پولدار شده و ‏يک شبه به ثروت هاي هنگفت دست مي يابند. ‏

ثالثاً: يکي از خصوصيات رهبران خودکامه اين است که به همه بدبين اند. تمام فکر و ذکر آنها “دشمن” است. ابتدأ يک ‏دشمن اصلي خارجي مي تراشند، سپس در گام بعد، براي اين دشمن اصلي در کشور خود، “پايگاه”، “نفوذي”، “عوامل”و ‏‏”فريب خورده” جعل مي کنند. به عنوان نمونه به ايران خودمان بنگريد. از نظر آقاي خامنه اي، دشمن اصلي آمريکاست. ‏مطبوعات پايگاه دشمن اند. روشنفکران و مخالفان عوامل دشمن اند که “شبيخون فرهنگي دشمن” را گسترش مي دهند( در ‏پروژه ي قتل هاي زنجيره اي، تعدادي از عوامل دشمن به سزاي اعمال خود رسيدند). نفوذي هاي دشمن در دوره اصلاحات ‏در قوه مجريه و مقننه و شوراهاي شهر نفوذ کرده بودند و اينک هم رئيس دولت دشمن(جرج بوش) با حمايت از اصلاح ‏طلبان مي خواهد نفوذي هاي خود را به مجلس نفوذ دهد. فريب خوردگان افراد ساده لوحي هستند که سخنان دشمن را تکرار ‏مي کنند يا سخناني بر زبان مي رانند که به نفع دشمن تمام مي شود. دشمن مي خواهد اين نکته را القأ کند که انتخابات ايران ‏فرمايشي و غير آزاد است. گروهي فريب خورده عيناً همين سخن دشمن را تکرار مي کنند. ‏

علاوه ي بر اينها، رهبر خودکامه، به زير دستان خود هم بدبين است. از کجا معلوم که برخي از اينها در فکر کنار زدن او ‏نباشند؟ بدينترتيب، ديکتاتورها از اينکه زير دستان تابع شان عليه يکديگر باشند و تنها بر سر او توافق داشته باشند، چندان ‏ناراضي نيستند و بعضاً به اين نوع اختلافات ميان ديگران دامن مي زنند تا از خطر اقدام جمعي آنان عليه خود در امان ‏بمانند. ‏

نزاع قدرت در سه دهه ي گذشته به طور مداوم در جمهوري اسلامي وجود داشته است، اما اين نزاع ها دستاوردي براي ‏دموکراسي به همراه نداشته است. نزاع بر سر انحصار قدرت و ثروت است، نه بر سر آزادي و دموکراسي و حقوق بشر. ‏اختلاف ميان قاليباف و احمدي نژاد، اختلاف ميان لاريجاني و احمدي نژاد، اختلاف ميان حدادعادل و احمدي نژاد، اختلاف ‏ميان محسن رضايي و احمدي نژاد، و غيره، اختلافي است بر سر سهم بيشتر از قدرت و نتايج در دست داشتن آن. همه ي ‏اينها براي حل اختلاف به آقاي خامنه اي مراجعه مي کنند، پس از صدور حکم يا اظهار نظر روشن خامنه اي به عنوان ‏فصل الخطاب، مسأله موقتاً حل خواهد شد تا دوباره در مسأله اي ديگر ميان مريدان نزاعي درگيرد. هر فرصتي، ولو ‏محدود، هر شکافي در ميان بالايي ها، ولو در ميان باندهاي مختلف يک رژيم، امکان فعاليت اجتماعي و سياسي در پائين را ‏تسهيل مي کند. بدينترتيب، مخالفان بايد از اين فرصت ها براي بسيج اجتماعي و تشکل يابي استفاده کنند. اما عدم توجه به ‏ساير اشکال تشکل يابي و نهادسازي و صرفاً به انتظار يا اميد اين اختلافات يا جنگ قدرت نشستن، سودي به حال پروژه ي ‏دموکراسي خواهي ندارد. بدينترتيب، اگر شکاف ها و نزاع هاي بالايي ها فضايي براي تنفس پائيني ها فراهم مي آورد، نبايد ‏به وحدت و انسجام آنها کمک کرد. کانديداتوري اصلاح طلبان براي مجلس آينده، باعث مي شود که بنيادگرايان(اصول ‏گرايان) بهر نحو ممکن به اجماع دست يابند. براي اينکه نمي خواهند رقيب اصلي(فريب خوردگان دشمن که از مجلس ششم ‏به دشمن چراغ سبز نشان مي دادند و به تعبير محمد رضا باهنر از سر لطف و کرامت نظام به حيات خود ادامه مي دهند) ‏به مجلس راه يابد. سخنان سرلشکر جعفري فرمانده سپاه پاسداران در جمع بسيجيان در مخالفت با اصلاح طلبان و حمايت ‏آشکار از وحدت و انسجام اصوا گرايان براي تسخير مجلس آينده به همين دليل صورت گرفته است [۴۹]. اما اگر هيچ ‏اصلاح طلبي داوطلب نمايندگي مجلس نباشد و اصلاح طلبان همين بيست الي سي کرسي باقي مانده را هم به بنيادگرايان ‏ببخشند، شکاف ها و نزاع هاي اينان افزايش خواهد يافت و اگر اين شکاف ها عميق تر شود، امکان تنفس براي مخالفان ‏فراهم مي شود. ‏
به باور من، مسأله ي اصلي ما “گذار به دموکراسي” است. از اينرو، من از اين منظر به ساختار سياسي ايران و مسائل و ‏مشکلات آن مي نگرم. “داده ها” ي فراواني وجود دارد که بدون ارتباط با يکديگر شايد واجد معنا نباشند. اين داده ها را بايد ‏در پناه يک مدل به صورت بهترين تبيين درآورد. تمام تبيين هاي بديل، براي حل مسأله و توضيح داده ها هستند. تعيين ‏اين که نظام جمهوري اسلامي مصداق کداميک از اشکال رژيم هاي ديکتاتوري است؟، اولين گام گذار به دموکراسي مي ‏باشد. براي اينکه راههاي گذار به دموکراسي متفاوت است و “نوع رژيم” ارتباط وثيقي با نحوه ي گذار به دموکراسي دارد. ‏به گمان من، رژيم جمهوري اسلامي نظام فاشيستي و توتاليتر يا ديکتاتوري نظامي نيست، بلکه رژيم سلطاني است. نظريه ‏ي سلطاني ماکس وبر بوسيله ي جامعه شناسان بعدي بسط و تحول بسيار يافته است که در تحليل نظام سياسي ايران بسيار ‏کاراست. ‏
‏ پروژه ي دموکراتيزاسيون در برابر پروژه ي سلطانيزاسيون قرار دارد. با زدن سلطان و کنار نهادن وي، لزوماً ‏دموکراسي محقق نخواهد شد. کنار نهادن نظام سلطاني شرط کافي نظام دموکراتيک نمي باشد، اما کنار نهادن نظام سلطاني ‏شرط لازم فرايند دموکراتيزاسيون است. در واقع دو مسأله را بايد از يکديگر تفکيک کرد. اول، چگونگي ساختن نظام ‏دموکراتيک. دوم، تعارض بنيادين نظام سلطاني با نظام دموکراتيک. نظام سلطاني دموکراتيک، مفهومي پارادوکسيکال ‏است. بدين ترتيب، تغيير ماهيت سلطاني نظام، بخشي از فرايند گذار به دموکراسي است. فروکاستن همه ي امور به دولت، ‏به آموزه اي باز مي گردد که نه تنها راهگشا نيست، بلکه ما را همچنان گرفتار استبداد نگاه مي دارد. سيطره ي “آموزه ي ‏لنينيستي دولت” بر اذهان، همچنان مسأله و مشکل اساسي همه ي فعالين سياسي است. همه ي ما همچنان لنينيست هستيم. ‏نبايد از ياد برد که کنار نهادن آموزه ي لنيني دولت، شرط لازم گذار به دموکراسي است[۵۰]. ‏
مقاله و مقالات

پاورقي ها: ‏
‏۳۸- رجوع شود به سايت هاشمي رفسنجاني، مواضع و ديدگاه ها، ايران و آمريکا، ماجراي مک فارلين، ۵ مهر ۱۳۷۸ و ‏سوء نيت آمريکا، ۱۷ مهر ۱۳۸۱‏
‏۳۹- حسن روحاني، خبرگزاري مهر، ۳/۷/۱۳۸۶‏
‏۴۰- سايت بي. بي. سي، ۲۴ آبان ۱۳۸۶. ‏
‏۴۱- سخنراني جرج بوش در ابوظبي، به نقل از سايت بي بي سي، ۱۸ ژانويه ۲۰۰۸. ‏
‏۴۲- سخنراني سالانه جرج بوش در کنگره ي آمريکا، به نقل از سايت بي. بي. سي، ۲۹ ژانويه ۲۰۰۸. ‏
‏۴۳- روح الله خميني، صحيفه نور، جلد ۱۷، ص ۱۴‏
‏۴۴- روح الله خميني، صحيفه نور، جلد ۱۲، ص ۲۷۶ ‏
‏۴۵- اريک هابسبام، مارکسيست يهودي زاده، و منتقد جدي دولت اسرائيل، مي پرسد: ” آيا رعب و وحشت اردوگاه هاي ‏کار اجباري با فهميدن اين که تاريخداني پي برده که نه شش ميليون يهودي (برآوردي سرسري و تقريباً مبالغه آميز) که فقط ‏پنج يا چهار ميليون نفر قتل و عام شده اند، کمتر مي شود؟”(اريک هابسبام، عصر نهايت ها، تاريخ جهان ۱۹۹۱-۱۹۱۴، ‏ترجمه ي حسن مرتضوي، نشر آگه، ص ۶۶). ‏
‏۴۶- سخنراني رهبري در جمع دانشجويان دانشگاههاي استان يزد، ۱۳/۱۰ ۱۳۸۶، پايگاه اطلاع رساني رهبري
‏۴۷- روح الله خميني، صحيفه نور، جلد ۲۰، ص ۱۷۰. ‏
‏۴۸- – به عنوان نمونه مراجعه شود به سخنراني آقاي خامنه اي براي نيروي هوايي در تاريخ ۱۹ بهمن ۱۳۸۶. ‏
‏۴۹- سايت امروز، ۲۰ بهمن ۱۳۸۶. ‏
‏۵۰- در يکي از سلسله مقالات “گفتمان انقلاب ۵۷″ که به انقلاب فرهنگي اختصاص دارد، آموزه ي لنينيستي دولت را ‏طرح و نقد کرده ام که به زودي منتشر خواهد شد.

بیرحمی و عظمت‌طلبی شبه فاوستی سلطان ـ بخش اول

اکبر گنجی

 

بررسي و تحليل نظام سياسي ايران نشان داد که روش هاي حکمراني در اين نظام چگونه است. مدعاي احمدي نژادي ديدن ‏عرصه ي سياسي ايران را در حوزه ي سياست داخلي طرح و نقد کرديم. اينک نوبت آن است که آن برساخته را در حوزه ‏ي سياست خارجي طرح و بررسي کنيم. ‏

‏۲- سياست خارجي: عمده ترين و اصلي ترين انتقاد بر احمدي نژاد، در زمينه ي سياست خارجي است. گفته مي شود که وي ‏با اتخاذ سياست هاي نادرست و بيان سخنان نسنجيده و نابخردانه، ايران را در مقابل جهان غرب قرار داده و کشور را با ‏خطر حمله ي نظامي(آمريکا، اسرائيل) مواجه کرده است. رويارويي جهان غرب با دولت ايران و احتمال حمله ي نظامي به ‏کشور، واقعيتي انکار ناپذير است. اما نکته ي قابل مناقشه، سهم احمدي نژاد در اين واقعيت است. سيد محمد صدر در ‏سخنراني در حضور سيد محمد خاتمي مي گويد: “احمدي نژاد شخصاً تصميم مي گيرد و سپس اجرا مي کند. همانگونه که ‏در تمام بخشها ي دولت کارشناسان نقشي ندارند، در سياست خارجي هم واقعآً اينگونه است. يعني رئيس جمهوري سياست ‏ها را شخصاً ابلاغ مي کند و در نهايت اجرا مي شوند”[۲۱]. اين مدعا با واقعيت انطباق ندارد. اگر قرار باشد در ساختار ‏سياسي ايران شخصي به عنوان مسئول اين وضعيت خطرناک به مردم معرفي شود، بيش از همه آقاي خامنه اي(فرمانده کل ‏قوا) سزاوار پذيرش اين مسئوليت است، نه احمدي نژاد. حتي مي توان به طور مستند نشان داد که برخي ديگر از ‏زمامداراني که طي سه دهه ي گذشته جز ارکان نظام سياسي بوده اند، بسيار بيش از احمدي نژاد در پيدايش اين وضعيت ‏موثر بوده اند. مدعاي خود را طي چند مورد مشخص تثبت خواهم کرد. ‏

‏۱-۲- سياست هاي کلي نظام: سياست هاي کلي نظام، خصوصاً سياست خارجي دولت، به وسيله ي رهبر تعيين مي شود. ‏محمد رضا شاه پهلوي هم سياست خارجي را در کنترل و انحصار خود نگاه مي داشت. اين نکته رااصلاح طلبان هم مورد ‏تأئيد قرار داده اند. به عنوان نمونه، صادق خرازي سفير سابق ايران در فرانسه و مشاور سيد محمد خاتمي، طي مصاحبه ‏اي با مجله نيوزويک در پاسخ به اين پرسش که: “يكي از مشكلا‌ت خارجي‌ها اين است كه آنها نمي‌دانند چه كسي ايران را ‏اداره مي‌كند و با چه كسي بايد صحبت كنند. وزير خارجه؟رئيس‌جمهور؟ سياستمدارهاي عملگرا مثل‌ هاشمي رفسنجاني ‏رئيس‌جمهور پيشين؟ و يا رهبر آيت‌ا… خامنه‌اي؟” اعلام کرد: “حكومت ايران تصميم‌هاي سياست خارجي‌اي كه رهبر اتخاذ ‏كرده است را اجرا مي‌كند. آمريكايي‌ها نبايد تلا‌ش كنند تا بر رهبر پيش‌دستي و با ساير افراد در حكومت صحبت كنند. ‏صحبت با حكومت ايران يعني صحبت با رهبر. وي از هر كلمه‌اي كه در مذاكرات رد و بدل مي‌شود اطلا‌ع دارد. سياست ‏داخلي ايران ممكن است غير‌متمركز باشد، اما سياست خارجي به شدت متمركز است. آمريكايي‌ها نبايد گمان كنند كه ‏مي‌توانند از دسته بندي هاي داخلي به سود خود استفاده کنند”[۲۲]. نطق هاي خاتمي و احمدي نژاد در مجامع بين المللي از ‏مدتها قبل بايد به تأئيد رهبر رسانده شود. ‏

‏۲-۲- آمريکا: نزاع و رويارويي دولت ايران و دولت آمريکا امر تازه اي نمي باشد. سوابق اين پرونده به روابط ايران و ‏آمريکا در دوران شاه(نقش آمريکا در کودتا عليه محمد مصدق) باز مي گردد. اشغال سفارت آمريکا به وسيله ي دانشجويان ‏پيرو خط امام(که احمدي نژاد به دلائل خاص خود با آن مخالف بود) و تأئيد قوي آقاي خميني از اين عمل، نشان مي دهد که ‏انقلابيون چه تصوري از دولت آمريکا و سفارت آن در تهران(لانه ي جاسوسي) داشتند. کودتاي نوژه توطئه ي آمريکا تلقي ‏شد. بدون ترديد از ابتداي پيروزي انقلاب، دولت آمريکا همواره در صدد مقابله ي با رژيم برآمده از انقلاب بوده است. بنابر ‏ادعاي زمامداران ايران، دولت آمريکا يکي از عاملان اصلي تحريک صدام حسين براي حمله ي به ايران بود. هشت سال ‏جنگ با عراق، نزديک نيم ميليون کشته و يک هزار ميليارد دلار خسارت مادي براي ايران به ارمغان آورد. پس از فتح ‏خرمشهر، پيشنهاد اعراب براي صلح در برابر پرداخت خسارت، به وسيله ي زمامداران حاکم بر ايران رد شد. براي اينکه، ‏مي خواستند در عراق با سرنگوني صدام، حکومت اسلامي تشکيل دهند. براي اينکه آقاي خميني شعار سر مي داد: “جنگ ‏جنگ تا رفع فتنه از عالم”، “راه قدس از کربلا مي گذرد”. حتي شانزده روز پيش از پذيرش قعطنامه ي ۵۹۸، در تاريخ ‏‏۱۳/۴/۱۳۶۷ آقاي خميني خطاب به مسئولين نظام، خواهان جنگ تمام عيار عليه آمريکا و صدام شده و ترديد در ادامه ي ‏جنگ را خيانت به پيامبر اسلام تلقي مي کند. مي گويد: “مسئولين نظام بايد تمامي هم خود را در خدمت جنگ صرف کنند. ‏اين روزها بايد تلاش کنيم تا تحولي عظيم در تمامي مسائلي که مربوط به جنگ است به وجود آوريم. بايد همه براي جنگي ‏تمام عيار عليه آمريکا و اذنابش به سوي جبهه رو کنيم. امروز ترديد به هر شکلي خيانت به اسلام است، غفلت از مسائل ‏جنگ، خيانت به رسول الله صلي عليه و آله و سلم است”[۲۳]. وقتي تمامي منابع انساني و مادي نابود شد و شکست پديدار ‏گشت، آقاي خميني حمله ي به هواپيماي مسافربري ايران به وسيله ناوگان جنگي آمريکا را علامت و اخطار جدي تلقي کرد ‏و در تاريخ ۲۹/۴/۱۳۶۷ جام زهر را سر کشيد ( رجوع شود به نامه غير علني آقاي خميني در باره پذيرش قعطنامه ۵۹۸ ‏شوراي امنيت که توسط هاشمي رفسنجاني انتشار يافت و خصوصاً سخنراني دوساعته هاشمي رفسنجاني براي مسولين ‏نظام، پس از قرائت نامه آقاي خميني. سخنراني بسيار مهم هاشمي رفسنجاني به عنوان مسئول جنگ تاکنون منتشر نشده ‏است. متن کامل اين سخنان نشان مي دهد که جنگ در چه شرايطي پايان يافت). بهزاد نبوي که در آن زمان در ستاد ‏فرماندهي کل قوا فعاليت مي کرد، مي گويد اگر قراداد ۵۹۸ را آقاي خميني نپذيرفته بود، انقلاب نابود و خوزستان از دست ‏رفته بود. مي گويد: “مگر امام نگفت اگر جنگ ۳۰ سال طول بکشد ما تا آخر ايستاده ايم. پس چرا چنين کرد؟ در نامه يي ‏که بعد از پذيرش آتش بس نوشتند مستدل و قوي و واضح علت تصميم خود را مطرح کردند و همه قبول کردند که اساس ‏انقلاب و نظام در خطر است و خطر اشغال خوزستان وجود دارد، من که در ستاد فرماندهي کل قوا بودم به شما مي گويم آن ‏زمان اگر قطعنامه را نمي پذيرفتيم، اين خطر وجود داشت که تمام خوزستان از دست ايران خارج شود”[۲۴]. ‏

پس از پايان جنگ و درگذشت آقاي خميني، تصميم گرفته شد روابط ايران با جهان غرب (در دوران رياست جمهوري ‏هاشمي رفسنجاني ) بهبود يابد، اما ترورهاي سيستماتيک مخالفان رژيم در کشورهاي اروپايي(خصوصاً کشف موشک در ‏کشتي حامل خيار شور در بلژيک و ماجراي ميکونوس و فرا خواني تمام سفراي کشورهاي اروپايي) و برخي ديگر از ‏مسائل(خصوصاً ماجراي الخبر)، در پايان سال ۱۳۷۵ ايران را با خطر حمله نظامي آمريکا مواجه کرد. به گمان بسياري ‏از اصلاح طلبان، واقعه دوم خرداد ۷۶ ايران را از خطر حمله نجات داد(برخي از اصلاح طلبان به نقل از سران عربستان ‏گفته اند که قرار بود در سال ۱۳۷۵ آمريکا ايران را مورد حمله ي نظامي قرار دهد). تمام ترورهاي خارج از کشور در ‏دوران رياست جمهوري خامنه اي و هاشمي رفسنجاني صورت گرفت. بدينترتيب معلوم نيست که خطر جنگ در پايان ‏دوران رياست جمهوري هاشمي کمتر از دوران احمدي نژاد بوده است. در روز ۲۵ ژوئن سال ۱۹۹۶ يا ۱۳۷۵ در اثر ‏انفجار يک کاميون بمب گذاري شده در پايگاه نيروهاي آمريکايي در الخبر عربستان، ۱۹ سرباز آمريکايي کشته و حدود ‏‏۴۰۰ تن زخمي شدند. اف. بي. آي بر اين نظر بود که اين عمليات کار ايران بوده است. ويليام پري وزير دفاع کلينتون، ‏اخيراً طي يک سخنراني در شوراي روابط خارجي آمريکا اعلام داشت، به دنبال حادثه ي الخبر، پنتاگون طرحي براي ‏حمله به پايگاههاي نظامي ايران(از جمله پايگاههاي هوايي و دريايي) آماده کرده بود، اما شواهد ارائه شده نتوانست رئيس ‏جمهور را قانع نمايد که انفجار کار ايران بوده است، وگرنه، حمله قطعي بود[۲۵]. عربستان سعودي، به دلائل مختلف، ‏شواهد چنداني در اختيار آمريکا نگذارد و مظنونان حادثه را هم به آمريکا تحويل نداد. اين امر موجب شد که آمريکا، ‏عربستان را متهم نمايد که براي رهايي حاميان تروريست ها، اقدام به اين عمل کرده است. در ۲۱ ژوئن سال ۲۰۰۱، جان ‏اش کرافت، دادستان کل آمريکا، در کيفرخواستي که براي اين پرونده ارائه کرد، رسماً دولت ايران را به دخالت در آن ‏بمب گذاري متهم نمود. حسن روحاني هم در ۳۰ آبان ۱۳۸۶ اعلام کرد که آمريکا بعد حادثه ي الخبر مي خواست به ايران ‏حمله کند که ما با تدبير مانع آن شديم. با توجه به مجموعه اقدامات ياد شده، دولت کلينتون سياست مهار دو جانبه را براي ‏مقابله ي با ايران وضع کرد. ‏

حسن روحاني طي يک سخنراني براي نمايندگان ادوار مجلس شوراي اسلامي سوابق اين رويارويي را به خوبي توضيح ‏داده است. نکات ياد شده نشان مي دهد که احمدي نژاد را به عنوان مسئول رويارويي فعلي معرفي کردن، ادعايي کاذب ‏است. حسن روحاني مي گويد: “در زمان کلينتون سياست مهار دو گانه به تصويب رسيد که عليه ايران و عراق بود. شش ‏هدف در اين برنامه نسبت به ايران پيگيري مي شد. اول، اعمال تحريم اقتصادي، که به دنبال اين بودند که از طريق آمريکا ‏و کشورهاي متحد و دوست آمريکا فشار اقتصادي عليه ج. ا. ا. طراحي و عمل شود. در آمريکا از شخص کلينتون آغاز شد ‏در ماجراي “کونوکو” که با فرمان رئيس جمهوري آمريکا اين قرارداد لغو شد و به دنبالش کنگره وارد عمل شد و طرح ‏معروف “داماتو” را تصويب کرد تا فشار عليه ج. ا. ا. در بخش اقتصادي به ويژه انرژي انجام شود و هيچ کشور و دولتي ‏نتواند در زمينه نفت و گاز در ايران سرمايه گذاري کند. دوم جلوگيري از اعتبارات خارجي بود. و شما مي دانيد که فشار ‏وام و اعتبار خارجي مشکلاتي را هم در سالهاي بعد براي ما به وجود آورد. و حتي کشورهايي مثل ژاپن و اروپايي ها که ‏مي خواستند اعتباراتي را در اختيار ما قرار بدهند، آمريکاييها به شدت جلوي آنها را مي گرفتند. سوم جلوگيري از دسترسي ‏ايران به تکنولوژي هاي حساس و فناوريهاي پيشرفته بود. چهارم جلوگيري از دسيابي ايران به سلاح مدرن و تقويت بنيه ‏دفاعي بود. پنجم جلوگيري از استفاده از انرژي هسته اي حتي صلح آميز بود. شما مي دانيدکه در هر ملاقاتي که مقامات ‏آمريکا در زمان کلينتون با روسيه داشتند، يکي از موضوعات اساسي موضوع نيروگاه بوشهر بود و اين را به صورت ‏علني هم اظهار مي کردند. در زمينه تسليحات هم به روسيه فشار مي آوردند که توافق معرف “گور- چرنومردين” که بين ‏نخست وزير روسيه و معاون رئيس جمهور آمريکا انجام شد، ارسال هرگونه تسليحات پيشرفته را به ايران ممنوع مي کرد. ‏ششم جنگ رواني و تبليغاتي عليه ج. ا. ا. بود. اين شش محور که در سياست مهار دوگانه طراحي شده بود، همه آنها را ‏اجرا کردند. اگر يادتان باشد کلينتون در اولين اجلاس گروه هفت، (که فعلاً شده گروه هشت) که مي خواست در جلسه ‏شرکت کند، گفت هدف اصلي ما در اين اجلاس، فشار به ج. ا. ا. از طريق تحريم و به ويژه جلوگيري از ارسال سلاحهاي ‏مدرن به ايران است. کلينتون قبل از سفر براي اين اجلاس در مصاحبه صريحاً اعلام کرد که ما از اينکه ايران در پي ‏دستيابي به سلاح کشتار جمعي است نگران هستيم. يعني اتهامات و فشارها از هر سمت به ج. ا. ا. آغاز شد. مارتين ‏ايندايک مشاور سابق امنيتي اعلام کرد که يکي از اهداف مهم ما اين است که اعتبارات صادراتي در کشورهاي اروپايي و ‏ژاپن به ايران کاهش يابد و اين براي ما اهميت ويژه اي دارد. البرايت وزير خارجه آمريکا گفت: همه فشار ما به بانک ‏جهاني اين است که هيچگونه وامي در اختيار ج. ا. ا. گذاشته نشود. اظهارات وارن کريستوفر را به ياد داريد که چه ‏اظهارات تندي عليه ايران ايراد مي کردو هميشه در سخنراني هاي خود مي گفت که ايران به دنبال سلاح هاي کشتار جمعي ‏است. در بحث انرژي اظهاراتي که از طرف مقامات آمريکايي انجام مي گرفت، داماتو قبل از اينکه طرح خود را عليه ‏ايران مطرح کند مي گويد، نفت و گاز رگ حياتي ايران است و ما بايد اين رگ حياتي را قطع کنيم. در زمينه جنگ رواني ‏و تبليغاتي هم شما مي دانيد که در اين جنگ محور آمريکا عليه ايران بحث سلاحهاي کشتار جمعي، تروريزم و حقوق بشر ‏بود که همواره مطرح مي کرد. کلينتون در نامه اي به کنگره، اعلام کرد که به سه دليل عمده ايران بايد مورد تحريم قرار ‏بگيرد: فعاليتهاي تروريستي ايران، حمايت ايران از تروريزم بين الملل، به ويژه در خاورميانه، و سوم تلاش ايران براي ‏دستيابي به سلاح کشتار جمعي. اينها اتهاماتي بود که در نامه کلينتون مطرح شد. بعد هم در همه سخنراني هاي مهم خود، ‏مثل سخنراني در ماه ژانويه، روساي جمهوري آمريکا در کنگره ايراد مي کند تحت عنوان “وضعيت کشور”، همواره از ‏ايران به عنوان دشمن بزرگ و اينکه نبايد بگذاريم ايران به سلاح و فن آوري مدرن دست پيدا کند، تأکيد مي کرد. البته در ‏کنار ايران در چند سخنراني، کره شمالي را هم نام برد. اصل برنامه ي فشار بين المللي عليه ج. ا. ا. از دوران کلينتون ‏آغاز شد و يکي از عمده ترين بهانه هاي آنها هم اين بود که ج. ا. ا. در پي سلاحهاي کشتار جمعي و منجمله سلاح هسته اي ‏است”[۲۶]. ‏

پس از دوم خرداد ۷۶ و پيروزي اصلاح طلبان، شرايط براي مذاکره ي با آمريکا و گفت و گو پيرامون مسائل مورد ‏اختلاف دو کشور، بسيار مساعد شده بود. اما اراده و توان اين کار وجود نداشت. بهزاد نبوي که معتقد است رابطه ي با ‏آمريکا در شرايط کنوني به نفع منافع ملي ايران است، در اين خصوص مي گويد: “در زمان آقاي خاتمي و سال هاي اول ‏دوره ي اصلاحات شرايط براي مذاکره ي با آمريکا بسيار مساعدتر بود. زماني که خاتمي سال ۲۰۰۱ به عنوان سال گفت و ‏گوي تمدنها در مجمع عمومي سازمان ملل حضور پيدا کرد و آقاي کلينتون براي يک ديدار نيم ساعته با آقاي خاتمي اصرار ‏فراوان داشت، شرايط براي مذاکره دو کشور مساعد تر بود”[۲۷]. وقتي کلينتون براي دست دادن با خاتمي به سراغ او ‏رفت، خاتمي آنقدر در دستشويي ايستاد تا او بدنبال ديگر کارهايش برود. گويي در اين زمان آقاي خامنه اي نيازي به مذاکره ‏ي با آمريکا احساس نمي کرد. ‏
تا قبل از حمله آمريکا به عراق، مردم عادي ايران، احساس نمي کردند که کشور با خطر حمله ي فوري نظامي آمريکا به ‏کشور روبروست. دولت ايران در مورد افغانستان همکاري موثري با آمريکا کرد و به شکل گيري دولت فعلي در کنفرانس ‏بن کمک اساسي کرد. پس از حمله آمريکا به عراق، صادق خرازي، پس از هماهنگي با آقاي خامنه اي، نامه اي بدون ‏امضأ(طرح مخفي ۲۰۰۳) به سفارت سويس در تهران تحويل داد. در اين نامه امکان شناسايي اسرائيل از طريق پذيرش ‏طرح ملک عبدالله، مهار سازمان هاي راديکال منطقه، طرح امنيت منطقه اي در خليج فارس و… پيشنهاد شده بود. اما دولت ‏بوش، سرمست از پيروزي در عراق، طرح ايران را ناديده گرفت و بوش سخنراني محور شرارت را ايراد کرد. شرايط ‏تغيير کرده بود و اين بار دولت آمريکا خود را در موضع قدرت احساس مي کرد. برداشت همه ي بخش هاي رژيم ايران- ‏از جمله خاتمي و اصلاح طلبان- پس از آن سخنراني اين بود که بعد از عراق نوبت ايران است. بنابر اين خاتمي مسأله ي ‏معروف “انتخاب بين استبداد داخلي و حمله خارجي” و استعمار خارجي را مطرح کرد که نتايج سياسي داخلي اش را روشن ‏است. ‏

خطر حمله نظامي آمريکا به ايران در دوران خاتمي هم بسيار زياد بود. حسن روحاني به روشني توضيح داده است که چه ‏امري موجب شد تا در دوران خاتمي تعليق غني سازي پذيرفته شود: “آنها که امروز قضاوت مي کنند، بظاهر فراموش ‏کرده اند که فضاي سال ۸۲ چگونه بود. سال ۸۲ زماني بود که آمريکا بر افغانستان و عراق پيروز شده و در انديشه ي ‏حمله به ايران بود. ناگهان با کشف مسأله ي نظنز و سپس آلودگي سطح بالا به وسيله ي آژانس، سر و صداي زيادي ايجاد ‏شد، تمام تلاش اين بود که پرونده ما را به شوراي امنيت بفرستند و بلافاصله تحريم و سپس حمله را شروع کنند. تمام ‏اقتصاد کشور قفل و نفس ها در سينه ها حبس شده بود. آن زمان، تمام دنيا از آمريکا و اسرائيل گرفته تا تمام کشورهاي ‏اروپايي، همه ما را به فعاليت مخفيانه براي ساخت بمب اتمي متهم مي کردند. در آن شرايط، ما تهديدات را رفع کرديم و ‏پرونده را از پشت در شوراي امنيت به شوراي حکام باز گردانديم. راه رفع اين تهديدات و اتهامات هم از طريق اجراي ‏موقت پروتکل بود”[۲۸]. پس خطر حمله ي نظامي آمريکا به ايران در دوره ي خاتمي هم بسيار بالا بود، و اگر رئيس ‏جمهور را مقصر اصلي بدانيم، رئيس جمهور آن دوره خاتمي بود نه احمدي نژاد. ‏

در خصوص مذاکره ي با آمريکا به قصد حل مسائل في مابين، هيچ اقدام جدي اي در دوران هاشمي و خاتمي صورت ‏نگرفت. هاشمي رفسنجاني و سيد محمد خاتمي، که هر دو ميانه رو و مدافع تنش زدايي با غرب و آمريکا تلقي مي شوند، ‏توان و جرئت “مذاکره رسمي و اعلام شده” با دولت آمريکا را نداشتند. اما، در دوره ي رياست جمهوري احمدي نژاد، ‏مذاکره ي رسمي با دولت آمريکا آغاز شد و سطح آن هم قرار است ارتقا يابد. احمدي نژاد براي مذاکره ي با جرج بوش هم ‏آمادگي دارد، مسأله اين است که بوش حاضر به مذاکره ي با او نيست. مهم نيست که احمدي نژاد مذاکره را “مناظره” و ‏خامنه اي مذاکره را “تفهيم اتهام” مي نامد، مهم اين است که مذاکره ي با آمريکا توسط دولت احمدي نژاد انجام شد. احمدي ‏نژاد در اين خصوص مي گويد: “مذاکره ابزار است نه هدف… مذاکره با آمريکا در ارتباط با عراق و به درخواست ‏مسئولان و مردم عراقي صورت گرفت، اين مذاکرات به اين معنا نيست که موضع ما نسبت به آمريکا تغيير کرده ‏است”[۲۹]. دليل عدم مذاکره ي هاشمي و خاتمي و مذاکره ي احمدي نژاد روشن است. در اسرائيل حزب کارگر نمي ‏توانست با فلسطينيان مذاکره و به آنها امتياز دهد، اين کار به سرعت از سوي راست هاي افراطي، خيانت و وطن فروشي ‏تلقي مي شد. اما آريل شارون به راحتي مي توانست با فلسطينيان مذاکره و به آنها امتياز دهد. در ايران هم هاشمي و خاتمي ‏از ترس اتهاماتي که از سوي محافظه کاران(اصول گرايان) عليه آنها مطرح مي شد، حاضر به مذاکره ي با آمريکا نبودند، ‏مگر آنکه خامنه اي رسماً از اين اقدام دفاع نمايد. خامنه اي هم هرگز اجازه ي چنان کاري را به اين دو نداد. اما احمدي ‏نژاد، انقلابي و اصول گرايي است مقبول خامنه اي. رهبر جمهوري اسلامي اخيراً در اين خصوص اعلام کرد: “قطع ‏رابطه با آمريکا از سياستهاي اساسي ماست. البته ما هيچگاه نگفته ايم اين رابطه تا ابد قطع خواهد بود، بلکه شرايط دولت ‏آمريکا به گونه اي است که ايجاد اين رابطه اکنون به ضرر ملت است و طبعاً آن را دنبال نمي کنيم… آن روزي که رابطه ‏ي با آمريکا مفيد باشد، اول کسي که بگويد رابطه ايجاد بکنيد، خود بنده هستم “[۳۰]. بدين ترتيب خامنه اي نشان مي دهد ‏که تصميم گيري در خصوص مذاکره و رابطه ي با آمريکا در انحصار وي است و کسي بدون اذن او کاري نخواهد کرد. از ‏اين رو جلسه ي مشترک منوچهر متکي و هاشمي ثمره با زلماي خليل زاد در داوس، با مجوز رهبر صورت گرفته است. ‏اعزام حداد عادل و ناطق نوري به مصر و ملاقات آن دو با حسني مبارک به فاصله ي يک روز، نيز، کار خامنه اي بود. ‏حداد عادل پس از اين ديدار به خبرنگاران گفت: “آقاي مبارک گفت هيچگونه فشاري از سوي آمريکا را قبول نمي کند و ‏موضع گيري وي بر اساس منافع مصر است”. ‏

در خصوص خطر حمله ي نظامي به ايران، نبايد نقش محرک دولت اسرائيل و لابي اش در آمريکا را ناديده گرفت. در دو ‏سال گذشته، سخنان احمدي نژاد اين امکان را براي اسرائيليان فراهم آورد که فشار زيادي براي حمله ي نظامي به ايران ‏وارد آورند. يکي از علل انتشار گزارش شانزده سازمان اطلاعاتي � امنيتي آمريکا، نگراني بخشي از حاکميت سياسي ‏آمريکا بود که جلوي فشارهاي دولت اسرائيل گرفته شود و مبادا تصميم غلطي در اثر اين فشارها اتخاذ گردد. ‏

‏۲- سياست هسته اي: الگوي فاوستي توسعه، بر طرحهاي بزرگ و غول آسا تأکيد دارد و با بوق و کرنا و جشن و هلهله ‏آغاز مي شود. اين نوع توسعه محصول راه ها و روش هاي پاک و تميز نيست. جهان توسعه يافته فاوستي با دست هاي ‏پاک ساخته نمي شود. انسانهاي زيادي قرباني عظمت طلبي فاوستي مي شوند. فاوست به شيوه هاي مدرن جنايت و شر مي ‏آفريند: يعني غير مستقيم، غير شخصي، باهمکاري و وساطت سازمانهاي پيچيده و مقاماتي که وظيفه يا نقش نهادي خويش ‏را ايفا مي کنند. اراده ي خود شيفته ي معطوف به قدرت او را به اجراي سياست تملک و غصب مي کشاند. توسعه گر ‏فاوستي به تکبر ناشي از قدرت تن مي سپارد. توسعه گر شبه فاوستي پرمدعا، بدنبال اجراي طرح ها و برنامه هايي است ‏که بيرحمي و عظمت طلبي فاوست را در خود تجسم مي بخشند. اين شکل از توسعه در هيئت تکثير و رشد مقامات دولتي و ‏عوامل و نهادهاي غول آسايي ظاهر گشته است که وظيفه ي آنها سازماندهي طرحهاي عظيم است. فاوست نماهاي جهان ‏سوم براساس جاه طلبي جنون آميز سياستهايي تدوين کرده اند که بر درد و رنج مردم افزوده و آنها را قرباني عظمت طلبي ‏خود کرده اند، اما برمبناي اين سياست ها ثروت و قدرت خود را توسعه داده اند. پرتاب موشک فضايي و پروژه ي اتمي ‏کردن ايران محصول عظمت طلبي اتمي سلطان است که گمان مي برد بدينوسيله به قدرت جهاني زوال ناپذير تبديل مي ‏شود. غرور و تکبر و خودشيفتگي آنچنان سلطان را اسير کرده است، که گمان مي کند توان تغيير موازنه ي قوا در کل ‏منطقه را دارد. سياست هاي عظمت طلبانه ي سلطان در سطح منطقه و جهاني، در طول دوران زمامداريش، ايران و ‏ساکنانش را با خطرات بزرگي رويارو کرده و انسانهاي بي شماري در ديگر کشورها، بدون آنکه بدانند يا بخواهند، قرباني ‏اين سياست ها شده اند. ‏

سياست هسته اي، مطابق ميل و اراده ي رهبر پيش مي رود. حسن روحاني بارها به صراحت تمام اعلام کرده است که تمام ‏سياست هاي هسته اي را از گذشته تا امروز، رهبر تعيين کرده است. حسن روحاني به نمايندگان ادوار مجلس شوراي ‏اسلامي در خصوص پيشينه ي پروژه ي هسته اي مي گويد: “برنامه هسته‌اي فعلي ما براي اينكه ما به چرخه سوخت ‏دسترسي پيدا كنيم از آخرين سال دولت مهندس موسوي آغاز شد و ادامه يافت. در دوران هشت سال رياست جمهوري ‏هاشمي رفسنجاني، تجهيزات و تكنولوژي لازم وارد كشور شد و در هشت سال بعد، اين فناوري بومي شد، که در داخل ‏شروع به ساخت كرديم. سانتريفيوژها را در زمان آقاي هاشمي رفسنجاني وارد كشور كرديم اما ساخت اين سانتريفيوژ با ‏مهندسي معكوس عمدتاً در زمان آقاي خاتمي شروع و اجرا شد”[۳۱]. وي در خصوص نحوه ي تصميم گيري درباره ي ‏سياست هاي هسته اي مي گويد: ” بسيار روشن است استراتژي مسايل هسته اي در اختيار يک تيم نيست و هم اکنون هم اين ‏گونه است. استراتژي در اختيار سران نظام است. مقام معظم رهبري در ديدار اعضاي مجلس خبرگان در سال گذشته ‏فرمودند که ما به طور جمعي در اين خصوص تصميم گرفته ايم. ما نيز هيچ اقدامي جز با موافقت کتبي انجام نداده ‏ايم”[۳۲]. چندي پيش حسن روحاني به آلمان سفر و با مقامات اروپايي به گفت و گو نشست. اين اقدام با اعتراض احمدي ‏نژاد روبرو شد که مدعي بود روحاني خودسرانه به اروپا سفر و با مقامات غربي مذاکره کرده است. حسن روحاني طي ‏يک مصاحبه به سخنان وي واکنش نشان داد و گفت: “من در ۱۸ سال گذشته هيچ سفري را بدون اطلاع و هماهنگي با مقام ‏معظم رهبري نرفته ام. اين هماهنگي ها در موارد مهم بي واسطه و گاهي نيز از طريق واسطه ها انجام شده است و همواره ‏از رهنمودها و ملاحظات ايشان در تنظيم سفرها بهره برده ام. در مورد سفر اخير نيز شايعه نارضايتي ايشان از اين سفر ‏دروغ و يک اقدام و نسبت غير پسنديده بود… فناوري هسته اي يک دستاورد ملي و نتيجه زحمات مسوولان نظام در ۲۰ ‏سال گذشته است. منصفانه اين است که دستاوردهاي ملي را مصادره نکنيم. از ابتدا يعني در سال ۱۳۶۶ که ما اولين گام ‏عملي را برداشتيم، تا همين الان من در بطن موضوع هسته اي بوده ام. اما اگر نقدي بر حرفها هست، بايد بخاطر مصلحت ‏کشور و نظام، سکوت کنيم”[۳۳]. ‏

آقاي خامنه اي در اواخر دوران رياست جمهوري خاتمي دستور داد که تعليق غني سازي پايان يابد و خاتمي هم به فرمان او ‏گردن نهاد. رهبر جمهوري اسلامي اخيراً طي يک سخنراني به صراحت تمام اين خير را تأئيد کرد و گفت: ” امروز هر ‏کس به ما بگويد آقا اين تعليق موقت بکنيد، ما مي گوئيم تعليق موقت را که يک بار کرديم، دو سال، دو سال تعليق موقت ‏کرديم. فايده اش چه شد؟ اول گفتند موقت تعليق کنيد، تعليق داوطلبانه بکنيد، ما هم به خيال موقت و به خيال داوطلبانه، تعليق ‏کرديم، بعد هر وقت اسم از برداشتن تعليق آمد يک قرشمال بازي در سطح دنيا درست کردند- در سطح مطبوعات و رسانه ‏ها و محافل سياسي � واي، داد، داد، ايران مي خواهد تعليق را بشکند! تعليق شد يک امر مقدس که ايران اصلاً حق ندارد ‏نزديکش برود!ما اين را تجربه کرديم، ديگر، تجربه ي جديدي نيست. آخرش هم گفتند: اين تعليق موقت کافي نيست، اصلاً ‏بايد بکلي بساط اتمي را جمع کنيد. همين اروپايي ها که مي گفتند شش ماه تعليق کنيد، وقتي اين کار را کرديم، گفتند بايستي ‏جمع کنيد! اين فرايند عقب نشيني، اين فايده را براي ما داشت، هم براي خود ما تجربه شد، هم براي افکار عمومي دنيا ‏تجربه شد. ليکن عقب نشيني بود ديگر، عقب نشيني کردند. من همان وقت هم در جلسه ي مسئولين- که از تلويزيون پخش ‏شد- گفتم اگر چنانچه بخواهيد به اين روند مطالبه پي در پي ادامه بدهيد، بنده خودم وارد ميدان مي شوم، همين کار را هم ‏کردم. بنده گفتم که بايستي اين روند عقب نشيني متوقف شود و تبديل بشود به روند پيشروي، و اولين قدمش هم بايد در همان ‏دولتي انجام بگيرد که اين عقب نشيني در آن دولت انجام گرفته بود، و همين کار هم شد. در زمان دولت قبل، اولين قدم به ‏سمت پيشرفت برداشته شد، تصميم گرفته شد که کارخانه ي يو. سي. اف اصفهان راه اندازي شود، و راه اندازي هم ‏شد”[۳۴]. ‏

‏ احمدي نژاد هم کاري جز عمل به فرامين رهبر در اين زمينه انجام نداده است. رهبر براي عملي کردن مقاصدش، فردي با ‏جربزه و جسور را پيدا کرده است. احمدي نژاد براي چندمين بار اين نکته را به مخالفان خود گوشزد مي کند: “خيلي‌ها ‏مي‌خواستند القاء کنند که ميان رئيس‌جمهور و رهبري در موضوع هسته‌اي اختلاف نظر است و در اين زمينه خيلي طرح‌ها ‏را اجرا کردند اما وقتي ما در کنار ايشان مي‌نشستيم و به طرح‌هاي آنها نگاه مي‌کرديم فقط به ناداني‌شان مي‌خنديديم”[۳۵]. ‏در پرونده هسته اي، اصلاح طلبان تأکيد مي کنند که اگر تعليق غني سازي پذيرفته شود، مهمترين بهانه ي حمله ي نظامي ‏از بين خواهد رفت. اما حسن روحاني در سخنراني براي نمايندگان ادوار مجلس شوراي اسلامي گفته است که در واقع ‏پذيرش تعليق در دوران خاتمي فريبي بيش نبوده و دولت ايران در عمل از اين فرصت استفاده کرده و به کار خود ادامه داده ‏است. حسن روحاني در ۳۰ آبان ۱۳۸۶ در يک سخنراني به صراحت اعلام کرد: “درست است که ما تعليق را پذيرفتيم، ‏اما نه براي تعطيل بلکه براي تکميل. ما در مدتي که تعليق کرديم،. غرب مي خواست ما تعليق کنيم تا در سايه آن ‏سانتريفيوزها را ساختيم، نيروگاه اراک را ساختيم و در کل هر چه را ناقص بود در سايه تعليق، تکميل کرديم تعطيل شويم، ‏اما ما تعليق کرديم تا فناوري ها را تکميل کنيم. هم توانستيم از خطر عبور کنيم و هم نيروي خود را تکميل کنيم”[۳۶]. پس ‏پذيرش تعليق براي ممانعت از حمله نظامي به ايران و تکميل مخفيانه ي پروژه ي هسته اي بوده است. تکميل مخفيانه ي ‏پروژه ي هسته اي اقدامي خطرناک بود که مي توانست احتمال حمله ي نظامي به ايران را افزايش دهد. اين اقدام در دوران ‏خاتمي صورت گرفت، نه دوران احمدي نژاد. حسن روحاني مي گويد: “ما وقتي تعليق را پذيرفتيم اصلاً ‏uf۶‎‏ در اختيار ‏نداشتيم که بخواهيم آن را غني سازي کنيم. ما تعليق داوطلبانه و موقت را به اين دليل پذيرفتيم که با تعليق موقت يک بخش و ‏آرام کردن فضاي بين المللي، بقيه زير ساخت هاي هسته اي کشور را تکميل کنيم. خب، ما، در همين فضا، اصفهان را کامل ‏و ‏uF۶‎‏ را توليد کرديم. ما در آن مقطع تازه داشتيم اصفهان را مي ساختيم. در فضاي تعليق بود که اصفهان کامل و تأسيسات ‏آب سنگين اراک ساخته شد. در همين فضاي تعليق، نطنز را کامل کرديم. نطنز که از اول آماده نبود که ما بيائيم و در آن ‏‏۳۰۰۰ سانتريفيوژ نصب کنيم. مگر ما در آن مقطع چند عدد سانتريفيوژ داشتيم؟ کساني که در ريز داستان هستند، مي دانند ‏تعليق ما وابسته و بر مبناي توان فني ما بود. من خودم چند نوبت در ديدار با مسئولان فني تأکيد کردم که هر زمان شما ‏آمادگي غني سازي داشتيد، اعلام کنيد تا ما تعليق را بشکنيم”[۳۷]. پس تمام کارهاي اساسي به دستور رهبر، به طور غير ‏علني، در دوران خاتمي صورت گرفته است. تنها تفاوت در اين است که در دوران احمدي نژاد، تقاضاي تعليق غني سازي ‏غربيان پذيرفته نشده است. اگر اصلاح طلبان هم بر سر کار بودند و تعليق غني سازي پذيرفته نمي شد، بازهم پرونده ايران ‏به شوراي امنيت مي رفت. حسن روحاني در مصاحبه با جام جم همين نکته را تأئيد کرده است: “‏‎ ‎اين مساله درست است که ‏تعليق در دولت هشتم شکسته شد و باز اين مساله درست است که‎ ‎ما در دولت هشتم احتمال مي‌داديم که روزي به شوراي ‏امنيت برويم و اين احتمال منتفي‎ ‎نبود… اينکه شکسته شدن تعليق مي‌ توانست رفتن پرونده ما به شوراي امنيت را‎ ‎تسريع ‏کند، صحيح است”. ‏مقاله و مقالات

پاورقي ها: ‏
‏۲۱- سيد محمد صدر، واقعيت هاي سياست خارجي دولت نهم. ‏
‏۲۲- روزنامه اعتماد ملي، ۲۱ آبان ۱۳۸۶. ‏
‏۲۳- روح الله خميني، صحيفه نور، جلد ۲۰، ص ۲۲۳. ‏
‏۲۴- روزنامه اعتماد، ۴ بهمن ۱۳۸۶‏
‏۲۵- سايت بازتاب، ۱۸ خرداد۱۳۸۶ به نقل از روزنامه الري العام کويت
‏۲۶- سايت مجمع تشخيص مصلحت نظام، ۲۱/۲/۱۳۸۵. ‏
‏۲۷- روزنامه اعتماد، ۴ بهمن ۱۳۸۶. وي در همين مصاحبه مي گويد: ” در شرايط کنوني ما طرفدار برقراري رابطه با ‏امريکا هستيم چون معتقديم اين تصميم به سود منافع و امنيت ملي و در جهت رفع خطرها و ضرر و زيان ها از سر کشور ‏و نظام است”. ‏
‏۲۸- جام جم، ۲۰ آذر ۱۳۸۶. ‏
‏۲۹- کيهان، ۲۲/۸/۱۳۸۶. ‏
‏۳۰- سخنراني رهبري در جمع دانشجويان دانشگاههاي استان يزد، ۱۳/۱۰ ۱۳۸۶، پايگاه اطلاع رساني رهبري
‏۳۱- سايت مجمع تشخيص مصلحت نظام، ۲۱/۲/۱۳۸۵‏
‏۳۲- سايت گويا، ۴ مرداد ۱۳۸۶، اصل مصاحبه با خبرگزاري دانشجويان ايران صورت گرفته است. ‏
‏۳۳-
خبرگزاري مهر، ۳/۷/۱۳۸۶. حتي اسدالله بادامچيان هم به صراحت گفته است که تمام اقدامات حسن روحاني با تأئيد ‏رهبر بوده است. بادامچيان مي گويد: �آقاي روحاني در بحث هسته‌اي از حيثيت خود گذشته و اقداماتي كه انجام داده با تاييد ‏رهبري بوده است. اگر روحاني فرد سازشكاري بود، يقينا جامعتين وي را در فهرست خود نمي‌گذاشتند�. ۸ آذر ۱۳۸۵. ‏
‏۳۴- سخنراني رهبري در جمع دانشجويان دانشگاههاي استان يزد، ۱۳/۱۰ ۱۳۸۶، پايگاه اطلاع رساني رهبري
‏۳۵- کيهان، ۲۲/۸/۱۳۸۶‏
‏۳۶- اعتماد، ۱/۹/۱۳۸۶. ‏
‏۳۷- جام جم، ۲۰ آذر ۱۳۸۶

‏ به کام سلطان، به زيان دموکراسي

اکبر گنجی

آقاي خامنه اي به انتخابات ۲۴ اسفند مجلس چگونه مي نگرد و چه اهدافي را دنبال مي کند؟‏‎ ‎آيا اين انتخابات فرصت ديگري ‏است براي آقاي خامنه اي تا اهداف و ترجيحات خود را عملي نمايد و از بقيه در راستاي اهداف خود استفاده کند ؟ يا مدافعان ‏دموکراسي و حقوق بشر هم مي توانند از اين انتخابات براي پيشبرد اهداف و ترجيحات خويش استفاده کنند؟رهبر در سه ماه ‏گذشته طي چندين سخنراني در خصوص انتخابات، مقاصد خود را بيان کرده است:‏

‏”هميشه سعي کرده اند انتخابات هاي ما را کم فروغ کنند تا مردم اطراف عرصه ي انتخابات را خالي کنند، به صندوق هاي ‏رآي اعتنايي نکنند، دشمن هميشه اين را خواسته است و مردم عزيز ما، آن طوري که من نگاه مي کنم به تاريخ مجلس ‏شوراي اسلامي و انتخابات ها، مي بينم درست نقطه ي مقابل آنچه دشمن مي خواسته، عمل کرده اند”(۱۵دي ماه ۸۶).‏

‏”حمايت آمريکا از هر دسته اي در ايران يک ننگ است… هم مردم و هم آن دسته اي که رئيس جمهور آمريکا از آن اعلام ‏حمايت کرده است بايد فکر کنند که چرا آمريکا مي خواهد از آن دسته حمايت کند و آن دسته چه نقصي داشته که آمريکا را ‏به فکر حمايت از آن انداخته است”(۱۹ دي ماه ۸۶).‏

‏”من اصرارم در همه ي انتخابات ها بر حضور است. بايد آمد سر صندوق رأي، به کوري چشم دشمن بايستي رأي داد. ‏دشمن مي خواهد که ملت انتخابات نداشته باشد… وقت انتخابات هم که مي شود- شايد يادتان باشد- غالباً قبل از انتخابات يک ‏حرفي مي زنند که معنايش اين است که مردم در انتخابات شرکت نکنند، کارهايي مي کنند، تلاش مي کنند، گاهي به وسيله ‏آدمهاي غافل و فريب خورده، گاهي به وسيله ي آدمهاي وابسته، کارهايي مي کنند که بلکه مردم را از شرکت در اين مراسم ‏عظيم باز بدارند، که انتخابات يکي از اين مراسم بسيار عظيم است. من توصيه ام به مردم… اين است که بيايند وارد اين ‏ميدان شوند، صندوق هاي رآي را پر رونق کنند… اين مجاهدت است، اين جهاد است، اين زحمت پيش خداي متعال اجر ‏دارد، بروند رأي بدهند” (۲۹بهمن ماه ۸۶).‏

‏”اگر هر دوره اي از اين دوره هاي انتخابات را شما ملاحظه کنيد، تحليل کنيد، خواهيد ديد در هر کدام از اين انتخابات هاي ‏ما… در هر برهه اي سعي گردانندگان تبليغات خصمانه ي استکبار جهاني بر اين بوده است که حضور مردم را کمرنگ ‏کنند، انگيزه ي مردم را کم کنند، همت آنها را، اميد آنها را نسبت به انتخابات از بين ببرند يا کمرنگ کنند… در مقابل چشم ‏مردم دنيا چه کار مي توانند بکنند؟ ناچارند يا بگويند آزادي نيست يا بگويند مردم شرکت نکردند، يا اگر بتوانند انتخابات را ‏تعطيل کنند، کما اينکه در يک برهه اي همت آنها به وسيله ي بعضي از عناصر فريب خورده اين بود که انتخابات را بکلي ‏تعطيل کنند، که اصلاً انتخابات انجام نگيرد، ولي به فضل خدا نتوانستند اين کار را بکنند، اما همتشان اين بود، اين اهميت ‏انتخابات را نشان مي دهد. آنچه در انتخابات بسيار مهم است، حضور عمومي مردم است، همه بايد در انتخابات شرکت ‏کنند… انتخابات يک فريضه است، همه بايد شرکت کنند، همه بايد خود را موظف بدانند براي اينکه در انتخابات شرکت ‏کنند… انتخابات در کشور ما در مقايسه با انتخابات هايي که ما مي بينيم در دنيا دارد انجام مي گيرد و خبرش را داريم، جزو ‏سالمترين هاست، انتخابات خوبي است… آنچه که اصل است، حضور در انتخابات است، بايد همه در انتخابات شرکت کنند، ‏اين يک وظيفه ي عمومي است”(۱۹بهمن۸۶).‏

‏”انتخابات در پيش است، اين انتخابات خيلي مهم است… من مي بينم متأسفانه در اظهارات بعضي ها مرتب تکيه مي کنند، ‏آقا، تقلب نشود، آقا، تقلب نشود، آقا، دستبرد نشود، چه تقلبي؟ قريب به سي سال است که دستگاههاي مجري اين مملکت ‏دارند انتخابات را انجام مي دهند با سلامت کامل. بعضي ها حتي شرم نکردند، گفتند ناظرين بين المللي بيايند نظارت کنند بر ‏اين انتخابات، بيگانه ها، دشمن ها که با اصل انتخابات و با اصل ملت ايران مخالفند، با هر چيزي که به نفع ايران است ‏مخالفند، اينها بيايند بشوند قاضي. اين، بزرگترين جسارت به ملت ايران است”(۱۹بهمن ۸۶). ‏

احمد جنتي، دبير شوراي نگهبان، پس از عملي کردن خواست رهبر و حذف دوهزار تن از کانديدها، وارد گام بعدي اجراي ‏خواست سلطان شد و به مردم گفت: “رفتن به پاي صندوق هاي رأي در انتخابات، کاري مي کند که با هيچ قدرتي نمي توان ‏انجام داد و دشمن کوب است و آن ها را نابود مي سازد و مسئولان و خدمتگزاران نظام را دلگرم مي کند و به آنها شجاعت ‏ايستادگي در برابر دشمنان نظام مي دهد… حضور حداکثري مردم در انتخابات به دشمنان مي فهماند که با چه کساني سر و ‏کار دارند… انتخابات اهميت بسيار بالايي دارد و سرنوشت مردم در چهار سال آينده را مشخص مي کند و حضور گسترده ‏مردم در انتخابات نشان عظمت، شکوه، اقتدار و مردم سالاري ديني واقعي است. حضور در انتخابات نشان مي دهد مردم ما ‏ايستاده و حاضر در صحنه اند و مشکلات را تحمل مي کنند و هر چه آرا بيشتر باشد، موفقيت هاي نظام بيشتر خواهد شد و ‏قلب دشمنان را مي شکافند و آن ها نااميد مي شوند”(۱۱ اسفند۸۶).‏

انتخابات از نظر آقاي خامنه اي ميدان جنگ است. جنگي که در يک سوي آن نيروهاي خودي تحت رهبري سلطان قرار ‏دارند و در سوي ديگرش، دشمن (آمريکا)، قرار گرفته که مي خواهد مزدوران خود را به پيروزي برساند. به نظر وي، ‏مجلس ششم در خط آمريکا بود. نمايندگان آمريکايي آن مجلس مي خواستند از طريق تحصن مانع برگزاري انتخابات مجلس ‏هفتم شوند. اما با تدبير رهبر، “گردن کلفت” هاي آمريکايي مجلس ششم از گردونه انتخابات حذف، و مجلس سلطاني هفتم ‏شکل گرفت.جنگ بعدي جنگ انتخابات مجلس هشتم است. بنابر ادعاي سلطان، بوش با حمايت صريح از اصلاح طلبان باز ‏هم به جنگ جمهوري اسلامي آمده است. به همين دليل رهبر به سرعت حمله ي تبليغاتي خود را آغاز کرد و حمايت بوش ‏از اصلاح طلبان را از ننگ بدتر دانست. البته روشن است که بوش از اصلاح طلبان حمايت نکرده و اگر هم مي خواست ‏کساني را به عنوان نفوذي وارد عرصه سياسي ايران کند، آنها را به طور علني معرفي نمي کرد تا به عنوان جاسوس شکار ‏شوند. حمايت بوش از يک فرد يا گروه در ايران، همانند حمايت احمدي نژاد از يک فرد يا گروه در آمريکاست. مردم دو ‏کشور به تأئيد رئيس جمهور دولت دشمن، تقريباً نگاه واحدي دارند. اما آقاي خامنه اي براي حذف اصلاح طلبان به اين ‏دروغ نياز داشت. از اينرو اين دروغ را در ديدار با خبرگان رهبري دوباره تکرار کرد و گفت: براي انتخابات مجلس ‏هشتم، دشمن(آمريکا):” به صراحت اعلام کرده است که بايد فشار به ايران را افزايش داد تا در انتخابات مهم آينده، ميانه ‏روها يا همان افرادي که به اصول و نظام جمهوري اسلامي معتقد نيستند بر سر کار بيايند”(۷ اسفند ۸۶). به دنبال فضا ‏سازي رهبر، “تک تيراندازان قابل” سلطان، يعني بازجويان روزنامه ي کيهان، به ميدان آمدند و فضاي سنگين تبليغاتي ‏عليه اصلاح طلبان به راه انداختند که آنها آمريکايي و براندازند. در يکي از اين موارد حسين شريعتمداري از سوي رهبر ‏اعلام کرد: “مجلس ششم همخوان و همخون انقلاب نبوده و اين مجلس نه اصلاح طلب بلکه براندازبود”(رسالت، ۲ اسفند ‏‏۸۶). در پرتو اين فضاي تبليغاتي، شوراي نگهبان توانست تمام دشمنان آمريکايي(کانديداهاي رقيب) را يکجا حذف کند. مقاله و مقالات ‏‏
آقاي خامنه اي که بدون استفاده از مفهوم “دشمن” قادر به سخنراني نيست و دشمن مفهوم مرکزي گفتمان اوست، شرکت در ‏انتخابات را هم جهاد عليه دشمن قلمداد کرده است. فرمانده کل قوا فرمان جهاد را صادر کرده است. جهاد تازه او، شرکت ‏يکپارچه ي همه ي مردم در انتخابات ۲۴ اسفند است. از نظر نتيجه، خيال سلطان کاملاً راحت است، چون به وسيله شوراي ‏نگهبان پيشاپيش شمار زيادي از دشمنان را از ميدان جنگ حذف کرده و حداقل دو سوم مجلس آينده را از هم اکنون به وي ‏تقديم کرده است. سلطان که در جهادي بدون جنگ پيروز شده است، براي مشروعيت بخشيدن به اين جنگ نامشروع، به ‏حضور گسترده ي مردم نياز دارد. اما چرا سلطان به رآي مردم نياز دارد؟

يکي از ويژگي هاي دوران جديد فراگير شدن ايده ي دموکراسي و حقوق بشر است. اين آرمانها آنچنان جهانشمول شده اند ‏که حتي سرکوبگرترين رژيم هاي غير دموکراتيک هم مجبورند ظواهر دموکراتيک را رعايت کرده و خود را مردم سالار ‏و مدافع حقوق بشر بنامند. خودکامه گان نهادهاي دموکراتيک را از محتوا خالي کرده و از اين صورت هاي بدون محتوا ‏براي اهداف سرکوبگرانه ي خود استفاده مي کنند. آقاي خامنه اي هم براي مشروع نشان دادن رفتارهاي سرکوبگرانه ي ‏رژيمش به رأي مردم محتاج است. او که انتخابات را شيوه اي مسالمت آميز براي داوري درباره ي سياست ها و کارنامه ي ‏زمامداران سياسي و مشارکت مردم در قدرت نمي داند، بلکه آن را صحنه ي جنگ آمريکا و مزدورانش عليه زمامداري ‏خودش تلقي مي کند، براي همين جنگ نامشروع هم به رأي مردم محتاج است. او به رأي بالاي مردم نياز دارد تا ادامه ي ‏زمامداريش را موجه نشان دهد. او نه تنها به مشروعيت صوري رژيم سلطاني مي انديشد، بلکه بدنبال موجه کردن “ دولت ‏احمدي و مجلس سلطاني” است. از اينرو، مشارکت گسترده ي مردم در انتخابات، براي سلطان منافع عديده اي به همراه ‏خواهد داشت، اما با حکم جهاد رهبر به ميدان جنگ رفتن، چه منافعي براي آزاديخواهان دموکرات دارد؟ و چه کمکي به ‏فرايند گذار به دموکراسي مي کند؟‏

‏”عدم مشروعيت بخشي” به زمامدار خودکامه و “عدم همکاري” با سرکوبگران، از جمله اصول مهم فرايندهاي گذار به ‏دموکراسي است. نه اينکه از طريق شرکت در “شبه انتخابات تقلبي سلطان” و بيعت با او، در حذف مخالفان همکاري کرده ‏و با رأي خويش زمامداري او، و دولت احمدي و مجلس سلطاني آينده، را مشروعيت بخشيم.‏

بی معياری و بی اصولی سياسی از جهان اسطوره ای تا سياست افسون زدايی شده

اکبر گنجی


حدود يک قرن از زمانی که ماکس وبر اعلام کرد که علم تجربی مدرن جهان را اسطوره زدايی و افسون زدايی يا معقول کرده، گذشته است. به گمان او، خردورزی و عقلانی گری، و مهمتر از اينها، اسطوره زدايی از عالم و جامعه و سياست، سرنوشت زمانه ماست. وبر تأکيد کرد که هر کس قادر به تحمل سرنوشت زمانه نيست ، می تواند مردانه و صادقانه به آغوش کليسا باز گردد.کليسای کهن با آغوش باز، همراه با مهر و محبت، پذيرای او خواهد بود. اهل علم، چنين کسی را محکوم نخواهند کرد. اما ماندن در سياست مدرن ، مقتضياتی دارد. جهت گيری هدف- وسيله ای، کمی سازی، کنترل پذيری، محاسبه پذيری،حسابگری، ثبات و پيش بينی پذيری سياست و مديريت، بخشی از لوازم زندگی در جهان افسون زدايی شده است. غير شخصی شدن سياست و از هوا و هوس های يک حاکم خودسر خلاص شدن،بخش ديگری از فرايند اسطوره زدايی از سياست است. غير شخصی شدن،نظام سلسله مراتبی کهن و چهارچوب های مشروعيت دهنده ی آن را دستخوش استحاله می کند و خودمختاری فردی،آزادی اجتماعی و رسمی فرد ، قابليت انتخابگری و محاسبه ی ارضای نيازهای فردی را افزايش می دهد. در چنين جهانی، سياست مدار بايد پاسخگوی پيامدهای پيش بينی پذير اعمال خود باشد. بايد عواقب اعمال و تصميم های خود را سبک سنگين کند و نسبت به آنها پاسخگو باشد. نبايد از زبان اسطوره ای در سياست استفاده کرد.
مسأله ما اين است: زبان سياست و سياستمداران مان همچنان اسطوره ای است.درست است که سياست مدرن با جهان اسطوره ای وداع گفته است، اما سياستمداران ما ، يک پايشان همچنان در قلمرو اسطوره است. برخی از مصاديق مدعای ما به قرار زيرند:

۱- امام زمانی کردن سياست: امام زمانی کردن سياست پيشينه ی بلندی در کلام و فقه شيعيان دارد. مطابق نظريه ی ولايت فقيه، ولی فقيه جانشين امام زمان در عصر غيبت کبری است. اين نظريه ی متضمن اين بيان ضمنی يا صريح است که ولی فقيه با امام زمان ارتباط دارد و کارهای خود را با هدايت ايشان انجام می دهد. در دوران زمامداری آقای خامنه ای به انحای مختلف بر اين نکته ها تأکيد شده است. توسعه ی جمکران(جايی که آقای خمينی هيچ عنايتی بدان نداشت و آن را خرافه ای بيش نمی دانست) و افزايش چاه آن از يکی به دو تا، بخشی از فرايند باز اسطوره ای کردن عالم سياست و مديريت است. پس از آغاز دوران رياست جمهوری احمدی نژاد، وی تمام اقدامات دولت خود را به امام زمان مربوط کرد. برخی از علما هم دولت وی را، دولت مورد پشتيبانی امام زمان خوانده اند.
وضعيت نابسامان سياسی- اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی موجب شده است تا بسياری از علما با فرايند امام زمانی کردن سياست به مخالفت برخيزند و آن را اهانت به امام زمان تلقی کنند[۱].مومنان می پرسند چگونه می توان مدعی شد که تدبير امور کشور به دست امام زمان است و در عين حال ميليونها تن معتاد و تعداد زيادی تن فروش اند[۲]. مگر امکان دارد مديريت امور با امام زمان باشد و روزی چهار – پنج ساعت برق برود؟ اما مسأله اين است: همين افراد، اگر اوضاع روبه راه بود و کسانی آن اوضاع را به پای مديريت مستقيم امام زمان می گذاردند، با چنين تفسيری مخالفت نمی ورزيدند. هر دو طرف فراموش کرده اند که ما در جهان اسطوره زدايی شده ای زندگی می کنيم که نقش موجودات ماورايی و رازآلود در عرصه سياست ناديده گرفته می شود . اگر کسی ادعا کند امور ماورايی و رازآلود در تدبير امور دنيوی و سياسی دخالت دارند يا می توانند دخالت داشته باشند، در آن صورت بايد به اين پرسش پاسخ گويند که پس چرا آنها که خير خواه آدميانند و توان روبه راه کردن امور را دارند، مسائل را حل و مشکلات را رفع نمی کنند؟ به همين دلائل و ديگر دلائل است که سياست مدرن بدون توجه به نقش امور ماورايی کار می کند و تفسيری زمينی- بشری از عرصه ی سياست ارائه می کند.

۲- سياست استخاره ای: در جنگ داخلی لبنان بين حزب الله و امل، فرستاده ی رسمی جمهوری اسلامی، در تمامی امور مورد نزاع، پس از استخاره، نظر رسمی جمهوری اسلامی را به طرفين ابلاغ می کرد. اين شيوه ی سياست ورزی، در مواضعی از جنگ ايران و عراق هم اتخاذ می شد. هنوز به ياد دارم که جناح راست سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در سپاه(عبدالله ذالقدر و …) پنج شنبه شب ها به شهر قم می آمدند و نزد يک روحانی عارف مسلک می رفتند و پس از بازگشت از ديدار آن پيرمرد، مدعی می شدند که امور بسياری بر آنها هويدا شده است. يکبار يکی از آنها می گفت آقا در خلسه مشاهده کرده است که بزودی طی يک حادثه، ۳۰۰۰ سرباز آمريکايی کشته خواهند شد. زمان بسياری سپری شد، اما آن مشاهده به وقوع نپيوست.
تکذيب يا تأئيد مشاهدات عرفانی محل بحث ما نيست، مسأله مورد نزاع اين است که سياست مدرن ربطی به مشاهدات عرفانی ندارد و از اين طريق نمی توان جنگ و صلح را هدايت کرد. با خواب و رويا و استخاره و فرشتگان و اجنه نمی توان در عالم اسطوره زدايی شده، منافع ملی را محقق کرد. اگر کسی خوابی ديد، اگر کسی مکاشفه ای داشت، اگر کسی مدعی شد که فرشتگان به او گفته اند که او را در نزاع با آمريکا ياری خواهند کرد، وقتی اين وعده ها محقق نشد، گريبان چه کسی را بايد گرفت؟ فرشتگان يا متعلق تجربه ی عرفانی را؟ مجريان قتل های زنجيره ای، يک ليست ۳۰۰ نفره از کسانی که قرار بود ترور شوند را به امضای يک روحانی عارف مسلک در تهران رسانده بودند. بعيد است تجربه عرفانی کسی را مکلف کرده باشد که حکم ترور ۳۰۰ دگرانديش را صادر کند. حتی اگر شخصی چنين ادعايی کرد، بايد او را به عنوان تروريست و جنايتکار محاکمه کرد. تجربه عرفانی او به خودش و متعلق تجربه اش مربوط است.

۳- تکليف و نتيجه: آقای خمينی در برابر کسانی که با دلائل و شواهد کافی نشان می دادند در جنگ ايران و عراق پيروزی ای در کار نيست و آن جنگ برای ايران تلفات سنگين انسانی و هزينه های هنگفت مالی به دنبال دارد، آن سخن مشهور را بيان داشت که “ما مکلف به تکليفيم، نه مکلف به نتيجه”.
اين سخن متعلق به دنيای کهن بود، نه عصر مدرن که ناظر به پيامدهای آشکار و عواقب ناخواسته ی اعمال است. يک هزار ميليارد دلار خسارت مالی ، نزديک نيم ميليون کشته و حدود يک و نيم ميليون معلول ، ته کشيدن منابع مالی دولت، نرفتن مردم به جبهه های جنگ، درخواست بمب اتمی توسط فرمانده کل سپاه برای ادامه جنگ، بخشی از نتايجی بود که آقای خمينی را از قلمرو تکليف به حوزه ی نتايج فرود آورد و منجر به نوشيدن جام زهر و پذيرش قعطنامه ۵۹۸ شورای امنيت سازمان ملل متحد کرد. يکی ديگر از نتايج جنگ تکليفی هشت ساله ی ايران و عراق، منافعی بود که از طريق مسلمان کشی مسلمانان و به هدر دادن منابع ملی همديگر، نصيب اسرائيل شد. اگر از سوی ديگری به جنگ تکليفی بنگريم، در واقع به اين واقعيت تلخ می رسيم که آن جنگ بخشی از سياست مهار دوجانبه آمريکا بود. بايد آن همه هزينه انسانی- مالی بر باد می رفت تا روشن شود، سياست يعنی التزام به نتيجه، نه عمل به تکليفی اسطوره ای و رازآلود.

۴- اصلاح پذيری و اصلاح ناپذيری: طی سه دهه ی گذشته بارها و بارها اين مدعا تکرار شده است که “رژيم شاه، رژيمی اصلاح ناپذير بود”. امکان فعاليت سياسی مسالمت جويانه در آن رژيم وجود نداشت، به همين دليل انقلاب ناگزير بود. اما “رژيم جمهوری اسلامی، رژيمی اصلاح پذير است” و امکان فعاليت سياسی در اين رژيم وجود دارد.
فقدان اصول، ملاک و ميزان، امکان داوری در خصوص اين مدعا را ناممکن کرده است. چرا رژيم شاه اصلاح ناپذير بود و چرا رژيم جمهوری اسلامی اصلاح پذير است؟ ملاک اصلاح پذيری و اصلاح ناپذيری کدامست؟ آيا اصلاح پذيری و اصلاح ناپذيری رژيم های سياسی برمبنای معيارهای پيشينی قابل شناسايی است يا برمبنای ملاک های پسينی؟ کدام شواهد و قرائن حاکی از اصلاح ناپذيری اولی و اصلاح پذيری دومی است؟ آيا تنها دليل اين مدعا اين است که چون در سال ۱۳۵۷ در ايران انقلاب شد، پس رژيم شاه اصلاح ناپذير بود و چون طی سه دهه گذشته در ايران انقلابی به وقوع نپيوسته است ، پس رژيم جمهوری اسلامی رژيمی اصلاح پذير است؟ رژيم جمهوری اسلامی چه وقت و با انجام چه نوع رفتارهايی به يک رژيم اصلاح ناپذير تبديل می شود؟ اگر فعالين و گروه های سياسی ملاک ها و معيارهايی برای تمايز رژيم های اصلاح پذير از رژيم های اصلاح ناپذير ارائه نمايند، درهای بسياری گشوده خواهد شد. کمترين دری که گشوده می شود، فضای نقد است . برای اينکه می توان درباره ی ملاک ها و معيارهای روشن و دقيق گفت و گو کرد، آنها را به نقد کشيد. متناسب با آن مقدمات، به تعيين استراتژی و تاکتيک پرداخت.

۵- مسير انقلاب: کسانی بر اين گمانند که به انقلاب ايران خيانت شد و اين انقلاب به وسيله ی گروهی خودکامه دزديده و از مسير اصلی اش خارج شد. اما متقابلاً اصلاح طلبان بر اين گمانند که انقلاب ايران از مسير خود خارج نشده و همچنان به آرمانهای خود پايبند است.
مدعيان هيچگاه به اين پرسش پاسخ نمی دهند : اگر چه اتقاق يا اتفاقاتی بيفتد انقلاب ايران از مسير خود خارج شده و به آرمانهای خود پشت کرده است؟ وفاداران به انقلاب ۵۷ به گونه ای سخن می گويند که گويی هر اتفاقی بيفتد و وضعيت اقتصادی- سياسی – اجتماعی- فرهنگی به هر نحوی شود، باز هم انقلاب ايران همچنان در مسير خود به پيش می رود و به آرمانهايی که مردم به خاطر آنها انقلاب کردند همچنان وفادار است. به تعبير ديگر، هيچ واقعه و تجربه ای نيست که مبطل اين گزاره باشد که انقلاب ايران همچنان در مسير خود پيش می رود. از سوی ديگر، مخالفان به گونه ای درباره ی انقلاب سخن می گويند که گويی انقلاب يک پديده ی ضد خشونت است و تجربه ی بشری حاکی از آن نيست که پس از پيروزی هر انقلابی، فرايند خشونت و حذف و زندان و کشتار آغاز می شود.
برنادر لوئيس،که همچون ديگران، انقلاب را يک پديده ی مدرن و متعلق به دوران جديد می داند، انقلاب ايران را از نظر مبانی ، شکل و هيئت، با انقلاب فرانسه و روسيه قابل مقايسه دانسته و معتقد است انقلاب ايران در اين موارد از الگوی مشابه ای تبعيت کرده است. می نويسد:”نظام انقلابی ايران در مورد ديگری هم، متأسفانه، دنبال رو اروپا بود. درست است که شعارها و نمادهای انقلاب بيش تر اسلامی بود تا اروپايی، ولی سرمشق سبک و رويه ی رهبران بيش تر اروپايی بود تا اسلامی. محاکمه و اعدام فوری شمار زيادی از دشمنان عقيدتی يا راندن صدها هزار زن و مرد به تبعيد، مصادره ی اموال شخصی به مقياس کلان، آميزه ی انهدام و سرکوبی و خشونت و القأ و ارشاد، به ملازمت تحکيم بخشيدن قدرت- اين ها به کارهای روبسپير و استالين خيلی بيش تر شباهت داشت تا به سرمشق محمد و علی. اين روش ها صددرصد انقلابی بود، ولی بعيد بتوان آن ها را اسلامی خواند”[۳].
پرسش اين است: خشونت و حذف و ترور و تبعيد و مصادره،که ويژگی مشترک همه ی انقلاب های کلاسيک است، ملاک خروج انقلاب از مسير اصلی آن است؟ يا نقد نشدن خواست ها،انتظارات و وعده هايی که انقلاب به دنبال تحقق آنها بود؟ يا چيز ديگری؟
پرسش ديگر اين است: آيا انقلاب روشی کارآمد و اخلاقی برای رسيدن به اهداف است؟ ظاهرآً تمام گروه های اصلاح طلب ايران(حکومتی و غير حکومتی)، در اين نکته اتقاق نظر دارند که به دليل پيامدهای منفی بسيار، حاصل اندک و روش های غير اخلاقی، نبايد به فکر انقلاب ديگری بود. اگر احکامی که اصلاح طلبان درباره ی استفاده از انقلاب صادر می کنند، احکامی کلی است، در آن صورت بايد به اين پرسش پاسخ گويند: آيا همان احکام کلی شامل انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نمی شود؟
مسأله، امکان و عدم امکان انقلاب، متکی به تصميم و برنامه ريزی بودن يا نبودن انقلاب،اخلاقی يا غير اخلاقی بودن انقلاب، پيامدهای مثبت و منفی انقلاب، نيست. سخن بر سر اين است که در تمام اين موارد بايد روشن و دقيق سخن گفت تا امکان مفاهمه و نقد فراهم گردد.

۶- ناممکن شدن ادامه ی کار: سيد محمد خاتمی وقتی رئيس جمهور بود، تهديد کرد که اگر دو لايحه پيشنهادی اش پذيرفته نشوند، امکان ادامه کار وجود نخواهد داشت. دو لايحه ياد شده رد شد، ولی خاتمی نه تنها هيچ عکس العملی از خود نشان نداد، بلکه به کار خود ادامه داد.
انتظار جامعه آن بود که پس از رد دو لايحه ی خاتمی از سوی شورای نگهبان، وی بنابر وعده ی قبلی، استعفا دهد. اما خاتمی از واژه های آنچنان کشدار استفاده کرد که امکان عقب نشينی از تهديد برايش مهيا باشد.
فيلسوفان تحليلی از ما می خواهند که مدعيات خود را آنچنان دقيق و روشن بيان نمائيم تا امکان نقد و رد مدعا و ادله ارائه شده برای ناقدان فراهم گردد. اما صاحبنظران و سياستمداران ما آنچنان سخن می گويند که امکان فرار از نقد وجود داشته باشد. هر نقدی که بر نوشته ای وارد شود، نويسنده مدعی می شود که منظور او بد فهميده شده است و او چنين قصدی نداشته است. ابهام و ايهام اين امکان را فراهم می آورد. اما عرصه سياست عرصه ی شعر نيست که فرد مجاز باشد با استفاده از اين روش از زير بار تعهدات شانه خالی کند.
مجلس ششم پيام هايی می فرستاد که معنايش خروج از حاکميت بود. نمايندگان در مجلس تحصن کردند و تهديد به استعفای دسته جمعی صورت گرفت. اما جز يکی دو تن از نمايندگان، کسی استعفا نداد. سخن بر سر اين نيست که تحصن يا استعفا درست بود يا نه؟ سخن بر سر روشن و دقيق سخن گفتن است تا امکان باز خواست و پاسخگويی وجود داشته باشد.

۷- عدم ورود به صحنه: سيد محمد خاتمی در ديدار با دانشجويان دانشکده های حقوق و علوم سياسی و اقتصاد اعلام کرده است: “اگراصلاح طلبان ببينند که نمی‌توانند از حقوق مردم دفاع کنند به چه دليل وارد صحنه شوند؟”[۴].
ممکن است کسی از اين تهديد خشنود شود و گمان کند که چون امکان دفاع از حقوق مردم در ساخت سياسی وجود ندارد، خاتمی و اصلاح طلبان وارد رقابت های انتخاباتی آينده نخواهند شد. اما چنين آرزويی تحقق نايافتنی است. برای اينکه زمامداران جمهوری اسلامی و خصوصاً شخص رهبر بخوبی واقفند که اين نوع تهديدها متضمن هيچ جديتی نيست و خاتمی برای اثبات خودی بودن و همراهی با “رهبر معظم انقلاب” در صحنه حضور خواهد داشت. از اين مهمتر، اين سخن هيچ تهديدی در بر ندارد که سايت نوروز متعلق به جبهه مشارکت آن را به عنوان تيتر يک برگزيده است. مگر “نمی توانند از حقوق مردم دفاع کنند” ملاکی دارد که بعداً بتوان خاتمی يا اصلاح طلبان را بازخواست کرد. هر اتفاقی بيفتد ، خاتمی و اصلاح طلبان می توانند مدعی شوند که بازهم امکان دفاع از حقوق مردم وجود دارد. برای اينکه اگر بگويند ديگر امکان دفاع از حقوق مردم وجود ندارد، در آن صورت معنای اين سخن اين خواهد بود که رژيم به نظامی اصلاح ناپذير تبديل شده است. اصلاح طلبان هيچ گاه زير بار چنين مدعايی، با تمام لوازم و پيامدهای آن، نخواهند رفت. از سوی ديگر، “وارد صحنه نشدن” نيز معنای روشنی ندارد.فرض کنيد خاتمی در انتخابات آينده رياست جمهوری کانديدا شود و از بالا(رهبر) به او بگويند نيايد يا شورای نگهبان وی را رد صلاحيت کند. عکس العمل خاتمی چه خواهد بود؟ هيچ، او باز هم در انتخابات شرکت خواهد کرد و مردم را هم به شرکت در انتخابات دعوت خواهد کرد. در نگاه خاتمی شرکت در انتخابات به قصد تثبيت نظام و دفاع از انقلاب در برابر آمريکاست. خاتمی در انتخابات مجلس هشتم پس از رد صلاحيت حدود دوهزار تن از کانديدا ها، با اين استدلال مردم را به شرکت در انتخابات دعوت کرد.

۸- شرکت در کودتای پارلمانی: طی سالهای گذشته اصلاح طلبان بارها تهديد کرده اند که اگر انتخابات رقابتی و عادلانه نباشد، در انتخابات شرکت نخواهيم کرد. با اين همه آنان در تمامی انتخاباتی که تاکنون برگزار شده شرکت کرده و پس از برگزاری انتخابات اعلام کرده اند که آن انتخابات،نه انتخابات، که “کودتای پارلمانی” يا “کودتای رياست جمهوری” بوده است. به عنوان مثال، مصطفی تاج زاده ، يکی از چهره های شاخص جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی، معاون سياسی وزارت کشور در دوره اصلاحات، انتخابات مجلس هفتم که به وسيله ی دولت خاتمی برگزار شد را کودتای پارلمانی می خواند. وی می نويسد:”غير آزاد و غير عادلانه بر گزار کردن انتخابات و قلع و قمع داوطلبان در انتخابات که نمونه بارز آن کودتای پارلمانی در انتخابات مجلس هفتم بود و نيز مقابله با منتخبان ملت در هر نهاد انتخابی”[۵]. تاج زاده دو ماه پيش از انتخابات مجلس هشتم، اقدامات جناح مقابل در رد صلاحيت گسترده ی اصلاح طلبان را “کودتای مخملی” ناميد که در صدد است تا “مجلس فرمايشی” ضعيف تر از مجلس هفتم ،که خود محصول “کودتای پارلمانی” است ، تشکيل دهد[۶]. سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی ، پس از رد صلاحيت ۲۲۰۰تن از داوطلبان، طی اطلاعيه ای اعلام کرد که “مراکز قدرت و بازيگران اصلی” به دنبال “برگزاری انتخاباتی نمايشی و تشکيل مجلسی گوش بفرمان و مطيع” هستند. به گفته ی مصطفی تاج زاده،:” رد صلاحيت‌های غيرقانونی و فله ای هيات‌های اجرايی که پيرو ارسال متن سخنرانی اخير مقام رهبری به آنان توسط وزارت کشور صورت گرفت، ناشی از تصميم کانون قدرت است و همان مرکزی که به هيات‌های اجرايی ابلاغ کرد که چه کسانی بايد حذف شوند، به هيات‌های مرکزی نظارت نيز همان پيام را ابلاغ خواهد کرد و ديگر جای هيچگونه خوشبينی و توجيه باقی نخواهد گذاشت و به اين ترتيب به جهانيان اعلام خواهد کرد انتخابات آزاد، عادلانه و سالم در جمهوری اسلامی ايران سرابی بيش نيست و قرار است جمهوری اسلامی به صورت تک‌حزبی و مطلقه اداره شود و حزب پادگانی جای همه احزاب قانونی کشور را بگيرد، يا هیأتهای نظارت بر انتخابات با اصلاح اقدام غيرقانونی هیأتهای اجرايی، امکان برگزاری انتخابات آزاد و سالم و رقابتی را فراهم خواهند کرد… بارها گفته‌ام مادام که دادگاه آقای جنتی تشکيل نشود، ايرانيان شاهد برگزاری انتخابات آزاد و سالم نخواهند بود … وی در خاتمه اصولگرايان را نصيحت کرد که از سرگذشت پيشينيان درس بگيرند و از انجام کودتای دوم پارلمانی خودداری کنندو اجازه دهند ملت رشيد ايران خود در صندوقهای رأی تصميم بگيرد چه کسانی صلاحيت ورود به مجلس را دارند”[۷].محسن ميردامادی، دبيرکل جبهه مشارکت، هم دو انتخابات گذشته را متقلبانه اعلام می کند.می گويد:” در دو انتخابات گذشته که دولت نهم برگزار کرده است بحث تخلف در انتخابات بسيار جدی بوده است و اينکه شايد در بعضی از صندوقها آرا اعلام شده با واقعيت کاملا متفاوت بوده است و همچنين نوع تخلفات در انتخاب های برگزار شده در دولت نهم هم تغيير کرده است”[۸].
مسأله روشن است. اصلاح طلبان هيچ گاه روشن نمی کنند که در صورت وقوع چه حوادث و رويدای در انتخابات شرکت نخواهند کرد. وقتی در اقدامی (انتخابات مجلس هفتم و هشتم) که خود “کودتای پارلمانی” می خوانند شرکت می کنند و مردم را هم دعوت به شرکت در همان “کودتای پارلمانی” می کنند، پس تهديد به عدم شرکت معطوف به چه نوع انتخاباتی است؟ به تعبير ديگر، وقتی مشارکت در کودتا مشروع است، مشارکت در چه نوع انتخاباتی نامشروع است؟
محسن آرمين همين نکته را بخوبی دريافته است.می گويد رفتارهای اصلاح طلبان اين تلقی را در مردم ايجاد می کند که ” اصلاح طلبان پذيرای هر گونه محدوديت هستند که از ناحيه حاکميت بر آنان تحميل می‌شود و هيچ خط قرمزی را برای خود قائل نيستند”،” واقعيت اين است که بدنه اجتماعی اصلاح طلبان از نحوه حضور اصلاح طلبان هيچ نشانه‌ای مبنی بر عزم و اراده جدی در دفاع و پيگيری اهداف اعلامی خويش نديدند”[۹].

۹- قدرت منبر و سخن: يکی از مهمترين وسائل و ابزارهای سياست ساز عصر کهن و فرهنگ و زبان اسطوره ای، ابزار منبر است. در عصری که دين تنها منبع معرفت و روحانيون مفسران رسمی دين بودند، روحانيت از منابر مساجد و تکايا به نحو احسن برای ارسال پيام و ايجاد حرکت استفاده می کرد. متکثر شدن منابع معرفت بخش، عصر جديد را ايجاد و از آن افسون زدايی کردند. کلام همچنان در عصر مدرن ايفای نقش می کند، اما قدرت آن نسبت به دوران اسطوره ای، بسيار کاهش يافته است[۱۰]. سياست و نظام دموکراتيک را نمی توان فقط و فقط با سحر کلام و سخن و نظريه ايجاد کرد، با عمل است که اين سياست ساخته می شود. فيلسوفان و معرفت شناسان گمان می کنند که با ايجاد تحول در نظام معرفت و در آوردن مفاهيم تازه، می توان عالمی نو ايجاد کرد. ولی جامعه شناسان روندی معکوس را نشان می دهند. دين جامعه بدوی، دين بدوی است. دين جامعه فئودالی، دين فئودالی است. دين نظاميان، دين رزمی-نظامی است. فرايند مدرنيزاسيون نه تنها دين را به نحو پيشين خود باقی نمی گذارد، بلکه شکل و محتوای آن را تغيير می دهد. کافی است به نوشته های نوانديشی دينی(روشنفکری دينی، روشنفکری مذهبی) نگريسته شود که به صراحت تمام اعلام می کنند نمی خواهند مدرنيته را دينی کنند، بلکه می خواهند دين را مدرن(سازگار با مدرنيته) کنند.تفاوت سطح توسعه يافتگی ايران نسبت به افغانستان، دليل خوبی برای تبيين تفاوت اسلام اين دو جامعه است.
برای گذار به نظام دموکراتيک ملتزم به آزادی و حقوق بشر، بايد کاری کرد. با نوشتن صرف، صدور بيانيه و سخنرانی نمی توان چنان نظامی ايجاد کرد. همانطور که با سخنرانی و نوشتن نمی توان خانه ای يا برجی ساخت، با سخنرانی و نوشته و بيانيه هم نمی توان نظام دموکراتيک ساخت. درست است که دموکراسی و حقوق بشر و آزادی برساخته های بشری اند، اما اين برساخته ها محصولات صرفاً کلامی نيستند، ظهور اين برساخته ها در عصر مدرن حاکی از آن است که بشريت کارهای فراوانی کرده است تا بر زمين مدرنيته چنين ميوه هايی برويد. عدالت مدرن برساخته ای کاملاً متفاوت از عدالتی است که ساکنان دوران ماقبل مدرن بدان باور داشتند و آن را می شناختند. اما ما ساکنان باقی مانده در جهان افسون شده، فقط با کلام سر و کار داريم و گمان می کنيم که با کلام می توان همه چيز ساخت. جامعه ی قدرتمند با عمل ساخته می شود. اگر علائق و منافع و هويات متکثر متشکل نشوند تا جامعه قدرتمند پديد آورند، دموکراسی پديد نخواهد آمد.

۱۰- نتيجه: موضوع ياداشت حاضر اصلاح ناپذيری رژيم، خروج از حاکميت، استعفا يا تحريم انتخابات نيست. محل نزاع روشن و دقيق سخن گفتن در عرصه سياست است.موارد زير گويای مراد ماست:
آقای خمينی می گفت:”شاه بايد برود”. معنای اين سخن روشن بود. معنای اين سخن را همه(روستايی و شهری، بی سواد و با سواد،مذهبی و غير مذهبی، غربی و شرقی) می فهميدند. عقب نشينی از اين سخن هم برای همگان قابل فهم بود.
بر مبنای قعطنامه ی شورای امنيت سازمان ملل متحد ، ايران بايد غنی سازی اورانيوم را به تعليق در آورد تا تحريم جديدی به تصويب نرسد و تحريم های گذشته لغو گردد. معنای اين مصوبه کاملاً روشن و دقيق است. می توان اين مصوبه را به دليل ناعادلانه بودن رد کرد، اما نمی توان مدعی شد که معنايش روشن نيست.
احمدی نژاد بارها اعلام کرده است که اسرائيل بايد نابود شود.معنای اين سخن روشن است. مخالفان اين سخن می توانند بپرسند:آيا نابودی اسرائيل ممکن و مطلوب است؟ اما نمی توانند مدعی شوند که معنای سخن احمدی نژاد روشن نيست.
اساس سياست خارجی آمريکا در منطقه ی خاورميانه اين است که در هرگونه تغيير و تحولی برتری استراتژيک اسرائيل بر تمام کشورهای منطقه حفظ شود. اين سياست ناعادلانه مانع برقراری صلح عادلانه در منطقه است. اما معنای اين سياست کاملاً روشن است.
دولت آمريکا، اهداف و منافعی در منطقه ی خاورميانه دارد. ممکن است اين اهداف ناعادلانه باشد. اما مهمتر از آن روش هايی است که برای رسيدن به مقصود دنبال می شود. دولت جرج بوش به روش های نظامی گرايانه آن اهداف را دنبال می کند. اين روش ها غير اخلاقی و ناموفق اند. اما معنای حمله نظامی و اشغال ديگر کشورها روشن است.
“به دليل متقلبانه بودن تمامی انتخاباتی که در ايران برگزار می شود، در هيچ انتخاباتی بدون نظارت سازمان ملل متحد شرکت نخواهيم کرد”. اين سياست روشن و دقيق است. اگر بيان کنندگان اين رويکرد برخلاف سياست اعلام شده در انتخابات بدون نظارت سازمان ملل شرکت کنند، می توان آنها را مواخذه و وادار به پاسخگويی کرد. ممکن است کسانی با اين رويکرد مخالف باشند و همچون آقای خامنه ای آن را مصداق دخالت بيگانگان در امور داخلی ايران و لذا خائنانه بخوانند، اما نمی توانند مدعی شوند که اين سخن چند پهلو و مبهم است و معلوم نيست چه معنايی دارد.
“اگر کانديداهای ما توسط شورای نگهبان رد صلاحيت شوند، انتخابات را تحريم خواهيم کرد”. اين مصداق سياست روشنی است که در صورت تخلف از آن ، قابل بازخواست و محکوميت است.
يادداشت حاضر معطوف به اين نتيجه است: در سياست بايد به گونه ای سخن گفت که امکان بازخواست و پاسخگويی وجود داشته باشد. سياست مدرن، جهان حافظ نيست که دارای ايهام و ابهام شاعرانه باشد. عصر جديد، عصر وداع با سياست اسطوره ای و حل نزاع ها و مشکلات سياسی از طريق امور راز آلود و ماورايی است. شايد کسی يا کسانی با جهان ناديدنی در ارتباط باشند، عرصه ی سياسی محاسبه پذير جای چنين کس يا کسانی نيست، برای اينکه شاغلان اين قلمرو بايد به زمينيان گرفتار در چنبره ی مشکلات مادی پاسخگو باشند و به گونه ای سخن بگويند که بتوان يقه ی آنها را گرفت.

اکبر گنجی
منبع: [راديو زمانه]، ۲۲ و ۲۴ تيرماه ۱۳۸۷

پاورقی ها:
۱-به عنوان نمونه مراجعه شود به مقاله رسول منتجب نيا، زير عنوان”چند سوال از احمدی نژاد، در روزنامه اعتماد ملی که سر و صدای زيادی به راه انداخت و موجب برخورد وزارت ارشاد و دادستانی تهران با روزنامه اعتماد ملی شد. از سوی ديگر، سخنان احمدی نژاد درباره امام زمان آنقدر موج آفريده است که معلم اخلاق کابينه مجبور شد طی يک مصاحبه بگويد صندلی خالی هیأت دولت متعلق به امام زمان نيست. در عين حال دو نمونه از تأئيد امام زمانی کردن امور توسط احمدی نژاد قابل تامل است. اولی متعلق به آيت الله علم الهدی،امام جمعه مشهد، که می گويد:”سخنان رئيس جمهور درباره امام زمان مبانی اعتقادی ماست”. رجوع شود به : http://www.rajanews.com/News/?28461 و دومی متعلق به حجت الاسلام صديقی استاد حوزه علميه قم که می گويد:”اگر دست ولايی امام زمان نبود، اين دولت از پای در می آمد”. رجوع شود به: http://www.rajanews.com/News/?28367.
۲-برمبنای گزارشی که اخيراً در تهران در همايش اسلام و آسيب های اجتماعی ارائه شد، ۱۱درصد روسپيان تهران با اطلاع همسرانشان دست به روسپيگری می زنند. در دهه ۶۰ و ۷۰ سن روسپيگری بالای ۳۰ سال بود اما اکنون سن روسپيگری از ۱۵ سال به بالا رسيده است. رجوع شود به : http://www.aftabnews.ir/vdcdsf0ytn055.html.
۳- برنارد لوئيس، خاورميانه،دو هزار سال تاريخ از ظهور مسيحيت تا امروز، ترجمه حسن کامشاد، نشر نی، ص۳۸۵.
۴-سايت نوروز، ۱۷ تيرماه ۱۳۸۷.
۵- ماهنامه آئين، شماره
۶- گفت و گو با سايت نوروز، اول بهمن ۱۳۸۶ .
۷- مصطفی تاج زاده، گفت و گو با سايت بهارستان، رجوع شود به سايت امروز، ۱۰ بهمن ۱۳۸۶.
۸- http://norooznews.ir/news/7663.php .
۹-” واقعيت آن است که نحوه عملکرد و رويکرد اصلاح طلبان به انتخابات برای بدنه اجتماعی طرفدار آنان که بخش اعظم جامعه را تشکيل می‌دهد حامل علائم و پيام‌های معنی داری برای جامعه است. بدنه اجتماعی اصلاح طلبان اگر در عملکرد ايشان عزم و جديدت و قاطعيتی در حد پاسخ به حداقل‌های خود نبينند، چندان اشتياقی به حضور در انتخابات از خود نشان نخواهند داد. اشتباه بزرگ اصلاح طلبان در انتخابات مجلس هشتم آن بود که اين نکته مهم را از نظر دور داشتند و تصور کردند هر رفتار انتخاباتی ايشان و هر تصميمی که در باره فهرست انتخاباتی اتخاذ کنند با حمايت بدنه اجتماعی طرفدار خود مواجه خواهند شد. از اين رو به رغم رد صلاحيت گسترده و حذف بيش از نود درصد از کانديداهای اصلاح طلب رده‌های اول و دوم و سوم در سراسر کشور و به ويژه در شهرهای بزرگ، آنان به فهرست‌های انتخاباتی شامل افراد باقيمانده در عرصه انتخابات اکتفا کردند و به حضور کسانی در فهرست انتخاباتی خود رضايت دادند که در بهترين ارزيابی‌ها طی سالهای گذشته در عرصه مبارزات اصلاح طلبانه جامعه از ايشان هيچ تلاش و تحرکی مشاهده در حافظه خود نداشت و آنان را به عنوان اصلاح طلب نمی‌شناخت. ارائه فهرست انتخاباتی سی نفره در تهران که حد اکثر کانديداهای شناخته شده اصلاح طلب در آن از تعداد انگشتان يکدست تجاوز نمی‌کرد و نيز فهرست‌های انتخاباتی مشابه در ديگر شهرهای بزرگ کشور برای بدنه اجتماعی طرفدار اصلاح طلبان حامل اين پيام بود که اصلاح طلبان پذيرای هر گونه محدوديت هستند که از ناحيه حاکميت بر آنان تحميل می‌شود و هيچ خط قرمزی را برای خود قائل نيستند. آنان از خود می‌پرسيدند اگر اصلاح طلبان در رقابت‌های انتخاباتی حاضر به پذيرش هرگونه تحميلی هستند و از اعلام مواضع حداقلی طفره می روند و يا از هم اکنون که هنوز وارد مجلس نشده‌اند، حداقل های خود را به راحتی ناديده می‌گيرند و تن به هر محدوديتی می‌دهند، تا آنجا که حتی حاضرند به نفع رقيب تنها نقش هيزم را برای گرم کردن تنور انتخاباتی بازی کنند، اگر فرضاً موفق به تصاحب کرسی‌هايی نيز در مجلس شوند، چه تحولی ايجاد خواهند کرد و چه تأثيری بر سمت و سوی از پيش تعيين شده مجلس خواهند داشت؟ واقعيت اين است که بدنه اجتماع اصلاح طلبان از نحوه حضور اصلاح طلبان هيچ نشانه‌ای مبنی بر عزم و اراده جدی در دفاع و پيگيری اهداف اعلامی خويش نديدند.
به اين ترتيب نحوه عملکرد انتخاباتی اصلاح طلبان و در رأس آن اعلام فهرست های انتخاباتی غير قابل دفاع، به کمک حربه رد صلاحيت‌های گسترده آمد و به رغم زمينه‌های مساعد اجتماعی ناشی از مديريت و عملکرد سوء جريان حاکم، کاهش شديد مشارکت را رقم زد”( محسن آرمين، درباره ضرورت ها و الزامات انتخاباتی اصلاح طلبان، اعتماد، ۱۶ تيرماه ۸۷).
۱۰-مقايسه آگهی های بازرگانی امروز با عصر کهن مثبت مدعای ماست. فروش کالای رو دست مانده با سرودن شعر در عصر گذشته امکان پذير بود. يک نمونه ی آن تاجری اهل کوفه بود که جهت فروش روبند به مدينه آمد. زنان مدينه تمام روبندهای او را خريدند، ولی هيچيک از روبندهای سياه او به فروش نرفت. تاجر به نزد دوست خود، الدارمی، عالم بزرگ حديث، رفته و از او تقاضای کمک می کند. آن عالم زاهد و رياضت پيشه به دوست تاجر خود می گويد: “نگران نباش، ترتيبی می دهم که از شر آن ها خلاص شوی و همه را بفروشی”. او سپس اين اشعار را می سرايد:
ای زن روبنده سياه، چه کردی، چه کردی؟
با زاهد منزه بی گناه، چه کردی، چه کردی؟
جامعه دربر می رفت مسجد به نماز، عابد مرتاض،
پيدا شدی بر سر راه، چه کردی، چه کردی؟
پس از اينکه شعر دارمی پخش شد، تمام زنان متشخص مدينه روبند های سياه را خريدند . امروزه توليد کنندگان برای فروش کالای خود، از تصاوير و دهها ايزار ديگر استفاده می کنند. هيچ توليد کننده ای نيست که گمان کند قادر است با سخن و کلام کالای خود را به فروش برساند.
منبع داستان: ابوالفرج اصفهانی، کتاب الاغانی،(قاهره، ۱۳۷۲ ه.ق) جلد هفتم، صص ۱۴-۱۳. به نقل از :
برنارد لوئيس، خاورميانه، ترجمه حسن کامشاد، نشر نی، صص۲۶۲-۲۶۱.

وزن گروه های سياسی تحريم کنندگان و شرکت کنندگان در انتخابات دهم رياست جمهوري

اکبر گنجی


اصلاح طلبان می توانند با ناديده گرفتن تحريم گران، به راه خود ادامه دهند، در آن صورت تحريم گران هم به راه خود می روند و در انتخابات آينده بر تعداد تحريم کنندگان افزوده خواهد شد. بايد گفت و گويی جدی ميان اصلاح طلبان و تحريم کنندگان در عرصه عمومی آغاز شود

۱ – ارزيابی وضعيت فعلی

انتخابات مجلس هشتم با شرکت حدود ۴۶ درصد مردم برگزار شد.اگر در انتخابات هيچگونه تقلبی صورت نگرفته باشد(که بنابر ادعای اصلاح طلبان و همه مخالفان صورت گرفته است)، ۵۴درصد مردم آن انتخابات را تحريم کرده اند. انتخابات مجلس هشتم نشان داد که مدعيات و ادله ی تحريم گران بيش از مدعيات و ادله ی دعوت کنندگان به شرکت در انتخابات پذيرش اجتماعی يافته است. شرکت کنندگان و تحريم کنندگان دو طيف يا دو جبهه متنوع را تشکيل می دهند.

۱-۱-طيف شرکت کنندگان: رهبر،مراجع تقليد، تمام ارکان نظام(قوای سه گانه، ارتش، سپاه، بسيج و…) ، محافظه کاران(از جمله روحانيت مبارز تهران و جامعه مدرسين حوزه علميه قم) ، اصلاح طلبان(از جمله مجمع روحانيون مبارز و مجمع مدرسين حوزه علميه قم) ، نهضت آزادی و… مردم را به شرکت در انتخابات دعوت کردند. اگر اين اصل پذيرفته شود که مردم به دعوت گروه ها و افراد مرجع در انتخابات شرکت می کنند، رأی ۴۶ درصدی بايد ميان همه ی اينها،از جمله مثلث هاشمی و خاتمی و کروبی، توزيع شود. روشن است که بخشی از افراد بنابر تکليف شرعی در انتخابات شرکت می کنند و در هر حال، حداقل ثابتی از آرا متعلق به محافظه کاران است. با توجه به انسداد سياسی و عدم دسترسی به اطلاعات، تعيين دقيق اينکه چه ميزان از اين تعداد به دعوت اصلاح طلبان در انتخابات شرکت کرده اند، بسيار دشوار است. با اينهمه، آرای منتخبين تا حدودی وضعيت گروه های شرکت کننده ی در انتخابات را نشان می دهد.اصلاح طلبان ممکن است بگويند نظام در انتخابات به شکل های گوناگون تقلب کرده و با تغيير آرا، اجازه نداده است کانديداهای آنها به مجلس راه يابند. اين مدعای درستی است، اما محل نزاع نيست. چرا که رژيم هرگونه تقلبی مرتکب شده باشد، تعداد کل شرکت کنندگان در انتخابات را کاهش نداده است. ادعای معقول تر اين است که گفته شود، رژيم تعداد شرکت کنندگان را بيش از آنکه بوده اعلام کرده است. در هر صورت، به هيچ وجه نمی توان مدعی شد که بيش از نيمی از ۴۶درصد شرکت کنندگان به دعوت اصلاح طلبان در انتخابات شرکت کرده باشند.
گروه های راديکال دوم خردادی(جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی) پس از اينکه شورای نگهبان صلاحيت حدود دو هزار تن از داوطلبان را رد کرد، سودای پيروزی را کنار نهادند. مسأله ی بعدی اين بود که با يک اقليت کوچک نمی توان برنامه ی اصلاح طلبانه ای را در مجلس به تصويب رساند. در آن شرايط اين پرسش مهم روئيد : به چه دليلی بايد در چنين انتخاباتی شرکت کرد؟ پاسخ اين بود: بايد در انتخابات شرکت کرد تا با فرستادن يک اقليت مقتدر، مجلس را چند صدايی کرد. در همان زمان طی مقاله ای گفته شد که چنين سودايی برنيامدنی است[۱]. مجلس هشتم تشکيل شد و در همان ابتدای کار، اقليت مقتدر اصلاح طلب به لاريجانی رأی داد تا به رأی دهندگان بفهماند چگونه و با چه روش هايی می خواهد نگذارد “مجلس يکدست و يک صدايی” شود. لاريجانی هم در همين ابتدای کار، از طرح گسترش اعدام ها حمايت کرد و مجلس يک فوريت “طرح اخلالگری در امنيت روانی جامعه” ،مورد حمايت لاريجانی و روح الله حسينيان، را با حضور اقليت قدرتمند اصلاح طلب به تصويب رساند.زبان لاريجانی هم رفته رفته به زبان احمدی نژاد تبديل می شود.

۲-۱- طيف تحريم کنندگان: تحريميون هم يک طيف بسيار متنوع و متفاوت را تشکيل می دهند:از گروه ها و افراد خارج کشوری گرفته تا گروه ها و افراد داخل کشور. برخلاف آنچه برخی جلوه می دهند، فقط ضد انقلابيون مستقر در خارج از کشور انتخابات را تحريم نکرده اند، بسياری از گروه ها و افراد داخل کشور هم انتخابات را تحريم کردند. اتفاقا اگر اکثريت ايرانيان خارج کشور ملاک باشد(نه گروه های سياسی)، خارج کشوری ها بيشتر با حاکميت همراهی نشان می دهند. اين امر علل و دلائل بسياری دارد: آنان که در داخل کشور زندگی می کنند، در شرايط استيصال به سر می برند.استيصالی که ناشی از فقدان عزت نفس ،عدم احترام، تهيدستی و رفتار ددمنشانه و ستمگرانه ی زمامداران است. خارج کشوری ها،از طريق پيوند زدن خود با ايران موجود، در برابر غيری(غرب) که به ما به چشم بيگانه می نگرد،برای خود هويت سازی می کنند. همين امر(يعنی تعلق هويتی) موجب می شود تا از طريق کمک به منشأ هويت ساز در مقابل بيگانه ی نافی هويت ايستادگی شود. رفت و آمد بدون درد سر به ايران و ترس از اينکه مبادا عدم شرکت در انتخابات مشکل ساز شود، هم در تصميم گيری افراد بسيار موثر است. اينها برخی از علل و دلائل تفاوت رفتار سياسی خارج کشوری ها و داخل کشوری ها است.
نمی توان فقط با تحليل جامعه شناختی عدم مشارکت مردم در انتخابات را تبيين کرد. دلائل روانشاختی هم در کار است. بسياری از افراد با عدم شرکت در انتخابات، انتقام عزت نفس از دست رفته شان را می گيرند.آنان نمی خواهند موجودی له شده و خوار شده باشند.آنها خواهان احترام اند. آدمی وقتی احساس می کند عزت نفس اش را از دست داده است، دست به هرکاری می زند تا بلکه عزت نفس از دست رفته را بازيابد. “نه” گفتن به ستمگران، بخشی از فرايند بازتوليد عزت نفس و اثبات استقلال “خود” است.
آنان که در ايران زندگی می کنند، به دلائل قابل فهم،به جای اعلام تحريم، می گويند در انتخابات شرکت نمی کنند. برخی از گروه ها و افراد ياد شده به شرح زيرند: دفتر تحکيم وحدت، ادوار تحکيم، ملی- مذهبی ها،جنبش مسلمانان مبارز، جبهه ملی ايران،اکثر زندانيان سياسی، زنان فعال در جنبش زنان، عبدالله نوری، عباس عبدی، عباس امير انتظام،قاسم شعله سعدی،ناصر زرافشان، شيرين عبادی، محسن کديور، عزت الله سحابی، حبيب الله پيمان و غيره. نکته جالب توجه اين است که برخی از چهره های موثر احزاب دوم خردادی هم در انتخابات شرکت نکردند، ولی بنابر دلائلی عدم شرکت خود را به اطلاع مردم نرساندند. سعيد حجاريان يکی از آن افراد است که چند روز قبل از انتخابات طی مقاله ی “بت وارگی صندوق رای” ،با زبان خاص خود ، نشان داد که شرکت در آن انتخابات بی فايده است و خود در انتخابات شرکت نکرد[۲].
بحث بر سر اينکه کدام يک از گروه ها و افراد خارج کشوری يا داخل کشوری بيشترين تأثير را در تحريم انتخابات داشته اند، بحثی بيهوده است. برای اينکه با هيچ ملاک و معياری نمی توان ميزان تأثير گذاری گروه ها و افراد بر عدم شرکت مردم در انتخابات را معين کرد. تعيين اينکه کدام افراد يا گروه ها، به عنوان گروه مرجع سياسی برای قهرکننده های با صندوق رآی عمل می کنند، امری ناممکن است، برای اينکه در شرايط موجود هيچ راهی برای تعيين ميزان اعتبار اجتماعی و آتوريته افراد و گروه ها وجود ندارد.

۲- واقعيت های ستبر

از جبر واقعيت نمی توان گريخت. سياست برساخته ای بشری است ،ولی نمی توان از موضعی ايدئولوژيک چشم بر واقعيت بست. سياست در واقعيت ساخته می شود. اصلاح طلبان بدون توجه خاص به دو واقعيت مهم ، راه به جايی نخواهند برد.

۲-۱-واقعيت رأی محافظه کاران: فرايند مدرنيزاسيون ترکيب جامعه ی ايران را به شدت تغيير داده است. بخش گسترده ای از جمعيت ايران نوگرايند. ساختار جمعيتی جوان کشور و توسعه باسوادی هم به رشد اقشار نوگرا مدد رسانده است. در عين حال، بخش کمتری از مردم همچنان سنتی هستند و با انديشه ی تجدد و نظام اجتماعی مدرن مخالفند. با توجه به وجود اقشار سنتی و نهادهای گسترده ی متعلق به آنان، حداقلی از آرای تثبت شده ی هر انتخاباتی از آن محافظه کاران است. اين ميزان در کلان شهر ها بين ۱۰ تا ۱۳ درصد کل واجدين شرايط است. با توجه به وضعيت مهره ها در صفحه شطرنج سياسی ايران، سودای جذب آرای محافظه کاران را در سر پروراندن، خيال خامی بيش نيست.آنها گروه های مرجع خود را دارند و اين گروه های مرجع به آنها می گويند در انتخابات به چه کسانی رأی دهيد. نزديکی به مواضع محافظه کاران گره ای از کار فروبسته ی ورود اصلاح طلبان به قدرت نمی گشايد. حتی اگر به فرض محال بتوان اين آرا را جذب کرد، با اين آرای اندک نمی توان به قدرت بازگشت.
نگاه نادرست به شکست های پياپی ،باعث شده است که گناه شکست را به گردن تندروی تعدادی اندک و دوری از شعائر دينی بيندازند. عدول از مواضع پيشين و گفتن اينکه ما به سينه زنی و زنجير زنی و تکايا عنايت چندانی نداشتيم و عدم توجه به شعائر دينی باعث شکست ما شد، بيش از آنکه ناظر به جهت گيری مردم باشد، معطوف به جلب رضايت رهبر و ديگر سردمداران اقتدارگراست. آقای خامنه ای بيش از يک دهه است که با پافشاری بسيار در صدد جا انداختن اين دستور کار سياسی است که مسأله اصلی نه گذار به دموکراسی (از طريق ساختن يک جامعه ی مدنی قدرتمند و گسترش حقوق بشر و آزادی) ، که حل مشکلات اقتصادی مردم مطابق با ديدگاه خاص وی است. اگر به مواضع کنونی گروه های دوم خردادی نگريسته شود، ديده خواهد شد که آنها نيز تمام تأکيد خود را معطوف بر مشکلات اقتصادی کرده اند.اصلاح طلبان هرچقدر هم که با مواضع رهبر همراهی کنند، چيزی به دست نخواهند آورد و رهبر آنها را خودی تلقی نخواهد کرد، ولی چيز مهمی را از دست خواهند داد: ريزش اجتماعی نيرو. فرايند از دست دادن نيروهای اجتماعی محصول عدول دائمی از مواضع پيشين و کوشش مداوم جهت اثبات خودی بودن است.

۲-۲- واقعيت اکثريت تحريم کننده: امروز وزنه ی تحريم گران آنچنان سنگين است که ديگر هيچ کس قادر به نفی اين واقعيت عظيم نيست. اصلاح طلبان اگر به رأی احتياج دارند، اين رأی نه در انبان محافظه کاران، که در کيسه ی تحريم کنندگان است. اصلاح طلبان اگر می خواهند به يک وزنه ی قوی اجتماعی تبديل شوند، بايد نگاه خود را به تحريم گران بدوزند[۳]. تحريم کنندگان بايد مجاب شوند که شرکت در انتخابات به سود فرايند گذار به دموکراسی است. چنين دلائلی تاکنون عرضه نشده است. اصلاح طلبان هيچ طرح و برنامه ای برای اصلاح وضعيت فعلی و گذار به دموکراسی ارائه نکرده اند. اين امر علل و دلائل گوناگونی دارد. اما نمی توان در اين ميان يک نکته ی مهم را ناديده گرفت: در ساختار فعلی، امکان تحقق هيچ وعده و برنامه ای برای گذار به دموکراسی وجود ندارد.

۳- توجيهات غير مجاب کننده

اين آرزوی دست نيافتنی ای است که گروه های دوم خردادی فکر کنند که می توانند پشت درهای بسته، با تعدادی افراد معين، تصميم به شرکت در انتخابات بگيرند، کانديدای خود را هم معين کنند، و بعد از ديگران بخواهند که در انتخابات شرکت و به کانديدای آنها رأی دهند، چنين سودايی محقق نخواهد شد.نبايد به مردم همچون پياده های مسلوب الاختيار عرصه ی شطرنج سياسی نگريست. اصلاح طلبان از سه شيوه برای مجاب کردن تحريم گران و مردم برای شرکت در انتخابات استفاده می کنند.

۱-۳- خطر احمدی نژاد: در طول سه سال گذشته اصلاح طلبان به انحأ گوناگون تمام مسائل و مشکلات ايران را به احمدی نژاد فروکاسته اند. اين شيوه ناکارآمد است .اگر از صبح تا شب خطر احمدی نژاد و نتايج اقداماتش ذکر شود، کسی مجاب به شرکت در انتخابات نخواهد شد. چون در نهايت تحريم کننده اين پرسش را مطرح خواهد کرد: آيا احمدی نژاد عامل تمام مشکلات و مسائل است و با رفتن او همه مشکلات رفع و تمام مسائل حل خواهد شد؟ مگر می توان تمام مسائل و مشکلات يک نظام سياسی را به يک فرد فروکاست؟ به عنوان مثال، رهبر در اين ساختار چه کاره است و چقدر قدرت دارد؟ رهبری که جهانش پر از دشمن و توطئه است، چون ذهن او اين توطئه ها و دشمنان را بر واقعيت تحميل کرده است. مسآله ی ما احمدی نژاد نيست، احمدی نژاد جز بسيار کوچکی از مسأله ماست. احمدی نژاد هم نباشد، رهبر با افراد ديگری همين وضعيت را تدوام خواهد بخشيد. مسأله اين نيست که احمدی نژاد در اجلاس سراسری جامعه مدرسين حوزه علميه قم و در حضور فقهای بزرگ ايران اعلام می کند آمريکايی ها می خواستند او را در عراق بدزدند، درد اين است که تمام علما اين سخنان را می شنوند و آن را باور می کنند.کدام يک از علمای حاضر در آن جلسه در جايی مدعای احمدی نژاد را به پرسش گرفت؟ احمدی نژاد هر روز از ترور و ربايش خود سخن می گويد، اما رهبر هم قاطعانه از او حمايت می کند.

۲-۳- حرکت حول خاتمی: بخشی از اصلاح طلبان گمان می کنند که با علم کردن خاتمی می توان در جامعه شور آفريد و جنبشی به راه انداخت و انتخابات را برد. اين رويکرد در انتخابات مجلس هشتم شکست خورد، ليست ياران خاتمی که با دخالت مستقيم او تهيه شده بود، حرکتی نيافريد و اکثريت مردم تهران را مجاب به شرکت در انتخابات نکرد. تأکيد بر اينکه اگر خاتمی در مقابل احمدی نژاد کانديدا شود کار تمام است و او حتماً رئيس جمهور خواهد شد، تحريم گری را مجاب به شرکت در انتخابات نخواهد کرد. به عنوان نمونه، عباس عبدی،يکی از کسانی که در انتخابات شرکت نکرد، در گفت و گوی اخيرش با سعيد حجاريان، شرکت در انتخابات رياست جمهوری آينده را بی فايده دانسته و از اصلاح طلبان دعوت کرده تا در انتخابات آينده شرکت نکرده و بجای آن به نقد خود و به بازسازی خود بپردازند[۴].به نظر عبدی اگر تمام گروه های اصلاح طلب بر سر خاتمی اجماع کنند و نظام هم اجازه دهد تا او در انتخابات شرکت کند، باز هم خاتمی رآی نخواهد آورد.از نظر عبدی حتی اگر خاتمی رئيس جمهور شود، توان اينکه تغييری در وضعيت ايجاد کند را ندارد. احمد زيدآبادی، يکی ديگر از کسانی است که در انتخابات شرکت نکرد. او کانديداتوری خاتمی در انتخابات آينده را بی فايده خوانده و وی را،حتی اگر رأی بياورد، مناسب برای اين کار تشخيص نمی دهد[۵]. نبايد گمان کرد که فقط عبدی و زيدآبادی چنين نظری دارند، ديگر تحريم گران، اگر نظر راديکال تری نداشته باشند،حداقل با عبدی و زيدآبادی هم نظرند.

۳-۳- طرح کانديداتوری عبدالله نوری: برخی از اصلاح طلبان گفته اند که شايد با کانديدا کردن عبدالله نوری بتوان تحريميون را مجاب به شرکت در انتخابات کرد[۶]. اين پيشنهاد چند مشکل اساسی دارد:
الف- عبدالله نوری ولايت فقيه را قبول ندارد و به صراحت تمام اعلام کرده است که قانون اساسی نياز به اصلاح بنيادين دارد. قرار است او رئيس جمهور شود تا در چارچوب همين قانون اساسی با ولی فقيهی که قبول ندارد، و او هم عبدالله نوری را قبول ندارد، کار کند. علم کردن روحانی خوش فکر و توانا و استواری چون عبدالله نوری که خود شرکت در انتخابات را با وجود ساختار فعلی بی فايده می داند و به صراحت اعلام کرده است بايد قانون اساسی اصلاح شود، مصداق آب در هاون کوبيدن است. با توجه به شرايط فعلی و ساختار سياسی موجود، رد صلاحيت نوری حتمی است. پس هدف از کانديداتوری نوری چيست؟ احتمالاً هدف ديگری مد نظر است. يعنی ، هدف از کانديداتوری عبدالله نوری، “ايجاد هيجان عمومی” ، “وارد کردن شوک به جامعه”، استفاده از فرصت انتخابات برای طرح يک ديدگاه و سخنان راديکال اعتراضی و … است ، نه رئيس جمهور شدن وی. هدف اين است که پس از بيان سخنان راديکال شوک آور و رد صلاحيت وی توسط شورای نگهبان، انتخابات رسما تحريم شود. اگر نظر گروه های دوم خردادی ناديده گرفته شود و گمان شود که عبدالله نوری می تواند شخصاٌ درباره ی مواضعی که بايد اتخاذ کند تصميم بگيرد، باز هم جای يک پرسش مهم وجود دارد: آيا عبدالله نوری حاضر است پرچمدار حرکت اعتراضی چند ماهه ای شود که برای شخص او هزينه های زيادی به دنبال دارد؟سکوت چندين ساله ی نوری مبنا و دلائلی دارد، چه امری موجب می شود که عبدالله نوری آن مبانی و دلائل را ناديده بگيرد؟ برخی از تحريم گران بدنبال مصدقی هستند که در برابر شاه(آقای خامنه ای) بايستد. آيا عبدالله نوری می خواهد نقش مصدق در برابر شاه را بازی کند؟
ب- آيا گروه ها و احزاب دوم خردادی حاضرند در پشت سر نوری وارد يک حرکت راديکال اعتراضی شوند؟ وقتی گروه های محافظه کار اصلاح طلب خاتمی را نمی پذيرند، آيا با پذيرش عبدالله نوری خطر درگير شدن با رهبر را به جان می خرند؟ حسين مرعشی به روشنی اعلام کرده که خاتمی کانديدای مناسبی نيست،”افراط گرای اصلاح طلب هم شانس کانديداتوری ندارد، به لحاظ اينکه امکان عبور از شورای نگهبان را ندارد”، به همين دليل حزب کارگزاران سازندگی به افرادی چون حسن روحانی، حسن جبيبی، ناطق نوری و ولايتی نظر دارد که می توانند ائتلافی گسترده از اصلاح طلبان و راست ميانه در برابر احمدی نژاد ايجاد کنند[۷]. کارگزاران سازندگی نگاهش معطوف به ائتلاف با راست ميانه است، نه چپ روی و دوری بيشتر از نظام و راست. از سوی ديگر، قرائن و شواهد حاکی از آن است که کروبی به احتمال زياد اين ميدان را ترک نخواهد کرد. اگر او کانديدا شود، حزب اعتماد ملی و چند حزب ديگر دوم خردادی به دنبال وی خواهند رفت.
ج- کانديدای اصلی دو گروه راديکال اصلاح طلب، يعنی مشارکت و مجاهدين انقلاب، خاتمی است[۸].اما اين دو گروه بر اجماع و ائتلاف همه ی احزاب دوم خردادی پا فشاری می کنند. اينان، با شرکت در ائتلاف با احزاب دوم خردادی و پيروی از چهره هايی که تمام کوشش شان راضی کردن “مقام معظم رهبری” است، دست و پای خود را کاملاً بسته اند و امکان هرگونه تحولی را ناممکن کرده اند. احزاب و افرادی که اينان می خواهند با آنها ائتلاف تشکيل دهند، حتی اگر تمام کانديداهای اصلاح طلب را رد صلاحيت و تمام اصلاح طلبان را هم بازداشت و زندانی کنند ، باز هم خواهند گفت که برای حفظ نظام در برابر توطئه های آمريکا بايد در انتخابات شرکت کرد. در واقع تمام کوشش آن افراد و گروه ها مصروف اين می گردد که دائماً به رهبر اثبات کنند که خودی هستند و با غير خوديها مرزبندی مشخص دارند.جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی پس از برگزاری انتخابات مجلس هشتم، طی دو بيانيه اعلام کردند با با ليست دادن در تهران مخالف بودند، ولی به خاطر حفظ ائتلاف و گردن نهادن به رأی جمعی آنان، از نظر خود عدول کرده اند.
د- اگر همه نکات پيش گفته مرتفع شود، اصلی ترين مسأله سر در خواهد آورد. به چه دليل يا دلائلی قرار است تحريميون را مجاب کرد که در انتخابات شرکت و پشت سر عبدالله نوری گرد آيند؟ آيا اگر عبدالله نوری رئيس جمهور شود، قادر است با وجود رهبر و شورای نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت نظام و قوه قضائيه و مجلس هشتم و سپاه و بسيج و … در ساختار فعلی تحولی بنيادين به سوی دموکراسی ايجاد کند؟

۴- نتيجه

تعداد تحريم کنندگان (شامل قهر کنندگان، سکوت کرده ها، شرکت نکرده ها و…)، از تعداد شرکت کنندگان (شامل اصلاح طلبان و محافظه کاران) بسيار بيشتر است. هيچ نيروی سياسی دموکراتی نمی تواند چشمان خود را برروی اين خيل عظيم ببندد و آنها را ناديده بگيرد. اصلاح طلبان می توانند با ناديده گرفتن تحريم گران، به راه خود ادامه دهند، در آن صورت تحريم گران هم به راه خود می روند و در انتخابات آينده بر تعداد تحريم کنندگان افزوده خواهد شد. بايد گفت و گويی جدی ميان اصلاح طلبان و تحريم کنندگان در عرصه ی عمومی آغاز شود.
روش هايی وجود دارد که نه تنها به معنای ناديده گرفتن است، بلکه تحريک کننده هم هست. تکرار اين سخنان در دو انتخابات گذشته که: تحريم کنندگان عامل بر سر کار آمدن احمدی نژاد هستند، تحريم کنندگان مسئول وضعيت موجود هستند، تحريم کنندگان می خواهند با سربازان آمريکايی و حمله ی نظامی دموکراسی را به ايران وارد کنند، تحريم کنندگان از عمل خود پشيمان شده و فهيمده اند که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده اند، تحريم کنندگان در اين انتخابات شرکت خواهند کرد و به اصلاح طلبان رآی خواهند داد، سودی به حال معتقدان به شرکت در انتخابات ندارد. کدام تحريم کننده ای پشيمان شده و نظر خود را پس گرفته است؟ کدام تحريم گری مدافع حمله ی نظامی آمريکا يا اسرائيل به ايران است؟ آيا استفاده از اين روش ها به معنای افتادن به دام روش های غير اخلاقی- امنيتی محافظه کاران نيست؟
يک عامل مهم و ظاهراً پنهان، ميان تحريم گران و گروه های دوم خردادی معتقد به شرکت در انتخابات جدايی می افکند. تحريم گران نمی توانند در تحليل های خود نقش عامل “منافع” را ناديده بگيرند. سران احزاب دوم خردادی طی سه دهه ی گذشته در قدرت سهيم بوده اند. مهم ترين راه کسب ثروت در ايران، اتصال به دولت است. بنابر اين، نمی توان نقش عامل مهم منافع را در تأکيد احزاب دوم خردادی مبنی بر شرکت در انتخابات ناديده گرفت. اگر تحريم کنندگان در انتخابات شرکت کنند، چون گزينه ی بديلی وجود ندارد، مجبورند به کانديدای اصلاح طلبان رأی دهند. بدين ترتيب، اگر تحريم کنندگان در انتخابات شرکت کنند، منافع آن به گروه های دوم خردادی می رسد.آيا احزاب دوم خردادی می توانند انکار کنند که منافع قدرت و ثروت هيچ نقشی در آن همه تأکيد بر شرکت در انتخابات ندارد؟ مدعای ما اين نيست که می توان نظر احزاب دوم خردادی مبنی بر شرکت در انتخابات را به منافع آنها فروکاست، بلکه ادعای ما اين است که منافع(قدرت و ثروت) يکی از عوامل باور آنها به شرکت در انتخابات است.
اما از اين سو،منافع (به معنای قدرت و ثروت، نه به معنای وسيع کلمه،يعنی: نيازها، تمناها، ترجيحات، آرزوها) ، در تصميم گيری اکثر افراد تأثيری ندارد. بسياری از تحريم کنندگان نه حزب و گروهی دارند، نه مشی زندگی شان نشان داده است که بدنبال مناصب سياسی اند. تا آنجا که من می فهمم دو نوع خواست وجود دارد: در سطح فردی افراد خواهان عزت نفس، احترام،فرديت ،آزادی و حقوق اند و در سطح جمعی خواهان يک نظام دموکراتيک ملتزم به آزادی و حقوق بشرند. اگر دريافت من از ترجيحات مردم يا تحريم گران درست باشد، در آن صورت مسأله ی ما اين خواهد بود: چه نوع نظام سياسی بر ايران حاکم است و گذار از اين نوع نظام سياسی به يک نظام دموکراتيک چگونه امکان پذير است؟ سخن گفتن در اين زمينه بايد براساس تجربه های بشری گذار به دموکراسی باشد، نه پنهان شدن در پشت سنگر “رژيم استثنايی ايران” و به دنبال راه های استثنايی رفتن و هيچ راهی را نيافتن.

اکبر گنجی
منبع:راديو زمانه ۱۶ و ۱۷ تير ۸۷

پاورقی ها:

۱-رجوع شود به:
اکبر گنجی، صدای سلطان و صدای آزادی، گامی به سوی تحريم انتخابات، ۱۹ اسفند ۸۶. راديو زمانه، روز آن لاين، گويا نيوز و غيره.
۲-سعيد حجاريان، بت وارگی صندوق رای، روز آين لاين، ۲۳ اسفند ۸۶.حجاريان می گويد:” در عالمِ مقدّسات، می‌توان به ‏ضريحی متوسّل شد و بدان دخيل‎ ‎بست؛ امّا، در عالمِ عرفیّات، جايگزينیِ صندوقِ رأی با ضريح شرک‌آلود است‎ ‎و ‏می‌توان آن را، به اصطلاح، “بت‌پرستی سياسی” نام نهاد… برای‎ ‎برون‌رفت از افسونِ صندوق، آن هم ‏صندوقی که کمابيش مشابهِ جعبه‌ی‎ ‎پاندوراست، بايد به قدرت و نيرو مجهّز شد‎… نمی‌توان، مثلاً‎ ‎نزديک انتخابات، با بسيجِ پوپوليستی گمان کرد که ‏می‌توان اين کتل را رد‎ ‎کرد. ضرب المثل قديمی‌ای داريم که می گويد: “جویِ پایِ کتل فايده‌ای‎ ‎ندارد”. در قديم ‏بعضی چاپاردارها به قاطرهايی که بار يا مثلاً هودجی بر‏‎ ‎پشتشان بود، در پای کتل، جو می‌دادند که بخورند و آن ‏سربالايی را بالا‎ ‎بروند. امّا، اغلب، بی‌فايده بود و به آن‌ها می گفتند که شما بايد اين جو‎ ‎را از سال‌ها قبل، آهسته ‏آهسته، به قاطر می‌داديد تا امروز بتواند اين کتل‎ ‎و گردنه را بالا برود‎”.
۳- محسن آرمين اصل مسأله را بخوبی دريافته است، ولی به گمان من در راه حل مسأله، يعنی چگونگی قانع کردن تحريم گران، راه درستی پيشنهاد نمی کند.او بدرستی تأکيد دارد که “اقناع جامعه به شرکت فراگير در انتخابات” مهمترين مسأله است، ولی گمان می کند که راه حل مسأله در “کانديدايی است که حول وی دست به ائتلاف خواهند زد”. آرمين می نويسد: ” واقعيت آن است که نحوه عملکرد و رويکرد اصلاح طلبان به انتخابات برای بدنه اجتماعی طرفدار آنان که بخش اعظم جامعه را تشکيل می‌دهد حامل علائم و پيام‌های معنی داری برای جامعه است. بدنه اجتماعی اصلاح طلبان اگر در عملکرد ايشان عزم و جديدت و قاطعيتی در حد پاسخ به حداقل‌های خود نبينند، چندان اشتياقی به حضور در انتخابات از خود نشان نخواهند داد. اشتباه بزرگ اصلاح طلبان در انتخابات مجلس هشتم آن بود که اين نکته مهم را از نظر دور داشتند و تصور کردند هر رفتار انتخاباتی ايشان و هر تصميمی که در باره فهرست انتخاباتی اتخاذ کنند با حمايت بدنه اجتماعی طرفدار خود مواجه خواهند شد. از اين رو به رغم رد صلاحيت گسترده و حذف بيش از نود درصد از کانديداهای اصلاح طلب رده‌های اول و دوم و سوم در سراسر کشور و به ويژه در شهرهای بزرگ، آنان به فهرست‌های انتخاباتی شامل افراد باقيمانده در عرصه انتخابات اکتفا کردند و به حضور کسانی در فهرست انتخاباتی خود رضايت دادند که در بهترين ارزيابی‌ها طی سالهای گذشته در عرصه مبارزات اصلاح طلبانه جامعه از ايشان هيچ تلاش و تحرکی مشاهده در حافظه خود نداشت و آنان را به عنوان اصلاح طلب نمی‌شناخت. ارائه فهرست انتخاباتی سی نفره در تهران که حد اکثر کانديداهای شناخته شده اصلاح طلب در آن از تعداد انگشتان يکدست تجاوز نمی‌کرد و نيز فهرست‌های انتخاباتی مشابه در ديگر شهرهای بزرگ کشور برای بدنه اجتماعی طرفدار اصلاح طلبان حامل اين پيام بود که اصلاح طلبان پذيرای هر گونه محدوديت هستند که از ناحيه حاکميت بر آنان تحميل می‌شود و هيچ خط قرمزی را برای خود قائل نيستند. آنان از خود می‌پرسيدند اگر اصلاح طلبان در رقابت‌های انتخاباتی حاضر به پذيرش هرگونه تحميلی هستند و از اعلام مواضع حداقلی طفره می روند و يا از هم اکنون که هنوز وارد مجلس نشده‌اند، حداقل های خود را به راحتی ناديده می‌گيرند و تن به هر محدوديتی می‌دهند، تا آنجا که حتی حاضرند به نفع رقيب تنها نقش هيزم را برای گرم کردن تنور انتخاباتی بازی کنند، اگر فرضاً موفق به تصاحب کرسی‌هايی نيز در مجلس شوند، چه تحولی ايجاد خواهند کرد و چه تأثيری بر سمت و سوی از پيش تعيين شده مجلس خواهند داشت؟ واقعيت اين است که بدنه اجتماع اصلاح طلبان از نحوه حضور اصلاح طلبان هيچ نشانه‌ای مبنی بر عزم و اراده جدی در دفاع و پيگيری اهداف اعلامی خويش نديدند.
به اين ترتيب نحوه عملکرد انتخاباتی اصلاح طلبان و در رأس آن اعلام فهرست های انتخاباتی غير قابل دفاع، به کمک حربه رد صلاحيت‌های گسترده آمد و به رغم زمينه‌های مساعد اجتماعی ناشی از مديريت و عملکرد سوء جريان حاکم، کاهش شديد مشارکت را رقم زد”( محسن آرمين، درباره ضرورت ها و الزامات انتخاباتی اصلاح طلبان، اعتماد، ۱۶ تيرماه ۸۷).
۴- سايت نوروز، گفت و گوی عباس عبدی با سعيد حجاريان، ۲۶ خرداد ۸۷.عبدی می گويد:” تنها راهبرد صبر، سکوت نسبی، بازسازی خود و قوام تشکيلاتی و نگاه انتقادی به گذشته و انتظار برای آنها باقی می ماند. انتظار به اين دليل مهم است که اين شرايط مطلقا پايدار نيست. هدف صبر و سکوت و انتظار، انفعال نيست بلکه بازسازی اصلاح طلبان است. من اصلا معتقد نيستم که بايد از ناطق حمايت کرد. شايد اشتراکاتی در دوره هايی وجود داشته باشد اما حمايت بی مفهوم است. اصلاح طلبان بايد اعتماد و تشکيلات و نظم خود را در جامعه بازسازی کند و با عجله دويدن در ميدان سياست به نظر من جواب نمی دهد. فکر کنم که سعيد هم با اين پيشنهاد صبر و سکوت موافق است، فقط از او خواسته‌اند که نگويد!”.
عبدی در مقاله “اختلال در فضای مفهومی کنش”، ۹ تير ۱۳۸۷، از زاويه ی ديگری بر نظر خود تأکيد کرده است(رجوع شود به سايت آينده).
۵- احمد زيدآبادی، جناب خاتمی ترديد را کنار بگذارد، روز آن لاين، ۳۰ خرداد ۸۷.
زيد آبادی می نويسد:”گروه های اصلاح طلب با توجه به تجربه دو انتخابات گذشته نبايد فراموش کنند که قهر کردگان با صندوق رآی از نظر کمی تأثير گذارترين نيرو در انتخابات به شمار می روند و صرف اجماع ۱۸ گروه اصلاح طلب بر روی شخصی که هيجان و جنبش عمومی در سطح جامعه برنيانگيزد، دوم خرداد ديگری را رقم نخواهد زد”. به هر حال شخص مورد نظر، هر کس باشد، خاتمی نيست.
۶- سعيد حجاريان در گفت و گو با عباس عبدی اين ايده را مطرح کرد که يک راه اين است که عبدالله نوری را اصلاح طلبان کانديدا کنند تا تحريميون را هم بتوان به سوی صندوق های رأی بازگرداند. اگرهم شورای نگهبان او را رد صلاحيت کرد، در آن صورت همه ی اصلاح طلبان می توانند از انتخابات کنار بکشند. يعنی آن را تحريم کنند.
پس از وی تاجرنيا بود که در گفت و گو با سايت ادوار نيوز اعلام کرد:”پيش بينی می شود حضور احتمالی نوری با ويژگی های تحول خواهی و تأثير گذاری وی، بتواند فضای درونی اصلاحات را تغيير دهد”(ادوار نيوز، ۱۳ تير ۸۷).
احمد زيدآبادی هم در گفت و گو با روزنامه اعتماد ضمن بيان دلائل مخالفت با کانديداتوری خاتمی ، می گويد ، به يک چهره تازه نياز است که :”اعلام حضور وی در انتخابات، يک هيجان عمومی هم ايجاد کند. در حال حاضر اصلاح طلبان نيازمند کانديدايی هستند که نوعی شوک به فضای سياسی و جامعه وارد کند”. به گمان وی، اين شخص کسی جز عبدالله نوری نيست. اعتماد ملی، ۱۵ تير ۸۷.
۷- گفت و گوی روزنامه اعتماد با حسين مرعشی، سخنگوی کارگزاران سازندگی ف ۱۳ تيرماه ۸۷.
مرعشی می گويد:”می خواهم بگويم آدم های ميانه يی که می شود روی آنها تفاهم کرد چه کسانی هستند. از بين اصولگرايان قاعدتاً آقای ناطق نوری، آقای روحانی و آقای ولايتی می توانند مطرح باشند. از ناحيه ما هم دکتر حبيبی و مهندس موسوی می توانند مطرح شوند”. روشن است که مهندس موسوی و حسن حبيبی نمی آيند. پس محور اصلی بحث در سخن مرعشی اين است که مثلا ناطق نوری کانديدای مشترک باشد و دو شرط پذيرفته شود. اول: تضمين سلامت انتخابات. دوم: بردن بخشی از اصلاح طلبان به کابينه.
محمد عطريان ، يکی ديگر از اعضای کارگزاران سازندگی، در گفت و گو با روز آن لاين در خصوص احتمال کانديداتوری عبدالله نوری می گويد:”چنين احتمالی را بعيد می داند”(روز آن لاين، ۱۶ تير ۸۷).
۸-محسن آرمين در مقاله پيش گفته، پس از کلی بحث درباره ی علل شکست قبلی و ضرورت پيروزی آينده، راهحل خود را ارائه می کند. می نويسد: “اکنون بايد پرسيد، ملاحظات و شرايط مذکور در کداميک از شخصيت‌ها و چهره‌های اصلاح طلب متعين است؟ بدون شک در ميان اصلاح طلبان چهره ها و شخصيت های محترمی را می‌توان يافت که هر يک واجد برخی از شرايط مذکور هستند، اما اگر با نگاهی ملی و فراتر از الزامات و منافع شخصی و گروهی به اين سئوال بنگريم، يک پاسخ بيشتر نخواهيم يافت. اين شرايط و ملاحظات بيش از هرکس در سيد محمد خاتمی متعين است. به گمان من اصلاح طلبان اگر خواهان پيروزی در انتخابات آينده هستند و اگر به واقع قصد آن دارند که اين انتخابات را به فرصتی برای تغيير و تحولی اساسی در کشور و نجات آن از وضعيت خطير کنونی تبديل کنند، نمی‌توانند به گزينه‌ای جز خاتمی فکر کنند”( محسن آرمين، درباره ضرورت ها و الزامات انتخاباتی اصلاح طلبان، اعتماد، ۱۶ تيرماه ۸۷). آرمين با بيان اين نظر در صدد قانع کردن تحريميون به شرکت درانتخابات است، اما درست همين بخش از سخنان وی به وسيله ی مسئولين روزنامه اعتماد سانسور شده و او مجبور می شود همان متن را درسايت امروز منتشر کند و تأکيد کند که اين متن سانسور نشده است و به خواننده دقيقاً بگويد که درست همين بخش است که سانسور شده است. وقتی وضع احزاب دوم خردادی اين چنين است، آيا نوبت به قانع کردن تحريميون فرا می رسد؟ حزب مشارکت هم اعلام کرده است که به کسی جز خاتمی فکر نمی کند.