ايران امروز
دانستن حق مردم استآرشیو برایايران
شكنجه وحشيانه سگ هاي خامنه اي (بسيجي ها) در زندان هاي خامنه اي حرامزاده
فرشته قاضی : صدای باز شدن دری آهنی را می شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می کشد.در بسته می شود. چشم بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستاده اند و از من میخواهند لباس هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و کفش هایم را نیز. اما می گویند باید تمام لباس هایت را در بیاوری! من شوکه می شوم و اعتراض می کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می آید. می گوید: قانون اینجا این است تمام لباس هایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم می کند.مقاومت می کنم اما دستانم را می گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می کنم اما سه نفری به جانم می افتند و با خشونت هر چه تمام تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس هایم را از تنم خارج می کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده ام می پردازند. می گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که میخواستند می کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می دهند و می پوشم و به سلولی منتقلم می کنند. هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می کند. هنوز به خودم نیامده ام که در را باز می کنند و می گویند: حاجی آمده. در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و… رو به دیوار و بر صندلی می نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی میکردی؟ از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می شود. می گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و… هنوز حرفم تمام نشده فریاد می کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته! و مرا به سلول باز میگردانند. چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیر تر؟ هر چه سعی می کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و… اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و با لحنی مشمئز کننده. یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد از تعریف آنچه که بر زبان می آورد. احساس بی پناهی آزارم میدهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود. با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟….. پس جاسوسی نکرده ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره… میکردی و…. ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می افتم. از ترس بر خود می لرزم. می نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می کنم و پول خیلی خوبی هم می گیرم و… رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سالها پیش می آید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم. اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس! و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است. حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند. تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟ با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند. قلبم به شدت می زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و…. دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است. اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود – مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و…. باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند جوسازی کنم و….باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد. باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و…. و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من…..و… و…. و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد. بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود. یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و…. در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و… دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم. دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و… زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و… به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد. فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید: بنویس از پشت… می گویم: برگه ای که گرفته ام از هر دو طرف است… باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛ و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و…. و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و… و میخواهد که بنویسم…و…. نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و…. میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند و…. و میرود. یک روز بعد به زندان اوین منتقل می شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت ها. پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است! همسرم به شدت اعتراض می کند و می گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم. مرتضوی از من میخواهد نزدیک میزش بروم. می ایستم. بلند می شود و در حالیکه نفسش به صورتم میخورد می گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید. از رئیس دفترش میخواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می شود و کنارم می نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می کنم قلبم میخواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم میکند و می گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته ای؟ اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوزو… دیگر چیزی نمی شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک تر می شود فاصله بگیرم و… نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می کرد و از من می خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می کند و دفعات بعد می ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می شوم با وکیلم می روم و به او و همسرم نیز با التماس می گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می زند و می گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس. وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد! مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و…( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت). تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و…. به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است. اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و…. و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و….
آنچه میخوانید، خاطرات تلخ و تکاندهندهی یکی از بازداشت شدگان است که حتی نمیداند محل بازداشت او کهریزک بوده یا یکی دیگر از همینبازداشتگاههای غیر استاندارد! در این متن، که حاوی توهینها و فحشهای رکیک ماموران دولت جمهوری اسلامی است، سعی شده ادب مقام با سه نقطه حفظ شود و فضای سایت با نقل توهینهای شرمآور بازجویان و شکنجهگران آلوده نشود.
ماشین جلوم پیچید و دو نفر پریدند بیرون و مرا بلند کردند و چپاندند توی ماشین. سرم خورد به در ماشین . گفتم آخ . گفت خفه بچه ک…! پشت بندشهم پشت گردنم را گرفت و کوبوند پایین پشت صندلی و همین جور نگه داشت. از فحشی که دادند خوشحال شدم و خیال کردم قصد اخاذی دارند و پول هایم را که در جای خلوتی بگیرند ولم می کنند، اما یک چشمبند سیاه دادن دستم تا ببندم به چشم هایم و آرزوی این که گیر زورگیر افتاده باشم بر باد رفت . این چشم بند رفیق شفیق من شد به مدت دو هفته و جز در سلول تنگ و تاریکم نگذاشتند که از چشم بازش کنم.
زیر فشار دست سنگین برادری که زحمت میکشید و گردنم را نگاه میداشت، کمرم داشت میشکست، اما از ترس فحش و ناسزا آخ نمیگفتم. فقط یک بار دیگر پرسیدم: منو کجا میبرید ؟ گفت: میبریم تو …ت بذاریم ! تو حرف اون نقطه چین نداشت. جیک نزدم. گفت: چیه، نکنه خوشت اومد؟ جیک نزدم. گفت: بیخود خوشت نیاد، این دفعه با همه دفعههایی که تو …ت گذاشتن فرق میکنه. با …..کلفتها طرف شدی. تو این فکر بودم که یعنی واقعا اینها نیروهای نظام جمهوری اسلامیاند که وااخلاقای آن گوش فلک را پر کرده و از مدرسه ابتدایی تو گوش ما خوندن؟
واقعا نیروهای نظام جمهوری اسلامی بودند ، اما هر چه کردم که بدونم چه نیروییاند، نفهمیدم. ماشین یک کم که راه رفت، مسیرها رو که با حسهایمدنبال میکردم، گم کردم. دیگه نمیفهمیدم چه سمتی میرویم. احساس کردم که از یک پل طولانی دور زدیم. فکر کردم آنجا را میشناختم. خدا رو شکر کردم که کهریزک نمیبرندم. حکایت اونجا را قبل از دستگیری شنیده بودم. اون جوری که من حدس میزدم، از طرف پیروزی گذشتیم و بعد از یک مدتی معلوم شد که توی محوطهای وارد شدیم که صدای ماشین قطع شد. ماشین وایستاد. هلم دادند بیرون، خوردم به چیزی و ولو شدم روی زمین. یارو گفت بچه ..نی، کوری مگه؟ درخت رو نمیبینی؟ جیک نزدم، بلند شدم. دستم را گرفت و داد زد: راه بیافت. راه افتادم و دوباره خوردم به چیزی و افتادم، اما این بار آروم تر، چون محافظهکارانهتر قدم بر میداشتم.
توی راه چند باری به این طرف و اون طرف کوبونده شدم و یک بارش به یک بشکه خالی بود. از صدایش فهمیدم و هر بار فحش و ناسزا به خودم و خانوادهام که من فقط فحشهای به خودم را مینویسم. دری باز شد و هلم دادند توی آن و بعد داد زد: نیم ساعتی پذیرایی بکنین ازش تا من بیام. هنوز جملهاش تمام نشده بود که احساس کردم کمرم شکست و هنوز از درد کمر خلاص نشده بودم که پشتم تیر کشید و بعد دستی لای موهایم رفت و سرم به دیوار کوبانده شد و بعد ضربه چپ و راست و عقب و جلو آنقدر زیاد بود که چیزی نمیفهمیدم. تا اینجا ترس عجیبی داشتم و وسط کتک خوردن دیدم یواش یواش ترس جایش را به نفرت و یک جور شجاعت میدهد. دیگر دردم نمیآمد. شاید بیحس شده بودم، شاید قوی شده بودم. اون لحظه نمیدونستم.
نمیدانم چقدر طول کشید، چون آدم زمان هم از دستش میرود. یک جورهایی زمان و مکان همدیگر را تکمیل میکنند. مکان را که گم کنی، زمان هم از دستت میرود، و من نمیدانستم چقدر اونجا موندم . بعد انداختندم توی یک اتاق. وقتی میگم انداختندم، واقعا انداختندم . یعنی بلندم کردند و انداختند توی یک اتاق. در حال زدن هم مرتب تهدیدم میکردند که: تازه بعدش که چند نفری میایم ترتیبت رو بدیم، میفهمی که انقلاب مخملی کردن یعنی چی.
وقتی انداختندم توی اون اتاق، دیگه باور کرده بودم که برای اون کار زشت انداختنم اونجا و داشتم نقشهای توی ذهنم میکشیدم که خودم رو بکشم ونذارم این کار رو با من بکنند. چند دقیقهای هیچ خبری نشد. صدایی نمیآمد. احساس میکردم که کسی دارد لباس در میآورد. شاید هم خیالات بود. زیاد نگذشت که یک نفر اومد. نقشه ام را کشیده بودم، اما او کاری نداشت. بلندم کرد و روی یک صندلی نشاند و با چشم بسته شروع کرد به سوال کردن: اسم، نام پدر … فحش نمیداد. کارش زود تمام شد و دوباره چند نفری اومدن سراغم. گرفتند پرتم کردند یک اتاق دیگه و گفتند: این اتاق تجاوزه، بمون تا برگردیم. موندم اما برنگشتند. هر لحظه سالی بود.. یادم رفت بگویم دستهایم از پشت بسته بود.
یکی آمد تو. از صدای در فهمیدم. دستم را گرفت و گفت بدو. دویدم و ناگهان خوردم به دیوار و ولو شدم روی زمین. درد توی بدنم پیچید. تازه فهمیدم کهآش و لاش شدم و همه جایم درد میکند. گفت: بچه ..نی، مگه دیوار رو نمیبینی، کوری؟ دوباره گفت: بدو. با احتیاط دویدم. هلم داد و باز خوردم به دیوار. بلندم کرد و برد. از این جزییات بگذریم که لحظه لحظهاش شکنجه بود. بردندم بیرون. دری باز شد و گفت: خوش آمدی بچه ..نی، این اتاق توئه!مبارکت باشه. میام جنازهات رو میبرم، و رفت . اتاق من فضا برای خوابیدن و نشستن نداشت، فقط میتوانستم بایستم. به خودم دلداری دادم که این برای چند ساعته. هنوز نمیدانستم از من چه میخواهند. از همه بدتر در لحظه ورود بوی بدی بود که میآمد.. سر در نیاوردم چه بوییه، ولی کم کم عادت کردم و مدتی گذشت و کسی نیامد. به صورت ایستاده ولو شده بودم .نمیدانم چقدر گذشت. فکرهای عجیب و غریب. دلهره و اضطراب که برای چه اینجایم و چه میخواهند از من. شک نداشتم که میخواهند به چیزی اعتراف کنم، اما نمیدونستم چیه. درد هم اضافه شده بود. آرزو میکردم تو همون اتاقی بودم که کتکم میزدند. کم کم فشار میآمد و انتظار آمدن کسی و تغییر دادن وضعیتم آزارم میداد. رفته رفته گرسنگی و تشنگی هم اضافه میشد. نمیدانم چقدر طول کشید، اما کم کم چشمهایم سنگین شد و خوابم برد، اما چه خوابی. درد و گرسنگی و تشنگی و زخمهایی که تازه پیدایشان میکردم، به اضافه فکرهای آزار دهنده. تقریبا خیالم راحت شد که قصد تجاوز ندارند. چون با خودم فکر کردم که اگر چنین قصدی داشتند که اول به این روزم نمیانداختند. نمیدانم چقدر اون تو بودم که در باز شد و بیرون بردندم. ( جزییات چه جوری بیرون بردنم هم تکراری است و هم طولانی میشود.)
اولین بازجوییم شروع شد. بازجو محترمانه سوال میکرد. بیشتر دنبال این بود که بداند واقعا در ستاد موسوی که من هم گاه گاه به آن سر میزدم، چه خبر بود. من هم هرچه میدانستم، گفتم. آخر خبر خاصی نبود.. یک عده جوان میآمدند و عکس و پوستر میگرفتند و میبردند. دنبال این بود که بداندچگونه و از طریق چه کسی میفهمیدیم که در برنامهها شرکت کنیم. این را هم گفتم. چیز خاصی نبود. گفت: بعد از انتخابات، راهپیماییها را چطورمیفهمیدی؟ گفتم: نبودم. با لحن مهربانی گفت: غلط کردی گفتی. سوال را دوباره تکرار کرد و از همینجا اون روی سگش به قول خودش ظاهر شد. چیزهایی سر هم کردم و گفتم. دنبال این بود که اسم کسی را وسط بیاورم. اسمهایی را میگفت که درباره اونا حرف بزنم: تاج زاده، رمضان زاده، امین زاده، طباطبایی و … گفتم: من فقط تاجزاده رو میشناسم، و گفت: هر چی از این … (به مادرش فحش داد) میدونی بگو . او که تا اون لحظه فحش نداده بود، از اون لحظه زبانش به فحش باز شد و من هرچی میدونستم، گفتم. چیز بدی که نبود، اما اون راضی نمیشد.
یکی دیگر را صدا زد. یک دفعه بوی بنزین شنیدم و سرتاپایم خیس شد. گفت: ببرید آتشش بزنید. میدانستم بلوف است، اما میترسیدم. بردند زیر نور داغ آفتاب.. از زمان ورودم به اینجا آفتاب را حس نکرده بودم. گرما کشنده بود. احساس میکردم آب جوش روی بدنم میریزند. یکی دو ساعت زیر آفتاب بودم. بنزین ها بخار میشد و میترسیدم که زیر نور آفتاب آتش بگیرم از بس که میسوختم. از حال رفتم. افتادم. نمیدانم چقدر بعد دوباره در اتاق بازجویی بودم. گفت: حالت سر جا آمد؟ دوباره مهربان شده بود. گرسنه و تشنه بودم. حال نداشتم حرف بزنم. صدایش را نمیشنیدم. دیگر نفهمیدم چی شده. وقتی به هوش آمدم که دوباره توی همان سلول تنگ بودم و تمام بدنم درد میکرد.
دفعه بعد که بازجویی رفتم، باز هم حال نداشتم. گفت: خیلی خوش شانسی که گیر من افتادی. با من کنار بیا که نیفتی دست این …کلفتها، اینجا تو …ت بذارند. حرفهایش را بریده بریده میشنیدم و دیگر نفهمیدم چی شد. آب را روی صورتم حس کردم و بعد آب دادند و بعد یک چیزی شیرین که نفهمیدم چی بود. بازجو گفت: الان سه روزه اینجایی. یعنی من سه روز بود چیزی نخورده بودم؟ اولین چیزی بود که خوردم و نفهمیدم چی بود، کم کم رمق به تنم برگشت. گفت: حالا میخوام یک سوال خصوصی بپرسم، آخرین باری که ترتیب یک دختر رو دادی، کی بود؟ چیزی نگفتم. گفت: خجالت نکش، اینجا تویی و منم. من مثل این آشغالا دنبال تو … گذاشتن نیستم. جیک نزدم. خندید و گفت: بابا تو دیگه چه مردی هستی! بعد گفت: پس بذار من بگم. من همین چند روز پیش بود. من عاشق فنچ ها هستم، هرچه کم سن و سالتر، بهتر. بعد با جزییات ماجرایی رو تعریف کرد که آشکارا میدانستم دروغ میگوید. از رابطه اش با دختری 10 ساله میگفت. بعد یک دفعه پرسید: راستی دختر تو چند سالش بود؟ 11 سال؟ تنم داغ شد. نفرت تمام وجودم را گرفت.
این ماجرا تمام شدنی نبود . در هر جلسه بازجویی اگر این بود، درباره دختر 11 ساله حرف میزد و اگر آن یکی، درباره تجاوز به خودم. یک بار زیر فشاربازجوییها گفتم: ای خدا! جوابش مشتی بود توی دهنم که یکی از دندانهایم شکست. گفت: تو نجسی، حق نداری نام خدا رو بر زبان بیاوری. دوباره گفتم و دوباره مشتش آمد و آنقدر تکرار کردم که از حال رفتم. به هوش که آمدم، یکی دیگر سوال را شروع کرد. این بار سوالها درباره این بود که با خارجیها چه ارتباطی داری؟ چرا از خارج به تو تلفن میزنند؟ فلانی که با تو دوست بود و توی رادیو فرداست، الان چه اطلاعاتی بهش میدی ؟ من روحم از این ماجرا خبردار نبود. گفتم خالهام خارجه و تماس داریم، اما از دوستم خبر ندارم. گفت: خر خودتی، تو بیبیسی هم از رفیقات خبر داریم. اسم نمیداد. آنقدر زدند که قبول کردم که به این دوستهایی که اسمشان را هم بلد نبودم، اطلاعات میدهم.
یک جا که خیلی سوال پیچ کرد و گفتم: یا زهرا، بازجو دهانش را باز کرد و هر چه توهین که شایسته خودش بود، به حضرت زهرا کرد. اون جا بود که تسلیم شدم بنویسم و اعتراف کنم و هرچه خواستند، نوشتم . با این همه راضی نمیشدند. بردندم توی اتاق، لختم کردند و گفتند: الان برای تجاوز بر میگردیم. او میگفت: هر کاری برای تنبیه شما عبادته. میگفت: تجاوز به شما ثواب داره. من حدیث و آیه خواندم و او گفت: مجوز شرعیاش را هم از آقا و هم از دیگر مراجع گرفتهایم. ما برای تنبیه شما این کار را میکنیم . صدای در میآمد .صدای لباس عوض کردن. صدای آخ و اوخ جنسی. داشتم دیوانه میشدم که بوی بنزین پیچید و دوباره خیس بنزین شدم و این بار لخت و عور فرستادندم زیر آفتاب.
نمیدانم چند روز گذشته بود. فکر کنم پنج روزی میشد که سوار ماشینم کردند و بردند جای دیگری که بهشت بود در مقایسه با آنجا. توی سلولم جای نشستن و دراز کشیدن داشت، اما من نه میتوانستم به راحتی دراز بکشم و نه به راحتی بنشینم. بازجویی ادامه داشت و بازجو گاهی عصبانی میشد و مشت و لگد و سر به دیوار کوبیدنی همراه بازجویی بود، اما قابل تحمل بود. غذا مرتب بود، اگرچه غذایش به درد سگ هم نمیخورد، اما بالاخره غذا بود.
شب آخر نمیدانستم شب آخر است. اول اجازه دادند بروم دوش بگیرم. آورده بودند بیرون از سلول. گفتند لباسهایت را در بیاور. درآوردم. فقط یک شورتپایم بود. نه کفش، نه لباس. بوی بنزین را شنیدم، اما بنزین نریختند رویم. سوار ماشینم کردند و بردند.. توی راه یارو گفت: حالا دیگه تو دل برو شدی. الان میچسبه تو …ت بذارم. آوردیمت اینجا که زخمهات خوب بشه. رفقا اشتباه کردن اول زدنت. من دوست ندارم با بچه خوشگلای زخم و زیلی حال کنم.بعضی زخم و زیلیاش رو بیشتر دوست دارند. کسی باهات حال نکرد وقتی زخم و زیلی بودی؟
حرف نمیزدم. چه حرفی؟ تعجب میکردم که چه جوری میشود این همه آدم لمپن بد دهن را یک جا جمع کرد. دوباره از روی پل پیروزی احساس کردم گذشتیم. ترس توی دلم ریخت. یعنی داشتیم دوباره بر میگشتیم همانجا؟ با چشمبند و در حالی که فقط یک شورت تنم بود، دستم را باز کردند و پیادهام کردند و رفتند. ماشینی از کنارم رد شد و صدای خنده بلند شد . چشمبندم را باز کردم. اول خیابان پیروزی بودم. شب بود. نمیدانم چه ساعتی، ولی مطمئنم از دو گذشته بود. لخت بودم و بیپول و بیکفش و اوراق. چه کسی حاضر میشد مرا به خانهام در غرب تهران برساند؟ آیا در خانه کسی منتظرم بود؟ پیکانی جلویم نگه داشت. فکر میکرد دیوانهام. شکسته بسته چیزهایی گفتم. سوارم کرد. دمش گرم. لباس داد. پول داد و از حال روزم پرسید و همراهم تا یکی دو ساعت گریه کرد. آن شب مهمان خانه او شدم، در جنوب تهران. حمام کردم، تر و تمیز شدم. او در انتخابات با اعتقاد به احمدی نژاد رای داده بود و آقای خامنهای را میپرستید، اما بعد از انتخابات با شنیدن همین جور ماجراها برگشته بود و من اولین کسی بودم که برای او راوی مستقیم بودم. او روایتهای قبلی را با واسطه شنیده بود و روایت ترانه موسوی را او برایم گفت و گفت که ظلم برقرار نمیماند. او حالا یکی از بهترین دوستان من است .
قاتل ندا آقا سلطان شناسايي شد
فرد فوق، عباس کارگر جاوید عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، همان کسی است که در قتل ندا آقا سلطان دست داشته است و توسط مردم دقایقی بعد از قتل ندا بازداشت می شود و کارت شناسایی اش بدست مردم می افتد .
آرش حجازی یکی از شاهدین لحظه قتل ندا آقا سلطان نیز بر این مسئله صحه گذاشته بود که قاتل توسط مردم شناسایی شده و کارت شناسایی اش بدست مردم افتاده است ، هم اینک آن کارت که در آن مشخصات قاتل و همچنین وابستگی اش مشخص شده (هیات رزمندگان اسلام زیر نظر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اداره می گردد) به جهت شناسایی ملت معرفی می گردد . و البته آرش حجازی که قاتل را حتما بیاد دارد می تواند در این شناسایی نقش اصلی را داشته باشد
پی نوشت
آرش حجازی یکی از شاهدین لحظه قتل ندا آقا سلطان بدنبال انتشار این پست در گفتنی ها تائید کرده که فرد فوق همان قاتل می باشد(میتوانید اینجا بخوانید) و اکنون با اطمینان کامل اوراق دیگر را برایتان می آورم که به شناسایی وی بیشتر کمک می نماید . بر اساس اوراق دیگری که از وی در لحظه قتل توسط مردم توقیف شده است مسلم می شود که نامبرده عضو سپاه پاسداران انقلاب می باشد وبر اساس کارت ترددی که از وی بدست آمده ثابت می کند که محل خدمت آن قرارگاه ثارالله تهران می باشد ، نکته جالب اینکه نامبرده از جمله افرادی است که در انتخابات اخیر به عنوان ناظر فرمانداری تهران مسئول نظارت بر صندوق شماره 1218 بوده است .
این هم تلفن منزل عباس کارگر جاوید : 00982155669993
Arash Hejazi (a Doctor and eyewitness of Neda dying, the guy who was trying to help her in video and he is a translator and writer of books and a trustworthy man) a few days after that, had an interview with BBC. People in the street went to the guy who shot Neda and took his ID cards, he said. He added “it is possible to recognize the killer if someone publishes that ID cards.”A few weeks later, above pictures were spread by an unknown guy on the net. But nobody could confirm if those belonged to the killer.Now Arash Hejazi says in his blog that we have the right guy and he is the killer
يارانه نقدي، ترياک توده ها
جمشيد اسدي Assadi3000@yahoo.com
رئيس جمهور محمود احمدي نژاد در پي نخستين فاز طرح تحول اقتصادي خود، که کسي تا کنون از تماميت آن اطلاعي نيافته، پرسشنامه هايي را شتابزده ميان خانوارهاي ايراني تقسيم کرد تا به دنبال آن تصميم گيرد به چه کسي، چه مقدار به طور مستقيم يارانه نقدي دهد.
گفتني است که در حال حاضر دولت سالانه 700 هزار ميليارد ريال يارانه به مردم جامعه تزريق مي کند (اطلاعات بين المللي، 7 آگوست 2008، به نقل از سردار يدالله جواني، مسئول اداره سياسي نمايندگي ولي فقيه در سپاه). به بيان ديگر هر ايراني ماهانه 7 هزار تومان در سال 1386 و حدود 8 هزار و 500 تومان در سال 1387 يارانه براي آرد نانوايي، شير، دارو، روغن، و قند و شکر کالا برگي است (همشهري سه شنبه 1 مرداد 1387، به نقل از همايون بهزادي فر، مدير کل دفتر تلفيق بودجه وزارت رفاه). حال قرار است با اجراي اين طرح همه به يکسان يارانه دريافت نکنند.
اين اقدام دولت با انتقادهاي بسياري حتي از سوي مسئولين نهادهاي رسمي خود کشور روبرو شد، که از آن جمله مي توان اشاره کرد به : مفهوم خانوارهاي آسيب پذير چيست؟ با توجه به دست کم بيست ميليون نفري که به گواهي بسياري زير خط فقر مي زيند، با چه ميزان از نيازمندي، مي توان واجد شرايط دريافت يارانه شد؟ خانواده هاي نداري که تا کنون عزت نفس نگه داشته اند و با سيلي صورت سرخ کرده اند، زين پس بايد چه کنند؟ با توجه به آنکه نيازمندي معمولا با بي يا کم سوادي همراه است، افراد آسيب پذير کم سواد چگونه خواهند توانست، آن طور که بايد و شايد اين پرسشنامه هاي پيچيده را پاسخ گويند؟ درست شبيه همان پرسشنامه هايي که براي سهام عدالت پخش شده بود و شماري از افراد به دليل زحمت و ناتواني در پاسخگويي، عطاي سهام را به لقاي آن بخشيدند.
اما تمامي اين انتقادات، با وجود ايرادهاي اساسي که به طرح تقسيم يارانه هاي نقدي مي گيرند، وجه مشترکي نيز با آن دارند و آن قبول فلسفه وجودي توزيع يارانه هاي نقدي براي رويارويي با مشکلات کنوني اقتصاد در کشور است. گيرم اجراي بهينه آن را با مديريت و روش ديگري مي پسندند.
اما نکته اين جاست که توزيع يارانه نقدي از بنيان و ريشه نادرست است و اجراي آن نه تنها گره اي از کلاف سردرگم اقتصادي ايران نمي گشايد، بلکه حتي بر مشکلات موجود بازهم خواهد افزود. چطور؟
علت اصلي آن است که انديشه راهنماي طرح توزيع يارانه هاي نقدي، همچون تمامي طرح هاي اقتصادي نظام از آغاز تا کنون، در پي دهش صدقه و اعانه به تقاضاست و عرضه را يک بارديگر به فراموشي مي سپرد. بدين ترتيب با اجراي چنين طرحي، بازهم همچون گذشته مسکن دو روزه اي به دستمزدبگيران و نداران، که بخش آسيب پذير تقاضا هستند، داده خواهد شد و پس از چندي دوباره همان دور باطل شوم تکرار خواهد شد: افزايش قيمت ها، ناتواني بخش وسيعي از مردم در برآوردن نيازها به ويژه در زمان رکود و بيکاري، تنش هاي اجتماعي و بازهم پند و اندرز نيک انديشان نظام که اي دولتيان به حال مردم برسيد، و سرانجام بازهم مسکني چند روزه و فرصت دادن به انباشت مشکلات.
درک اين مسئله دشوار نيست. اگر به دنبال اجراي اين طرح، کساني يارانه نقدي دريافت نکنند، چون دارا هستند و توانايي مالي دارند، پس لابد به هر حال خواند توانست، ولو گران تر، کالاهاي مورد نياز خود را بخرند. در نتيجه اگر عرضه ثابت باشد، همان مشکل پيش از توزيع نقدي يارانه دوباره چهره خواهد نمود: تقاضاي افزون بر عرضه باعث خواهد شد که قيمت ها دوباره افزايش يابند و دوباره همان دور باطل که شرحش رفت.
تازه چه کسي اطمينان مي دهد “توانمنداني” که يارانه دريافت نکرده اند، بهاي خدمات و کالاهاي خود را افزايش ندهند و در زمينه هاي ديگري “نداران” را باز دچار مشکل قدرت خريد ناکافي نسازند؟ چه کسي ضمانت مي دهد که واجدين شرايط، يارانه هاي دريافتي را خرج نيازهاي اساسي خود کنند و مثلا آن ها را هزينه اين يا آن کالا و خدمات “غير ضروري” نکنند. اگر چنين کنند، آيا از دريافت يارانه هاي بعدي محروم خواهند شد؟
برون رفت ايران از مشکلات اقتصادي جز از راه آزاد سازي عرضه شدني نيست. اما با توجه به سودهاي کلاني که رانت خواران از شرايط کنوني و موقعيت مستمندانه تقاضاگران مي برند و دژهاي مستحکمي که در هر نهاد کشور ساخته اند، فروپاشاندن انحصارات و ميدان دادن به رقابت آزاد ميان کارآفرينان کاري به نهايت مشکل است و به نظر نمي رسد در خورند رئيس جمهوري باشد که با وجود اشاره به مبارزه با رانت خواري و مهرورزي با مردم، بزرگ ترين امتيازها را بدون رقابت و مناقصه به هم قطاران خود مي بخشد.
در شرايط کنوني اقتصاد ايران، يعني فرادستي انحصارگران و تنگناهاي عرضه، کمک و يارانه به مشتري و مردم، حکم ترياکي است که به معتاد دردمند دهند. اما فردا که شد و صبح خمار، معتاد دوباره دچار همان درد خواهد و همان فرياد. بازهم همان ترياک؟
براي زيستن راهي است؟
احمد زيدآبادي
خواندن مطلبي از ابراهيم نبوي كه نمي خنداند بلكه باعث غم و اندوه ميشود، ميتواند بدترين خبر اين روزها باشد.
نميدانم در غربت به دوستان چه ميگذرد كه هر از گاهي نفير نالهشان به هوا ميرود نفيري كه افسردگي از آن فوران ميكند.
اگر غربت چنين سخت و سنگين است كه آدمي را به مرز نااميدي و افسردگي ميكشاند، چرا بايد انتخابش كرد؟ جواب اين پرسش روشن است. كسي ترك يار و ديار را انتخاب نميكند. اين مصيبتي است كه تحميل ميشود.
با اين حال بايد به ياد داشت كه آن كس كه به اين تحميل هم تن نميدهد، از عوارض نااميدي و افسردگي مصون نيست. جامعه ما سرشار از مشكلات و مصائبي است كه توجه و تعمق به گوشهاي از آنها نيز حاصلي جز ياس و نوميدي و سرخوردگي ندارد.
در چشم كسي كه درك و فهمي از دنيا و زندگي دارد، در اينجا هر چيز بر مدار خود نميچرخد و هر دستگاهي جز تباهي و بدبختي توليد نميكند. كافي است قطرهاي از خون رمانتيكها در رگهايتان باشد تا همه چيز را غير قابل تحمل ببينيد.
نميخواهم شمهاي از اين تيرگيها را باز گويم كه مبادا به افسردگيها دامن زده باشم، ولي اين خود نيز از بغرنجي وضعي حكايت ميكند كه در آن به سر ميبريم.
خداوند ما را از سنگ و چوب و آهن نيافريده از پوست و گوشت و خون پديد آورده، بنابراين توان و تحمل مان محدود است، اما ادامه زندگي و حيات ما در اين جامعه نيازمند توان و تحملي نامحدود است. آيا مي توان توان و تحملي نامحدود به دست آورد؟
جامعه بشري هر گاه دچار شدائد بسيار شده، آدميان به سمت و سوي ياس فلسفي، كلبي مسلكي، درويش مآبي، شك گرايي و بي بندوباري رفتهاند. آيا همه اينها به واقع بد است يا خود مكانيسمي است براي جان به در بردن از مصيبتهاي روزمرهاي كه پي در پي رخ مينمايد؟
در ايران اما اينها هم سرپناهي نيستند. درويشي را جرم ميدانند و كلبي مسلكي را برنميتابند و گويي تنها بي بند وباري مانده است كه در خلوت خانهها بيداد ميكند و پناه بردن به افيون و اعتياد كه بيدادش از آن هم فراتر است.
در اين ميانه اما براي زيستن و شاد زيستن آيا راهي هست؟ زيستن و شاد زيستن در غياب زمينههاي عيني آن اما فلسفهاي ميخواهد كه موجود نيست و هنري ميطلبد كه گمشده ماست.
عرفان شرقي و اسلامي و ايراني بن مايه شاد زيستن در تلاطم تحولات و نابساماني روزگار است. آيا بايد به احياي آن پرداخت؟ چه كسي احياء كند و در كجا؟ روزگاراني كه دكتر عبدالكريم سروش شرح مثنوي معنوي ميداد، گويي گذشته است. ديگر نه آقاي دكتر سروش اينجاست ونه اگر هم باشد امكان برپايي كلاسي عمومي و امن.
در هر حال، اوضاعي به غايت بغرنج در هر دو بعد شخصي و اجتماعي جاري است، اما به باور من نبايد تسليم ياس و سرخوردگي شد.
شايد نتوان فلسفهاي فراگير و هنري همه پسند براي زيستني شاد در شرايطي ناشاد ارائه كرد، اما هر كس ميتواند در درون خود، در آنجا كه دست هيچ صاحب قدرتي به آن نميرسد جهاني ساخت و پرداخت كه مايه نشاط و حيات ما باشد. با ساخت چنين جهان دروني ميتوان در هر گوشه و كناري، زيباييهايي ديد كه به زندگي ارزش مي دهد، زيبايي هايي كه در وضع متعارف رخ نمي نمايند و يا اگر مينمايند، ديده نميشوند.
مسلما اين نوعي ترويج هپروت نيست، مكانيسمي انساني براي پشت سر گذاشتن يك دوره جانكاه و اسفبار است.
در جهان درونيمان بخصوص بايد اين نكنه را پررنگ كرد كه امور جهان هيچگاه ثابت نمانده و هرگز هم ثابت نخواهد ماند. روزگاران رنگارنگ ديگري در انتظار است كه به اميد ديدن و حتي نديدن آن، بايد زيست با شادي و نشاط.
پس دوست دور از وطنم را توصيه ميكنم كه تو همچنان طنز بنويس تا هر روز لبخند را بر لب هوطنانت بنشاني. روزگار خلق تراژدي هم فرا خواهد رسيد، اينقدر بي صبر نباش.
استعينو بالصبر و اگر اهلشي صلاه نيز!
ابوعلی سینا ممنوع الورود شد!
ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com
رئیس جمهور گفت :با نگاهی به کتابهای تاریخ که نویسندگان منصفی انها را نوشته اند در می یابیم که هشتاد درصد علم مدیون کار ایرانیهاست. محمود احمدی نژاد با بیان اینکه ملت ایران در طول تاریخ همواره پرچمدار علم و پذیرای کلام حق بوده است افزود: ” مهندسی ، پزشکی ، فرهنگ ، الهیات ، انسان شناسی ، معرفتهای دینی ، شعر وادب و هنر کشورما همه در اوج است و این ریشه ماست و امروز ما هم همینطور است.”
در پی اعلام بیانات گهربار رئیس جمهور و مسوولان عالیرتبه نظام، ولوله های در سراسر عالم افتاد، بسیاری از دانشمندان که مرده بودند، سر از خاک برآوردند و به شوق دیدار وطن به سوی مرزهای جمهوری اسلامی رهسپار شدند. از سوی دیگر به دستور رئیس جمهور مقرر گردید که مهندسان، پزشکان، مخترعین، دانشمندان بزرگ، اهل فرهنگ، انسان شناسان، عارفان صاحب معرفت دینی، شاعران و ادبای بزرگ مورد حمایت قرار گرفته و به محض ورود به کشور بلافاصله جلوی پای شان فرش قرمز پهن کنند و آنها را با ماشین ضدگلوله و تشریفات فراوان به تهران برده و در جمع نخبگان مورد استفاده بهینه قرار دهند.
روز- خارجی- گمرک بازرگان
صفی طولانی از دانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک می ریزند. یک هیات ویژه از طرف رئیس جمهور و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را شناسایی و پس از این که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.
مامور مربوطه: بفرمائید، اسم شما چیه؟
ابن سینا: بنده ابن سینا هستم.
مامور مربوطه: شغل تون چیه؟
ابن سینا: من دانشمندم و کتابی به نام ” قانون” نوشتم و کتابی به نام ” شفا” و دهها کتاب دیگر هم تالیف کردم.
مامور مربوطه: اون وقت این کتاب ” قانون” شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست که الآن ضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟
ابن سینا: نه فرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمام کتاب ها را آورده ام که تورقی بکنید…
( ابن سینا یک ساک کتاب می دهد.)
مامور مربوطه( کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین عبادی می کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
ابن سینا: نه فرزندم، عرض کردم که کتاب ” قانون” در باب پزشکی است، کتاب ” شفا” در باب فلسفه و منطق است.
مامور مربوطه: آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب فلسفه و منطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم می کنی؟ فکر کردی ما اوشکولیم؟
ابن سینا: اوشکول به چه معناست؟
مامور مربوطه: اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی نوشتی؟
ابن سینا: کتابی جامع دارم در باب موسیقی…..
کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟
ابن سینا: ویسکی و ودکا نمی دانم چیست و در کدام رشته از علوم است…..
کارشناس: داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته ” سیاسه البدن و فضائل الشراب”، تو کار موسیقی هم که هستی، یه بارکی بگو قراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما چنین دانشمندی رو نمی خوایم، برو همون جایی که بودی….
( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساک پر از کتابش را به دوش می کشد، دور می شود، آن طرف تر دوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده اند، سوار ماشین آنها می شود و می رود.)
مامور مربوطه به کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدی عرب ها بردنش، اسمش هم مشکوک می زد، نفوذی عرب هاست.
مامور مربوطه به نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟
زکریای رازی: بنده خدا زکریای رازی هستم….
مامور مربوطه بلند می شود و او را بغل می کند: ای ول! بابا این کاره! خیلی معروفی. کلی داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین و دیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. حاجی! خیلی مرام داری. به این می گن دانشمند. البته شما که شناخته شده ای، ولی واسه درج در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشف فرمودین؟
زکریای رازی: پزشکم و فیلسوف و شیمیدان….
مامور مربوطه: بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟
زکریای رازی: نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است….
مامور مربوطه و کارشناس به هم نگاهی می کنند و چشمکی می زنند….
مامور مربوطه: تشریف بیارین داخل مرز… بفرمائید….
زکریای رازی وارد می شود. بلافاصله دستگیرش می کنند و به او دستبند می زنند. مامور مربوطه موبایل سردار رادان را می گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبع اصلی هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، … نه، نذاشتیم در بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی، خیلی موردش سنگینه….
مامور مربوطه: نفر بعدی
رودکی با عصای سفیدی وارد می شود.
مامور مربوطه: حاج آقا، شما جزو روشندلان تشریف دارید؟ اسم محترم تون چیه؟
رودکی: اسم من رودکی است.
مامور مربوطه: اسم کوچیک تون تالار نیست؟
رودکی: نه برادر، من آدمم…
مامور مربوطه عصبانی می شود: فکر کردی ما آدم نیستیم؟ ما هم آدمیم، فکر کردی چهار کلاس بیشتر از ما خوندی آدم شدی ما ها همه بوقیم….
رودکی: نه برادر من، اسم بنده آدم است، ابوعبدالله جعفربن محمدبن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم معروف به رودکی….
مامور مربوطه: شرمنده، تا حالا اسم آدم نشنیده بودم. ضمنا عرض شود شما قبلا فامیلی تون وحدت نبود.
رودکی: نه، اسم من همیشه رودکی بود….
مامور مربوطه: اگه شما با اون تالار رودکی نسبت داشته باشین، قبلا اسم تون تالار وحدت بوده، حالا دوباره شدین رودکی… حالا حضرتعالی بفرمائید در چه رشته ای جزو نخبگان عزیز میهن هستید؟
رودکی: بنده کار اصلی ام موسیقی است، آواز هم می خوانم، شاعر هم هستم، ترجمه هم می کنم.
مامور مربوطه: جرم دیگه هم مرتکب شدی؟ مثلا سرقت، یا رانت خواری؟
رودکی: من نمی دانستم اینها جرم است، وگرنه نمی آمدم.
مامور مربوطه: ببین داداش! بخاطر اینکه چشمت نمی بینه و پیر شدی ولت می کنم بری، دیگه این طرف ها پیدات نشه، برو تا نظرم عوض نشده…..
رودکی در حالی که زیر لب ” بوی جوی مولیان” را می خواند می رود.
مامور مربوطه: ای دل غافل! این که شعر مرضیه است، نکنه طرف همدست منافقین باشه، عجب رکبی خوردیم.
مامور مربوطه: نفر بعدی
نظامی گنجوی وارد می شود: بنده نظامی گنجوی هستم.
مامور مربوطه( بلند می شود و احترام نظامی می دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد…. ببینم سرکار شما در کدوم لشگر خدمت می کنین.
نظامی گنجوی: در لشگر عشق
مامور مربوطه: متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
نظامی گنجوی: نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده ام….
مامور مربوطه: تو مایه انرژی هسته ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیات راسته کارتون نیست؟
نظامی گنجوی: نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می آورم، مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر…..
مامور مربوطه به کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
نظامی گنجوی: قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.
مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می کنین؟
نظامی گنجوی: عرض کردم که من اینها را به نظم می آورم.
مامور مربوطه: یعنی اماکن فساد رو سازماندهی می کنید واسه شیرین خانوم و لیلی خانوم….
نظامی گنجوی: فساد یعنی چه؟ چه بی مایگانی هستید شما مردم!
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جا زده، به کار نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی و شیرین و هفت نفر دیگر از موارد فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعی مکان داشته و الآن در خیابان بکار فساد می پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.
مامور مربوطه: نفر بعدی
عمر خیام وارد می شود: من عمر خیام هستم.
مامور مربوطه با غیظ: اصلا یک کلمه هم حرف نزن، برو، اسمش عمره با افتخار هم می گه، برو لای دست عرب ها که لیاقت شیعه آقام علی رو نداری….
عمر خیام: من حکیم هستم، اهل اخترشناسی هستم…..
مامور مربوطه: پس اختر رو هم می شناسی، اقدس رو چی؟ دیگه چه جرمی کردی؟
عمر خیام: من رباعیات بسیاری سرودم
مامور مربوطه: یکی شو بخون ببینم
عمر خیام: گر می نخوری طعنه مزن مستان را/ بنیاد مکن تو حیله و دستان را/ تو غره بدان مشو که می می نخوری/ صد لقمه خوری که می غلام است آن را
مامور مربوطه: داداش، شما تشریف ببر، دیگه هم این ورا پیدات نشه، من ازت گذشتم، ولی مطمئن باش خدا ازت نمی گذره.
( خیام با ناراحتی بیرون می رود، یک هلیکوپتر از طرف اتحادیه اروپا دنبالش آمده اند، یک نماینده سازمان ملل هم همراه آنهاست و می خواهند سال را سال خیام اعلام کنند.)
مامور مربوطه: نفر بعدی
ملک الشعرای بهار وارد می شود: بنده ملک الشعرای بهار هستم.
مامور مربوطه: تخصص تون چیه؟
ملک الشعرای بهار: من شاعرم…
مامور مربوطه: روزها چی کار می کنید؟
ملک الشعرای بهار: روزها هم شاعری می کنم، ولی اگر منظورتان شغل من است، مدتی وزیر فرهنگ بودم…..
مامور مربوطه نگاهی به او می کند و می گوید: گفتی عطاء الله مهاجرانی هستی؟ چی بود اسمت؟
ملک الشعرای بهار: ملک الشعرای بهار….
مامور مربوطه: تو کابینه خاتمی وزیر فرهنگ بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: تو کابینه هاشمی بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه می زند توی سرش: الهی بمیرم، نکنه توی کابینه شهید رجایی بودی و شهید شدی؟
ملک الشعرای بهار: نه، برو قبل تر
مامور مربوطه با شک نگاه می کند: توی کابینه ضد انقلابی بنی صدر بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل از انقلاب
مامور مربوطه: ای عنصر شاهنشاهی مساله دار، تو وزیر فرهنگ شاه بودی، یعنی وزیر هویدا بودی؟
ملک الشعرای بهار: برو قبل تر
مامور مربوطه: وزیر فرهنگ قبل هویدا؟
ملک الشعرای بهار: بله وزیر آقا قوام السلطنه بودم
مامور مربوطه به کارشناس: بنویس آقای ملک الشعرای بهار، به دلیل همکاری با رژیم خائن پهلوی، سرودن اشعاری علیه اسلام و اشعاری در توجیه جنایات رژیم رضا خانی، رابطه با استکبار جهانی، فریب دادن دختران جوان، اعتیاد به مواد مخدر و جرایم دیگر دیپورت شد.
ملک الشعرای بهار: من اصلا این کارها رو نکردم….
مامور مربوطه: ببین، سه ماه بری زندون همه اینها رو اعتراف می کنی، الآن هم سه دقیقه چشمهامو می بندم سریعا از وطن دور بشی. ما شاعر مزدور دیکتاتوری نمی خواهیم.
مامور مربوطه: نفر بعدی
عطار وارد می شود: من عطار هستم
مامور مربوطه: اشتباه اومدی داداش، اینجا فقط واسه نخبگان و دانشمندان و هنرمندانه، شما عطارها و بقال ها و نونواها و سایر کسبه باهاس بری اون در گمرک.
عطار: من کاسب نیستم، من عارف ام
مامورمربوطه: ای قربونت برم عارف جون، قربون اون صدات برم.( خودش را جمع و جور می کند) شما جزو هنرمندان عزیز هستید، بفرمائید وارد بشوید. خوش آمد می گیم به چنین هنرمند بزرگی….
عطار: من خواننده نیستم، اشتباه گرفتید.
مامور مربوطه: تو خواننده نیستی؟ توی دهنش می زنم هر کی بگه تو خواننده نیستی، لابد این علیرضا افتخاری و شجریان خواننده ان؟ نه استاد، خواننده سه تا داشتیم، عهدیه و عارف و ایرج، حیف که عهدیه بهایی بود، وگرنه خیلی بهش ارادت داشتیم، شما از همه خواننده ها سری.
عطار: فرزندم، مرا با دیگری اشتباه گرفتید، من عطار نیشابوری هستم، عارف و اهل حق.
مامور مربوطه: اهل حق که مائیم، ولی بگو بینیم کتاب هم نوشتی؟
عطار: بله، کتاب ” تذکره الاولیاء ” و بسیاری کتب دیگر….
مامور مربوطه: بابا زدی تو خال، تذکره الاولیاء تو بخورم، خیلی معروفه. البته من نخوندمش، راجع به چی هست؟
عطار: ذکر احوال عرفا و فقرای الهی و اهل حقیقت و درویشان و ……
مامور مربوطه( با شک و تردید): پس شما با این دراویش که موهاشون رو بلند می کنند و خانقاه دارند، ارتباط داری؟
عطار: آری فرزندم، هر که اهل حق است با همه دراویش و فقرای الهی ارتباط دارد.
مامور مربوطه به یکی از ماموران: آقا رو بازداشت کن، این از همون دراویشه که توی قم و تهران درگیری راه انداختند و علیه آقا حرف زدند.
( عطار را بازداشت می کنند و می برند.)
ادامه داستان:
جناب ریاست محترم جمهوری!
براساس بررسی های به عمل آمده در روز هفتم شهریور 1387 تعدادی از باصطلاح نخبگان و شعرا و دانشمندان وارد مرز بازرگان شده و اکثر آنان به دلیل محرز بودن جرایم و براساس اعترافات خودشان بازداشت و جهت ادامه بازجویی ها به مرکز ارشاد شدند. اسامی افراد ارشاد شده به شرح زیر است:
شخص موسوم به علی اکبر دهخدا: ایشان مقداری چرند و پرند نوشته بود و مدعی بود که یک لغت نامه نیز نوشته و مدتی نیز با دستگاه ستمشاهی همکاری داشت.
شخص موسوم به سعدی: از وی علاوه بر دو کتاب بوستان و گلستان که به نظر می رسید از کتاب فروشی خریده باشد، یک جلد خبیثات کشف شد که تماما حاوی موارد مساله دار و منکرات است و به علمای اسلام در موارد متعدد توهین کرده است.
شخص موسوم به عبید زاکانی: از وی یک کتاب مستهجن شامل داستان و شعر کشف شد که متهم به نوشتن آن اعتراف نمود و نوشتن همین کتاب برای سه بار اعدام او کافی است.
شخص موسوم به سوزنی سمرقندی: از وی یک دیوان شعر کشف گردید که تماما دارای الفاظ و کلمات مستهجن و زیدبازی بوده در چند جای آن فحش داده و اعتراف کرده که شراب خورده است.
شخص موسوم به مولوی: از وی دو دیوان کشف گردید که در آن افکار انحرافی نظیر اندیشه های منحط اصلاح طلبان و بخصوص شخص موسوم به دکتر سروش مشاهده شد و معلوم نیست این از آن استفاده کرده یا آن از این. شخص مذکور در هنگام درگیری غیب شد و چند متر آن طرف تر در ترکیه ظاهر شده و احتمالا به کشور دوست و برادر ترکیه پناهنده شده است.
شخص موسوم به ایرج میرزا: دارای یک دیوان شعر حاوی اشعار مستهجن و اهانت به خدا و پیغمبر و روحانیت و اعتراف به چند فقره زنا و تمسخر حجاب و برخی موارد دیگر بود که به نظر می رسد فرد مذکور مهدور الدم است، بفرمائید ترتیبش را بدهند.
شمس تبریزی: شخص مذکور پس از رفتن شخص موسوم به مولوی بلافاصله منطقه را ترک و حاضر به معرفی بیشتر خود نشد.
سید محمد علی جمالزاده: وی کتب زیادی در دست داشت و برخلاف سایرین جرم خاصی مرتکب نشده بود و رابطه خوبی هم با برادران برقرار کرده بود، منتهی به دلیل داشتن تابعیت کشور سوئیس از ورود او به کشور جلوگیری شد.
همچنین 327 تن دیگر از کسانی که در محل بودند پس از مشاهده برخوردهای انقلابی و مکتبی اینجانبان محل را ترک کرده و رفتند
سید غضنفر تیموری، سید تیمور غضنفری
ماموران موسسه حمایت از دانشمندان و نخبگان در مرز بازرگان

