ايران امروز

دانستن حق مردم است

آرشیو برای آگوست, 2009

عکسهای جالبی از حداد عادل و بانو در انگلیس!

در ادامه مطلب عکسهایی را که به صورت مخفیانه از حداد عادل در مرکز خریدی در انگلستان گرفته شده است را ببینید.

زیارت قبول حاج آقا
حال و احوال چطوره؟
چه سعادتی که شمارو در لندن در فروشگاه primark زیارت می‌کنیم!
چقدر  این مانتو و روسری به حاج خانوم میاد ماشالله، حیف  که تو ایران مجبورا چادر سرشون کنن! آخه ظاهراً مردای انگلیسی می‌تونن ایشونو بدون چادر ببینن ولی‌ مردای ایرانی نه!
راستی‌ نمیدونم چرا با زیارت شما در اینجا بد جوری یاد شعار مرگ بر انگلیس افتادم که این همه سال با هم تکرارش کردیم، لابد اونم فقط مال توی ایرانه، مگه نه؟!
خوب حاج آقا با اجازتون، دفعهٔ بعد که به سلامتی بلاد کفر تشریف آوردین حتما در خدمتتون باشیم،
اجرتونم بابت این همه سعی‌ و تلاش تو مراکز خرید لندن با خانوم فاطمهٔ زهرا!

خداوندا

خداوندا…

اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت

خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا! اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

واعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد

آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دكتر علي شريعتي

چراغ دروغ بی فروغ است، سيد ابراهيم نبوي

اين مطلب را سيد ابراهيم نبوي حدود 5 سال پيش مي‌نويسد. نسبت به حالا شايد فقط چند اسم كم دارد و اين نكته كه شرايط بدتر هم شده‌اند.

چراغ دروغ بی فروغ است، سيد ابراهيم نبوي

گفتن تمام آنچه بر من رفت و رفتاری که در زندان کردم، نه ممکن است و نه لازم. روحم از گفتن آن آزرده می شود و از سوی دیگر ممکن است گفتن تمام حقیقت (که شاید هرگز نگویم) بیشتر از اینکه مفید باشد، وقت گیر و بی نتیجه باشد، اگر از خواندن نامه های بچه هایی مثل امید معماریان و روزبه امیرابراهیمی احساس ناراحتی وحشتناکی نمی کردم و به یاد روزهایی شبیه به همین که به سر من آمد نمی افتادم، هرگز اینها را نمی گفتم.

به امید معماریان می گوئیم که این روزها خواهند گذشت و امید ما دیگر زندانی نخواهد شد و باز هم زندگی ادامه دارد. بازهم امید معماریان است که سرش را بالا می گیرد و باز هم این بازجو است که باید خودش را از همگان پنهان کند و حتی مواظب باشد که فرزندانش هم نفهمند که پدرشان چه شغل کثیفی دارد
1) امید معماریان، شهرام رفیع زاده و روزبه امیر ابراهیمی با انتشار اطلاعیه هایی پس از آزادی از زندان اعلام کردند که در زندان مورد خوشرفتاری قرار گرفته اند و در زندان به این نتیجه رسیده اند که در اعمال و رفتارهای خود اشتباهاتی کرده اند. بعید نیست که در روزهای آینده مشابه همین نامه ها و یا اعترافات توسط خانم محبوبه عباسقلی زاده یا فرشته قاضی و یا حنیف مزروعی منتشر شود. این اعترافات نه تازگی دارد و نه عجیب است، تنها چیزی که عجیب است تکرار این روش مهوع و غیر انسانی توسط بخشی از حکومت جمهوری اسلامی است که باید تا کنون به این نتیجه رسیده باشند که 25 سال اعتراف گیری بی حاصل روشی نیست که بتوان آن را ادامه داد و یا تکرار کرد. من چون خودم در شرایطی مشابه این بوده ام و خودم چنین مشابه نامه ای که توسط امید و دیگران نوشته شده را نوشتم و تا کنون دو کتاب طنز و جدی( اعتراف و خانه امن) در این مورد منتشر کرده ام و حداقل 15 برنامه تلویزیونی و فایل صوتی طنز در این مورد ساخته ام، می خواهم به توضیح شرایط و فضائی بپردازم که در مورد این افراد وجود دارد. من می دانم و احساس می کنم که چه بلایی سر این افراد آمده است و لذا می دانم که باید با آنان چه کرد و چگونه باید به آنان کمک کرد تا به آرامی از این شرایط به در آیند.
2) چرا اعتراف می گیرند؟
اعتراف گیری به چند مقصود صورت می گیرد:
اول: به دست آوردن اطلاعات عملیاتی توسط عضو تشکیلات مخالف یا دشمن. در این شرایط فرد دستگیر شده، چریک یا عضو تشکیلات سیاسی نظامی و یا عضو تشکیلات مخفی را آنقدر تحت فشار فیزیکی و روحی( شکنجه سیاه یا سفید) قرار می دهند تا او در اسرع وقت و قبل از اینکه اطلاعاتش بسوزد، اطلاعات تشکیلاتی و عملیاتی، محل قرارها، اعضای تشکیلات، نوع روابط با خارج از کشور، محل اسلحه ها و سایر اطلاعات را لو بدهد. این فشارها به محض دستگیری آغاز می شود و معمولا بعد از به دست آمدن اطلاعات و یا سوختن قرارها و تخلیه اطلاعاتی فرد دستگیر شده از زیر فشار به جریان محاکمه منتقل می شود. در این شرایط زندانی در مدتی محدود( تا زمان تخلیه اطلاعاتی) تحت فشار بسیار سنگین و معمولا زندان انفرادی قرار دارد. وی را در زندان انفرادی قرار می دهند تا نتواند از وضع بیرون و تشکیلات با خبر شود. در این نوع اعتراف گیری شکنجه سنگین اعمال می شود که گاه تا سرحد مرگ پیش می رود، به همین دلیل تشکیلات قرار می گذارد که هر عضو دستگیر شده بعد از طی زمان سوختن اطلاعات مقاومتش را بشکند و اطلاعات سوخته را لو بدهد. این روش تقریبا در تمام سیستم های پلیسی( اعم از سیاسی و جنایی و انواع جرم های سنگین) وجود دارد. در ایران نیز این روش همیشه و در حال حاضر نیز برای جرایمی مانند جنایت و جرایم اجتماعی و مواد مخدر وجود دارد و در موارد مانند ترور و جاسوسی واقعی نیز از این روش استفاده می شود.
دوم: شیوه دوم اطلاعات که از دنیای کمونیسم و توسط کا گ ب شروع شد و توسط پلیس سیاسی کشورهای دیگر ادامه یافت و در ایران نیز بطور خاص سالها مورد استفاده قرار گرفت، شیوه اعتراف گیری به منظور تخریب و ویرانسازی فرد زندانی است. در این شیوه( که برای مخالفین سیاسی و فرهنگی استفاده می شود) زندانی تحت فشار شدید قرار می گیرد تا اطلاعاتی علیه خودش و دوستانش بدهد و سپس او را وادار به نوشتن و گفتن این اطلاعات برای عامه مردم می کنند. علت گرفتن این نوع اعتراف چند چیز است:
الف: تخریب زندانی و شکستن اسطوره او و ویران کردنش نزد دیگران. با استفاده از این باور عمومی جامعه ایران که کسی که اعتراف می کند خائن است. این باور از گروههای نظامی و سیاسی مانند حزب توده، سازمان مجاهدین خلق، سازمان چریکهای فدائی خلق و گروههای مسلح مبارز قبل از انقلاب ایجاد شد و بعدا در جریان تسویه حسابهای درونی گروههای سیاسی وارد باور اجتماعی شد. تفاوت مهمی که در این ماجرا وجود دارد این است که فردی که در جریان مبارزه مسلحانه و یا سیاسی دیگران و تشکیلات را لو می دهد و اعتراف می کند، باعث گرفتاری دیگران و حتی مرگ آنها می شود، و لذا باید مقاومت کند. اگر یک چریک آمادگی تحمل شکنجه های غیر انسانی را ندارد حق ندارد اطلاعات گروهی را که مشغول عمل مسلحانه هستند داشته باشد. اما در مورد یک نویسنده یا سیاستمداری که مشغول مبارزه قانونی و یا علنی است، اعتراف کردن به زور تنها به زیان خودش تمام می شود. نکته مهم اینجاست که برخی از نیروهای اسبق و یا موجود گروههای مسلحی مانند مجاهدین خلق و جریان نیمه مخفی نیمه علنی مانند حزب توده، که بسیاری از رهبران شان زیر فشارهای مرگبار شکنجه مجبور به اعتراف و لو دادن دیگران و همکاری با نیروی امنیتی شدند، با یک مقایسه تلاش می کنند تا با ویران کردن کسانی که نویسنده یا سیاستمدار علنی هستند به نحوی خود را تبرئه کنند و یا مقاومت نیروهای سابق خود را یادآوری کنند. این در حالی است که یک مبارز مسلح وظیفه دارد مقاومت کند و اگر نکند باعث ضربه به دیگران می شود ولی نویسنده ای مثل سعیدی سیرجانی یا فرج سرکوهی وقتی اعتراف می کند تنها علیه خویش عمل می کند. لابد این سووال پیش می آید که اعتراف یک نویسنده و یا یک نیروی علنی سیاسی باعث ایجاد تردید در کسانی می شود که به یک شیوه و نوعی مبارزه اعتقاد دارند. اتفاقا موضوع مهم همین جاست. تا وقتی چنین باوری وجود دارد، بازجویان اعتراف خواهند گرفت و شکنجه خواهند داد. من بر این باورم که یک بار باید این باور را رها کنیم و بگوئیم کسی که اعتراف کرده است تحت فشار به این وضع تن داده است. اگر این باور را علنی کنیم هم جریان اعتراف گیری را پایان خواهیم داد و هم مانع حذف کسانی از صحنه سیاسی خواهیم شد که نه اهل مبارزه تند بودند و نه قهرمانی که تاسرحد مرگ مقاومت می کند. افرادی که به ستم و جور تحت فشار قرار گرفتند تا شخصیت شان نابود شود. اگر این باور را رها کنیم دیگر سیامک پورزند و احسان طبری و کیانوری و بسیاری دیگر به دلیل اعترافات شان از تاریخ سیاسی ایران به زباله دانی نخواهند افتاد. ما باید بایستیم و به آنکه تحت فشار اعتراف کرده است خوش آمد بگوئیم و از او بخواهیم مدتی استراحت کند تا خود را بازسازی کند و به زندگی سیاسی اش( اگر خواست) بازگردد. یک بار به بازجوی شکنجه گر بگوئیم که اعترافات را باور نمی کنیم. بگوئیم که برای ما، سعیدی سیرجانی بعد از اعتراف هم همان نویسنده توانا و محقق بزرگی است که پیش از آن بود. بگوئیم که فرج سرکوهی بعد از اعتراف همان سردبیر بزرگ آدینه بود که زحمتی بزرگ را سالها انجام داد. بگوئیم امید معماریان و روزبه امیر ابراهیمی برای ما همان آدمهایی هستند که پیش از نامه نویسی بودند. ما باید اعلام کنیم که هر کسی که تحت فشار قرار می گیرد و رنج اقدام علیه خود را تحمل می کند، حق دارد برای بیرون آمدن از زیر فشار اعتراف کند و ما باید اعلام کنیم که او تحت فشار بوده است، حتی اگر خودش بگوید که تحت فشار نبوده است. وقتی کسی مانند امید معماریان از شهر تهران محو می شود و پس از دو ماه از زندان انفرادی بیرون می آید، این خودش فشار است، به او خوش آمد بگوئیم و اعلام کنیم که اعترافاتش را به عنوان حرف هائی که تحت فشار زده شده است می شنویم و نمی پذیریم و اجازه نمی دهیم یک بازجوی لجن زورگو یک شخصیت انسانی ارزشمند را به لجن بکشد.
ب: اعتراف گیری علیه دیگران جهت ضربه زدن به جناح های سیاسی: گاهی اوقات اعتراف گیری نه برای ویرانسازی یک فرد، بلکه به قصد لکه دار کردن دیگران صورت می گیرد. در این حالت از میان نیروهای فعال اجتماعی که در جبهه و جناح مشترک قرار دارند فرد یا افرادی با مشخصات ویژه انتخاب می شود: کسی که از پشتیبانی سیاسی جناحهای قدرت برخوردار نباشد، کسی که دارای نقاط ضعف شخصی باشد( مثلا در مورد یکی از اعتراف کنندگان اخیر فشار از طریق نگرانی او برای مادر بیمارش صورت گرفت، در یک مورد دیگر رابطه عاشقانه و کاملا مشروع زندانی که باعث دلتنگی او برای نامزدش می شد به عنوان نقطه ضعف انتخاب شد، در مورد غ. ک. که نامه عفوخواهی نوشت وضع بیمار فرزندش به عنوان نقطه ضعف مورد استفاده قرار گرفت. در برخی موارد مصرف مشروبات الکلی، داشتن روابط اخلاقی ای که از نظر جمهوری اسلامی ناپسند است به عنوان نقطه ضعف استفاده شد.) و یا به لحاظ فردی شخص ضعیفی باشد( داشتن ضعف جسمی مانند پیری و یا بیمار بودن و نحیف بودن زندانی)، چنین افرادی انتخاب می شوند و مورد فشار و بازجویی قرار می گیرند، این افراد ابتدا، چنان که توضیح خواهم داد، تحت فشار و ترس و تنهایی و یا شکنجه جسمی وادار به اعتراف اخلاقی علیه خود می شوند و سپس از آنها خواسته می شود برای فاش نشدن اسرارشان، علیه موضع سیاسی خود و یا دیگران حرف بزنند. معمولا در این شرایط زندانی احساس تنهایی می کند و احساس می کند همه کسانی که بیرون و آزاد هستند او را رها کرده و تنها گذاشته اند. او را وادار می کنند تا علیه دیگران موضع بگیرد تا مسائل خصوصی اش یا مسائل خانواده اش فاش نشود و خود از زیر فشار بیرون بیاید. در این شرایط زندانی فکر می کند بعد از بیرون آمدن از زندان از کسی که علیه او حرف زده عذرخواهی خواهد کرد و یا اینکه همه خواهند دانست که او تحت فشار چنین اعترافاتی را کرده است، به همین دلیل علیه دیگران حرف های کلی و کلیشه ای می زند. از این اظهارات بدیهی است که نیروهای امنیتی نمی توانند استفاده کنند، چون خودشان به واهی بودن و بی پایه بودن آن مطمئن هستند، اما برای تسویه حساب های سیاسی، بخصوص در شرایط خاصی مانند انتخابات از آن بهره می برند. من فکر می کنم هشتاد درصد کسانی که در طول 5 سال گذشته مورد اعتراف گیری قرار گرفته اند، بدون استثناء محض رضای خدا یک جمله ای هم در مورد مصطفی تاج زاده گفته اند و اکثر این افراد کسانی هستند که حتی یک بار هم برخورد مستقیم با تاج زاده نداشته اند.

3) از من چگونه اعتراف گرفتند؟
نخست این را بگویم که وقتی نوشتن ستون پنجم را به عنوان طنز سیاسی در روزنامه آغاز کردم، می دانستم که حتما به زندان خواهم افتاد. هرگز از افتادن به زندان و حتی تحمل زندان طولانی واهمه نداشتم و ندارم. و این را هم نه فضیلتی می دانم و نه برای دیگران لازم می دانم. از شکنجه و کتک خوردن هم نمی ترسیدم و نمی ترسم، حتی تنهایی هم مرا ویران نمی کرد و نمی کند، ساده ترین دلیلش اینکه در هر باری که زندان رفتم توانستم بازجو را راضی کنم که به من قلم و کاغذ بدهد، در 27 روز زندان اول دو کتاب را تمام کردم و در 4 ماه زندان دوم طرح چهار کتاب را ریختم و دو تا از آنها را نوشتم. مشکل من ترس و واهمه از تنهایی نبود. مشکل من یک باور فردی بود، این باور که اعتقاد به هیچ باور سیاسی ارزش رنج کشیدن را ندارد. این را گفته بودم که براساس بررسی خودم من در طول بیست سال ده بار تغییر کرده ام، همیشه فکر کرده بودم که برای باوری که دو سال بیشتر عمر نمی کند نباید سه سال زندان ماند. کسانی که برای اصلاحاتی که چهار سال طول کشید پنج سال زندان گرفته اند، لابد به نظر من یک اشتباهی کرده اند. من باور ندارم و نداشتم که کسی که می نویسد و یا فعالیت علنی سیاسی می کند و قصد از بین بردن حکومت را ندارد، نباید در زندان بماند. در سومین شماره یا چهارمین شماره ستون پنجم روزنامه جامعه نوشتم که اگر مرا دستگیر کردند به هرچه بگویند اعتراف می کنم ولی بدانید که باور ندارم. حتی در فاصله دو زندان نیز کتابی نوشتم به نام اعتراف در همین مورد، و نکته جالب اینکه آیه قرآنی که در ابتدای اعتراف اجباری من در کتاب اعتراف قبل از رفتن به زندان چاپ شد، همان آیه ای بود که در مدافعات زندانم نوشتم و آنرا در دادگاه خواندم. من به مقاومت کردن برای قهرمانی اعتقاد نداشتم، چرا که این فرمول که از نظر ذهنی برای من مردود بود، اتفاقا همان فرمولی بود که بازجوی من انتخاب کرده بود. او می خواست من مقاومت کنم تا روز به روز شرایط سخت تر شود. من نه می خواستم مقاومت کنم و نه به این نوع مقاومت باور داشتم. من چیزی برای لو دادن نداشتم. هر کاری کرده بودم علنی بود و هر چه در مورد خودم مطرح بود همان بود که همگان می دانستند.
گفتن تمام آنچه بر من رفت و رفتاری که در زندان کردم، نه ممکن است و نه لازم. روحم از گفتن آن آزرده می شود و از سوی دیگر ممکن است گفتن تمام حقیقت( که شاید هرگز نگویم) بیشتر از اینکه مفید باشد، وقت گیر و بی نتیجه باشد، اگر از خواندن نامه های بچه هایی مثل امید معماریان و روزبه امیرابراهیمی احساس ناراحتی وحشتناکی نمی کردم و به یاد روزهایی شبیه به همین که به سر من آمد نمی افتادم، هرگز اینها را نمی گفتم.
من دوبار زندانی شدم. بار اول در سال 1377 و بار دوم در سال 1379، بار اول بازجویی من ابتدا توسط دادگاه انقلاب و بازجویی با لهجه شیرازی که هرگز او را ندیدم و یک روز هم با چشم بسته و توسط شخص قاضی مقدس( احمدی) انجام گرفت. در این بازجویی ها که شاید پانزده روز به مدت شش تا دوازده ساعت در شرایط زندان انفرادی صورت گرفت، از تنها چیزی که از من نپرسیدند نوشته ها و اعمال سیاسی ای بود که انجام دادم. عمدتا بازجویی حول و حوش مسائل شخصی و خصوصی من صورت گرفت. آنها می خواستند در مورد رابطه عاطفی ای که من ده سال قبل از زندان داشتم و همان ده سال قبل تمام شده بود، اطلاعات به دست بیاورند. می خواستند این رابطه را تبدیل به یک پروژه ضداخلاقی کنند. من چه در این مورد و چه در مورد مصرف مشروبات الکلی خیلی راحت و بدون اینکه حتی به جمله دوم برسد همه چیز را گفتم. در مورد علت جدا شدن من از همسر سابقم پرسیدند، برایشان نوشتم: آیا جدا شدن من از همسر سابقم همان اقدام علیه امنیت ملی است که من به آن اتهام به زندان آمده ام؟ بازجو خندید و فشار را ادامه داد. آنچه مرا عذاب می داد این بود که هر آنچه به عنوان نقطه ضعف اخلاقی در من جسته بودند مسائلی بود که من آنها را اصلا ضداخلاقی نمی دانستم و خانواده و دوستانم همه از آنها اطلاع داشتند، مشکل در اینجا بود که من نمی فهمیدم که من طنزنویس و کتاب نویس چرا باید در مورد مسائل خصوصی زندگی ام برای بازجو توضیح بدهم؟ من حتی از فاش شدن این مسائل نزد همگان هم ناراحت و نگران نبودم، چون می دانستم مردمی که قرار است مرا به خاطر خوردن مشروبات الکلی و یا داشتن روابط عاطفی یا مشکلات خانوادگی محکوم کنند، همان مردمی هستند که مشروب می خورند، روابط عاطفی دارند و به علت مشکلات خانوادگی زندگی شان از هم می پاشد. مشکل من این بود که از بازجویم می خواستم محض رضای خدا مرا به اقدام علیه امنیت ملی متهم کند، اما گویی او می دانست که این اتهام مرا نه تنها در جامعه کوچک و حقیر نمی کند، بلکه اندازه مرا بزرگ می کند. در همان زندان اول بود که از من خواسته شد در یک نوار ویدئویی به اشتباهاتی که در زندگی داشتم اعتراف کنم. این اعتراف سه بار ضبط شد، بار اول آنچه گفتم یک دفاعیه کامل از خودم بود. چیزی که همیشه می گفتم. گویی فقط به این دلیل ضبط شد که من عادت کنم جلوی دوربین بنشینم. اما این اعتراف بازجو را راضی نکرد. بار دوم از من خواسته شد علیه دیگران حرف بزنم، من به آنها گفتم علیه خودم هرچقدر بخواهید حرف می زنم ولی در مورد دیگران مرا معذور بدارید. تمام دلخوشی آنان این بود که من در این مصاحبه یک جا بگویم که به دلیل اینکه در سال 1367 دچار فساد اخلاقی شدم، از اسلام و تفکر انقلابی دور شدم و این آغاز اشتباهات من بود. من نمی فهمیدم این به چه درد بازجو می خورد. آیا مردمی که نوشته ها و فکر مرا بعد از سال 1377 دوست داشتند لابد از اینکه من به دلیل فساد اخلاقی به این نوشته ها و فکر ها رسیده بودم، به فساد اخلاقی هم علاقمند می شدند. ویدئوی دوم به مدت چهل دقیقه و با همین حرفها گفته شد. اما بازجو دو روز بعد آمد و گفت یک ویدیوی دیگر ضبط کنیم و من همه چیز را بگویم، ولی به روابط عاطفی و مفاسد اخلاقی اشاره نکنم بلکه به انحراف فکری ام اشاره کنم. این یعنی همه آن چیزی که بخاطرش پانزده روز و شب تحت فشار بودم. این نوار هم ضبط شد و رفت. به من گفته شد که هرگز از این نوار استفاده نخواهد شد. من هم هرگز از پخش ان واهمه ای نداشتم، هیچ چیزی بدتر از آنچه همه در مورد من می دانند وجود ندارد و نداشت که در آنجا گفته شده باشد.
اما داستان زندان دوم جور دیگری بود.
وقتی برای بار دوم زندان رفتم، من کاملا تغییر کرده بودم. در طول یک فاصله دوساله من دو سفر به خارج رفته بودم، حداقل پانصد مقاله در فاصله دو زندان نوشته بودم و پانزده کتاب در همان فاصله چاپ کرده بودم. آدمی بسیار سرشناس شده بودم که حالا دیگر باید مرا می شکستند. من پیشتر از آن خود را بارها شکسته بودم. بارها گفته بودم که قهرمانی روش نویسنده نیست، توضیح بدهم که گاهی این نوشته و گفته من به عنوان مخالفت من با شجاعت در بیان حقایق تلقی می شود، در حالی که چنین نیست. اگر من به این شجاعت اعتقاد نداشتم همین کتابها را و مقاله ها را نمی نوشتم و این همه رنج نمی کشیدم. مشکل من این بود و هست که قهرمانی اگر وسیله ای شود تا نویسنده از کارش باز بماند، این سم است. به هر حال این بار من با یک پرونده ضخیم، هم از سوی دادگاه انقلاب و هم از سوی مرتضوی، زندانی شدم. این بار همه چیز فرق می کرد. فشار سلول انفرادی برایم غیر قابل تحمل شده بود، این بار دیگر بحث بر سر مسائل اخلاقی نبود. در خانه من هم نه بطری مشروبی پیدا کرده بودند و نه حرفی از روابط غیراخلاقی بود. این بار دایره روابط گسترده سیاسی من را به میان کشیده بودند، از روابط ساده ای که در دفتر روزنامه با همکاران روزنامه و نیروهای احزاب مختلف داشتم تا روابطی که در چند سفر خارجی پیش آمده بود. حالا دیگر قرار بود من نه رودرروی خود که رودرروی یک جنبش اجتماعی قرار بگیرم. قرار بود من علیه دیگران حرف بزنم. لابد گفته می شود که چه فشاری وارد آمد که من به اینجا کشیده شوم؟ این را به تفصیل خواهم گفت، در اینجا به اجمال می گویم که به همان دلیل که دیگران به اینجا کشیده شدند: ترکیبی از فشارهای ناشی از انفرادی، دادن اطلاعات غلط در مورد شرایط بیرون، تحقیر ناشی از بازجویی که فرد را به اینجا می رساند که بگذار از اینجا بیرون بروم تا هرگز به اینجا بازنگردم، احساس رها شدن توسط دیگران و تغییر ناشی از قطع شدن سیستم های ارتباطی و کنترل کامل آنها. در زندان انفرادی نه می توانی خودت را ببینی، نه می توانی روزنامه بخوانی، نه می گذارند با عزیزانت ملاقات کنی، و در همین شرایط که تحت فشار هستی باید در همان یک تماس تلفنی که بازجو آنرا گوش می کند به خانواده ات بگویی که جایت راحت است. ممکن است مادری بیمار داشته باشی و فرزندانی نگران. روزهای انفرادی تمام نمی شود، بازجویی می شود یک کابوس، بخصوص وقتی که برای متهم نشدن دیگران دروغ گفته باشی و نگران باشی که دیگران به خطر بیفتند. صدای آمدن ماموری که برای بازجویی ترا می برد احساس وحشت در تو بوجود می آورد. در این بازجویی ها من بارها شرح سفر و دیدارهایم را در اروپا نوشتم و همیشه مواظب بودم افرادی که در مورد آنها می نویسم، به هر دلیل در معرض خطر قرار نگیرند. بازجو هر سووالی را در این موارد بارها تکرار می کرد. بارها باید می نوشتی، بارها و بارها. و تو باید دروغی را که ساخته بودی بارها و بارها به دقت تکرار می کردی. از سوی دیگر از اینکه مجبورم به این سووالات پاسخ بدهم عذاب می کشیدم. احساس می کردم چنین حقی وجود ندارد. از اینکه بازجویی پس می دهم احساس شرم نزد دیگران می کردم. احساس می کردم نزد فرزندانم و خانواده ام و دیگران کوچک خواهم شد. از سوی دیگر شخصا به این نتیجه رسیده بودم که بعضی از کارهایی که در حوزه سیاست کشور صورت گرفت درست نبود، بعضی تندروی ها و بعضی موضع گیری ها، گفتنش یک بحث اساسی را شروع می کرد. و شروع کرد. من در این وضعیت گذاشته شدم که بگویم اشتباه کردم و بیرون بیایم و از این پس به شکلی دیگر رفتار کنم و یا با بازجو درگیر بشوم و بمانم در زندان تا آنها هر کاری می خواهند بکنند. من می دانستم که فشار بعدی را در انفرادی طولانی خواهند آورد، انفرادی شماره 59 که چند روزی هم مزه اش را چشیدیم. من و بهنود و زیدآبادی و محمد قوچانی، در یک پروژه همزمان. من طاقت تحمل زندان انفرادی طولانی را نداشتم. اگر می فهمیدم که زندان است و بازجویی نیست و انفرادی نیست، طاقت می آوردم، اما سرنوشت افرادی که انفرادی طولانی کشیده بودند دیده بودم. تصمیم گرفتم اعلام کنم که اشتباه کرده ام. نامه ای نوشتم و اعلام کردم که در نوشته هایم تندروی کردم. گویی همین برای بازجو کافی بود. پس از این، محاکمه و دادگاه به همان صورت پیش رفت که درست می دانستم و به آن باور داشتم. دادگاه را با کمترین مشکل و با گفتن دقیق ترین شکل دفاع تمام کردم، اما آن نامه که در گویا منتشر شد و آن مصاحبه که با کیهان چاپ شد، ماند و ماند و ماند و همچنان فکر کردن به آن عذابم می دهد.
واقعیت این است که بخشی از نوشته های آن نامه شامل چیزهایی بود که اعتقاد داشتم، اما دلم نمی خواست در آنجا و در آن زمان آنها را بگویم. زبان آن نامه هم زبانی بود که متعلق به من نبود. هر کسی بسادگی می توانست بفهمد که من به زور آنرا نوشته ام. نامه امید معماریان را که خواندم یاد همان نامه افتادم، حتی می توانم دلشوره های او را در هنگام نوشتن نامه تصور کنم و اینکه او فکر می کند دیگر همه دوستانش را از دست خواهد داد. در مورد مصاحبه کیهان هم اگر چه قبلا توضیح داده ام مجددا تکرار می کنم که وقتی با لباس زندان به دفتر مرتضوی به اسم ملاقات احضار شده بودم، در اتاق مرتضوی آقای محمد ایمانی که معمولا نوشته های مربوط به اطلاعات و امنیت را در کیهان( مثل سایر خبرنگاران آنجا) دنبال می کند، وارد آنجا شد. مرتضوی به من گفت که با خبرنگار کیهان مصاحبه کن. من تصمیم گرفتم که مصاحبه کنم و از خودم دفاع کنم. مصاحبه انجام شد و من چیزهایی را گفتم که درست می دانستم، اما سه روز بعد وقتی در زندان بودم مصاحبه چاپ شده را دیدم، نوشته های روزنامه چیزهایی بود که من نگفته بودم. کاری از دستم برنمی آمد، با کسی که زندانی است مصاحبه کرده بودند و هر چه خواسته بودند نوشته بودند، به این خیال که من تکذیب نخواهم کرد. سه روز بعد از زندان بیرون آمدم، پیش مرتضوی رفتم و گفتم آنچه در کیهان نوشته شده را من نگفته بودم. مرتضوی گفت که خودش آن نوشته ها را اضافه کرده بود و در حقیقت برای کیهان تعیین کرده بود که من چه گفته ام. من به او گفتم که من مصاحبه کیهان را تکذیب خواهم کرد، مرتضی گفت این کار را نکن، اما من به او گفتم که این کار را خواهم کرد، این تکذیبیه در روزنامه های کشور و در بیرون از ایران چاپ شد.
نکته اینکه من به عنوان نویسنده ای پرکار، در دو مرحله تحت فشارهای مربوط به روابط خصوصی زندگی و روابط کاری و سیاسی ام مجبور به گفتن چیزهایی شدم که ضرورت نداشت، از قول من مصاحبه ای چاپ شد که در آن قاضی خودش مواضع من را در مورد گنجی و سایر زندانیان نوشته بود، در حالی که من چنان حرفی نزده بودم. و نامه ای از من چاپ شد که به بخشی از آن اعتقاد نداشتم و گفتن بخشی دیگر را هم در آن شرایط ضروری نمی دانستم. در بازجویی از من خواسته شد علیه مشارکت، مجاهدین انقلاب و نیروهای روشنفکر و نهضت آزادی بنویسم. من تلاش کردم که در مورد کسانی که قدرت دفاع از خودشان را ندارند چیزی ننویسم، اما تحت همان فشارها در مورد برخی از افرادی که در موقعیت قدرت بودند چیزهایی نوشتم. این نکته را به این خاطر می نویسم که بدانید و همگان بدانند جمهوری اسلامی نظامی است که در آن با زندانی هر کاری می کنند و او را چنان تحت فشار قرار می دهند تا علیه خود و دوستانش موضع بگیرد. خدا را شکر می کنم که من در بهترین شرایط کشور زندانی شدم، چنان که از بچه هایی که در این یکی دو ساله زندانی شده اند برمی آید فشارهای امروز از طاقت افزون است و امکان مقاومت نیست. در همین جا می خواهم چند نکته را در مورد شرایط روانی زندانی اعتراف کننده بگویم.
4) اعتراف کننده وقتی اعتراف می کند چه حالی دارد؟
آنچه باعث می شود تا زندانی سیاسی علیه خود حرف بزند، حاصل یک مکانیسم روانی در بازجویی است به نام مکانیسم تخریب. مخترع این شیوه کا گ ب بود. در این مکانیسم زندانی تحت فشارهای جسمی و روحی قرار می گیرد و به شکلی تخریب می شود که از خودش بدش می آید. نداشتن اطلاعات، تنهایی انفرادی که آدمی را به سوی عناد با خویشتن می برد، احساس رها شدن توسط دیگران و بخصوص همفکرانی که آزاد هستند( بویژه کسانی که از من مهم تر هستند و من به خاطر ارتباط با آنها زندانی ام و آنها خودشان آزادند و به فکر من نیستند)، خلاء شدید عاطفی که زندانی را تا مرز افسردگی شدید و گریستن می برد و خود را عامل این وضع می داند، احساس ضعف در مقابل بازجویانی که از یکسو تو را تحقیر می کنند و تو در برابر آنان کاملا بی دفاع هستی، احساس تمایل به بیرون رفتن به هر قیمت، زندانی را به بازی ای می کشاند که اگر باهوش باشد در یک نامه و یا اعترافی تلویزیونی که پخش نخواهد شد، تمام می شود و اگر بدشانس باشد او را به لو دادن دیگران، موضع گیری علیه دوستان و خویشان و حتی تبدیل شدن به یک عامل اطلاعاتی پیش می برد. اعتراف کننده وقتی دارد اعتراف می کند، امیدوار است که دیگران حرفهایش را باور نکنند، اما بازجو احساس کند همین قدر کافی است. او در این فکر است که پس از گذشت مدتی همگان این اعتراف و این نامه را فراموش کنند و او بتواند از این زندان و خاطرات دشوار آن عبور کند. او انتظار ندارد دیگران او را ضعیف و فریب خورده بدانند. او انتظار دارد همه بفهمند که تخت چه شرایطی مجبور به گفتن یا نوشتن شده است. او می ترسد که همه حیثیتی که طی سالها زحمت به دست آورده باقی بماند. از سوی دیگر بازجو هم خوب می داند که نومیدی و یاسی که زندانی به دلیل آن اعتراف می کند یا نامه مینویسد، فقط تا وقتی که زندانی آزاد نشده و تا چند روز( یا حداکثر یکی دو ماه بعد از آن) باقی می ماند. زندانی پس از اینکه روی بالش خانه اش خوابید و در خیابان راه رفت و زندگی معمولی کرد، به تدریج وحشت زندان را فراموش می کند، گویی که هرگز نبوده است. و بازجو از همین می ترسد. می خواهد میخ را محکم تر بکوبد. نامه را تند تر بنویس. از سوی دیگر بازجو هم می داند که کسی چنین اعترافی را باور نمی کند، بنابراین از زندانی می خواهد که دائما تاکید کند که در زندان تحت فشار نبوده است و خودش تغییر جهت داده و آگاه شده است. در این شرایط کسانی که بیرون هستند باید بگویند که زندانی اعتراف کرده از نظر آنان همان است که قبل از زندان بود. نباید علیه او حرفی بزنند و او را محکوم کنند و او را تحت فشار بیشتر قرار دهند. وقتی تازه از زندان بیرون آمدم، برخورد انسانی و مافوق تصور هادی خرسندی و خانبابا تهرانی و یکی دو بزرگوار دیگر مرا از بحران روحی نجات داد و به من این فرصت را داد که خودم را بازسازی کنم، در مقابل برخورد فرصت طلبانه و غیر انسانی دال. سین. که تمام عقده های بی پایان زندگی اش را در نوشته ای علیه من گفته بود، مرا ویران کرد. بی شک بچه های داخل و خارج می دانند که نباید کسی را که به اندازه کافی در معرض ویرانی است، ویران تر کرد، در مورد بچه های داخل یقین دارم و در مورد بچه های خارج هم امیدوارم. بچه هایی که تازه از زندان آزاد شده اند باید بدانند که ما به عنوان کسانی که تجربه تلخ آنها را چشیده ایم و سرنوشت آنرا می دانیم، آزادی شان را خوش آمد می گوییم و از آنها می خواهیم که مطمئن باشند که هر چه در آن شرایط فشار گفته باشند تغییری در باور ما نسبت به آنها نمی دهد.
5) اعتراف کننده را به چه شرطی آزاد می کنند؟
علت دستگیری کسی که برای ویران کردنش به اعتراف وادار شده و یا قرار است در اعترافاتش دیگران را ویران کند، درگیری های سیاسی داخل کشور است، قرار است او را از صحنه درگیری حذف کنند یا از طریق او کسانی را بدنام کنند. از سوی دیگر معلوم و واضح است که مردم روی اعترافات کسی که پنجاه روز در زندان بوده و پس از طی این مدت اعلام می کند که تحت هیچ فشاری قرار نگرفته و خودش در نهایت سلامت و بدون هیچ فشاری به همان نتایجی رسیده که دیگر زندانیان رسیده اند، حساب نمی کنند. در نتیجه بازجو پس از آزادی تا مدتی مراقب سوژه است. او مطمئن است که این وضع همیشگی نیست، پس تلاش می کند این مدت را طولانی کند. از سوی دیگر زندانی هم در حالی که از حمایت دیگران خوشنود است می خواهد به بازجو نشان بدهد که واقعا موضع سیاسی اش عوض شده است. در این حال زندانی تازه آزاد شده فرصت بازسازی می خواهد. بخشی از این فرصت با تنفس فضای بیرون فراهم می شود، اما بخشی دیگر به گذشت زمان و خسته شدن بازجو و ایجاد سوژه های تازه برای بازجو و افتادن آب ها از آسیاب بستگی دارد. در مورد من این زمان تا سه چهار ماه طول کشید، من در نسل جدید معترفین جزو اولین قربانیان بودم، مضافا بر اینکه من اصرار داشتم این داستان اعتراف را به فرهنگ و ادبیات هم تبدیل کنم و درسهای بازجو را پس بدهم، که پس دادم، در مورد علی افشاری که مجبور به اعتراف تلویزیونی شد این زمان خیلی کوتاه بود، در مورد سعیدی سیرجانی این فرصت پیش نیامد و او در زندان بوسیله کسانی که حدس زده بودند او وقتی آزاد شود همه خواهند فهمید بازی چگونه گذشته است، کشته شد. در مورد عزت الله سحابی این مدت با سرعت طی شد و…. بگذریم. در این حالت باید به زندانی تازه آزاد شده کمک کنیم تا هم کمتر تحت فشار قرار بگیرد و هم مطمئن باشد که با یک نامه که تحت فشار نوشته شده است، ما آن همه مقالات زیبا و کارهای موثرش را فراموش نمی کنیم و دوستش داریم و منتظر هستیم تا روزهای سخت او بگذرد.
6) سرنوشت اعتراف کننده چه می شود؟
کسی که نامه اشتباه کردم می نویسد یا علیه خود و دیگران اعتراف می کند، بعد از مدتی کارش را ادامه خواهد داد، مسعود بهنود و من و سینا مطلبی مجبور شدیم برای ادامه کار مان به خارج بیاییم ولی کارمان را ادامه دادیم. محمد قوچانی سردبیر یکی از بهترین روزنامه های کشور است و بهترین نوشته ها را می نویسد، عزت الله سحابی مشغول ادامه فعالیت سیاسی اش است. علی افشاری درخواست رفراندوم کرده است و در کارش سربلند است، حتی مرد بزرگی مثل فرهاد بهبهانی که در بدترین و سیاه ترین روزهای کشورمان به بدترین شکلی وادار شد که اعتراف کند، چند سال بعد نویسنده نشریات دوم خردادی شد و خاطرات روزهای تلخ و سیاه آن اعتراف را منتشر کرد. نورالدین کیانوری و احسان طبری نیز فارغ از اعتقادی که ما در مورد سازمان سیاسی و طرز فکرشان داریم، سرانجام آثاری از آنان منتشر شد که نشان می داد در تمام سالهای سکوت مجبور بودند و این اجبار آنان را به آن وضعیت کشاند. می بینید! زمان می گذرد و نامه ای را که با خودکار بازجو نوشته باشی باد می برد و دیگران خواهند گفت: هیچ حقیقتی نیست که به زور و زندان شناخته شود.
به امید معماریان می گوئیم که این روزها خواهند گذشت و امید ما دیگر زندانی نخواهد شد و باز هم زندگی ادامه دارد. بازهم امید معماریان است که سرش را بالا می گیرد و باز هم این بازجو است که باید خودش را از همگان پنهان کند و حتی مواظب باشد که فرزندانش هم نفهمند که پدرشان چه شغل کثیفی دارد.
به روزبه امیر ابراهیمی و شهرام رفیع زاده می گوئیم که روزهای سخت تمام شد، آنچه مجبوری بگویی بگو، مردمان تو را دوست می دارند و آزادی ات را حرمت می نهند، سرت را بر بالش نرم خانه بگذار و در خیابان راه برو، عجله نکن، هیچ کس باور نمی کند و لازم نیست که چیزی را تکذیب کنی.
به همه آنهایی که ممکن است مجبور شوند در نامه ای بگویند که بهزاد نبوی و مصطفی تاج زاده آنها را فریب دادند و گمراه کردند می گوئیم که کسی این دروغها را باور نمی کند.
سرت را بر بالش می گذاری، دیگر مجبور نیستی زیر نور وقیح چراغی که تا صبح روشن است بخوابی، فردا هم در زندان انفرادی بیدار نخواهی شد. دوست من! نگران نباش. ما دوستت داریم و منتظر روزهای خوب هستیم.
ابراهیم نبوی
14 آذر 1383

جراحي روح

داستان سياهي را براي شما مي نويسم. اين اجازه را از ناشر گرفته ام تا به خواننده بگويم كه بهتر است آن را نخواند . حتي خودش قرار گذاشت ـ البته نگفت حتماً ـ كه روي جلد بنويسد: ” خواندن اين كتاب براي افراد زير هجده سال، ممنوع است و هركس ناراحتي قلبي يا بيماري عصبي دارد، آن را نخواند.” نمي دانم وقتي شما اين كتاب را مي‏خوانيد، روي جلد به چنين نوشتة هشدار دهنده اي بر مي خوريد يا نه؟ حتي شك دارم كه اجازه داده باشند داستان با اين چند سطر شروع شود. به هر حال من آدم قُدي بودم و كله‏ام مثل خيلي ها بوي قرمه سبزي مي داد. ناشرم اين يكي را اجازه نداده است كه بگويم، به درد شما هم نمي خورد كه بفهميد من جزو چه گروه و دسته و مرامي بودم. اين ها فروع قضيه است. زماني حتي فكر مي كردم كه اگر جزو يك گروه و دستة ديگر هم بودم و يا به مرامي ديگر اعتقاد داشتم، بازهم وضع ازهمين قرار بود. بحث، كلي است. مهم اين است كه من كله ام بوي قرمه سبزي مي داد و به اين بو تعصب داشتم. حالا شما مي توانيد بگوييد ” اعتقاد”. براي من ديگر، واژه ها حساسيت شان را از دست داده اند. حتي برايم چيز مقدسي نمانده است تا برايتان قسم بخورم كه ديگر به معناي هيچ واژه اي معتقد نيستم. شايد بپرسيد: ” پس براي چه همين حرف ها را هم مي زني؟” خيلي روشن است. براي اين كه از من خواسته اند. و من انجام مي دهم، و به همان دليل كه همة آن كارهاي ديگر را انجام دادم. اول اين طور فكر نمي‎كردم. حتي آن موقع كه دستگير شده بودم به همه چيز فكر مي كردم جز اين يكي.
همه چيز به خوبي و خوشي گذشت. مرا توي خيابان دستگير كردند. كمي از همان شكنجه هاي معمول، مثل بستن به تخت و شلاق زدن به كف پا و تختة كمر و باسن، يا شوك برقي و دستبند قپاني و آويزان كردن و سوزاندن با سيگار “وينستون” كه حرارتش بالاتر است. من هم طبق معمول همه را تحمل كردم و قرارهايم را كه سوزاندم، آن وقت همه چيز را لو دادم. باز هم طبق معمول، بازجويم به نتيجه نرسيد، چون همة اطلاعات، سوخته بود. خودش هم مي گفت: همان موقعي كه مرا مي زده، اعتقاد نداشته است كه من ظرف آن چند ساعت حرفي بزنم و تنها يك كار اداري را انجام مي داده است. من حرف نزدم، و وقتي هم حرف زدم، فقط براي اين بود كه ديگر دليلي نداشت كتك بخورم. در حالي كه هنوز هم مي توانستم ساعت ها و شايد روزها كتك را تحمل كنم و چيزي را لو ندهم. اما حالا كه دليلي نداشت و سازمان پيشرفتة ما حساب همه چيز را كرده بود و من مي توانستم دومين قرارم را كه سوزاندم، به راحتي حرف بزنم، بدون آن كه كسي دستگير شود، چه اجباري داشتم كه شلاق بخورم؟ نشستم و قهرمانانه همه چيز را گفتم و به ريش بازجويم هم خنديدم. حتي براي اينكه دلش را بسوزانم، گفتم: “خيلي دلم مي خواست تو را هم مي كشتم.” و بازجويم خيلي خونسرد پرسيده بود: ” مگه منو مي شناختي؟” گفته بودم: ” آره از راديوي انقلابيون اسمتو شنيده بودم و با كارات آشنا بودم. همين!” و او چقدر از اين شهرت خوشش آمده بود و درست مثل يك آدم موفق كه از اعتماد به نفسش شنگول است، براي خودش سيگار روشن كرده بود و بعد مثل يك گارسون ” خوش برخورد” يكي از همان ورقه هاي شبه امتحاني آرم دار را آورده بود كه: ” اظهارات خود را با چه گواهي مي كني؟” و من نوشته بودم: ” با امضا”. و او گفته بود انگشت هم بزنم. بقية كار معلوم بود، حتي احتياج نبود اتهامات دادستان را بشنوم و آن مادة ” دخول در دستة اشرار مسلح ” را كه حداقل مجازاتش اعدام بود در پرونده ام ببينم. اين را حتي قبل از دستگيري هم مي دانستم كه حكم تير من درآمده است. براي همين، وقتي زنم ” سوسن” و ” مونا” دخترم و مادرم ” نرگس” به ملاقاتم آمدند، با آن ها براي هميشه خداحافظي كردم و بهشان گفتم كه منتظر من نباشند، اين ممكن است ديدار آخر باشد. علي الظاهر هم بود، چون بعد از دادگاه اول، مرا به سلول انفرادي بردند؛ دوباره پس از دادگاه دوم، به سلول انفرادي آوردند، و من همة آن يك ماه ظاهرسازي فرجامخواهي را به ساية نحيف خودم روي ديوار نگاه كردم و حساب روز و ساعتش را نگه داشتم، تا شبي رسيد كه فردا صبحش بايد تيرباران مي شدم. آن قدر قبل از دستگيري ام راجع به زندان و مراحل شكنجه و اتفاقاتي كه ممكن بود بيفتد، خوانده و شنيده بودم كه همه چيز از قبل برايم مثل روز روشن بود. پس طبيعي بود كه فردا صبح، درست يك ماه پس از دادگاه دوم، مراسم اعدام من اجرا شود. از اين رو سعي كردم خودم را براي اين حكم آماده كنم. لابد مي گوييد چرا اين قدر بي احساس از شب مرگم حرف مي زنم و مثلاً نمي گويم آن شب چه حالي داشتم و چه مي كردم. اين خيلي طبيعي است. من الان در شرايطي هستم كه بدون احساساتي شدن به آن لحظه ها مي انديشم و برايم علي السويه است كه در آن شب ترسيده باشم، يا شوق رفتن از اين دنيا را داشته باشم. در واقع هر دو بود. وقتي بداني رفتنت حتمي است و همه چيز در اينجا تمام شده است، دلت مي خواهد زودتر اين اتفاق بيفتد. مرگ محتوم، راحت‎تر و پذيرفتني تر از مرگ مشكوكي است كه معلوم نيست كي از راه مي رسد. هر چه هست، در اين لحظات آخر، انتظاري كشنده يقة آدم را مي گيرد. از اين كه همه چيز به اين سادگي تمام مي شود و امكان بازگشتش نيست و از اين كه آدم نمي داند به كجا خواهد رفت، و اين يكي از همه بدتر است.
آن شب، تقريباً ساعت هشت بود كه صداي درِ بند بلند شد و صداي گام هاي نگهبان تا پشت در سلولم آمد و تمليك در سلول كشيده شد و نور بر من ريخت و من هيكل ضد نور نگهبان را چون يك هيولا روي خودم ديدم. نمي دانم چرا اين قدر در خودم احساس كوچكي مي كردم. انگار قدم نصف شده بود و حتي وقتي بي اختيار به صداي او بلند شدم و ايستادم، باز هم همين احساس را داشتم، درست نصف قد او را داشتم و او از پهنا چند برابر من بود. به هرجهت، نگهبان، چشم بند را به چشمم زد و دستم را گرفت و درِ سلول را بست و با پوتين هايش دمپايي هاي پلاستيكي خشك را به سمت پايم سر داد و من پوشيدم و راه افتادم. از پله ها كه بالا مي‏رفتم، فهميدم به اتاق بازجويم در طبقة دوم فلكه مي رويم. احساسم با بارهاي قبل كه براي بازجويي از اين پله ها ايستاده و نشسته رفته بودم، فرق مي كرد. وارد اتاق بازجويم كه شدم، نگهبان چشم بند را برداشت و رفت، و مثل هميشه چند ثانيه طول كشيد تا چشم هايم بازجو و اتاقش را به وضوح ببيند. هيچ از آن نورهاي موضعي توي فيلم ها خبري نبود. دو مهتابي، اتاق را روشن مي كرد و زير آن نور، رنگ بازجويم پريده مي نمود، براي يك لحظه احساس كردم، او هم از مرگ من ترسيده است. تعارف كرد كه بنشينم و حتي برايم سيگار روشن كرد و پرسيد:” چيزي ميل داري؟” منگ تر از آن بودم كه جوابش را بدهم. اگر امكانش بود، حالا از خودش مي پرسيدم كه در آن لحظه چه جوابي به او داده ام. ولي احساس مي كنم كه زياد در بند آن نبودم كه قُدگري كنم و بگويم نه. در آن لحظات آخر با خودم صميمي تر از آن شده بودم كه با رد تعارف او مقاومت منفي خود را به رُخش بكشم و باز هم انقلابي بنمايم. همين كه به راحتي آمادة مرگ بودم و پل هاي پشت سرم را خوب خراب كرده بودم كه حتي اگر بخواهم، نتوانم برگردم، براي من كافي بود. نمي ترسيدم و اميدي به زندگي نداشتم و پرونده ام سنگين تر از آن بود كه احتمال عفوي وجود داشته باشد و من اصلاً راحت تر از اين بودم كه ” حبس ابد ” را مثلاً از اعدام بهتر بدانم. اما اگر هم در مقابل تعارف او چيزي نخواسته بودم، براي اين بود كه لابد چيزي نمي خواستم. و نمي توانم حس آدمي را كه از مرگ خودش با خبر است براي شما بگويم. اين حس، قابل انتقال نيست. حتي شنيده ام خيلي از محكومين عادي، اين را باور نمي كنند كه رفتني اند و براي همين، آرام و رام تا پاي چوبة دار مي روند. اما من باور كرده بودم. پس شايد اين گفته در مورد آن ها هم دروغ باشد. چند لحظه اي نگذشته بود كه دوباره بازجويم به حرف آمد: ” هيچ دلم نمي خواست بهت يه خبر بد بدم.” كلماتش به نظرم مسخره مي آمد. پيش خودم فكر كردم آن قدر احمق است كه نمي داند من خبر اعدامم را در دادگاه كه بودم، شنيدم و حتي مي توانم ساعت و دقيقه اش را هم حدس بزنم، اما او مثل اين كه حس مرا خوانده باشد ـ تجربة اين قيافه اش را داشتم. خيلي اين نقش را بازي مي كرد كه همه چيز را مي داند و حتي افكار مرا مي تواند بخواند ـ گفت: ” نه، نه، اعدامتو نمي گم، اونو مي دوني. يه خبرِ بدتره. براي همين دلم نمي خواست تو اين لحظه كه داري براي مرگ آماده مي شي اين خبر و بهت داده باشم. بيا خودت ببين. همه چيزو روزنامه نوشته.” روزنامه اي را جلوي من انداخت. هنوز منگ بودم. براي همين، عكس العملي نشان ندادم و روزنامه افتاد زمين. خودش آن را برداشت تا نشانم بدهد. لاي ورق هايش را باز كرد، اما چيزي نيافت. دوباره نگاه كرد و باز هم اداي آن را درآورد كه چيزي را كه مي خواهد، نمي يابد. روزنامه را روي ميز من گذاشت و بيرون دويد. احساس كردم به خاطر آن آرماني كه تا اينجا كشيده شده ام، بايد هوشيارتر از آن باشم كه گول بازي آخر او را بخورم. هرچند به حكم سازمان پيشرفته اي كه داشتم، اگر هم گول مي‏خوردم و تصميم مي گرفتم به آن ضربه اي بزنم، نمي توانستم و همين به من يك اعتماد به نفس تشكيلاتي مي داد. ولي يك حس دروني، كنجكاوي مرا تحريك كرده بود و مي‏خواستم ببينم چه خبري ممكن است از خودشان ساخته باشند، يا چه خبر واقعاً درستي است كه از خبر اعدام يك نفر هم مهم تر است. بازجويم با يك روزنامة مچاله شدة چرب و چيلي به اتاق برگشت و گفت: “بيا، ايناهاش، با ظرف غذا برده بودنش بيرون. اين نگهبانا خرند.” از توي روزنامه عكس يك ماشين تصادف كرده را نشان من داد. مدتي به او، انگشت اشاره اش و عكسي كه نشانم مي داد، خيره شدم و چيزي درنيافتم. بعد روزنامه را روي دستة صندلي من گذاشت و رفت پشت ميزش نشست و گفت: “به هر جهت متأسفم، سرنوشت، اين طور مي خواسته كه تو و خانواده ات يه جا از اين دنيا برين.” در آن لحظه، همان حسي را داشتم كه موقع وصل كردن باتون برقي، بارها به من دست داده بود. كرخ شده بودم، تنم سوزن سوزن مي شد و از چشم هايم ابر برمي‏خواست. براي چند لحظه نمي دانستم كجا هستم. دقيق يادم نيست كه چطور روزنامه را نگاه كردم و توانستم بر آن همه ستاره كه در چشمهايم منبسط مي شدند، فائق آيم. درست بود. سوسن، مونا و مادرم، و يك مرد غريبه كه راننده بود، در اثر تصادف با يك ميني بوس كشته شده بودند.
نگهبان، مرا به سلولم برگرداند و بازجويم اجازه داد كه آن كاغذ چرب روزنامه را با خودم به سلول ببرم. توي سلول، آن خبر را هزار بار خواندم و باور نكردم. لابد وقتي از ملاقات من بر مي گشته اند دچار حادثه شده اند، لابد راننده خواب بوده… و اصلاً چه فرقي مي كرد؟ مهم اين بود كه آن ها غيرمترقبه و زودتر از من مرده بودند. به هزار شكل مختلف، تصادف آن ها را براي خودم تصوير كردم. حتي يادم هست كه بلند بلند گريه كردم و سرم را به در سلول كوبيدم. نزديكي هاي صبح، بازجويم آمد توي سلول من و صندلي نگهبان را گذاشت و از فلاسك دستي همراهش برايم چايي ريخت و گفت كه اين اتفاق براي همه مي افتد و بهتر است زياد خودم را ناراحت نكنم و براي اعدام خودم آماده باشم. حتي چايي خودش را نخورد و اصرار كرد كه من بخورم. خيلي حرف ها زد كه من به هيچ كدام گوش نكردم ؛ چرا كه در ذهنم تصاوير غريبي عبور مي كرد و خيال مرا با خود مي بُرد: تصادف خانواده ام، مأمورين تيرباران، بچه هايي كه آن بيرون از فردا اعلامية شهادت مرا پخش مي كنند… بعد دوباره صداي در بند آمد و بازجو از من خداحافظي كرد و من مثل آدم هاي مرده احساس كردم كه كينه ام را از دست داده ام. ساية مرگ، مرا در يك خلسه اي برده بود كه اصلاً به ياد نمي آوردم كه او دشمن من است و مرا براي اعدام مي فرستد. و ابداً بهايي نمي دادم به نگهبان هايي كه مرا مي بردند و آن قدر آرام دست مرا گرفته بودند كه گويي مريضي عزيز را با احتياط براي ملاقات يا مداوا مي برند. حالا نمي دانم چرا يك باره فكر كردم وقتي تيربارانم كنند، يك ضرب پيش خانواده‏ام مي روم و نمي دانم چرا احساس مي كردم آن ها را با همان سر و كله شكسته مي بينم و چرا خودم را آن طور با سينة سوراخ تصور مي كردم، بيچاره مونا، بيچاره سوسن، خدا كند زود مرده باشند. حتي نمي توانستم تصميم بگيرم كه اي كاش آن ها زنده بودند و غصة مرا مي‎خوردند و در آن زندگي پرمشغلة بيرون، روزگار مي گذراندند، يا اين كه خوب شد مردند. هر چه بود حس عزيز مرده اي را داشتم كه براي اعدام او را مي برند و بين مادرمردگي و خودمردگي، بندبازي مي كند؛ از حالا مرده اي بودم عزادار خويش كه غصة مزار بي عزايش را مي خورد. ” پادگان چيذر” را جور ديگري تصور مي كردم. چرا مرگ ديگران برايم آن قدر رمانتيك مي نمود، اما حالا اين فضا آن قدر عادي و معمولي بود كه انگار آدمي كه قرار بود تويش بميرد، هيچ ارزش سياسي و عاطفي نداشت و انگار تنها براي حمام، به يك محلة غريب و آشنا آمده بوديم. از آمبولانس كه پياده شدم، چند نگهبان دوره ام كردند. يكي شان كه از همه گنده تر بود بقيه را عقب زد و دست مرا كشيد و گفت: “برين عقب، باز مرده‎خوري راه انداختين؟ برين عقب، خودم تقسيم مي كنم.” نگهبان ها ايستادند و او مرا چند قدم اين طرف تر كشيد و شروع كرد به بازرسي بدنم و همان طور كه دست به پاهايم مي كشيد، پرسيد: ” تيغ همرات نداري؟” گفتم: ” تيغ؟! براي چي؟” گفت: ” كه يه وقت از ترس، خودكشي نكني، سابقه داشته.” دلم مي خواست با لگد بزنم توي صورتش، ولي فقط تف كردم كه كمي آن طرف تر افتاد. دوباره پرسيد: ” ساعتت كو؟… از ما زرنگ تراش هَپَلي هَپو كردند؟” يكي از نگهبان ها جلو آمد و گفت: ” كيسة لباساش تو ماشينه، درآرم؟” همان كه گنده تر بود،گفت: ” نه، بعدا. دهنتو وا كن ببينم.” و خودش با مشت زد توي لپ من و لب هايم را از هم باز كرد و گفت: ” اح كن، اح كن! ” و من يك باره احساس كردم توي دندان سازي هستم و دندان هايم را مي كشند و انگشتش را با حرص، گاز گرفتم و توي صورتش تف كردم. آن وقت نگهبان ها افتادند به جانم و با لگد و مشت زدند توي صورتم و دهانم را باز كردند و يكي از نگهبان ها گفت: ” نداره. همة دندوناش سالمه خواهر…” و همان كه گنده تر بود، تف كرد توي دهنم و بعد همة نگهبان ها يكي يكي تف كردند توي دهنم و يكي شان دهانم را باز نگه داشته بود و مي خواست ادرار كند كه حوصله اش نيامد و ولم كرد و دوتاشان مرا بردند و بستند به درخت پهن و سوراخ سوراخي كه پوستش از خون خشكيده پر بود و خاكش رنگ زمين تعويض روغني ها را داشت و دل آدم را به هم مي زد. چشم هايم را بستند و همين طور با خودشان حرف زدند و من همه جايم شروع كرد به لرزيدن و گِزگِز كردن و هي زانوهايم تا خورد و يكي شان حكم دادگاه را خواند و من احساس كسي را داشتم كه هزار ساعت توي برف غلتيده باشد و همان كه حكم را مي خواند ” به زانو ” گفت و ” آماده ” گفت و ” شليك ” گفت و شليك كردند و من بدون هيچ دردي، سرم آويزان شد. اما هنوز صداي آن ها را مي شنيدم. چند لحظه بعد صداي يك ماشين از دور آمد كه ايستاد و بعد يكي تير خلاص را توي سرم شليك كرد و باز هم من دردي حس نكردم. فقط همة سرم ابتدا منقبض شد و بعد انقباضِ ناخودآگاهِ همة عضله هايم را از دست دادم و راحت شدم و احساس كردم ادرارم پاهايم را داغ كرد. نگهبان ها زدند به خنده و همان كه گنده تر بود، چشم بند مرا باز كرد و موهايم را گرفت توي دستش و گفت: ” يه دور ديگه دهنتو وا كن ببينم به من كلك نزده باشي.” و من احساس كردم طوريم نيست، ولي هنوز توي دست او اسيرم و حالا دلم مي خواست بدوم و نمي توانستم. يكي از نگهبان ها آمد و پرسيد: ” بازش كنيم؟” همان كه گنده تر بود، گفت: ” آره، بايد بَرِش گردونيم.” و من رنجي غريب به دلم افتاد. از اين كه مرده بودم و هنوز در دست آن ها بودم. آن ها كه بازم كردند، هنوز روي پاهاي خودم بودم. سينه ام خوني نبود، اما پاي درخت، خون تازه ريخته بود. بازجويم آمد جلوي من و دستش را دراز كرد و گفت: ” من از ساواك مرده ها خدمت مي‏رسم، خوشبختم! ” و نگهبان ها خنديدند و دست مرا گرفتند و گذاشتند توي دست بازجو و بعد هُلَم دادند و سوار ماشينم كردند. هيچ توضيحي نمي توانم راجع به حس آن لحظه برايتان بدهم! حوادث زيادي برمن گذشته است كه ساية يك ابهام را روي گذشته هاي من كشيده است. همه چيز را الان آبي رنگ به ياد مي آورم و حتي كمي بنفش، كه گاهي به سرخي مي زند و انگار همه چيز را، حتي خودم را، از پشت يك طلق كثيف نگاه مي كنم. يا از پشت عينك يك مرده كه از سردخانه به هواي داغ آمده باشد، همة تصاوير در نظرم چركمرده مي آمد و اصلاً نمي‎فهميدم كجايم. تا اين كه توي ماشين، بازجو يك سيگار برايم روشن كرد و گفت: “حكم دادگاه در مورد تو اجرا شد و از الان تو رسماً مرده اي و خبرش را هم روزنامه ها چاپ مي كنن، ديگه به قهرمانان ملي پيوسته اي.” بعد حتي براي خودش سيگار روشن كرد و به راننده اش گفت كه ضبط را روشن كند. صداي موسيقي اي كه سراسر جيغ بود و آژير آمبولانسي كه در يك تونل مي رود، ماشين را پر كرد و من با حيرت، بيرون را نگاه مي‎كردم. در سراسر راه، از پشت شيشة ماشين، درختان بي برگ مي گذشتند. تا به فلكه برسيم، هيچ حرفي رد و بدل نشد و موسيقي، حيرت مرا بيشتر مي كرد و نمي دانستم مرده‎ام، زنده ام و يا خواب مراسم اعدام خودم را مي بينم و حتي وقتي مرا دوباره به سلول برگرداندند، نمي توانستم تشخيص بدهم كه واقعاً اين اتفاق افتاده است يا اين كه در خواب، همه چيز را ديده ام و گويي حالا هم از خواب پريده ام. آن وقت يك لحظه ديدم كه از درد حفره هاي سينه ام، دارم به خودم مي پيچم و پاهايم را جمع كرده ام توي شكمم و زوزه مي‎كشم. دوباره در سلولم باز شد و دو نگهبان مسخ شده كه صورت هايشان بُهتِ بهت بود و ساية دماغشان يكي يك مثلث روي لب شان انداخته بود، مرا با خودشان بردند و حتي تا وسط پله ها چشم هايم را نبستند و سر پيچ، تازه يكي از آن ها به صرافت افتاد كه بايد چشمم را ببندد و من دو نفر را ديدم كه از بازجوييِ شبانه بر مي گرداندند و پانسمان تازة پاهايشان خوني بود. توي اتاقِ بازجويم كه رسيديم، چشمم را باز نكردند و همين طور در را بستند و رفتند. نمي‎دانم چقدر گذشت، شايد بيشتر از نيم ساعت نشده بود، اما براي من آن قدر طولاني بود كه احساس كردم سه بار تمام زندگي ام را مرور كرده ام. بعد دماغم خاريد و من بي‎اختيار با انگشت، كمي پارچة چشم بندم را عقب زدم و چيزي را كه نبايد ببينم ديدم: دخترم مونا، همسرم سوسن و مادرم نرگس، با چشم هاي بسته، روي صندلي، جلوي من نشسته بودند و مثل من كاري نمي كردند. چشم بندم را برداشتم و جيغ كشيدم و به طرف آن ها رفتم و آن ها هم جيغ كشيدند. همسرم چشم بندش را برداشت. دخترم از صندلي افتاد و مادرم با چشم هاي بسته از حال رفت. صد بار از سوسن پرسيدم: ” شما زنده ايد؟ من زنده ام؟” و او بدون اينكه از بازجو و آن دو نفري كه توي اتاق در كنارش بودند ـ و من تا به حال آن ها را نديده بودم ـ خجالت بكشد، مرا بغل كرد و گريه كرد تا عاقبت از حال رفتم. چه مدت بي حال بودم؟ نمي دانم. اينقدر يادم هست كه تن و لباسم خيس آب بود و كسي توي صورتم مي زد و يك پنكة قرمز رنگ، روبه روي من مي چرخيد كه به هوش آمدم و غير از بازجويم و آن دو نفر كه همراهش بودند كسي در اتاق نبود. يكي از آن دو نفر كه پيرتر بود و پيراهن سفيد آستين كوتاه و شلوار مشكي پوشيده بود، از لاي پوشة مشماي زير بغلش يك ورقه جلوي من گذاشت و به آن يكي كه جوان تر بود و پيراهن مشكي پوشيده بود و شلوار سفيد به پا داشت، گفت كه به من خودكار بدهد و بازجويم سرم را دولا كرد تا ورقه را بخوانم و بعد شمرده شمرده گفت: ” خــــوش خــــطــ ، خـــو ا نـــا….و….يــــكـــ …خـــطــ…. در مــيــون.. بنويس! جلوي… سؤال… هاي… چهار… جوابـــي…، فـ..قــط….. يك عـــلامت بزن. اول…. بـــه… اون.. ســـؤال…. جــواب … بده: “شمـــا … مر ده ايد … يـــاااا زنــده ايــد؟” بعد هفت هشت بار با پشت دستش توي سرم زد و فرياد كشيد: ” فكر نكن! فوري جواب بده. مرده اي يا زنده اي؟ مرده اي يا زنده اي؟ مرده اي يا… ” و من با خودكار، ناخودآگاه توي چهارخانة جلو ” زنده ايد؟ ” را علامت زدم. پيرمرد به رفيقش گفت: “هوشش سر جاشه، نمونة خوبيه… ادامه بدين.” و بازجويم گفت: ” حالا اون يكي سؤال، آيا خانوادة شما زنده اند؟ فكر نكن! جواب بده! جواب بده! زنده اند يا مرده اند؟” و من همان طور كه به پس كله ام ضربه هاي محكم او فرود مي آمد، خانة “زنده‎اند” را علامت زدم. پيرمرده فوراً گفت: ” اون يكي، سؤال پاييني، اون ته صفحه اي رو، به ترتيب جواب نده كه خودتو آماده كني. سؤال هشتم، شما از اين ماجرا چيزي به گوشتون خورده بود؟” و بازجويم به سرعت به زدن توي سر من مشغول شد و هي گفت: ” فكر نكن، فكر نكن، جواب بده! ” و من خودكار را ول كردم و شروع كردم به زدن خودم و جيغ كشيدم و زار زدم. هنوز نمي دانستم كجا هستم و هيچ چيز مرا از بلاتكليفي در نمي آورد. وقتي خودم را مي زدم، بازجو و آن دو نفر آمدند تا جلوي مرا بگيرند و نگذاشتند من خودم را خيلي بزنم و حتي بازجو به اشارة پيرمرد شروع كرد موهاي مرا نوازش كردن و پيشاني ام را بوسيد و بعد رفت برايم آبِ قند بياورد. و جوان پيراهن مشكي گفت: ” كمكت مي كنم تا بهتر جواب بدي. هيچ به گوشِ تــو خو ر ده بو د كه ما بعضي از اونايي رو كه محكوم به اعدام مي شن نمي‎كشيم؟” پيرمرده گفت: ” اغلبشونو؟ ” دوباره جوونه گفت: ” و فقط به ظاهر مراسم اعدامو اجرا مي كنيم و مي آريمشون براي يك سري آزمايش هاي روان شناسي؟ هيچ به گوشِت خورده بود؟” ـ ” هيچ به گوشِت خورده بود؟” ـ ” هيچ به گوشِت خورده بود؟” دوباره بازجو داشت مي زد توي سرم، درست پسِ كله ام، و مي گفت: ” فكر نكن، علامت بزن! فكر نكن! ” و من علامت زدم ” نه “. پيرمرده گفت: ” خودمو معرفي مي كنم: عضدي، دكتر روان شناس.” جوانتره گفت: ” منوچهري، دكتر روان شناس ” بازجو گفت: ” نگران نباش، نه خودت مردي، نه خانواده ات، همه تون پيش ما هستين. البته از نظر بيروني ها مردين و ديگه وجود خارجي ندارين.” پيرمرد گفت: ” ببين عزيز جون، ما خيلي با هم كار داريم، برات توضيح مي دم كه زودتر به نتيجه برسيم، تو آدم تيزهوشي هستي، خوب مي توني موقعيت خودتو درك كني. سابقه ات هم نشون مي ده كه آدم مقاومي بودي، ما مأمور هستيم كه منحني ارادة تو رو به عنوان يه نمونة آماري براي تحقيقات اين سازمان اطلاعاتي و جاهاي ديگه اندازه بگيريم. فكر مي كني چقدر آمادگي داري؟” و يك كاغذ بزرگ شطرنجي را به ديوار زد كه رويش چند منحني، نقطه چين شده بود. همين طور نگاهشان مي كردم و نمي دانستم چه بر من مي گذرد. فقط دوباره زدم به گريه و آن ها را نگاه كردم. مثل كودكي هايم كه همين طور با چشم هاي اشكبار، به چشم هاي پدرم كه شلاق به دست داشت نگاه مي كردم. و انگار همين ديروز بود، انگار همين امروز بود، و من نمي دا نستم الان چه وقتي است و از اين بازي، هيچ سر در نمي‎آوردم و هنوز احساس مي كردم كه شايد مرده ام و شايد خوابم. چند بار جيغ زدم و صدايم به راحتي در آمد، هيچ به جيغ زدن در خواب نمي مانست كه هميشه صدايم گره مي خورد و در نمي‎آمد و به خفگي شبيه بود.
عضدي گفت: ” چيزي هست كه لو نداده باشي؟” بازجويم گفت: ” نه، اينو من به شما قول مي دم، اگرم چيزي باشه به درد نخوره، سازمان اونا علمي تر از اينه كه اطلاعاتي باقي بذاره، اون، تا سرِ قرارش مقاومت كرد، بعد همة اطلاعات سوخته رو تخليه كرد، حالا خاليِ خاليه.” عضدي گفت: ” پس بهتره بدوني كه ما ازت هيچ اطلاعاتي نمي خواهيم و فقط مي خواهيم منحني ارادة يك نمونة آماري رو به دست بياريم.”
ـ “خيلي خب، به اون سؤال جواب بده: دوست داري زنده بموني؟” ديگر همه چيز داشت دستگيرم مي شد و با آن منگي اي كه داشتم، براي فرار از اين مخمصه، سعي كردم هوش و حواسم را جمع كنم.
عضدي دوباره پرسيد: ” دوست داري زنده باشي؟” جلوي سؤال، چهار جواب خانه دار گذاشته بودند: «آري»، «خير»، ” اي، يه كمي” و ” نمي دانم”. و من مي دانستم كه آن ها مرا زنده نخواهند گذاشت. دلم هم اين زندگي پر عذاب را نمي خواست. هميشه زير شكنجه و فشار رواني، آدم دلش مي خواهد بميرد. اما احساس كردم اگر به آن ها راست بگويم زودتر به مقصودشان مي رسند. اين بود كه گفتم: ” آره، دلم مي خواد زنده باشم.” خود عضدي، خودكار را از دستم گرفت و جلوي خانة مثبت را علامت زد. بعد پرسيد: ” در حال حاضر زير چه مقدار شكنجه از اين آرزو برمي گردي؟ مثلاً دلت مي خواد هزار تا شلاق بخوري و زنده باشي يا بميري و هزار تا شلاق نخوري؟” بي معطلي و بي فكر گفتم: ” دلم مي خواد زنده باشم.” دوباره پرسيد: ” دلت مي خواد دو هزار تا شلاق بخوري، و بهت شوك برقي وصل كنند و زنده باشي، يا دلت مي خواد بميري و اذيت نشي؟” براي اين كه گيجشان بكنم گفتم: “دلم مي خواد بميرم.” و عضدي خودش علامت زد و گفت: ” تا اينجا درسته، غير از يك مورد تقريباً همه همين جواب رو دادن. بالاتر از هزار ضربه شلاق با كابل باتوني، غير قابل تحمله و همه دلشون مي خواد بميرن و اگه نتونن بميرن، هر كاري كه ما بخواهيم انجام مي دن، اينو تو هم قبول داري؟” مانده بودم چه جوابي بدهم. بازجو جلو آمد و با پشت دست تند و تند به پشت سرم كوبيد و گفت: ” فكر نكن، جواب بده! جواب بده، فكر نكن! ” گفتم: “بله”. پيرمرده گفت: ” خيلي خوب، اونارو بيارين!”
در اتاق باز شد و سه تخت باريك چرخدار را به داخل اتاق هل دادند. خانواده ام را به تخت ها بسته بودند، چشم هر سه باز بود. بي اختيار بلند شدم و خودم را روي تخت مونا دخترم انداختم. دخترم مرا به اسم صدا مي كرد و شده بود مثل ماه ها پيش كه براي آمپول زدن، او را برده بودم و جيغ مي كشيد و صورتش را به من مي ماليد و از من مي گريخت و حالا هم معلوم نبود چه بلايي بر سرش آورده بودند كه از من هم مي ترسيد. زنم هم صدايم مي كرد. دست و پايش بسته بود. بازجويم خواست مرا به صندلي ام برگرداند، اما عضدي مانع شد. من صورت دخترم را بوسيدم و به مادرم نرگس و زنم سوسن نگاه كردم. هيچ كاري نمي شد براي آن ها بكنم. دست و پا ي هر سه را بسته بودند و كف پاهايشان از لاي ميلة تخت ها بيرون زده بود. بازجو شلاقش را برداشت و انداخت روي دست من. عضدي گفت: ” ببين عزيز جان، دلم مي خواد فكر نكرده، اما دقيق به من بگي كدومشونو بيشتر دوست داري: مادرت، همسرت يا دخترت؟ ” بي معطلي گفتم: ” همه شونو”. عضدي گفت: ” اگه قرار باشه تو يا يكي از اونا كتك بخورين، ترجيح مي دي كدوماتون بخورين؟” گفتم: ” هيچكدوم”. گفت: ” اگه بيشتر از هزار تا شلاق خورده باشي و نتوني بميري و فقط راهش اين باشه كه يكي از اونا رو صد ضربه شلاق بزني، كدومارو ترجيح مي دي؟” مثل يك خوك وحشي شدم و با شلاق توي صورت عضدي كوبيدم. از درد به خودش تا شد. نگهبان ها داخل شدند و روي سرم ريختند. شلاق را از دستم درآوردند و مرا به آپولو بستند، پاهايم را سفت كردند، انگشت هايم را از پشت خم كردند و زير تسمه گذاشتند و كلاه موتور سوارها را به سرم گذاشتند. حالا صداي عضدي توي گوشم مي پيچيد و روبرويم يك چراغ قرمز و زرد، روشن و خاموش مي شد و چشمم را مي زد. صداي دستيار عضدي مثل پيچيدن صداي آواز بچگي هاي من توي حمام در گوشم طنين مي انداخت: « تو درست رفتار يك انسان باهوش رو داري. روان شناسي مي گه حتي حيوونا وقتي هيچ راه فراري نداشته باشند و احساس خطر شديد بكنند، حمله مي كنند و تو هم حمله كردي. مثل گربة در خطر، توي يه اتاق در بسته. يا مثل مردمي كه در تظاهرات محاصره بشن و راه فراري نداشته باشن. براي همين پليس يه راه فرار كوچيك مي ذاره و بعد به اونا حمله مي كنه. اين طوري اونا به اميد همون يه راه كوچيك، دست به حمله نمي زنند. خوب تا اينجاش براي روان شناسي معلومه. حالا ما مي خواهيم ببينيم يه آدم آرمانگرا، كه نمونة خاصه و از عواطف بالايي نسبت به همنوعانش برخورداره، وقتي زير شديدترين فشارها قرار مي‎گيره و مرگ براش ممكن نيست و هيچ راه فراري نداره، چه واكنشي انجام مي‎ده. يه فرضيه هست كه مي‎گه اون همة نيروي معنوي شو جمع مي كنه تا بميره، و مي ميره. مثل اون درويش كه جلوي “عطار” تصميم گرفت بميره و مرد. يه فرضية ديگه مي گه اون، رفتاري رو مي كنه كه عاطفي ترين حيوونِ در خطر با بچه اش مي كنه. ماجراي اون ميمونو شنيدي كه توي حموم داغ، براي فرار از سوختن، بچه شو گذاشت زير پاش تا خودش نسوزه؟ اون ماجرا رو شنيدي؟ اون ماجرا رو شنيدي؟…اون ماجرا رو شنيدي؟” دردي از كف پايم تا مغزسرم دويد. جاي شلاق، گويي درختي را به كف پايم كوبيده باشند. خودم را زير ضربات، پيچ و تاب مي دادم و انگشتم زير تسمه ها داشت خرد مي شد. نورهاي زرد و قرمز با ضربات، هماهنگ شده بود. چراغ قرمز مي شد، ضربة شلاق مي‎آمد. همه جايم درد مي گرفت و چراغ زرد مي شد و آن ها نمي زدند و دوباره چراغ قرمز مي شد و شلاق مي آمد و من در چراغ زرد، دلهرة قرمز را داشتم و در چراغ قرمز، درد زرد را. دلهره و درد زرد و قرمز، منظم و روي حساب مي آمدند و من از درد، احساس گوسفندي را داشتم كه اَخته مي شود. صداي پزشكياري مي آمد كه پاهايم را بعد از شكنجه پانسمان مي كرد. دست هايش را روي كليه هايم گذاشته بود و آن ها را ماساژ مي داد و به روان شناس مي گفت: ” شلاق كه كف پا مي خوره، خون زير پوست دلمه مي بنده. اورة خون بالا مي ره و كليه ها از كار مي افتند، بايد ماساژشون داد. خواهش مي كنم آهسته به من كارتونو بگين كه جراحي روح با هماهنگي پيش بره. من مي ترسم ازتون عقب بمونم.” و بعد فشار خون مرا اندازه گرفت و همان طور كه آن ها مرا شلاق مي زدند، با گوشي، ضربان قلبم را مي شنيد و گاه به گاه به رگ دستم، آمپولي تزريق مي كرد. حالا شكل كتك زدن را كمي تغيير داده بودند و اين، روح مرا مي سوزاند. بارها با روشن شدن چراغ قرمز و با همان ريتم، شلاق مي زدند و من براي مقابله، به محض روشن شدن چراغ قرمز، دندان هايم را به هم فشار مي دادم و از شدت درد مي كاستم و يا هماهنگ فرياد مي كشيدم ؛ چرا كه ضربه برايم قابل پيش بيني بود. اما گاهي آن ها با روشن شدن چراغ قرمز، وقتي من همة عضلاتم را براي مقاومت، منقبض مي كردم، شلاق را فرود نمي آوردند و مي‎گذاشتند تا چراغ، زرد شود تا من خودم را سست كنم و آن وقت ضربه را فرود مي‎آوردند. در يك بي خبري حسي، در يك عدم آمادگي روحي،… و من روحم مي‎سوخت و مغزم سوت مي كشيد و چراغ زرد و قرمز را گم مي كردم و يك رنج نارنجي مستمري را مي ديدم كه قابل فهم نبود، قابل دفاع نبود و فقط مي دانم كه روحم را مي‎سوزاند. شوك ها و سيگارهاي وينستوني كه پشت گوش، روي سينه، زير بغل و جاهاي ديگرم را كه حساس بود، مي سوزاندند. و از اين سوختن، روحم كم مي آورد. بارها از حال رفتم و به هوشم آوردند. بارها پاهايم بي حس شد و مرا دور فلكه پابرهنه دواندند، تا حسشان باز گردد و مدام اندازة شلاق ها را از كُلُفت به نازك و از نازك به كلفت تغيير دادند كه نازك ها بسوزانند وكلفت ها كرخ كنند. بازي حس و بي حسي، درد و بي دردي. هيچ چيز نمي‎دانستم؛ زمان شكنجه آنقدر طولاني شده بود كه انگار صد قرار را سوزانده باشم. بعدها بازجويم به من گفت كه مرتبة اول، دو روز بعدش، مرا از آپولو باز كرده بودند و من مثل زني بودم كه صد بار بچه اي هم قد خودش را زاييده باشد. زجر كشيده بودم و در همة اين لحظه ها، مادرم نرگس، همسرم سوسن، و دخترم مونا، شاهد اين شكنجة طاقت فرسا بوده اند. عضدي گفت: ” مقدمة كار بسه، حالا حسي تر حرف مي زنيم. در اين لحظه، شناخت تو از شكنجه، يك شناخت حضوري است. دلت مي خواد بميري يا زنده باشي؟” دهانم را باز كردم، اما چيزي از آن بيرون نيامد و فقط سرم را تكان دادم. عضدي گفت: ” مي دونم نمي توني حرف بزني، ادا نيست، واقعاً نمي توني حرف برني. همة نمونه هاي آماري، همين طور شدند. فقط با كله ات تصديق يا رد كن. دلت مي خواد بميري؟” با سر تأييد كردم. دستيارش داشت روي كاغذ شطرنجي ديوار، منحني نقطه چين را پر رنگ مي‎كرد. عضدي دوبار پرسيد: ” حاضري براي اين كه تو را بكشيم كه راحت شي، به زنت، دخترت، يا مادرت، صد ضربه شلاق بزني؟” جوابي ندادم. بازجو گفت: ” ببندينش به آپولو “. و آن رنگ رنج نارنجي مثل بختك افتاد روي من و هر چه كردم با چشم هايم از زير آن كلاه پرواز، التماس كنم و مانع از اين كار شوم، نتوانستم. اين بار گاز پيك نيكي را هم در يك ارتفاع نزديك، زير پايم گذاشتند و با همان ريتم درهم، اما اين بار سريع تر شلاق را از سر گرفتند. حالا احساس مرغي را داشتم كه زنده زنده پخته مي شود. زنده زنده پرم را مي كندند يا انگار زني بودم كه همة دنيا را از رَحِمش بيرون مي كشند. بازجو گفت: ” هر وقت راضي شدي،به خانواده ات شلاق بزني، خودتو تكون بده ” و من زير هر ضربه، ناخودآگاه پيچ و تاب مي خوردم اما آن ها مرا باز نمي كردند و من هيچ راهي نداشتم هزار بار تصميم گرفتم بميرم و نمردم، آدم جانِ سگ دارد. سه روز بعد مرا باز كردند و انداختند روي ميز. دو برابر خودم شده بودم. بازجو آئينه را آورد جلوي صورتم. چشم هايم توي صورت پف كرده ام پيدا نبود. پاهايم به متكايي چرمي و سياه مي مانست و پزشكيار حتي بازو بند فشار خونش را با تقلا يك دور هم نتوانست دور بازويم بپيچد. تازه فهميدم همة اين مدت به من سِرُم هم وصل بوده است و با دارو جسمم تقويت مي‎شده. پزشكيار گفت: “خوشبختانه حالش خوبه و شما مي تونين از نو شروع كنين. قلبش به كمك داروها منظم كار مي كنه. درصد اوره، طبيعيه و پني سيلين هاي توي سرم، نمي ذاره جراحتش چرك كنه”. و بعد به همة بدنم پماد ماليد و من احساس كردم از يك متري من، دست هايش را به روحم مي مالد. دستيار عضدي هنوز منحني هاي نقطه چين را پررنگ تر مي‎كرد. دهان مادرم، زنم و دخترم همچنان بسته بود و با چشم هاي باز مرا نگاه مي كردند. اما مثل دفعة قبل كه مرا باز كرده بودند، بي قراري نمي كردند. مثل اين كه به آن ها هم آمپولي زده بودند كه فقط مرا مات نگاه كنند و هيچ عكس العمل ديگري نشان ندهند دوباره وَهْم‏ بَرَم داشت كه مرده ام يا خواب مي بينم و دلم مي خواست چشم باز كنم، بيدار شوم، زنده شوم و ببينم كه عذابي در كار نيست، ببينم كه زندگي به آرامي جاري است، ببينم كه رختخواب آسايشي گسترده است، ببينم كه دستي مرا نوازش مي كند، تا از كابوس بيرون بيايم و ببينم كه دخترم مونا از صداي ضجه هايي كه در كابوس كشيده ام، بيدار شده است و به من پناه آورده: آه مونا! اكنون من به تو محتاج ترم، اكنون اين تويي كه بايد مرا از عذاب برهاني. حالا ديگر وقت آن است كه تو مرا پناه بدهي، تو پيش عذاب من شوي. من منحني اراده ام كامل است. من تا آخر خط رسيده ام. آن ارة آهن‏بُر را در دست بازجو نمي‏بيني؟ آن متة برقي را در دست آن ها نمي‏بيني؟ مرا از كوه نساخته‏اند. آهن نيستم. آدمم. اين حمام، بيش از حمام آن ميمون مي سوزاند. اما چه كنم؟ من آن ميمون نيستم. تو را نمي توانم بزنم. سوسن را شايد. نرگس را شايد. ولي تو را، هرگز. بازجو اره را روي پايم گذاشت و يك رفت و برگشت آن را امتحان كرد. چيزي مثل قير از زير آن بيرون زد. منوچهري دو شاخة مته را به برق زد. صدايش اتاق را سوراخ كرد. عضدي گفت: ” كار ما از حالا شروع مي شه. ما بايد تو رو جراحي كنيم و براي اينكه به روحت برسيم، اول بايد از جسمت بگذريم. اما مطمئن باش كه پزشكي به كمك روان پزشكي اومده تا نذاره روحت از قفس جسمت خارج بشه. اون روح تو رو توي اين جسم نگه مي داره و ما اونو عمل مي كنيم. پس لطفاً… ” و من دوباره عضلاتم منقبض شده بود. و چرك و خون و ادرارم مخلوط شده بود. عضدي گفت: ” دلت مي خواد از نوك پات تا فرق سرت، به فاصلة يك سانت، يك سانت، با مته سوراخ بشه؟ يا اين كه مثلاً مايلي استفراغتو بخوري؟” منوچهري نوك مته را روي پايم گذاشت و آن را به كار انداخت…
همة استفراغ هاي خوني ام را خورده بودم و روح خسته ام،كثيف بود. بالا آوردم و آن ها مجبورم كردند تا دوباره آن را بخورم. اين بار به بازجو حالت تهوع دست داد و تف كرد به صورت من و بيرون رفت و منوچهري روي من بالا آورد و عضدي دماغش را گرفت و بيرون دويد. خوك بودن، چه حسي است؟ كفتار بودن چه حالي دارد؟ خودخوري يك كرم، يك زالو چه مزه اي است؟ اين مرگ، پس چيست؟ در كجاي نتوانستنِ آدمي قرار دارد؟ اين تجربه را داشتم كه وقتي دستم يا پايم كثيف بود، از درون، روحم به عذاب مي آمد تا آن نقطه را تطهير كنم. اكنون همة جسمم از بيرون و دل و اندرون روحم از توي تو كثيف بود و من خودم را نمي توانستم تحمل كنم. به هزار زور، مثل يك كرمِ له شده و به دو نيمه شده‎اي كه خودش را روي زمين مي كشد دستم را به دوشاخة تخت رساندم و آن را توي پريز كردم تا خودم را بكشم. برق قطع شد. كشوي ميز بازجو را كشيدم كُلتش را برداشتم، دو هزار كيلو وزن داشت. لوله اش را روي سرم گذاشتم و ماشة اهرمي اش را روي شقيقه ام چكاندم، گلوله اي نداشت. در و ديوار اتاق، در و ديوار جهنم بود. اين چند روز را به حال خودم نبودم. چه وقتي بر من گذشته بود؟ نمي دانم. فقط حس مي كردم وارد يك زمان رواني شده ام كه طنين همة ثانيه هايش ” درد، درد ” بود و فرياد دقايقش ” مرگ، مرگ”. مرگي كه نبود و دردي كه از بودن من بيشتر بود، دردي كه در من جمع شده بود، مي‎خواست مرا بتركاند و همة اتاق را بگيرد و حتي از اتاق هم بيرون بزند، انگار مي خواستند مرا در استكاني فرو كنند و نمي شد. دوباره به اتاق آمدند. مرا به آپولو بستند. كلاه پرواز را به سرم گذاشتند. چشمم چيزي را نمي ديد، جز آن زرد و قرمز را، آن نارنجي هيولا را كه مرا ذوب مي كرد. حالا هرچه مي‎انديشيدم، نمي فهميدم با من چه مي كنند. ديگر گويي شلاق و سوزاندن و شوك و بريدن و سوراخ كردن نبود. هر چه مي انديشيدم، به وضع خودم واقف نبودم. حس كسي را داشتم كه خودش را مي زايد. حس كسي كه دوباره خودش را مي خورد، تا بار ديگر بزايد. حس ماري كه پوست مي اندازد. حس مرغي كه زنده زنده او را بپزند. حس گوسفندي كه زنده زنده پوستش را بكنند. حس زخمي كه در نمك فرو كنند. حس زخم گردن بي سرِ مرغي كه در حياط، بال بال مي زند. حس چشمي كه با انگشت يا با نوك چاقو بيرونش كنند و حس كودك زنده اي كه شيري، پلنگي، گرگي با طمأنينه از پايش شروع به خوردن او كرده است. حس تشنه اي كه به او آب جوش نمك بدهند. حس آتش گرفته اي كه با قير مذاب، او را خاموش كنند و حس كسي كه ديگر نمي دانست، كيست و حس كسي كه حسي نداشت و لحظة ماكزيمم منحني او رسيده بود. لحظه اي رسيد كه هيچ چيز جز رهايي از وضعي كه قابل وصف نبود، در جانم نمي چرخيد: حالا شلاق در دستم بود. اين همان لحظه‎اي بود كه مادران باردار، وضع حمل مي كنند. همان لحظه اي كه زنده ها مي ميرند و مرده ها زنده مي شوند. همان لحظه اي كه زبان، تاوان دست را نمي دهد. دل، طاقت همراهي مغز را ندارد … و من مادرم را مي زدم، اما دستم به اختيار نبود. شلاق ها درست فرود نمي آمدند، اين طرف و آن طرف مي خوردند و مادرم كه به تخت بسته شده بود، سعي مي‎كرد خودش را به زير شلاق من بدهد. كمك مي كرد تا شلاقم را درست به سينه اش بزنم، به صورتش. دخترم همان طور نشسته، مرده بود و همسرم سوسن، در بستري از خون غرق بود. ديگر هيچ احساسي به آن ها نداشتم و سراغشان را حتي در پسِ دورترين عواطفم هم نمي توانستم بگيرم. مادرم بيهوده تلاش مي كرد شلاق به او بخورد. من خودم اين تلاش را داشتم و معني كار او برايم معلوم نبود. عضدي مي گفت: ” درست است، عقده هاي سركوفتة پسر نسبت به مادر. اين شلاق، پاسخ آن عقده هاي فروكوفته است.” و من از بي‎حسي از زدن مي ماندم و دستيارش آپولو را نشان مي داد و من بر سر همسرم سوسن مي‎كوبيدم و عضدي مي گفت: ” اين همان بازتاب شرطي است، به هر شهروندِ نمونة آماري كه شلاق را نشان بدهي، براي حكومتت هر كاري مي كند. ” و من مونا را زدم. به يك ضربت شلاق افتاد. از پيش مرده بود، اما چشم هايش بازِ باز بود. و من خودم را زدم و دوباره مونا را و دوباره مادرم را و دوباره خودم را و دوباره مونا را، و عضدي مي گفت: ” اين همان تداعي است، ناخودآگاه.” و من همسرم را مي زدم كه بر بستري از خون بود، در لباس عروسي مشكي اش. كانون معصوميت او را، سينه اش را و او با نگاهش ديگر به ته خط رسيده بود و از من طلاق مي گرفت و ” نامحرم روح” مي شديم و از شلاق من مي‎گريخت و عضدي و دستيارش آپولو را به من نشان مي دادند و من همسرم را مي زدم و دستيارش مي گفت: ” استاد! هنر عشق ورزيدن هم؟” و عضدي مي گفت: ” عشق ورزيدن براي اون وجود نداره. زير آپولو مرد. عشق ورزيدن براي اونا كه هنوز نمي دونن يك من ماست چقدر كره داره، معني داره.” و من ديگر ناي زدن نداشتم و مادرم هنوز خودش را زير شلاق من مي انداخت و بازجويم مي گفت: ” بي شرف، زنيكه خره.” و عضدي مي‎گفت: ” اين همان دوست داشتنه. ما براي تست اونم به نمونه هاي آماري احتياج داريم.” و بعد شلاق را از دست من گرفتند، در حالي كه خون مادرم و همسرم كه حالا براي من غريبه بودند، در هم شده بود. بازجو گفت: ” جناب دكتر! ببخشيد، من اطلاعات علمي شما رو ندارم، اما علاقمندم كه… آخه مي دونين يه مثلي ما دهاتي ها داريم… بفرمايين اينم مال روان شناسيه يا از اين مثل تخمي‎هاست؟… ” عضدي گفت: ” لطفاً جلوي اين خانوما ادب رو رعايت كنين.” بازجو گفت: ” به يه يارو گفتند: عاشقي بدتره يا گشنگي، گفت تنگت نگرفته هر جفتش از يادت بره. اينم مال همون هنر عشق ورزيدنه؟ مال روان شناسيه دكتر؟” عضدي گفت: ” يه كمي استراحت كنيم تا بعد.” در و ديوار اتاق، مرا زنده زنده خاك مي كردند، مرا زنده زنده شمع آجين مي كردند، و نمي مردم. هزار بار فرياد كشيدم: ” اي مرگ هاي حقير و كوچك كجاييد؟ اي اعدام تو را آرزو مي كنم! اي ذبح گوسفندان، تو را مي خواهم! اي مرگ خوب، مرگ عزيز، اي مرگ بزرگ، اي مرگ نجاتبخش، دست هاي من تو را مي جويند! ” گلويم را مي فشردم كه خودم را خفه كنم، اما نفسم از راه ديگري بر مي آمد. دوباره مي‎فشردم، نفسم كه قطع مي شد، بي حس كه مي شدم، دست هايم شل مي شد و مي افتاد و نفس، دوباره به شماره مي آمد. براي همين، عضدي مي گفت هيچ كس نمي تواند خودش را بكشد. هركس تنها تصميم به مرگ مي گيرد. بعد براي توفيق در مرگ، بايد انجامش را به عهدة ديگري بگذارد؛ به عهدة يك شيء، به عهدة يك شيشه قرص، به عهدة يك طناب كه اگر هم خودش پشيمان شد، آن طناب پشيمان نشود، كه اگر هم نتوانست، آن اشيأ بتوانند. حتي مرگ هم به يار و ياور احتياج داشت و من همة يارانم را از دست داده بودم. مادرم آيا حاضر بود مرا بكشد؟ آيا هنوز مرا اينقدر دوست داشت؟ همسرم هنوز به من عشق مي ورزيد؟ و مونا…؟ واي كه چه لحظه هايي بود و من با وجودي كه سعي مي كنم اين حكايت را آنچنان كه بوده، بي‎احساس بيان كنم و مثل يك جراح، خشن بمانم و مثل يك محقق، بي طرفي پيشه گيرم، نمي توانم. از ناشرم تقاضا مي كنم اين قسمت ها را در ويرايش تصحيح كند و هماهنگي روح علمي را در آن حفظ كند. مادرم دست هايش بسته بود، اما با چشم هايش مرا مي كشت و نمي مردم. مي خواستم خودم را از آن بالا به كف حياط پرت كنم، ميله هاي حصار پنجره طبقات نمي گذاشتند. زمين، دهان نمي گشود و آسمان آغوش باز نمي كرد. و من به اجبار زنده مي ماندم: پوست‎كنده، سوخته، آش و لاش و درد از شرفم عبور مي كرد و غيرتم را مي تركاند.

آن ها باز آمدند. خودم را آماده كردم كه هركاري مي خواهند، انجام بدهم. اما عضدي صندلي اش را گذاشت و رو به رويم نشست و دستش را دراز كرد و به من تبريك گفت. و بازجويم گفت: ” همه چيزتمام شد. جسم تو رسماً مرده.” روزنامه را به دستم داد. اين را در صفحة دوم اعلام كرده بودند. و ادامه داد: ” روح معترض تو كه تحت تعقيب بود، تعويض شده است.” عضدي گفت: ” تو را شستشوي قلبي داده ايم. حالا به هركه ما بخواهيم عشق مي‎ورزي و به هركه نخواهيم كينه مي ورزي.” بازجويم گفت: ” ما همين را مي خواهيم، و الا مردم آزار كه نيستيم.” عضدي گفت: ” سازمان علمي شما به اين نتيجه رسيده كه مقاومت انسان محدوده و پس از مدتي تحمل شكنجه، هر كسي اطلاعاتشو لو مي ده. براي همين اطلاعاتو طبقه بندي كرده، و مقاومت شما رو زمان بندي كرده. حالا سازمان جهاني ما از يك جاي ديگه شروع كرده. اطلاعات سوخته نمي خواد، لو دادن قرار و آدرس خانة امن رو نمي خواد، اطلاعات علمي مي خواد.” منوچهري گفت: ” روح در تسخير علم. ما الان به جايي رسيده ايم كه اينشتين با كشف اتم بهش نرسيد. او هستة اتم را شكافت، ما هستة انسان را، استاد، تبريك! ” و همديگر را بوسيدند و انگشت هايشان پهلوهاي چاق همديگر را بوسيدند و انگشت هايشان پهلوهاي چاق همدیگر را چنگ زد و دیگر حتی به بازجو محل سگ هم نگذاشتند. کاغذ شطرنجی را از دیوار کندند و گذاشتن لای پوشه و پرونده هایشان را زدند زیر بغلشان و از اطاق بیرون رفتند و بازجوی من هر چه فحش بلد بود حواله شان کرد و نشست پیش من و زار زار گریه کرد و التماس کرد تا به آن شرفی که در من مانده، دلم برایش بسوزد و نمانده بود و نمی سوخت. آن وقت عصبانی شد. شلاقش را برداشت، انداخت روی دوشش و یک کاغذ شطرنجی زد به دیوار و با خودکار، یک منحنی روی آن کشید و گفت: “فلان فلان شده، اگه برای من گریه نکنی، منحنی تو رو تا اینجا بالا می برم.” و من برای او زار زدم و خودم را زدم و گریه کردم، بی آنکه دلم بسوزد و او دلش برایم سوخت، مرا بغل کرد و با انگشت هایش پهلوی چاقم را فشار داد و گفت: “از انتشارات سازمان اطلاعاتی، برات یه پیشنهادی دارم. ما وقع را بنویس که همه این تحقیقات به اسم این فلان فلان شده های روانشناس در نره و یک وقت وهم ورشون نداره که بی آزمایشگاه ما، اونا پخی بودند و غلطی می کردند.”

من پذیرفتم و از یک ماه بعد که حالم خوب شد، شروع به نوشتن کردم و او گفت: “این کتاب، این حسن را دارد که من مجبور نیستم روی میلیون ها جمعیت یکی یکی آزمایش کنم تا شهروند خوبی بشوند و مثل تو که حتی اگر آزاد شوی هیچ دستی از پا خطا نمی کنی. کافی است ملت این کتاب را بخوانند و همه مثل تو به این نتیجه برسند. بنویس، همه چیز را واقعیت بنویس که بیشتر تاثیر کند.” و بعدها که بازجویم مرا باور کرده بود، اعتراف کرد که این کار را هم به درخواست روانشناسان کرده است. و برای من دیگر چه فرقی می کرد؟ من خود حاضر به هر کاری بودم. حالا خیلی خوب می توانم از این داستان، یک پیام عبرت انگیز بگیرم و اعلام کنم که دیگر من پدیده ای شناخته شده ام که علم روانشناسی زیر و بم مرا می داند و شهروندی شده ام آرام که به کار هر حکومتی می آیم و با بنی من می توانند هزاران تمدن جدید بنا کنند، بی بیم آنکه خطر فرو ریختنش باشد. و حالا همه کس می تواند به من اعتماد کند که به یمن شکنجه علمی از حدود و ثغور هیچ علمی پای بیرون نمی گذارم و حتی ناشر من می تواند اعتماد کند که این موضوع را در هر شکل دیگر، بدون آنکه یک جمله اش تکراری باشد دوباره بنویسم و به هزار عنوان جدید، با اسم مستعار شهروندان دیگر به چاپ برسانم. در عرض ناشرم به من قول داده است که به جای حق التالیف، آزادی ام را به من بازگرداند و مرا مختار کرده است که اگر خواستم با خانواده ام: دختر مرده ام مونا، همسر مجروحم سوسن و مادرم نرگس زندگی کنم. و من هر چه فکر می کنم می بینم برایم فرقی نمی کند که با کدام خانواده زندگی کنم. من به عنوان یک شهروند خوب برای وطنم، و به عنوان یک پدیده شناخته شده برای روانشناسی سیاسی، دیگر هیچ احساسی نسبت به سرنوشت و موقعیت هیچ کس ندارم و حاضرم خودم و خانواه ام و ملتم و همه جهان را از طرف خودم وقف تحقیقات علمی کنم و خوشحالم و یقین دارم که روانشناسان مشاور ناشر کتابم، یک ماه گذشته را هر شب به راحتی خوابیده اند و اضطراب و دغدغه پاسخ گفتن به هیچ مجهولی را نداشته اند. چه شب های خوبی بر ما می گذرد. پایان. نیمه شب از روز چهلم از زمان روانی.

موخره چاپ اول: حق التالیف نویسنده طبق قانون مطبوعات، تماما پرداخت شد و ایشان در حال حاضر به عنوان یک شهروند خوشبخت، در اجتماع زندگی خوبی دارند.

ناشر

موخره چاپ دوم: ناشر ضمن عرض تسلیت مرگ نویسنده مزبور و خانواده اش، هر نوع شایعه ای دال بر کشته شدن در تظاهرات خیابانی را تکذیب می کند و اعلام می دارد که هیچ سوء قصدی در کار نبوده و مرگ ایشان در اثر تصادف با یک مینی بوس، تصادفا اتفاق افتاده است. برای شادی روح این خانواده، خواندن این کتاب را به همه شهروندان واقع بین توصیه می کند.

تهران- 67

ای ستاره ها که از جهان دور
چشم تان به چشم بی فروغ ماست!
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟
+++++++++++++++++++++++++
ای ستاره ای که پیش دیده منی!
باورت نمی شود که در زمین
هر کجا بهر که می رسی
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است!
+++++++++++++++++++++++++
آنکه با تو می زند صلای مهر
جز به فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه توست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است!
+++++++++++++++++++++++++
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشق مان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق ، زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
های های گریه شبانه است
++++++++++++++++++++++++
ای ستاره باورت نمی شود
در میان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب بخنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خاک غم سپرده است
+++++++++++++++++++++++
ای ستاره باورت نمیشود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بیکرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است!
+++++++++++++++++++++++
آن شقایق شفق، که میشکفت
عصرها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک وخون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
+++++++++++++++++++++++
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
+++++++++++++++++++++++
ای ستاره ای ستاره غریب
از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردناک
از زوال چهره های نازنین مپرس
پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
+++++++++++++++++++++++
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس!
بیش از این مپرس
++++++++++++++++++++++++
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر زخاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمی رسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟
++++++++++++++++++++++++
با نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته می شود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
در گلو شکسته می شود…

فریدون مشیری