اینجایم من؛ در چند قدمی کارگری که وقت پا به ماه همسر باردارش از کار اخراج می شود.
اینجایم من؛ کنار رفیقی که بر بساط بافور و تریاک، جوانی اش را به مسلخ نشئه گی و اعتیاد می برد.
اینجایم من؛ همسایه ی معلمی که به جرم واگویه ی داستان ماهی سیاه کوچولو محکوم به اعدام می شود.
اینجایم من؛ همصحبت دخترکی که بکارت نوجوانی اش را به غنیمت یک کلام کوتاه و موجز از عشق تسلیم می کند.
اینجایم من؛ در فاصله ی گناه و دوزخ بدزیستان دورو که بهشت را به زور تقسیم می کنند.
اینجایم من؛ همداستان کاراکترهای «وقتی همه خوابیم»، می بینم و بی آنکه حرفی بزنم می گذرم…
و اتفاق می افتد…
اینجایم من؛ بر تلّی از خاکستر.
نه در غزه، نه در صیدا و نه در دارفور.
نه در مصر قدیم، نه در آفریقای سیاه، نه در جنگهای سومالی.
من در ایرانم. بر قله ی افتخار، قدیمیتر از تاریخ. سیگار در دستم و قصیده ای از پوچی و عصیان بر زبانم.
در آستانه ام. بیست و هشت چوب خط زندگی ام پر شده است.
بیست و نه ساله می شوم…
اینجایم من؛ ایران. بر تلّی از خاکستر…
