ايران امروز

دانستن حق مردم است

آرشیو برای آگوست 31, 2008

بیرحمی و عظمت‌طلبی شبه فاوستی سلطان ـ بخش دوم

اکبر گنجی

 

‏۴-۲- خاورميانه: يکي از چالش هاي مهم جهان غرب، خصوصاً دولت آمريکا، با دولت ايران، به نقش ايران در حوادث ‏منطقه ي خاورميانه(خصوصاً عراق و افغانستان و لبنان و فلسطين ) باز مي گردد. آمريکا بدنبال کنترل انحصاري منطقه ي ‏خاورميانه است. آمريکا مدعي است در منطقه منافعي دارد، اما منافع مشروع ايران در منطقه را به رسميت نمي شناسد. ‏سياست ها و اقدامات دولت ايران(خصوصاً سپاه پاسداران) دراين منطقه، ربطي به احمدي نژاد ندارد. پيشينه ي اين نزاع، ‏يا رقابت منطقه اي، به قدمت انقلاب است. کمترين هدف رهبري ايران، در دست گرفتن رهبري جهان اسلام و تبديل ايران ‏به قدرت بدون رقيب و مسلط منطقه است. طرح خاورميانه ي بزرگ با اهداف زمامداران حاکم بر ايران تعارض دارد. ‏مجلس اعلاي انقلاب اسلامي عراق در سال هاي اوليه جنگ تشکيل شد. تشکيل حزب الله هم پيشينه بلندي دارد. شيخ حسن ‏نصرالله رسماً گفته است که چه پيش از رهبري و چه پس از رهبري آقاي خامنه اي، هميشه مستقيماً با او در ارتباط بوده اند ‏و وي حتي پس از انتصاب به مقام رهبري حاضر نگرديد نماينده اي به جاي خود به آنها معرفي نمايد و تأکيد کرده است که ‏مي خواهد شخصاً با حزب الله در ارتباط باشد. در لبنان، به وسيله ي حزب الله، اروپايي ها و آمريکايي ها گروگان گرفته ‏مي شدند، سپس ايران وارد معامله با جهان غرب مي شد. به اروپايي ها گفته مي شد، در برابر آزادي تروريست هاي ‏بازداشت شده ي ايراني(که پس از ترور مخالفان توسط پليس بازداشت و زنداني شده بودند)، ايران هم گروگان هاي غربي ‏را آزاد خواهد کرد. موارد بسياري از اين نوع معاملات در آن دوران صورت گرفت. آزادي گروگان هاي آمريکايي در ‏برابر فروش سلاح هاي مورد نياز براي جنگ با عراق، يکي از اين موارد است. در ماجراي ايران- کنترا، يک هيأت ‏آمريکايي به سرپرستي مک فارلين و يک اسرائيلي وارد تهران شد و به همراه خود بسياري از سلاح هاي مورد نياز ايران ‏را آورد. ايران هم در مقابل دستور آزادي گروگان هاي آمريکايي را صادر کرد[۳۸]. در اين کشاکش ها و درگيري ها، ‏احمدي نژادي وجود نداشت، که کوچک ترين نقشي در تصميم گيريها داشته باشد. در خصوص حوادث سالهاي اخير هم ‏حسن روحاني به روشني توضيح داده است که سياست هاي ايران براساس چه تحليلي، پيش از احمدي نژاد، تعيين شد. به ‏گفته ي وي، تحليل رهبران نظام اين بود که اگر آمريکا در عراق موفق شود، به سراغ ايران خواهد آمد. لذا سياست گذاران ‏ايران تصميم گرفتند که آمريکا را در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطين گرفتار باتلاق کنند تا به سراغ ايران نيايد و حتي ‏نتواند قعطنامه جديدي عليه ايران به تصويب برساند. گرفتاري آمريکا در منطقه، بايد به دست عوامل ايران باشد، تا آمريکا ‏براي نجات از آن محتاج به معامله ي با ايران باشد. حسن روحاني مي گويد: ” اگر آنها احساس کنند که بدون کمک ايران ‏نمي توانند اوضاع منطقه، عراق و افغانستان و لبنان را حل کنند، ممکن است صدور قطعنامه منتفي شود يا به تاخير بيفتد. ‏اگر آمريکايي ها در عراق موفق مي شدند، نه تنها براي ما، که براي همه کشورهاي منطقه، خطرناک مي شدند”[۳۹]. ‏رهبري ايران براساس اين تحليل پيش رفت و در نهايت، پس از شکار برخي از چهره هاي موثر سپاه توسط سربازان ‏آمريکايي، طرفين پشت ميز مذاکره نشستند و معامله اي را صورت دادند. در برابر خاموش کردن مقتدا صدر و منتفي ‏کردن ارسال اسلحه، نه تن از اسراي ايراني آزاد شدند. پس از معامله، وزير دفاع(رابرت گيتس) و جانشين فرمانده ‏نيروهاي ائتلاف تحت فرماندهي آمريکا در عراق( ژنرال جيمز سيمونز) اعلام کردند که ايران به تعهدات خود عمل کرده و ‏از فرستادن سلاح جديد به عراق خود داري کرده است، بدينترتيب، ميزان بمب گذاري ها و درگيري ها، و شمار تلفات ‏انساني کاهش يافته است[۴۰]. مذاکره ي با آمريکا، و معامله اي که صورت گرفته، اثبات کرد که بمب گذاري ها کار ايران ‏بوده است. اين سياست، خوب يا بد، مضر يا مفيد، عاقلانه يا بي خردانه، ربطي به احمدي نژاد ندارد. در دوره ي خاتمي هم ‏اين سياست با جديت تمام از سوي رهبر و نهادهاي تحت امر وي پيگيري مي شد. ‏

آمريکا هم دقيقاً دريافته است که زمامداران ايران در مقابل طرح هاي آمريکا چه سياست هايي اتخاذ کرده و چه اقداماتي ‏انجام داده اند. بوش در سخنراني اش در ابوظبي اعلام کرد: “ايران اکنون در صدر کشورهاي حامي تروريسم قرار دارد و ‏صدها ميليون دلار براي افراط گرايان در سراسر جهان مي فرستد در حالي که مردم خودش با سرکوب و فشار اقتصادي ‏روبرو هستند. ايران با حمايت مالي و نظامي از گروه هاي تروريستي چون حزب الله اميدهاي صلح را در لبنان از بين مي ‏برد و همچنين با حمايت از گروه هاي تروريستي ديگري مانند حماس و جهاد اسلامي اميدهاي صلح را در ديگر قسمت ‏هاي منطقه نيز کم رنگ مي کند. به طالبان در افغانستان و شبه نظاميان شيعه در عراق اسلحه مي رساند و با موشک هاي ‏بالستيک و اظهارات جنگ طلبانه همسايگان خود را تهديد مي کند و بالاخره اينکه ايران در مقابل سازمان ملل متحد ‏نافرماني مي کند و منطقه را با عدم شفافيت اش درخصوص برنامه ي هسته اي اش بي ثبات مي کند. ايران امنيت ملت ‏هاي ديگر را در همه جاي جهان تهديد مي کند. بنابر اين آمريکا تعهدات امنيتي خود را با دوستانش در خليج تقويت مي کند ‏و پيش از اينکه خيلي دير شود، با ديگر دوستان در ساير نقاط جهان مقابل اين خطر خواهد ايستاد”[۴۱]. بوش در سخنراني ‏سالانه ي خود در کنگره ي آمريکا گفت: ” پيام ما به مردم ايران روشن است. دعوايي با شما نداريم، به سنت ها و تاريخ ‏شما احترام مي گذاريم و در انتظار روزي هستيم که آزادي خود را به دست آوريد. پيام ما به رهبران ايران هم روشن است. ‏غني سازي هسته اي را به شکل قابل تأئيد تعليق کنيد بعد مذاکرات مي تواند آغاز شود و براي پيوستن دوباره به جامعه ي ‏جهاني مقاصد اتمي و اقدامات گذشته ي خود را روشن کنيد و به سرکوب در داخل و حمايت از ترور در خارج پايان دهيد. ‏اما قبل از همه ي اينها بدانيد آمريکا با کساني که سربازان ما را تهديد مي کنند مقابله خواهيم کرد. ما در کنار همپيمانان ‏خود خواهيم ايستاد و از منافع حياتي خود در خليج فارس دفاع خواهيم کرد”[۴۲]. ‏

همانگونه که در سخنراني شوراي روابط خارجي آمريکا نشان دادم، هيچ طرح صلحي براي خاورميانه وجود نداشته و ‏ندارد که ايران امکان آن را داشته باشد که با آن مخالفت کند. وقتي سياست رسمي دولت آمريکا برتري استراتژيک اسرائيل ‏بر منطقه ي خاورميانه است، و اسرائيل هم به هيچ وجه حاضر به پذيرش تشکيل دولت مستقل فلسطيني نيست، نه طرح ‏صلحي مي تواند وجود داشته باشد و نه اميد به صلح. پس ادعاي بوش که ايران اميدهاي صلح در منطقه را از بين برده، ‏نادرست است. باتلاق افغانستان و عراق را ايران به تنهايي براي آمريکا پديد نياورد. حزب بعث عراق و القاعده و نظاميان ‏پاکستان و پول حکام عربستان هم در ايجاد اين باتلاق ها نقش اساسي داشته اند که در سخنان بوش هيچ اشاره اي به آنها نمي ‏شود. بوش مي گويد ما از منافع حياتي خود در خليج فارس دفاع خواهيم کرد. پرسش اين است: چرا آمريکا از هزاران ‏کيلومتر آن طرف تر در خليج فارس داراي “منافع حياتي” است، اما ايران در مرزهاي آبي خود، منافع حياتي ندارد؟ ‏

‏۵-۲- اسرائيل: اسرائيل يکي از قدرتمندترين و موثرترين سياست گذاران جهان غرب در رابطه با منطقه ي خاورميانه ‏است. دولت اسرائيل عامل و محرک اصلي برخورد با ايران است. احمدي نژاد با بيان سخنان تحريک آميز و خطرناک ‏براي منافع ملي ايران، بهانه ي لازم را در اختيار دولت اسرائيل مي نهد تا جهان را عليه ايران بسيج کند. نابودي اسرائيل و ‏نفي هولوکاست دو شعار مهم احمدي نژاد بود که به زيان ايران تمام شد. ‏

‏ طراح شعار نابودي اسرائيل در دولت ايران، آقاي خميني بود، نه احمدي نژاد. نابودي اسرائيل، هدف رسمي سياست ‏خارجي ايران در سه دهه ي گذشته بوده است. آقاي خميني مي گفت: “اسرائيل بايد از صحنه ي روزگار محو شود”[۴۳]. ‏در پيام روز قدس ۱۳۶۶ مي نويسد: “ما در صدد خشکاندن ريشه هاي فساد صهيونيزم، سرمايه داري و کمونيزم در جهان ‏هستيم”و در جاي ديگري مي گويد: “وقتي يک ميليارد جمعيت فرياد کرد اسرائيل نمي تواند از همان فريادها نترسد”. ‏
‏ هيتلر يهوديان را به سيل، ميکروب، آلودگي و موجودي ناقل بيماري تشبيه مي کرد. پيشوا خواهان پاک سازي اين بيماري ‏
مسري بود و تأکيد مي کرد که خطر تکثير آلودگي وجود دارد. او يهوديها را از صحنه ي گيتي محو مي کرد. دولت اسرائيل ‏هم بسياري از فلسطينيان را کشت و بسياري از آنان را از سرزمين شان بيرون راند و آواره کردو همچنان آنان را از حق ‏مسلم تشکيل دولت واقعاً مستقل فلسطيني محروم کرده است. منطقه به صلح نياز دارد، صلح ممکن نخواهد شد مگر آنکه دو ‏دولت مستقل اسرائيلي و فلسطيني، با حقوق برابر، تشکيل شود. اما آقاي خميني به چنين طرحي اعتقاد نداشت، او ضمن ‏تفکيک يهودي ها از اسرائيل، دولت-ملت اسرائيل را به غده سرطاني تشبيه مي کرد که بايد از طريق جراحي نابود شود. ‏مي گفت: “اسرائيل غده ي سرطاني است و بايد از بين برود”[۴۴]. هاشمي رفسنجاني هم در رابطه با موجوديت دولت ‏اسرائيل، بارها سخناني ايراد کرده که منتهي به جنجال بين المللي عيه ايران شده است. احمدي نژاد با حرارت تمام، ‏شعارهاي آقاي خميني در اين زمينه را تکرار مي کند. ضمن اينکه خاتمي يا اصلاح طلبان، تاکنون طرح ديگري، به جزء ‏نابودي اسرائيل، که به صلح منتهي شود، ارائه نکرده اند. يک بار يکي از روزنامه هاي آمريکا سخناني از خاتمي نقل کرد ‏که به معناي پذيرش دو دولت فلسطيني و اسرائيلي بود، اما خاتمي به سرعت انتساب آن سخنان به خود را نفي کرد. ‏

نفي هولوکاست، از سوي دولت ايران، ابتکار احمدي نژاد بود. واژه ي يوناني هولوکاست‏‎(Holocaust)‎‏ به معناي همه ‏سوزاني يا قرباني کردن همگان در آتش است. يهوديان به زبان عبري، هولوکاست را “شوآ”‏‎(Shoa)‎‏ به معناي فاجعه مي ‏نامند. مطابق اسناد تاريخي، چند ميليون يهودي به دستور هيتلر، توسط نازي ها از پهنه ي گيتي محو شده اند. اهميت نمادين ‏اين فاجعه نزد يهوديان، همطراز اهميت فاجعه ي کربلا نزد شيعيان است. همانگونه که براي شيعيان قابل قبول نيست که ‏رئيس جمهور اسرائيل فاجعه ي کربلا را دروغ ساخته ي شيعيان معرفي نمايد، براي يهوديان هم قابل قبول نيست که رئيس ‏جمهور ايران فاجعه ي هولوکاست را دروغ پردازي يهوديان معرفي کند. به گفته ي شيعيان، چهار ده قرن پيش، هفتاد و دو ‏تن از اصحاب امام حسين در کربلا به دست يزيديان در نبرد با شمشير به قتل رسيدند. به گفته ي يهوديها، شصت و سه سال ‏پيش، نازي ها شش ميليون يهودي بي سلاح را به دليل يهودي بودن(در واقع به خاطر نفس انسان بودن، براي اينکه اگر آنها ‏حاضر مي شدند دين خود را تغيير دهند و تابع نازي ها شوند، باز هم تغييري در سرنوشت شان روي نمي داد) در کوره ‏هاي آدم سوزي نابود کردند. مناقشه ي تاريخي در خصوص اين دو فاجعه به وسيله ي محققان و مورخان يک چيز است، و ‏انکار آنها توسط رئيس دولت دشمن با مذهبي رقيب چيزي ديگر[۴۵]. بيان اين سخنان نسنجيده و نامربوط توسط احمدي ‏نژاد، براي ايران در سطح جهاني زيان هاي بسياري آفريد. يکي از آنها اين بود که مجمع عمومي سازمان ملل متحد در ۲۶ ‏ژانويه ۲۰۰۷ با تصويب قعطنامه اي انکار کنندگان هولوکاست را محکوم و از تمام کشورهاي عضو مي خواهد تا انکار ‏هولوکاست به عنوان يک واقعه تاريخي و هر نوع فعاليت مربوط به آن را بدون قيد و شرط رد کنند. اين قعطنامه، در واقع ‏مصوبه اي عليه ايران بود. اما بعيد است که احمدي نژاد بتواند بدون موافقت رهبر چنان سخناني را به تکرار بر زبان آورد ‏که پيامدهاي زيانبار بسياري براي ايران داشته است. رهبر جمهوري اسلامي اخيراً به صراحت اعلام کرد که سخنان تند ‏احمدي نژاد تأثيري در افزايش دشمني با ايران نداشته است. اين تحليل درست باشد يا نادرست، حاکي از آن است که سخنان ‏تند احمدي نژاد در عرصه بين الملل مورد تأئيد رهبر است، تا آن حد که پس از صدها نقد، رهبر به طور علني از سخنان ‏وي دفاع مي کند. آقاي خامنه اي مي گويد: “مي گويند: چرا جلب دشمني آمريکا مي کنيد؟ مثلاً فرض کنيد حالا رئيس ‏جمهور تعبير تندي مي کند، ناگهان آقايان به اصطلاح عقلا مي گويند اين تعبير تند بود، اين دشمني آمريکايي ها را جلب مي ‏کند، نه آقا! دشمني آمريکايي ها تابع اين الفاظ و تعبيرات نيست. دشمني، دشمني اصولي است. اين دشمني در زمانهاي ‏مختلف بوده. از اول انقلاب تا حالا دشمني بوده- حالا بحث خطر حمله ي نظامي را يک جمله اي عرض خواهم کرد- حداقل ‏در طول هجده سال اخير، يعني از بعد از پايان جنگ تحميلي هشت ساله تا امروز، هميشه اين خطر وجود داشته، يعني ‏هميشه ملت ايران تهديد مي شده، که ممکن است اينها حمله ي نظامي بکنند، مال امروز نيست”[۴۶]. ‏

‏۳- صلح هابزي يا صلح کانتي: به نظر هابز انسانها به يکديگر بدگمانند و بر سر کسب غرور و افتخار و ارج و قرب و ‏شهرت با يکديگر رقابت مي کنند. اما اين کالا ها در طبيعت کمياب هستند. جنگ حاصل بد گماني و بي اعتمادي بي پايان ‏نسبت به هم و رقابت دائمي ميانشان براي کسب فضاي محدود، منابع کمياب، قدرت و جلال و غرور و افتخار است. صلح ‏ميان انسانهاي توطئه چين، فريب کار، دروغ گو، نقشه کش، دسيسه گر، ناراضي و عدم پايبند به قراردادها چگونه امکان ‏پذير است؟ به گمان هابز تنها راه صلح، خلق يک فرمانفرماي مخوف و قهار است که آدميان را وادارد به توافقهايشان پايبند ‏بمانند. تنها راه صلح، سپردن تمام اختيار و سرنوشتمان به دست فرمانفرماي داراي قدرت مطلقه مي باشد. فرمانفرما، ‏هيولاي هولناک، اما به درد بخور مي باشد. افراد حقوق شان را به فرمانفرماي مخوف وا مي نهند تا به چيز بهتري(صلح) ‏دست يابند. وظيفه ي عقل تشخيص بديلي در ميان بديلهاست که بيش از همه به نفع ما باشد. عقل به آدميان مي آموزد که به ‏دنبال منافع خود باشند. صلح و امنيت به نفع ماست. اما اگر افراد دريابند که زير پانهادن توافق ها به نفع شخص آنهاست، و ‏مي توان قسر در رفت و گير نيفتاد، ترديد به خود راه نخواهند داد و زير قول و قرار ها و قرادادها خواهند زد. ‏
به گمان هابز اشکال حکومت دموکراتيک اين است که انسانها را به افراد “برابر” تبديل مي کند. چون قدرت قاهر مسلطي ‏در دموکراسي وجود ندارد که افراد برابر را اگر از توافقهايشان عدول کردند مجازات کند، افراد با يکديگر مي جنگند. اما ‏در رژيم پادشاهي هيچ کس قدرتي برابر با سلطان ندارد. تنها چنين سلطان مخوفي مي تواند ميان آدميان صلح(امنيت) ‏برقرار نمايد. دموکراسي يعني جنگ ميان انسانهاي برابر، بدگمان. به گمان هابز ميان فرمانفرما و اتباعش توافقي وجود ‏ندارد. مردم ميان خود توافق کرده اند که اختيارشان را به يک فرد قهار وابگذارند و از او تبعيت کنند، اما فرمانفرما هيچ ‏الزام يا التزامي نسبت به هيچ توافقي ندارد. آقاي خميني هم در نظريه ولايت مطلقه ي فقيه مي گفت: ” حکومت مي تواند ‏قراردادهاي شرعي را که خود با مردم بسته است… به طور يک جانبه لغو کند”[۴۷]. به نظر هابز برابري افراد از يک ‏سو و عدم وجود يک زور مسلط(فرمانفرما) از ديگر سو، دست به دست هم داده، افراد را وارد جنگ و منازعه مي کند. ‏
تجربه نظامهاي دموکراتيک مبطل مدعاي هابز است. مردم در دموکراسي ها فقط به دليل توافقي که کرده اند به توافقشان ‏پايبند باقي مي مانند، حتي اگر زوري براي پايبندي به توافق وجود نداشته باشد. صلح و امنيت هابزي هم در قرن بيستم با ‏حکومت هاي استالين، هيتلر، موسوليني، پل پوت و… آزمايش تاريخي خود را پس داد. ‏

جنگ و صلح فقط مسأله ي فيلسوفي چون هابز نبود، مسأله ي کانت هم بود. کانت “صلح پايدار” را منوط به ايجاد نظام هاي ‏جمهوري(دموکراسي) مي کرد. به گمان وي، دموکراسي است که به صلح پايدار مي انجامد. ‏

۴‎‏- دستور کار سياسي: دموکراتها و آزاديخواهان، در طرح مسائل اساسي جامعه، نبايد خود را اسير و تابع رهبري نظام ‏سياسي کنند. اينکه دستور کار را چه کسي معين کند، بسيار مهم است. آقاي خامنه اي با موفقيت تمام توانسته است تعيين ‏دستور کار سياسي را در انحصار خويش در آورد. در گذشته، نقد ولي فقيه، يکي از مهمترين دستورهاي کار سياسي بود. ‏اما خامنه اي دستور کار سياسي را تغيير داد. دستور کار سياسي وي اين است: گام اول: همه مشکلات و مسائل کشور را ‏بايد ناشي از توطئه هاي دولت آمريکا و عوامل داخلي اش نشان داد. براي حل هر مشکل و مسأله اي به آمريکا فحش ‏دهيد. اين داروي شفا بخش تمام دردهاست. گام دوم: مخالفان(دگرانديشان و دگرباشان) و اصلاح طلبان تندرو و افراطي ‏بايد به عنوان عامل اصلي مشکلات معرفي شوند. گام سوم، اگر پس از طي اين دو مرحله هنوز کساني باقي مانده باشند که ‏بدنبال مقصر مي گردند و اگر قرار است زمامداران مطابق با اختيارات قانوني و مسئوليت هايشان پاسخگو باشند و نقش ‏مسئولين کشور در خرابي ها روشن و مقصر اصلي شناسايي شود، هيچ کس حق ندارد به هيچ وجه پاي رهبر را به ميان ‏آورد، در اين صورت، تمام تقصيرها را به گردن احمدي نژاد انداختن اشکالي ندارد. سلطان در اين صورت حاضر است ‏از يکي از مهرهايش، به عنوان سپر و سيبل استفاده کند. ‏

اصلاح طلبان اين دستور کار را کاملاً پذيرفته اند. آقاي خامنه اي آنها را “در خدمت دشمن”، “مايه ي ننگ” و “عناصر ‏فريب خورده” مي خواند که تلاش داشتند برنامه آمريکا را عملي کرده و انتخابات مجلس هفتم را برگزار نکنند[۴۸]. تمام ‏تلاش اصلاح طلبان آن است که بگويند ما در خدمت آمريکا نيستيم، ما با آمريکا مخالف هستيم، آمريکا هم با ما مخالف ‏است. اين يعني، بازي در زميني که رهبر تعيين کرده و تمام قواعد آن را هم از پيش معين کرده است. هر چه اصلاح طلبان ‏وابستگي خود به آمريکا را تکذيب مي کنند، رهبر از طريق کيهان( تک تيراندازان قابل خود) به آنها مي گويد که اسناد ‏مستند وابستگي شما به آمريکا در دست است. اتهام ديگري که آقاي خامنه اي از طريق نهادهايي چون شوراي نگهبان به ‏اصلاح طلبان وارد مي کند، اتهام بي ديني است. اصلاح طلبان، به جاي عوض کردن بازي، در چنبره ي بازي جديد او ‏گرفتار شده و در حال اثبات دينداري خويش اند. در حالي که وقتي يکي از نوانديشان ديني با چنين اتهامي مواجه شد، به ‏صراحت تمام اعلام کرد: “من به اسلام مصباح يزدي کافرم”. ‏

در پرتو دستور کار سياسي آقاي خامنه اي، جنگ قدرت در جمهوري اسلامي را هم بايد به گونه اي تحليل کرد که موجب ‏سردرگمي تحليلي نشود. ‏

اولا: جنگ قدرت(پنهاني يا علني) در تمام رژيم هاي غير دموکراتيک وجود داشته و دارد. جنگ قدرت در ميان زمامداران ‏کرملين پس از مرگ لنين و اعدام تمام اعضاي دفتر سياسي حزب بوسيله ي استالين به منظور انحصار کامل قدرت، جنگ ‏بعدي قدرت ميان رهبران روسيه در آستانه ي مرگ استالين و چگونگي بر سر کار آمدن خروشچف و سپس برکناري وي ‏از قدرت، يک نمونه از صدها جنگ قدرت در نظام هاي غير دموکراتيک است. نمونه ي ارائه شده متعلق به يک نظام ‏توتاليتر است، يعني جايي که جامعه ي مدني به طور کامل سرکوب شده بود. وقتي نظام توتاليتر گرفتار چنين وضعي است، ‏تکليف ديگر نظام هاي غير دموکراتيک روشن است. ‏
ثانياً: زمامداران نظام هاي غير دموکراتيک، انسانهاي پاک و معصومي نيستند که منافع اقتصادي و سياسي کوچکترين نقشي ‏در زندگي آنها نداشته باشد. تصاحب قدرت و ثروت بيشتر، مسأله ي اصلي آنهاست. اين هدف در ساختار غير شفاف به ‏جنگ قدرت تبديل مي شود. فراموش نبايد کرد که در ايران، به دليل اقتصاد دولتي- نفتي، افراد از طريق دولت پولدار شده و ‏يک شبه به ثروت هاي هنگفت دست مي يابند. ‏

ثالثاً: يکي از خصوصيات رهبران خودکامه اين است که به همه بدبين اند. تمام فکر و ذکر آنها “دشمن” است. ابتدأ يک ‏دشمن اصلي خارجي مي تراشند، سپس در گام بعد، براي اين دشمن اصلي در کشور خود، “پايگاه”، “نفوذي”، “عوامل”و ‏‏”فريب خورده” جعل مي کنند. به عنوان نمونه به ايران خودمان بنگريد. از نظر آقاي خامنه اي، دشمن اصلي آمريکاست. ‏مطبوعات پايگاه دشمن اند. روشنفکران و مخالفان عوامل دشمن اند که “شبيخون فرهنگي دشمن” را گسترش مي دهند( در ‏پروژه ي قتل هاي زنجيره اي، تعدادي از عوامل دشمن به سزاي اعمال خود رسيدند). نفوذي هاي دشمن در دوره اصلاحات ‏در قوه مجريه و مقننه و شوراهاي شهر نفوذ کرده بودند و اينک هم رئيس دولت دشمن(جرج بوش) با حمايت از اصلاح ‏طلبان مي خواهد نفوذي هاي خود را به مجلس نفوذ دهد. فريب خوردگان افراد ساده لوحي هستند که سخنان دشمن را تکرار ‏مي کنند يا سخناني بر زبان مي رانند که به نفع دشمن تمام مي شود. دشمن مي خواهد اين نکته را القأ کند که انتخابات ايران ‏فرمايشي و غير آزاد است. گروهي فريب خورده عيناً همين سخن دشمن را تکرار مي کنند. ‏

علاوه ي بر اينها، رهبر خودکامه، به زير دستان خود هم بدبين است. از کجا معلوم که برخي از اينها در فکر کنار زدن او ‏نباشند؟ بدينترتيب، ديکتاتورها از اينکه زير دستان تابع شان عليه يکديگر باشند و تنها بر سر او توافق داشته باشند، چندان ‏ناراضي نيستند و بعضاً به اين نوع اختلافات ميان ديگران دامن مي زنند تا از خطر اقدام جمعي آنان عليه خود در امان ‏بمانند. ‏

نزاع قدرت در سه دهه ي گذشته به طور مداوم در جمهوري اسلامي وجود داشته است، اما اين نزاع ها دستاوردي براي ‏دموکراسي به همراه نداشته است. نزاع بر سر انحصار قدرت و ثروت است، نه بر سر آزادي و دموکراسي و حقوق بشر. ‏اختلاف ميان قاليباف و احمدي نژاد، اختلاف ميان لاريجاني و احمدي نژاد، اختلاف ميان حدادعادل و احمدي نژاد، اختلاف ‏ميان محسن رضايي و احمدي نژاد، و غيره، اختلافي است بر سر سهم بيشتر از قدرت و نتايج در دست داشتن آن. همه ي ‏اينها براي حل اختلاف به آقاي خامنه اي مراجعه مي کنند، پس از صدور حکم يا اظهار نظر روشن خامنه اي به عنوان ‏فصل الخطاب، مسأله موقتاً حل خواهد شد تا دوباره در مسأله اي ديگر ميان مريدان نزاعي درگيرد. هر فرصتي، ولو ‏محدود، هر شکافي در ميان بالايي ها، ولو در ميان باندهاي مختلف يک رژيم، امکان فعاليت اجتماعي و سياسي در پائين را ‏تسهيل مي کند. بدينترتيب، مخالفان بايد از اين فرصت ها براي بسيج اجتماعي و تشکل يابي استفاده کنند. اما عدم توجه به ‏ساير اشکال تشکل يابي و نهادسازي و صرفاً به انتظار يا اميد اين اختلافات يا جنگ قدرت نشستن، سودي به حال پروژه ي ‏دموکراسي خواهي ندارد. بدينترتيب، اگر شکاف ها و نزاع هاي بالايي ها فضايي براي تنفس پائيني ها فراهم مي آورد، نبايد ‏به وحدت و انسجام آنها کمک کرد. کانديداتوري اصلاح طلبان براي مجلس آينده، باعث مي شود که بنيادگرايان(اصول ‏گرايان) بهر نحو ممکن به اجماع دست يابند. براي اينکه نمي خواهند رقيب اصلي(فريب خوردگان دشمن که از مجلس ششم ‏به دشمن چراغ سبز نشان مي دادند و به تعبير محمد رضا باهنر از سر لطف و کرامت نظام به حيات خود ادامه مي دهند) ‏به مجلس راه يابد. سخنان سرلشکر جعفري فرمانده سپاه پاسداران در جمع بسيجيان در مخالفت با اصلاح طلبان و حمايت ‏آشکار از وحدت و انسجام اصوا گرايان براي تسخير مجلس آينده به همين دليل صورت گرفته است [۴۹]. اما اگر هيچ ‏اصلاح طلبي داوطلب نمايندگي مجلس نباشد و اصلاح طلبان همين بيست الي سي کرسي باقي مانده را هم به بنيادگرايان ‏ببخشند، شکاف ها و نزاع هاي اينان افزايش خواهد يافت و اگر اين شکاف ها عميق تر شود، امکان تنفس براي مخالفان ‏فراهم مي شود. ‏
به باور من، مسأله ي اصلي ما “گذار به دموکراسي” است. از اينرو، من از اين منظر به ساختار سياسي ايران و مسائل و ‏مشکلات آن مي نگرم. “داده ها” ي فراواني وجود دارد که بدون ارتباط با يکديگر شايد واجد معنا نباشند. اين داده ها را بايد ‏در پناه يک مدل به صورت بهترين تبيين درآورد. تمام تبيين هاي بديل، براي حل مسأله و توضيح داده ها هستند. تعيين ‏اين که نظام جمهوري اسلامي مصداق کداميک از اشکال رژيم هاي ديکتاتوري است؟، اولين گام گذار به دموکراسي مي ‏باشد. براي اينکه راههاي گذار به دموکراسي متفاوت است و “نوع رژيم” ارتباط وثيقي با نحوه ي گذار به دموکراسي دارد. ‏به گمان من، رژيم جمهوري اسلامي نظام فاشيستي و توتاليتر يا ديکتاتوري نظامي نيست، بلکه رژيم سلطاني است. نظريه ‏ي سلطاني ماکس وبر بوسيله ي جامعه شناسان بعدي بسط و تحول بسيار يافته است که در تحليل نظام سياسي ايران بسيار ‏کاراست. ‏
‏ پروژه ي دموکراتيزاسيون در برابر پروژه ي سلطانيزاسيون قرار دارد. با زدن سلطان و کنار نهادن وي، لزوماً ‏دموکراسي محقق نخواهد شد. کنار نهادن نظام سلطاني شرط کافي نظام دموکراتيک نمي باشد، اما کنار نهادن نظام سلطاني ‏شرط لازم فرايند دموکراتيزاسيون است. در واقع دو مسأله را بايد از يکديگر تفکيک کرد. اول، چگونگي ساختن نظام ‏دموکراتيک. دوم، تعارض بنيادين نظام سلطاني با نظام دموکراتيک. نظام سلطاني دموکراتيک، مفهومي پارادوکسيکال ‏است. بدين ترتيب، تغيير ماهيت سلطاني نظام، بخشي از فرايند گذار به دموکراسي است. فروکاستن همه ي امور به دولت، ‏به آموزه اي باز مي گردد که نه تنها راهگشا نيست، بلکه ما را همچنان گرفتار استبداد نگاه مي دارد. سيطره ي “آموزه ي ‏لنينيستي دولت” بر اذهان، همچنان مسأله و مشکل اساسي همه ي فعالين سياسي است. همه ي ما همچنان لنينيست هستيم. ‏نبايد از ياد برد که کنار نهادن آموزه ي لنيني دولت، شرط لازم گذار به دموکراسي است[۵۰]. ‏
مقاله و مقالات

پاورقي ها: ‏
‏۳۸- رجوع شود به سايت هاشمي رفسنجاني، مواضع و ديدگاه ها، ايران و آمريکا، ماجراي مک فارلين، ۵ مهر ۱۳۷۸ و ‏سوء نيت آمريکا، ۱۷ مهر ۱۳۸۱‏
‏۳۹- حسن روحاني، خبرگزاري مهر، ۳/۷/۱۳۸۶‏
‏۴۰- سايت بي. بي. سي، ۲۴ آبان ۱۳۸۶. ‏
‏۴۱- سخنراني جرج بوش در ابوظبي، به نقل از سايت بي بي سي، ۱۸ ژانويه ۲۰۰۸. ‏
‏۴۲- سخنراني سالانه جرج بوش در کنگره ي آمريکا، به نقل از سايت بي. بي. سي، ۲۹ ژانويه ۲۰۰۸. ‏
‏۴۳- روح الله خميني، صحيفه نور، جلد ۱۷، ص ۱۴‏
‏۴۴- روح الله خميني، صحيفه نور، جلد ۱۲، ص ۲۷۶ ‏
‏۴۵- اريک هابسبام، مارکسيست يهودي زاده، و منتقد جدي دولت اسرائيل، مي پرسد: ” آيا رعب و وحشت اردوگاه هاي ‏کار اجباري با فهميدن اين که تاريخداني پي برده که نه شش ميليون يهودي (برآوردي سرسري و تقريباً مبالغه آميز) که فقط ‏پنج يا چهار ميليون نفر قتل و عام شده اند، کمتر مي شود؟”(اريک هابسبام، عصر نهايت ها، تاريخ جهان ۱۹۹۱-۱۹۱۴، ‏ترجمه ي حسن مرتضوي، نشر آگه، ص ۶۶). ‏
‏۴۶- سخنراني رهبري در جمع دانشجويان دانشگاههاي استان يزد، ۱۳/۱۰ ۱۳۸۶، پايگاه اطلاع رساني رهبري
‏۴۷- روح الله خميني، صحيفه نور، جلد ۲۰، ص ۱۷۰. ‏
‏۴۸- – به عنوان نمونه مراجعه شود به سخنراني آقاي خامنه اي براي نيروي هوايي در تاريخ ۱۹ بهمن ۱۳۸۶. ‏
‏۴۹- سايت امروز، ۲۰ بهمن ۱۳۸۶. ‏
‏۵۰- در يکي از سلسله مقالات “گفتمان انقلاب ۵۷″ که به انقلاب فرهنگي اختصاص دارد، آموزه ي لنينيستي دولت را ‏طرح و نقد کرده ام که به زودي منتشر خواهد شد.

بیرحمی و عظمت‌طلبی شبه فاوستی سلطان ـ بخش اول

اکبر گنجی

 

بررسي و تحليل نظام سياسي ايران نشان داد که روش هاي حکمراني در اين نظام چگونه است. مدعاي احمدي نژادي ديدن ‏عرصه ي سياسي ايران را در حوزه ي سياست داخلي طرح و نقد کرديم. اينک نوبت آن است که آن برساخته را در حوزه ‏ي سياست خارجي طرح و بررسي کنيم. ‏

‏۲- سياست خارجي: عمده ترين و اصلي ترين انتقاد بر احمدي نژاد، در زمينه ي سياست خارجي است. گفته مي شود که وي ‏با اتخاذ سياست هاي نادرست و بيان سخنان نسنجيده و نابخردانه، ايران را در مقابل جهان غرب قرار داده و کشور را با ‏خطر حمله ي نظامي(آمريکا، اسرائيل) مواجه کرده است. رويارويي جهان غرب با دولت ايران و احتمال حمله ي نظامي به ‏کشور، واقعيتي انکار ناپذير است. اما نکته ي قابل مناقشه، سهم احمدي نژاد در اين واقعيت است. سيد محمد صدر در ‏سخنراني در حضور سيد محمد خاتمي مي گويد: “احمدي نژاد شخصاً تصميم مي گيرد و سپس اجرا مي کند. همانگونه که ‏در تمام بخشها ي دولت کارشناسان نقشي ندارند، در سياست خارجي هم واقعآً اينگونه است. يعني رئيس جمهوري سياست ‏ها را شخصاً ابلاغ مي کند و در نهايت اجرا مي شوند”[۲۱]. اين مدعا با واقعيت انطباق ندارد. اگر قرار باشد در ساختار ‏سياسي ايران شخصي به عنوان مسئول اين وضعيت خطرناک به مردم معرفي شود، بيش از همه آقاي خامنه اي(فرمانده کل ‏قوا) سزاوار پذيرش اين مسئوليت است، نه احمدي نژاد. حتي مي توان به طور مستند نشان داد که برخي ديگر از ‏زمامداراني که طي سه دهه ي گذشته جز ارکان نظام سياسي بوده اند، بسيار بيش از احمدي نژاد در پيدايش اين وضعيت ‏موثر بوده اند. مدعاي خود را طي چند مورد مشخص تثبت خواهم کرد. ‏

‏۱-۲- سياست هاي کلي نظام: سياست هاي کلي نظام، خصوصاً سياست خارجي دولت، به وسيله ي رهبر تعيين مي شود. ‏محمد رضا شاه پهلوي هم سياست خارجي را در کنترل و انحصار خود نگاه مي داشت. اين نکته رااصلاح طلبان هم مورد ‏تأئيد قرار داده اند. به عنوان نمونه، صادق خرازي سفير سابق ايران در فرانسه و مشاور سيد محمد خاتمي، طي مصاحبه ‏اي با مجله نيوزويک در پاسخ به اين پرسش که: “يكي از مشكلا‌ت خارجي‌ها اين است كه آنها نمي‌دانند چه كسي ايران را ‏اداره مي‌كند و با چه كسي بايد صحبت كنند. وزير خارجه؟رئيس‌جمهور؟ سياستمدارهاي عملگرا مثل‌ هاشمي رفسنجاني ‏رئيس‌جمهور پيشين؟ و يا رهبر آيت‌ا… خامنه‌اي؟” اعلام کرد: “حكومت ايران تصميم‌هاي سياست خارجي‌اي كه رهبر اتخاذ ‏كرده است را اجرا مي‌كند. آمريكايي‌ها نبايد تلا‌ش كنند تا بر رهبر پيش‌دستي و با ساير افراد در حكومت صحبت كنند. ‏صحبت با حكومت ايران يعني صحبت با رهبر. وي از هر كلمه‌اي كه در مذاكرات رد و بدل مي‌شود اطلا‌ع دارد. سياست ‏داخلي ايران ممكن است غير‌متمركز باشد، اما سياست خارجي به شدت متمركز است. آمريكايي‌ها نبايد گمان كنند كه ‏مي‌توانند از دسته بندي هاي داخلي به سود خود استفاده کنند”[۲۲]. نطق هاي خاتمي و احمدي نژاد در مجامع بين المللي از ‏مدتها قبل بايد به تأئيد رهبر رسانده شود. ‏

‏۲-۲- آمريکا: نزاع و رويارويي دولت ايران و دولت آمريکا امر تازه اي نمي باشد. سوابق اين پرونده به روابط ايران و ‏آمريکا در دوران شاه(نقش آمريکا در کودتا عليه محمد مصدق) باز مي گردد. اشغال سفارت آمريکا به وسيله ي دانشجويان ‏پيرو خط امام(که احمدي نژاد به دلائل خاص خود با آن مخالف بود) و تأئيد قوي آقاي خميني از اين عمل، نشان مي دهد که ‏انقلابيون چه تصوري از دولت آمريکا و سفارت آن در تهران(لانه ي جاسوسي) داشتند. کودتاي نوژه توطئه ي آمريکا تلقي ‏شد. بدون ترديد از ابتداي پيروزي انقلاب، دولت آمريکا همواره در صدد مقابله ي با رژيم برآمده از انقلاب بوده است. بنابر ‏ادعاي زمامداران ايران، دولت آمريکا يکي از عاملان اصلي تحريک صدام حسين براي حمله ي به ايران بود. هشت سال ‏جنگ با عراق، نزديک نيم ميليون کشته و يک هزار ميليارد دلار خسارت مادي براي ايران به ارمغان آورد. پس از فتح ‏خرمشهر، پيشنهاد اعراب براي صلح در برابر پرداخت خسارت، به وسيله ي زمامداران حاکم بر ايران رد شد. براي اينکه، ‏مي خواستند در عراق با سرنگوني صدام، حکومت اسلامي تشکيل دهند. براي اينکه آقاي خميني شعار سر مي داد: “جنگ ‏جنگ تا رفع فتنه از عالم”، “راه قدس از کربلا مي گذرد”. حتي شانزده روز پيش از پذيرش قعطنامه ي ۵۹۸، در تاريخ ‏‏۱۳/۴/۱۳۶۷ آقاي خميني خطاب به مسئولين نظام، خواهان جنگ تمام عيار عليه آمريکا و صدام شده و ترديد در ادامه ي ‏جنگ را خيانت به پيامبر اسلام تلقي مي کند. مي گويد: “مسئولين نظام بايد تمامي هم خود را در خدمت جنگ صرف کنند. ‏اين روزها بايد تلاش کنيم تا تحولي عظيم در تمامي مسائلي که مربوط به جنگ است به وجود آوريم. بايد همه براي جنگي ‏تمام عيار عليه آمريکا و اذنابش به سوي جبهه رو کنيم. امروز ترديد به هر شکلي خيانت به اسلام است، غفلت از مسائل ‏جنگ، خيانت به رسول الله صلي عليه و آله و سلم است”[۲۳]. وقتي تمامي منابع انساني و مادي نابود شد و شکست پديدار ‏گشت، آقاي خميني حمله ي به هواپيماي مسافربري ايران به وسيله ناوگان جنگي آمريکا را علامت و اخطار جدي تلقي کرد ‏و در تاريخ ۲۹/۴/۱۳۶۷ جام زهر را سر کشيد ( رجوع شود به نامه غير علني آقاي خميني در باره پذيرش قعطنامه ۵۹۸ ‏شوراي امنيت که توسط هاشمي رفسنجاني انتشار يافت و خصوصاً سخنراني دوساعته هاشمي رفسنجاني براي مسولين ‏نظام، پس از قرائت نامه آقاي خميني. سخنراني بسيار مهم هاشمي رفسنجاني به عنوان مسئول جنگ تاکنون منتشر نشده ‏است. متن کامل اين سخنان نشان مي دهد که جنگ در چه شرايطي پايان يافت). بهزاد نبوي که در آن زمان در ستاد ‏فرماندهي کل قوا فعاليت مي کرد، مي گويد اگر قراداد ۵۹۸ را آقاي خميني نپذيرفته بود، انقلاب نابود و خوزستان از دست ‏رفته بود. مي گويد: “مگر امام نگفت اگر جنگ ۳۰ سال طول بکشد ما تا آخر ايستاده ايم. پس چرا چنين کرد؟ در نامه يي ‏که بعد از پذيرش آتش بس نوشتند مستدل و قوي و واضح علت تصميم خود را مطرح کردند و همه قبول کردند که اساس ‏انقلاب و نظام در خطر است و خطر اشغال خوزستان وجود دارد، من که در ستاد فرماندهي کل قوا بودم به شما مي گويم آن ‏زمان اگر قطعنامه را نمي پذيرفتيم، اين خطر وجود داشت که تمام خوزستان از دست ايران خارج شود”[۲۴]. ‏

پس از پايان جنگ و درگذشت آقاي خميني، تصميم گرفته شد روابط ايران با جهان غرب (در دوران رياست جمهوري ‏هاشمي رفسنجاني ) بهبود يابد، اما ترورهاي سيستماتيک مخالفان رژيم در کشورهاي اروپايي(خصوصاً کشف موشک در ‏کشتي حامل خيار شور در بلژيک و ماجراي ميکونوس و فرا خواني تمام سفراي کشورهاي اروپايي) و برخي ديگر از ‏مسائل(خصوصاً ماجراي الخبر)، در پايان سال ۱۳۷۵ ايران را با خطر حمله نظامي آمريکا مواجه کرد. به گمان بسياري ‏از اصلاح طلبان، واقعه دوم خرداد ۷۶ ايران را از خطر حمله نجات داد(برخي از اصلاح طلبان به نقل از سران عربستان ‏گفته اند که قرار بود در سال ۱۳۷۵ آمريکا ايران را مورد حمله ي نظامي قرار دهد). تمام ترورهاي خارج از کشور در ‏دوران رياست جمهوري خامنه اي و هاشمي رفسنجاني صورت گرفت. بدينترتيب معلوم نيست که خطر جنگ در پايان ‏دوران رياست جمهوري هاشمي کمتر از دوران احمدي نژاد بوده است. در روز ۲۵ ژوئن سال ۱۹۹۶ يا ۱۳۷۵ در اثر ‏انفجار يک کاميون بمب گذاري شده در پايگاه نيروهاي آمريکايي در الخبر عربستان، ۱۹ سرباز آمريکايي کشته و حدود ‏‏۴۰۰ تن زخمي شدند. اف. بي. آي بر اين نظر بود که اين عمليات کار ايران بوده است. ويليام پري وزير دفاع کلينتون، ‏اخيراً طي يک سخنراني در شوراي روابط خارجي آمريکا اعلام داشت، به دنبال حادثه ي الخبر، پنتاگون طرحي براي ‏حمله به پايگاههاي نظامي ايران(از جمله پايگاههاي هوايي و دريايي) آماده کرده بود، اما شواهد ارائه شده نتوانست رئيس ‏جمهور را قانع نمايد که انفجار کار ايران بوده است، وگرنه، حمله قطعي بود[۲۵]. عربستان سعودي، به دلائل مختلف، ‏شواهد چنداني در اختيار آمريکا نگذارد و مظنونان حادثه را هم به آمريکا تحويل نداد. اين امر موجب شد که آمريکا، ‏عربستان را متهم نمايد که براي رهايي حاميان تروريست ها، اقدام به اين عمل کرده است. در ۲۱ ژوئن سال ۲۰۰۱، جان ‏اش کرافت، دادستان کل آمريکا، در کيفرخواستي که براي اين پرونده ارائه کرد، رسماً دولت ايران را به دخالت در آن ‏بمب گذاري متهم نمود. حسن روحاني هم در ۳۰ آبان ۱۳۸۶ اعلام کرد که آمريکا بعد حادثه ي الخبر مي خواست به ايران ‏حمله کند که ما با تدبير مانع آن شديم. با توجه به مجموعه اقدامات ياد شده، دولت کلينتون سياست مهار دو جانبه را براي ‏مقابله ي با ايران وضع کرد. ‏

حسن روحاني طي يک سخنراني براي نمايندگان ادوار مجلس شوراي اسلامي سوابق اين رويارويي را به خوبي توضيح ‏داده است. نکات ياد شده نشان مي دهد که احمدي نژاد را به عنوان مسئول رويارويي فعلي معرفي کردن، ادعايي کاذب ‏است. حسن روحاني مي گويد: “در زمان کلينتون سياست مهار دو گانه به تصويب رسيد که عليه ايران و عراق بود. شش ‏هدف در اين برنامه نسبت به ايران پيگيري مي شد. اول، اعمال تحريم اقتصادي، که به دنبال اين بودند که از طريق آمريکا ‏و کشورهاي متحد و دوست آمريکا فشار اقتصادي عليه ج. ا. ا. طراحي و عمل شود. در آمريکا از شخص کلينتون آغاز شد ‏در ماجراي “کونوکو” که با فرمان رئيس جمهوري آمريکا اين قرارداد لغو شد و به دنبالش کنگره وارد عمل شد و طرح ‏معروف “داماتو” را تصويب کرد تا فشار عليه ج. ا. ا. در بخش اقتصادي به ويژه انرژي انجام شود و هيچ کشور و دولتي ‏نتواند در زمينه نفت و گاز در ايران سرمايه گذاري کند. دوم جلوگيري از اعتبارات خارجي بود. و شما مي دانيد که فشار ‏وام و اعتبار خارجي مشکلاتي را هم در سالهاي بعد براي ما به وجود آورد. و حتي کشورهايي مثل ژاپن و اروپايي ها که ‏مي خواستند اعتباراتي را در اختيار ما قرار بدهند، آمريکاييها به شدت جلوي آنها را مي گرفتند. سوم جلوگيري از دسترسي ‏ايران به تکنولوژي هاي حساس و فناوريهاي پيشرفته بود. چهارم جلوگيري از دسيابي ايران به سلاح مدرن و تقويت بنيه ‏دفاعي بود. پنجم جلوگيري از استفاده از انرژي هسته اي حتي صلح آميز بود. شما مي دانيدکه در هر ملاقاتي که مقامات ‏آمريکا در زمان کلينتون با روسيه داشتند، يکي از موضوعات اساسي موضوع نيروگاه بوشهر بود و اين را به صورت ‏علني هم اظهار مي کردند. در زمينه تسليحات هم به روسيه فشار مي آوردند که توافق معرف “گور- چرنومردين” که بين ‏نخست وزير روسيه و معاون رئيس جمهور آمريکا انجام شد، ارسال هرگونه تسليحات پيشرفته را به ايران ممنوع مي کرد. ‏ششم جنگ رواني و تبليغاتي عليه ج. ا. ا. بود. اين شش محور که در سياست مهار دوگانه طراحي شده بود، همه آنها را ‏اجرا کردند. اگر يادتان باشد کلينتون در اولين اجلاس گروه هفت، (که فعلاً شده گروه هشت) که مي خواست در جلسه ‏شرکت کند، گفت هدف اصلي ما در اين اجلاس، فشار به ج. ا. ا. از طريق تحريم و به ويژه جلوگيري از ارسال سلاحهاي ‏مدرن به ايران است. کلينتون قبل از سفر براي اين اجلاس در مصاحبه صريحاً اعلام کرد که ما از اينکه ايران در پي ‏دستيابي به سلاح کشتار جمعي است نگران هستيم. يعني اتهامات و فشارها از هر سمت به ج. ا. ا. آغاز شد. مارتين ‏ايندايک مشاور سابق امنيتي اعلام کرد که يکي از اهداف مهم ما اين است که اعتبارات صادراتي در کشورهاي اروپايي و ‏ژاپن به ايران کاهش يابد و اين براي ما اهميت ويژه اي دارد. البرايت وزير خارجه آمريکا گفت: همه فشار ما به بانک ‏جهاني اين است که هيچگونه وامي در اختيار ج. ا. ا. گذاشته نشود. اظهارات وارن کريستوفر را به ياد داريد که چه ‏اظهارات تندي عليه ايران ايراد مي کردو هميشه در سخنراني هاي خود مي گفت که ايران به دنبال سلاح هاي کشتار جمعي ‏است. در بحث انرژي اظهاراتي که از طرف مقامات آمريکايي انجام مي گرفت، داماتو قبل از اينکه طرح خود را عليه ‏ايران مطرح کند مي گويد، نفت و گاز رگ حياتي ايران است و ما بايد اين رگ حياتي را قطع کنيم. در زمينه جنگ رواني ‏و تبليغاتي هم شما مي دانيد که در اين جنگ محور آمريکا عليه ايران بحث سلاحهاي کشتار جمعي، تروريزم و حقوق بشر ‏بود که همواره مطرح مي کرد. کلينتون در نامه اي به کنگره، اعلام کرد که به سه دليل عمده ايران بايد مورد تحريم قرار ‏بگيرد: فعاليتهاي تروريستي ايران، حمايت ايران از تروريزم بين الملل، به ويژه در خاورميانه، و سوم تلاش ايران براي ‏دستيابي به سلاح کشتار جمعي. اينها اتهاماتي بود که در نامه کلينتون مطرح شد. بعد هم در همه سخنراني هاي مهم خود، ‏مثل سخنراني در ماه ژانويه، روساي جمهوري آمريکا در کنگره ايراد مي کند تحت عنوان “وضعيت کشور”، همواره از ‏ايران به عنوان دشمن بزرگ و اينکه نبايد بگذاريم ايران به سلاح و فن آوري مدرن دست پيدا کند، تأکيد مي کرد. البته در ‏کنار ايران در چند سخنراني، کره شمالي را هم نام برد. اصل برنامه ي فشار بين المللي عليه ج. ا. ا. از دوران کلينتون ‏آغاز شد و يکي از عمده ترين بهانه هاي آنها هم اين بود که ج. ا. ا. در پي سلاحهاي کشتار جمعي و منجمله سلاح هسته اي ‏است”[۲۶]. ‏

پس از دوم خرداد ۷۶ و پيروزي اصلاح طلبان، شرايط براي مذاکره ي با آمريکا و گفت و گو پيرامون مسائل مورد ‏اختلاف دو کشور، بسيار مساعد شده بود. اما اراده و توان اين کار وجود نداشت. بهزاد نبوي که معتقد است رابطه ي با ‏آمريکا در شرايط کنوني به نفع منافع ملي ايران است، در اين خصوص مي گويد: “در زمان آقاي خاتمي و سال هاي اول ‏دوره ي اصلاحات شرايط براي مذاکره ي با آمريکا بسيار مساعدتر بود. زماني که خاتمي سال ۲۰۰۱ به عنوان سال گفت و ‏گوي تمدنها در مجمع عمومي سازمان ملل حضور پيدا کرد و آقاي کلينتون براي يک ديدار نيم ساعته با آقاي خاتمي اصرار ‏فراوان داشت، شرايط براي مذاکره دو کشور مساعد تر بود”[۲۷]. وقتي کلينتون براي دست دادن با خاتمي به سراغ او ‏رفت، خاتمي آنقدر در دستشويي ايستاد تا او بدنبال ديگر کارهايش برود. گويي در اين زمان آقاي خامنه اي نيازي به مذاکره ‏ي با آمريکا احساس نمي کرد. ‏
تا قبل از حمله آمريکا به عراق، مردم عادي ايران، احساس نمي کردند که کشور با خطر حمله ي فوري نظامي آمريکا به ‏کشور روبروست. دولت ايران در مورد افغانستان همکاري موثري با آمريکا کرد و به شکل گيري دولت فعلي در کنفرانس ‏بن کمک اساسي کرد. پس از حمله آمريکا به عراق، صادق خرازي، پس از هماهنگي با آقاي خامنه اي، نامه اي بدون ‏امضأ(طرح مخفي ۲۰۰۳) به سفارت سويس در تهران تحويل داد. در اين نامه امکان شناسايي اسرائيل از طريق پذيرش ‏طرح ملک عبدالله، مهار سازمان هاي راديکال منطقه، طرح امنيت منطقه اي در خليج فارس و… پيشنهاد شده بود. اما دولت ‏بوش، سرمست از پيروزي در عراق، طرح ايران را ناديده گرفت و بوش سخنراني محور شرارت را ايراد کرد. شرايط ‏تغيير کرده بود و اين بار دولت آمريکا خود را در موضع قدرت احساس مي کرد. برداشت همه ي بخش هاي رژيم ايران- ‏از جمله خاتمي و اصلاح طلبان- پس از آن سخنراني اين بود که بعد از عراق نوبت ايران است. بنابر اين خاتمي مسأله ي ‏معروف “انتخاب بين استبداد داخلي و حمله خارجي” و استعمار خارجي را مطرح کرد که نتايج سياسي داخلي اش را روشن ‏است. ‏

خطر حمله نظامي آمريکا به ايران در دوران خاتمي هم بسيار زياد بود. حسن روحاني به روشني توضيح داده است که چه ‏امري موجب شد تا در دوران خاتمي تعليق غني سازي پذيرفته شود: “آنها که امروز قضاوت مي کنند، بظاهر فراموش ‏کرده اند که فضاي سال ۸۲ چگونه بود. سال ۸۲ زماني بود که آمريکا بر افغانستان و عراق پيروز شده و در انديشه ي ‏حمله به ايران بود. ناگهان با کشف مسأله ي نظنز و سپس آلودگي سطح بالا به وسيله ي آژانس، سر و صداي زيادي ايجاد ‏شد، تمام تلاش اين بود که پرونده ما را به شوراي امنيت بفرستند و بلافاصله تحريم و سپس حمله را شروع کنند. تمام ‏اقتصاد کشور قفل و نفس ها در سينه ها حبس شده بود. آن زمان، تمام دنيا از آمريکا و اسرائيل گرفته تا تمام کشورهاي ‏اروپايي، همه ما را به فعاليت مخفيانه براي ساخت بمب اتمي متهم مي کردند. در آن شرايط، ما تهديدات را رفع کرديم و ‏پرونده را از پشت در شوراي امنيت به شوراي حکام باز گردانديم. راه رفع اين تهديدات و اتهامات هم از طريق اجراي ‏موقت پروتکل بود”[۲۸]. پس خطر حمله ي نظامي آمريکا به ايران در دوره ي خاتمي هم بسيار بالا بود، و اگر رئيس ‏جمهور را مقصر اصلي بدانيم، رئيس جمهور آن دوره خاتمي بود نه احمدي نژاد. ‏

در خصوص مذاکره ي با آمريکا به قصد حل مسائل في مابين، هيچ اقدام جدي اي در دوران هاشمي و خاتمي صورت ‏نگرفت. هاشمي رفسنجاني و سيد محمد خاتمي، که هر دو ميانه رو و مدافع تنش زدايي با غرب و آمريکا تلقي مي شوند، ‏توان و جرئت “مذاکره رسمي و اعلام شده” با دولت آمريکا را نداشتند. اما، در دوره ي رياست جمهوري احمدي نژاد، ‏مذاکره ي رسمي با دولت آمريکا آغاز شد و سطح آن هم قرار است ارتقا يابد. احمدي نژاد براي مذاکره ي با جرج بوش هم ‏آمادگي دارد، مسأله اين است که بوش حاضر به مذاکره ي با او نيست. مهم نيست که احمدي نژاد مذاکره را “مناظره” و ‏خامنه اي مذاکره را “تفهيم اتهام” مي نامد، مهم اين است که مذاکره ي با آمريکا توسط دولت احمدي نژاد انجام شد. احمدي ‏نژاد در اين خصوص مي گويد: “مذاکره ابزار است نه هدف… مذاکره با آمريکا در ارتباط با عراق و به درخواست ‏مسئولان و مردم عراقي صورت گرفت، اين مذاکرات به اين معنا نيست که موضع ما نسبت به آمريکا تغيير کرده ‏است”[۲۹]. دليل عدم مذاکره ي هاشمي و خاتمي و مذاکره ي احمدي نژاد روشن است. در اسرائيل حزب کارگر نمي ‏توانست با فلسطينيان مذاکره و به آنها امتياز دهد، اين کار به سرعت از سوي راست هاي افراطي، خيانت و وطن فروشي ‏تلقي مي شد. اما آريل شارون به راحتي مي توانست با فلسطينيان مذاکره و به آنها امتياز دهد. در ايران هم هاشمي و خاتمي ‏از ترس اتهاماتي که از سوي محافظه کاران(اصول گرايان) عليه آنها مطرح مي شد، حاضر به مذاکره ي با آمريکا نبودند، ‏مگر آنکه خامنه اي رسماً از اين اقدام دفاع نمايد. خامنه اي هم هرگز اجازه ي چنان کاري را به اين دو نداد. اما احمدي ‏نژاد، انقلابي و اصول گرايي است مقبول خامنه اي. رهبر جمهوري اسلامي اخيراً در اين خصوص اعلام کرد: “قطع ‏رابطه با آمريکا از سياستهاي اساسي ماست. البته ما هيچگاه نگفته ايم اين رابطه تا ابد قطع خواهد بود، بلکه شرايط دولت ‏آمريکا به گونه اي است که ايجاد اين رابطه اکنون به ضرر ملت است و طبعاً آن را دنبال نمي کنيم… آن روزي که رابطه ‏ي با آمريکا مفيد باشد، اول کسي که بگويد رابطه ايجاد بکنيد، خود بنده هستم “[۳۰]. بدين ترتيب خامنه اي نشان مي دهد ‏که تصميم گيري در خصوص مذاکره و رابطه ي با آمريکا در انحصار وي است و کسي بدون اذن او کاري نخواهد کرد. از ‏اين رو جلسه ي مشترک منوچهر متکي و هاشمي ثمره با زلماي خليل زاد در داوس، با مجوز رهبر صورت گرفته است. ‏اعزام حداد عادل و ناطق نوري به مصر و ملاقات آن دو با حسني مبارک به فاصله ي يک روز، نيز، کار خامنه اي بود. ‏حداد عادل پس از اين ديدار به خبرنگاران گفت: “آقاي مبارک گفت هيچگونه فشاري از سوي آمريکا را قبول نمي کند و ‏موضع گيري وي بر اساس منافع مصر است”. ‏

در خصوص خطر حمله ي نظامي به ايران، نبايد نقش محرک دولت اسرائيل و لابي اش در آمريکا را ناديده گرفت. در دو ‏سال گذشته، سخنان احمدي نژاد اين امکان را براي اسرائيليان فراهم آورد که فشار زيادي براي حمله ي نظامي به ايران ‏وارد آورند. يکي از علل انتشار گزارش شانزده سازمان اطلاعاتي � امنيتي آمريکا، نگراني بخشي از حاکميت سياسي ‏آمريکا بود که جلوي فشارهاي دولت اسرائيل گرفته شود و مبادا تصميم غلطي در اثر اين فشارها اتخاذ گردد. ‏

‏۲- سياست هسته اي: الگوي فاوستي توسعه، بر طرحهاي بزرگ و غول آسا تأکيد دارد و با بوق و کرنا و جشن و هلهله ‏آغاز مي شود. اين نوع توسعه محصول راه ها و روش هاي پاک و تميز نيست. جهان توسعه يافته فاوستي با دست هاي ‏پاک ساخته نمي شود. انسانهاي زيادي قرباني عظمت طلبي فاوستي مي شوند. فاوست به شيوه هاي مدرن جنايت و شر مي ‏آفريند: يعني غير مستقيم، غير شخصي، باهمکاري و وساطت سازمانهاي پيچيده و مقاماتي که وظيفه يا نقش نهادي خويش ‏را ايفا مي کنند. اراده ي خود شيفته ي معطوف به قدرت او را به اجراي سياست تملک و غصب مي کشاند. توسعه گر ‏فاوستي به تکبر ناشي از قدرت تن مي سپارد. توسعه گر شبه فاوستي پرمدعا، بدنبال اجراي طرح ها و برنامه هايي است ‏که بيرحمي و عظمت طلبي فاوست را در خود تجسم مي بخشند. اين شکل از توسعه در هيئت تکثير و رشد مقامات دولتي و ‏عوامل و نهادهاي غول آسايي ظاهر گشته است که وظيفه ي آنها سازماندهي طرحهاي عظيم است. فاوست نماهاي جهان ‏سوم براساس جاه طلبي جنون آميز سياستهايي تدوين کرده اند که بر درد و رنج مردم افزوده و آنها را قرباني عظمت طلبي ‏خود کرده اند، اما برمبناي اين سياست ها ثروت و قدرت خود را توسعه داده اند. پرتاب موشک فضايي و پروژه ي اتمي ‏کردن ايران محصول عظمت طلبي اتمي سلطان است که گمان مي برد بدينوسيله به قدرت جهاني زوال ناپذير تبديل مي ‏شود. غرور و تکبر و خودشيفتگي آنچنان سلطان را اسير کرده است، که گمان مي کند توان تغيير موازنه ي قوا در کل ‏منطقه را دارد. سياست هاي عظمت طلبانه ي سلطان در سطح منطقه و جهاني، در طول دوران زمامداريش، ايران و ‏ساکنانش را با خطرات بزرگي رويارو کرده و انسانهاي بي شماري در ديگر کشورها، بدون آنکه بدانند يا بخواهند، قرباني ‏اين سياست ها شده اند. ‏

سياست هسته اي، مطابق ميل و اراده ي رهبر پيش مي رود. حسن روحاني بارها به صراحت تمام اعلام کرده است که تمام ‏سياست هاي هسته اي را از گذشته تا امروز، رهبر تعيين کرده است. حسن روحاني به نمايندگان ادوار مجلس شوراي ‏اسلامي در خصوص پيشينه ي پروژه ي هسته اي مي گويد: “برنامه هسته‌اي فعلي ما براي اينكه ما به چرخه سوخت ‏دسترسي پيدا كنيم از آخرين سال دولت مهندس موسوي آغاز شد و ادامه يافت. در دوران هشت سال رياست جمهوري ‏هاشمي رفسنجاني، تجهيزات و تكنولوژي لازم وارد كشور شد و در هشت سال بعد، اين فناوري بومي شد، که در داخل ‏شروع به ساخت كرديم. سانتريفيوژها را در زمان آقاي هاشمي رفسنجاني وارد كشور كرديم اما ساخت اين سانتريفيوژ با ‏مهندسي معكوس عمدتاً در زمان آقاي خاتمي شروع و اجرا شد”[۳۱]. وي در خصوص نحوه ي تصميم گيري درباره ي ‏سياست هاي هسته اي مي گويد: ” بسيار روشن است استراتژي مسايل هسته اي در اختيار يک تيم نيست و هم اکنون هم اين ‏گونه است. استراتژي در اختيار سران نظام است. مقام معظم رهبري در ديدار اعضاي مجلس خبرگان در سال گذشته ‏فرمودند که ما به طور جمعي در اين خصوص تصميم گرفته ايم. ما نيز هيچ اقدامي جز با موافقت کتبي انجام نداده ‏ايم”[۳۲]. چندي پيش حسن روحاني به آلمان سفر و با مقامات اروپايي به گفت و گو نشست. اين اقدام با اعتراض احمدي ‏نژاد روبرو شد که مدعي بود روحاني خودسرانه به اروپا سفر و با مقامات غربي مذاکره کرده است. حسن روحاني طي ‏يک مصاحبه به سخنان وي واکنش نشان داد و گفت: “من در ۱۸ سال گذشته هيچ سفري را بدون اطلاع و هماهنگي با مقام ‏معظم رهبري نرفته ام. اين هماهنگي ها در موارد مهم بي واسطه و گاهي نيز از طريق واسطه ها انجام شده است و همواره ‏از رهنمودها و ملاحظات ايشان در تنظيم سفرها بهره برده ام. در مورد سفر اخير نيز شايعه نارضايتي ايشان از اين سفر ‏دروغ و يک اقدام و نسبت غير پسنديده بود… فناوري هسته اي يک دستاورد ملي و نتيجه زحمات مسوولان نظام در ۲۰ ‏سال گذشته است. منصفانه اين است که دستاوردهاي ملي را مصادره نکنيم. از ابتدا يعني در سال ۱۳۶۶ که ما اولين گام ‏عملي را برداشتيم، تا همين الان من در بطن موضوع هسته اي بوده ام. اما اگر نقدي بر حرفها هست، بايد بخاطر مصلحت ‏کشور و نظام، سکوت کنيم”[۳۳]. ‏

آقاي خامنه اي در اواخر دوران رياست جمهوري خاتمي دستور داد که تعليق غني سازي پايان يابد و خاتمي هم به فرمان او ‏گردن نهاد. رهبر جمهوري اسلامي اخيراً طي يک سخنراني به صراحت تمام اين خير را تأئيد کرد و گفت: ” امروز هر ‏کس به ما بگويد آقا اين تعليق موقت بکنيد، ما مي گوئيم تعليق موقت را که يک بار کرديم، دو سال، دو سال تعليق موقت ‏کرديم. فايده اش چه شد؟ اول گفتند موقت تعليق کنيد، تعليق داوطلبانه بکنيد، ما هم به خيال موقت و به خيال داوطلبانه، تعليق ‏کرديم، بعد هر وقت اسم از برداشتن تعليق آمد يک قرشمال بازي در سطح دنيا درست کردند- در سطح مطبوعات و رسانه ‏ها و محافل سياسي � واي، داد، داد، ايران مي خواهد تعليق را بشکند! تعليق شد يک امر مقدس که ايران اصلاً حق ندارد ‏نزديکش برود!ما اين را تجربه کرديم، ديگر، تجربه ي جديدي نيست. آخرش هم گفتند: اين تعليق موقت کافي نيست، اصلاً ‏بايد بکلي بساط اتمي را جمع کنيد. همين اروپايي ها که مي گفتند شش ماه تعليق کنيد، وقتي اين کار را کرديم، گفتند بايستي ‏جمع کنيد! اين فرايند عقب نشيني، اين فايده را براي ما داشت، هم براي خود ما تجربه شد، هم براي افکار عمومي دنيا ‏تجربه شد. ليکن عقب نشيني بود ديگر، عقب نشيني کردند. من همان وقت هم در جلسه ي مسئولين- که از تلويزيون پخش ‏شد- گفتم اگر چنانچه بخواهيد به اين روند مطالبه پي در پي ادامه بدهيد، بنده خودم وارد ميدان مي شوم، همين کار را هم ‏کردم. بنده گفتم که بايستي اين روند عقب نشيني متوقف شود و تبديل بشود به روند پيشروي، و اولين قدمش هم بايد در همان ‏دولتي انجام بگيرد که اين عقب نشيني در آن دولت انجام گرفته بود، و همين کار هم شد. در زمان دولت قبل، اولين قدم به ‏سمت پيشرفت برداشته شد، تصميم گرفته شد که کارخانه ي يو. سي. اف اصفهان راه اندازي شود، و راه اندازي هم ‏شد”[۳۴]. ‏

‏ احمدي نژاد هم کاري جز عمل به فرامين رهبر در اين زمينه انجام نداده است. رهبر براي عملي کردن مقاصدش، فردي با ‏جربزه و جسور را پيدا کرده است. احمدي نژاد براي چندمين بار اين نکته را به مخالفان خود گوشزد مي کند: “خيلي‌ها ‏مي‌خواستند القاء کنند که ميان رئيس‌جمهور و رهبري در موضوع هسته‌اي اختلاف نظر است و در اين زمينه خيلي طرح‌ها ‏را اجرا کردند اما وقتي ما در کنار ايشان مي‌نشستيم و به طرح‌هاي آنها نگاه مي‌کرديم فقط به ناداني‌شان مي‌خنديديم”[۳۵]. ‏در پرونده هسته اي، اصلاح طلبان تأکيد مي کنند که اگر تعليق غني سازي پذيرفته شود، مهمترين بهانه ي حمله ي نظامي ‏از بين خواهد رفت. اما حسن روحاني در سخنراني براي نمايندگان ادوار مجلس شوراي اسلامي گفته است که در واقع ‏پذيرش تعليق در دوران خاتمي فريبي بيش نبوده و دولت ايران در عمل از اين فرصت استفاده کرده و به کار خود ادامه داده ‏است. حسن روحاني در ۳۰ آبان ۱۳۸۶ در يک سخنراني به صراحت اعلام کرد: “درست است که ما تعليق را پذيرفتيم، ‏اما نه براي تعطيل بلکه براي تکميل. ما در مدتي که تعليق کرديم،. غرب مي خواست ما تعليق کنيم تا در سايه آن ‏سانتريفيوزها را ساختيم، نيروگاه اراک را ساختيم و در کل هر چه را ناقص بود در سايه تعليق، تکميل کرديم تعطيل شويم، ‏اما ما تعليق کرديم تا فناوري ها را تکميل کنيم. هم توانستيم از خطر عبور کنيم و هم نيروي خود را تکميل کنيم”[۳۶]. پس ‏پذيرش تعليق براي ممانعت از حمله نظامي به ايران و تکميل مخفيانه ي پروژه ي هسته اي بوده است. تکميل مخفيانه ي ‏پروژه ي هسته اي اقدامي خطرناک بود که مي توانست احتمال حمله ي نظامي به ايران را افزايش دهد. اين اقدام در دوران ‏خاتمي صورت گرفت، نه دوران احمدي نژاد. حسن روحاني مي گويد: “ما وقتي تعليق را پذيرفتيم اصلاً ‏uf۶‎‏ در اختيار ‏نداشتيم که بخواهيم آن را غني سازي کنيم. ما تعليق داوطلبانه و موقت را به اين دليل پذيرفتيم که با تعليق موقت يک بخش و ‏آرام کردن فضاي بين المللي، بقيه زير ساخت هاي هسته اي کشور را تکميل کنيم. خب، ما، در همين فضا، اصفهان را کامل ‏و ‏uF۶‎‏ را توليد کرديم. ما در آن مقطع تازه داشتيم اصفهان را مي ساختيم. در فضاي تعليق بود که اصفهان کامل و تأسيسات ‏آب سنگين اراک ساخته شد. در همين فضاي تعليق، نطنز را کامل کرديم. نطنز که از اول آماده نبود که ما بيائيم و در آن ‏‏۳۰۰۰ سانتريفيوژ نصب کنيم. مگر ما در آن مقطع چند عدد سانتريفيوژ داشتيم؟ کساني که در ريز داستان هستند، مي دانند ‏تعليق ما وابسته و بر مبناي توان فني ما بود. من خودم چند نوبت در ديدار با مسئولان فني تأکيد کردم که هر زمان شما ‏آمادگي غني سازي داشتيد، اعلام کنيد تا ما تعليق را بشکنيم”[۳۷]. پس تمام کارهاي اساسي به دستور رهبر، به طور غير ‏علني، در دوران خاتمي صورت گرفته است. تنها تفاوت در اين است که در دوران احمدي نژاد، تقاضاي تعليق غني سازي ‏غربيان پذيرفته نشده است. اگر اصلاح طلبان هم بر سر کار بودند و تعليق غني سازي پذيرفته نمي شد، بازهم پرونده ايران ‏به شوراي امنيت مي رفت. حسن روحاني در مصاحبه با جام جم همين نکته را تأئيد کرده است: “‏‎ ‎اين مساله درست است که ‏تعليق در دولت هشتم شکسته شد و باز اين مساله درست است که‎ ‎ما در دولت هشتم احتمال مي‌داديم که روزي به شوراي ‏امنيت برويم و اين احتمال منتفي‎ ‎نبود… اينکه شکسته شدن تعليق مي‌ توانست رفتن پرونده ما به شوراي امنيت را‎ ‎تسريع ‏کند، صحيح است”. ‏مقاله و مقالات

پاورقي ها: ‏
‏۲۱- سيد محمد صدر، واقعيت هاي سياست خارجي دولت نهم. ‏
‏۲۲- روزنامه اعتماد ملي، ۲۱ آبان ۱۳۸۶. ‏
‏۲۳- روح الله خميني، صحيفه نور، جلد ۲۰، ص ۲۲۳. ‏
‏۲۴- روزنامه اعتماد، ۴ بهمن ۱۳۸۶‏
‏۲۵- سايت بازتاب، ۱۸ خرداد۱۳۸۶ به نقل از روزنامه الري العام کويت
‏۲۶- سايت مجمع تشخيص مصلحت نظام، ۲۱/۲/۱۳۸۵. ‏
‏۲۷- روزنامه اعتماد، ۴ بهمن ۱۳۸۶. وي در همين مصاحبه مي گويد: ” در شرايط کنوني ما طرفدار برقراري رابطه با ‏امريکا هستيم چون معتقديم اين تصميم به سود منافع و امنيت ملي و در جهت رفع خطرها و ضرر و زيان ها از سر کشور ‏و نظام است”. ‏
‏۲۸- جام جم، ۲۰ آذر ۱۳۸۶. ‏
‏۲۹- کيهان، ۲۲/۸/۱۳۸۶. ‏
‏۳۰- سخنراني رهبري در جمع دانشجويان دانشگاههاي استان يزد، ۱۳/۱۰ ۱۳۸۶، پايگاه اطلاع رساني رهبري
‏۳۱- سايت مجمع تشخيص مصلحت نظام، ۲۱/۲/۱۳۸۵‏
‏۳۲- سايت گويا، ۴ مرداد ۱۳۸۶، اصل مصاحبه با خبرگزاري دانشجويان ايران صورت گرفته است. ‏
‏۳۳-
خبرگزاري مهر، ۳/۷/۱۳۸۶. حتي اسدالله بادامچيان هم به صراحت گفته است که تمام اقدامات حسن روحاني با تأئيد ‏رهبر بوده است. بادامچيان مي گويد: �آقاي روحاني در بحث هسته‌اي از حيثيت خود گذشته و اقداماتي كه انجام داده با تاييد ‏رهبري بوده است. اگر روحاني فرد سازشكاري بود، يقينا جامعتين وي را در فهرست خود نمي‌گذاشتند�. ۸ آذر ۱۳۸۵. ‏
‏۳۴- سخنراني رهبري در جمع دانشجويان دانشگاههاي استان يزد، ۱۳/۱۰ ۱۳۸۶، پايگاه اطلاع رساني رهبري
‏۳۵- کيهان، ۲۲/۸/۱۳۸۶‏
‏۳۶- اعتماد، ۱/۹/۱۳۸۶. ‏
‏۳۷- جام جم، ۲۰ آذر ۱۳۸۶

‏ به کام سلطان، به زيان دموکراسي

اکبر گنجی

آقاي خامنه اي به انتخابات ۲۴ اسفند مجلس چگونه مي نگرد و چه اهدافي را دنبال مي کند؟‏‎ ‎آيا اين انتخابات فرصت ديگري ‏است براي آقاي خامنه اي تا اهداف و ترجيحات خود را عملي نمايد و از بقيه در راستاي اهداف خود استفاده کند ؟ يا مدافعان ‏دموکراسي و حقوق بشر هم مي توانند از اين انتخابات براي پيشبرد اهداف و ترجيحات خويش استفاده کنند؟رهبر در سه ماه ‏گذشته طي چندين سخنراني در خصوص انتخابات، مقاصد خود را بيان کرده است:‏

‏”هميشه سعي کرده اند انتخابات هاي ما را کم فروغ کنند تا مردم اطراف عرصه ي انتخابات را خالي کنند، به صندوق هاي ‏رآي اعتنايي نکنند، دشمن هميشه اين را خواسته است و مردم عزيز ما، آن طوري که من نگاه مي کنم به تاريخ مجلس ‏شوراي اسلامي و انتخابات ها، مي بينم درست نقطه ي مقابل آنچه دشمن مي خواسته، عمل کرده اند”(۱۵دي ماه ۸۶).‏

‏”حمايت آمريکا از هر دسته اي در ايران يک ننگ است… هم مردم و هم آن دسته اي که رئيس جمهور آمريکا از آن اعلام ‏حمايت کرده است بايد فکر کنند که چرا آمريکا مي خواهد از آن دسته حمايت کند و آن دسته چه نقصي داشته که آمريکا را ‏به فکر حمايت از آن انداخته است”(۱۹ دي ماه ۸۶).‏

‏”من اصرارم در همه ي انتخابات ها بر حضور است. بايد آمد سر صندوق رأي، به کوري چشم دشمن بايستي رأي داد. ‏دشمن مي خواهد که ملت انتخابات نداشته باشد… وقت انتخابات هم که مي شود- شايد يادتان باشد- غالباً قبل از انتخابات يک ‏حرفي مي زنند که معنايش اين است که مردم در انتخابات شرکت نکنند، کارهايي مي کنند، تلاش مي کنند، گاهي به وسيله ‏آدمهاي غافل و فريب خورده، گاهي به وسيله ي آدمهاي وابسته، کارهايي مي کنند که بلکه مردم را از شرکت در اين مراسم ‏عظيم باز بدارند، که انتخابات يکي از اين مراسم بسيار عظيم است. من توصيه ام به مردم… اين است که بيايند وارد اين ‏ميدان شوند، صندوق هاي رآي را پر رونق کنند… اين مجاهدت است، اين جهاد است، اين زحمت پيش خداي متعال اجر ‏دارد، بروند رأي بدهند” (۲۹بهمن ماه ۸۶).‏

‏”اگر هر دوره اي از اين دوره هاي انتخابات را شما ملاحظه کنيد، تحليل کنيد، خواهيد ديد در هر کدام از اين انتخابات هاي ‏ما… در هر برهه اي سعي گردانندگان تبليغات خصمانه ي استکبار جهاني بر اين بوده است که حضور مردم را کمرنگ ‏کنند، انگيزه ي مردم را کم کنند، همت آنها را، اميد آنها را نسبت به انتخابات از بين ببرند يا کمرنگ کنند… در مقابل چشم ‏مردم دنيا چه کار مي توانند بکنند؟ ناچارند يا بگويند آزادي نيست يا بگويند مردم شرکت نکردند، يا اگر بتوانند انتخابات را ‏تعطيل کنند، کما اينکه در يک برهه اي همت آنها به وسيله ي بعضي از عناصر فريب خورده اين بود که انتخابات را بکلي ‏تعطيل کنند، که اصلاً انتخابات انجام نگيرد، ولي به فضل خدا نتوانستند اين کار را بکنند، اما همتشان اين بود، اين اهميت ‏انتخابات را نشان مي دهد. آنچه در انتخابات بسيار مهم است، حضور عمومي مردم است، همه بايد در انتخابات شرکت ‏کنند… انتخابات يک فريضه است، همه بايد شرکت کنند، همه بايد خود را موظف بدانند براي اينکه در انتخابات شرکت ‏کنند… انتخابات در کشور ما در مقايسه با انتخابات هايي که ما مي بينيم در دنيا دارد انجام مي گيرد و خبرش را داريم، جزو ‏سالمترين هاست، انتخابات خوبي است… آنچه که اصل است، حضور در انتخابات است، بايد همه در انتخابات شرکت کنند، ‏اين يک وظيفه ي عمومي است”(۱۹بهمن۸۶).‏

‏”انتخابات در پيش است، اين انتخابات خيلي مهم است… من مي بينم متأسفانه در اظهارات بعضي ها مرتب تکيه مي کنند، ‏آقا، تقلب نشود، آقا، تقلب نشود، آقا، دستبرد نشود، چه تقلبي؟ قريب به سي سال است که دستگاههاي مجري اين مملکت ‏دارند انتخابات را انجام مي دهند با سلامت کامل. بعضي ها حتي شرم نکردند، گفتند ناظرين بين المللي بيايند نظارت کنند بر ‏اين انتخابات، بيگانه ها، دشمن ها که با اصل انتخابات و با اصل ملت ايران مخالفند، با هر چيزي که به نفع ايران است ‏مخالفند، اينها بيايند بشوند قاضي. اين، بزرگترين جسارت به ملت ايران است”(۱۹بهمن ۸۶). ‏

احمد جنتي، دبير شوراي نگهبان، پس از عملي کردن خواست رهبر و حذف دوهزار تن از کانديدها، وارد گام بعدي اجراي ‏خواست سلطان شد و به مردم گفت: “رفتن به پاي صندوق هاي رأي در انتخابات، کاري مي کند که با هيچ قدرتي نمي توان ‏انجام داد و دشمن کوب است و آن ها را نابود مي سازد و مسئولان و خدمتگزاران نظام را دلگرم مي کند و به آنها شجاعت ‏ايستادگي در برابر دشمنان نظام مي دهد… حضور حداکثري مردم در انتخابات به دشمنان مي فهماند که با چه کساني سر و ‏کار دارند… انتخابات اهميت بسيار بالايي دارد و سرنوشت مردم در چهار سال آينده را مشخص مي کند و حضور گسترده ‏مردم در انتخابات نشان عظمت، شکوه، اقتدار و مردم سالاري ديني واقعي است. حضور در انتخابات نشان مي دهد مردم ما ‏ايستاده و حاضر در صحنه اند و مشکلات را تحمل مي کنند و هر چه آرا بيشتر باشد، موفقيت هاي نظام بيشتر خواهد شد و ‏قلب دشمنان را مي شکافند و آن ها نااميد مي شوند”(۱۱ اسفند۸۶).‏

انتخابات از نظر آقاي خامنه اي ميدان جنگ است. جنگي که در يک سوي آن نيروهاي خودي تحت رهبري سلطان قرار ‏دارند و در سوي ديگرش، دشمن (آمريکا)، قرار گرفته که مي خواهد مزدوران خود را به پيروزي برساند. به نظر وي، ‏مجلس ششم در خط آمريکا بود. نمايندگان آمريکايي آن مجلس مي خواستند از طريق تحصن مانع برگزاري انتخابات مجلس ‏هفتم شوند. اما با تدبير رهبر، “گردن کلفت” هاي آمريکايي مجلس ششم از گردونه انتخابات حذف، و مجلس سلطاني هفتم ‏شکل گرفت.جنگ بعدي جنگ انتخابات مجلس هشتم است. بنابر ادعاي سلطان، بوش با حمايت صريح از اصلاح طلبان باز ‏هم به جنگ جمهوري اسلامي آمده است. به همين دليل رهبر به سرعت حمله ي تبليغاتي خود را آغاز کرد و حمايت بوش ‏از اصلاح طلبان را از ننگ بدتر دانست. البته روشن است که بوش از اصلاح طلبان حمايت نکرده و اگر هم مي خواست ‏کساني را به عنوان نفوذي وارد عرصه سياسي ايران کند، آنها را به طور علني معرفي نمي کرد تا به عنوان جاسوس شکار ‏شوند. حمايت بوش از يک فرد يا گروه در ايران، همانند حمايت احمدي نژاد از يک فرد يا گروه در آمريکاست. مردم دو ‏کشور به تأئيد رئيس جمهور دولت دشمن، تقريباً نگاه واحدي دارند. اما آقاي خامنه اي براي حذف اصلاح طلبان به اين ‏دروغ نياز داشت. از اينرو اين دروغ را در ديدار با خبرگان رهبري دوباره تکرار کرد و گفت: براي انتخابات مجلس ‏هشتم، دشمن(آمريکا):” به صراحت اعلام کرده است که بايد فشار به ايران را افزايش داد تا در انتخابات مهم آينده، ميانه ‏روها يا همان افرادي که به اصول و نظام جمهوري اسلامي معتقد نيستند بر سر کار بيايند”(۷ اسفند ۸۶). به دنبال فضا ‏سازي رهبر، “تک تيراندازان قابل” سلطان، يعني بازجويان روزنامه ي کيهان، به ميدان آمدند و فضاي سنگين تبليغاتي ‏عليه اصلاح طلبان به راه انداختند که آنها آمريکايي و براندازند. در يکي از اين موارد حسين شريعتمداري از سوي رهبر ‏اعلام کرد: “مجلس ششم همخوان و همخون انقلاب نبوده و اين مجلس نه اصلاح طلب بلکه براندازبود”(رسالت، ۲ اسفند ‏‏۸۶). در پرتو اين فضاي تبليغاتي، شوراي نگهبان توانست تمام دشمنان آمريکايي(کانديداهاي رقيب) را يکجا حذف کند. مقاله و مقالات ‏‏
آقاي خامنه اي که بدون استفاده از مفهوم “دشمن” قادر به سخنراني نيست و دشمن مفهوم مرکزي گفتمان اوست، شرکت در ‏انتخابات را هم جهاد عليه دشمن قلمداد کرده است. فرمانده کل قوا فرمان جهاد را صادر کرده است. جهاد تازه او، شرکت ‏يکپارچه ي همه ي مردم در انتخابات ۲۴ اسفند است. از نظر نتيجه، خيال سلطان کاملاً راحت است، چون به وسيله شوراي ‏نگهبان پيشاپيش شمار زيادي از دشمنان را از ميدان جنگ حذف کرده و حداقل دو سوم مجلس آينده را از هم اکنون به وي ‏تقديم کرده است. سلطان که در جهادي بدون جنگ پيروز شده است، براي مشروعيت بخشيدن به اين جنگ نامشروع، به ‏حضور گسترده ي مردم نياز دارد. اما چرا سلطان به رآي مردم نياز دارد؟

يکي از ويژگي هاي دوران جديد فراگير شدن ايده ي دموکراسي و حقوق بشر است. اين آرمانها آنچنان جهانشمول شده اند ‏که حتي سرکوبگرترين رژيم هاي غير دموکراتيک هم مجبورند ظواهر دموکراتيک را رعايت کرده و خود را مردم سالار ‏و مدافع حقوق بشر بنامند. خودکامه گان نهادهاي دموکراتيک را از محتوا خالي کرده و از اين صورت هاي بدون محتوا ‏براي اهداف سرکوبگرانه ي خود استفاده مي کنند. آقاي خامنه اي هم براي مشروع نشان دادن رفتارهاي سرکوبگرانه ي ‏رژيمش به رأي مردم محتاج است. او که انتخابات را شيوه اي مسالمت آميز براي داوري درباره ي سياست ها و کارنامه ي ‏زمامداران سياسي و مشارکت مردم در قدرت نمي داند، بلکه آن را صحنه ي جنگ آمريکا و مزدورانش عليه زمامداري ‏خودش تلقي مي کند، براي همين جنگ نامشروع هم به رأي مردم محتاج است. او به رأي بالاي مردم نياز دارد تا ادامه ي ‏زمامداريش را موجه نشان دهد. او نه تنها به مشروعيت صوري رژيم سلطاني مي انديشد، بلکه بدنبال موجه کردن “ دولت ‏احمدي و مجلس سلطاني” است. از اينرو، مشارکت گسترده ي مردم در انتخابات، براي سلطان منافع عديده اي به همراه ‏خواهد داشت، اما با حکم جهاد رهبر به ميدان جنگ رفتن، چه منافعي براي آزاديخواهان دموکرات دارد؟ و چه کمکي به ‏فرايند گذار به دموکراسي مي کند؟‏

‏”عدم مشروعيت بخشي” به زمامدار خودکامه و “عدم همکاري” با سرکوبگران، از جمله اصول مهم فرايندهاي گذار به ‏دموکراسي است. نه اينکه از طريق شرکت در “شبه انتخابات تقلبي سلطان” و بيعت با او، در حذف مخالفان همکاري کرده ‏و با رأي خويش زمامداري او، و دولت احمدي و مجلس سلطاني آينده، را مشروعيت بخشيم.‏

عباس امیر انتظام: آمریکا ظریف بازی کرد!

گفت و گو با مهندس عباس امیرانتظام و دکتر سعید محمودی

مریم محمدی

mmohammadi@radiozamaneh.com

درگیری دولت گرجستان با ایالت‌های اوستیای جنوبی و آبخازیا تقریباً بلافاصله پس از استقلال گرجستان و دیگر جمهوری‌های شوروی سابق از روسیه آغاز شده است. اما درگیری‌های اخیر که از هفته‌ی اول ماه جاری میلادی با حمله‌ی ناگهانی گرجستان به اوستیای جنوبی آغاز شد؛ شاید شدیدترین و سرنوشت‌سازترین مرحله‌ی این مناقشات باشد.

مساله‌ای که به این درگیری‌ها اهمیت ویژه می‌بخشد این است که در طول این مناقشات، استقرار موشک‌های ناتو در خاک لهستان که مورد مناقشه‌ روسیه و غرب بود قطعیت یافت. حرکت ناوهای ناتو به سمت آب‌های دریای سیاه شدت پیدا کرد و سرانجام استقلال دو ایالت از جانب روسیه به رسمیت شناخته شد.

در این باره با آقای مهندس عباس امیرانتظام، معاون و سخنگوی دولت موقت پس از انقلاب در تهران گفت و گو کردم.

Download it Here!

در شرایط فعلی آنچه که بیش از سرنوشت گرجستان یا مسائل دیگر اهمیت دارد؛ مساله‌ی رویارویی غرب با روسیه هست. زمینه‌های فراهم آمدن این بحران را ایشان چگونه ارزیابی می‌کنند. آیا مربوط به امروز و این مساله‌ی خاص است یا ریشه در روابط گذشته دارد؟

از یک سال قبل بین آمریکا و روسیه یک بحثی بود که آمریکا می‌خواست دستگاه‌های بازدارنده‌ای را در کشور لهستان و یوگسلاوی متلاشی شده‌ی سابق نصب بکند و این موضوع یک بحث شدیدی بین آمریکا و روسیه بود.

یکی دوبار آقای پوتین آن‌قدر اسراف در بحث‌شان کردند که آقای بوش برگشت با اسم کوچک آقای پوتین، گفت ولادیمیر، جنگ سرد سال‌ها است تمام شده. تو چه می‌گویی و از چه صحبت می‌کنی؟! ـ این مطلب را در خاطر داشته باشید ـ دور روز بعد از این، در بحبوحه‌ی افتتاح المپیک، گرجستان برای نجات اوستیا نیرو می‌فرستد و سپس ارتش آماده روسیه وارد خاک گرجستان می‌شود.

دو روز بعد خانم رایس، وزیر خارجه آمریکا می‌رود به لهستان و نخست وزیر و رییس جمهور لهستان هم ایستاده و صحبت می‌کنند. نخست وزیر لهستان توضیح داد که تا قبل از حمله‌ی روسیه به گرجستان، ۸۵ درصد مردم لهستان مخالف نصب دستگاه‌های بازدارنده‌ی آمریکا در لهستان بودند. اما به محض حمله‌ی روسیه به گرجستان، نظر این ۸۵ درصد عوض شد و همه موافق نصب این هستند. برای اینکه احساس می‌کنند اگر به خاک‌شان حمله بشود یک کشوری هست که از آنها دفاع بکند.

در بین تحلیل‌گران سیاسی معتقد هستند این جریان، تدارکی بود که آگاهانه از آن طرف شد برای این‌که همین نتیجه به‌دست بیاید. یعنی اقدام گرجستان را تحریک‌آمیز و برای وارد شدن روسیه ارزیابی می‌کنند. آیا شما هم این نظر را تایید می‌کنید؟

بله بنده هم همین را می‌خواهم بگویم. می‌گویم آن‌چنان این‌ها ظریف بازی کردند که در ظاهر قضیه، المپیک دارد کارش انجام می‌شود؛ یک باره گرجستان کار خودش را شروع می‌کند ـ حمله به اوستیا ـ و متعاقباً روسیه به گرجستان حمله می‌کند!

نتیجه این می‌شود که لهستان تصویب می‌کند که آمریکا سپر بازدارنده‌اش را نصب کند؛ یعنی با یک سیاست بسیار ظریف! آمریکا در این وسط ملت لهستان را وادار کرد که نظریات آمریکا را تصویب بکنند. درنتیجه آن چه را که روسیه می‌خواست به‌دست نیاورد.

یعنی این دستگاه‌های بازدارنده نصب شد و روسیه هم مجبور است با تمهیداتی که الان اتحادیه اروپا و سازمان ملل متحد درمقابل روسیه درنظر گرفتند، ارتش خود را از گرجستان خارج بکند. یعنی واقعاً یک شکست بسیار نابخردانه‌ای مسئولین نظام روسیه انتخاب کردند برای خودشان.

به عنوان آخرین سوال، شما احتمال هیچ نوع درگیری نظامی بین ناتو و روسیه را می‌بینید در این مرحله؟

نه، نه اصلاً امکان‌پذیر نیست.

▪ ▪ ▪

سعید محمودی: ایران می‌تواند از این فرصت به نفع خود استفاده کند!

در مورد این بحران و وجوه مختلف منطقه‌ای و بین‌المللی آن با آقای دکتر سعید محمودی، استاد حقوق بین‌الملل در سوئد نیز گفت و گو کردم. اولین سوال من از اقای دکتر محمودی نیز درمورد زمینه‌های پیدایش بحران میان غرب و روسیه هست.

به نظر می‌رسد اتفاقات چند روز اخیر درواقع نقطه‌ی اوج یا پایانی تحولی است که از اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ شروع شد و این تحول شامل دو سه موضوع بوده است.

یکی این‌که غرب و در راس آن، آمریکا اصرار داشتند در تمام این مدت باوجود این‌که اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود و و تهدید نظامی دیگر مستقیماً از جانب روسیه احساس نمی‌شد، در نگهداری ناتو و افزایش تعداد اعضای ناتو، و به‌خصوص اصرار داشتند که تمام کشورهای حول و حوش روسیه عضو ناتو بشوند. این کار را با موفقیت و جدیت ادامه دادند و هنوز هم ادامه می‌دهند.

مساله‌ی دوم مربوط به چهار پنج سال گذشته است؛ برنامه‌های آمریکا است در تجهیز پاره‌ای از کشورهای اروپای شرقی در نزدیکی مرزهای روسیه به سیستم‌های ضد موشکی جدید به بهانه مبارزه یا مقابله با تهدید ایران یا کره شمالی و به بهانه‌هایی که نه مورد قبول روسیه است و نه کس دیگر.

البته نهایتاً شناسایی کوزوو بود در هفت هشت ماه گذشته که یک امری بود که از دیدگاه روسیه کاملاً غیرمنتظره ، و از نظر حقوق بین‌الملل کاملاً بی‌پایه و ناصحیح بود که یک منطقه‌ای که هیچ‌گونه شرایط کشور مستقل شدن را ندارد؛ به رسمیت بشناسند تا احتمالاً آنجا هم تبدیل به یک پایگاه نظامی جدید بشود.

در صحبتی که با آقای امیرانتظام می‌کردم ایشان معتقد بودند که یک سیاست زیرکانه‌ای بود که از جانب آمریکا پیش رفت و درواقع شرایط روانی و اخلاقی استقرار موشک‌های ناتو را در لهستان فراهم کرد. درواقع مسکو به این دام افتاد. شما هم آیا این مساله را این‌طور ارزیابی می‌کنید؟

البته بعید نیست که این‌طور باشد. این هم یک تحلیل است. ولی نظر شخصی من این است که صرف‌نظر از اینکه گرجستان این تحریک را الان می‌کرد یا نه؛ آمریکا مصمم بود که این پایگاه‌های ضد موشکی را به هرحال مستقر بکند. آمریکا مصمم هست که کشورهای بیشتری را عضو ناتو بکند.

برای روسیه بهتر نبود که در شرایط فعلی از درگیر شدن در این مساله اجتناب بکند؟

از دیدگاه روسیه نشان دادن این عکس‌العمل در این شرایط به دو علت است. یکی اینکه اولاً از نظر سیاسی، اقتصادی و نظامی؛ روسیه امروز به نوعی است که می‌تواند با آمریکا و اروپا مقابله بکند. درواقع اعتماد به نفس از دست رفته‌اش را کاملاً بدست آورده و امکانات واقعی دارد برای اینکه مقابله بکند.

به همین دلیل این کار را کرده است. مساله دیگر همان‌طور که عرض کردم جمع این عوامل است که روی هم، صبر روسیه را به پایان رسانده و روسیه عملی را انجام داده که از هر نظر دقیقاً قابل مقایسه است با عملی که ناتو و اتحادیه اروپا در کوزوو انجام دادند.

شما امکان یک برخورد نظامی هرچند محدود را بین نیروهای ناتو و روسیه در آب‌های دریای سیاه می‌بینید؟

بسیار بسیار بعید است. هیچ انتظار ندارم و بعید می‌دانم. منطقاً این‌طور است که روسیه چون با منافع خودش هم مغایرت دارد که بخواهد این وضع ادامه داشته باشد.

احتمالاً بعد از این مرحله‌ی ابتدایی که نشان داد در چه وضع قرار دارد و می‌تواند مقابله بکند؛ سعی خواهد کرد که روابط را عادی بکند با غرب و همان‌طور که شناسایی کوزوو با حمله‌ی ناتو،‌ با کمک اتحادیه اروپا، به هرحال هضم شد، احتمالاً شناسایی آبخازیا و اوستیای جنوبی هم با تغییر وضعیت سیاسی در این منطقه برای همیشه مورد قبول قرار خواهد گرفت.

به این ترتیب آیا روسیه شروع به خروج باقی‌مانده‌ی نیروهای خودش از منطقه می‌کند یا شرایط را در حالتی مثل تعلیق نگه می‌دارد تا این نتیجه که شما می‌گویید بدست بیاید؟

به نظر من روسیه الان اصلا لزومی ندارد که نیروهایش را نگه دارد. برای اینکه با شناسایی این دو جمهوری به عنوان کشورهای مستقل، از نظر حقوق بین‌الملل، روسیه هر لحظه‌ای که بخواهد در آینده با دعوت دولت‌های این دو کشور می‌تواند قانونا و بدون غر زدن کسی، به این کشورها بیاید، به عنوان اصل دفاع دسته جمعی که اصل پذیرفته شده‌ای است در حقوق بین‌الملل.

تاثیر این رویدادها بر رابطه‌ی ایران با غرب از یک طرف و با روسیه از طرف دیگر هست، موقعیت ایران یا منافع و خساراتی که در این زمینه عاید ایران می‌شود شما چطور ارزیابی می‌کنید؟

به نظر من این بحران به احتمال زیاد تاثیر مستقیم و فوری روی مساله‌ی ارتباط ایران با غرب و با روسیه خواهد داشت. علت آن هم روشن است. برای اینکه در کوتاه مدت هر دو طرف، هم روسیه و هم غرب! سعی می‌کنند که بیشتر زور را به هم نشان بدهند و چون هم ایران و هم سوریه و هم پاره‌ای کشورهای دیگر که به‌طور معمول نمی‌توانند به راحتی با غرب ارتباط داشته باشند؛ مدت‌ها است که از روسیه و چین احتیاجات‌شان را برآورده می‌کنند، می‌شود انتظار داشت که روسیه به عنوان عکس‌العمل به این فشار بین‌المللی که الان ظاهرا در حال شکل‌گیری است، به این صورت عکس‌العمل نشان بدهد که به سوریه، به ایران و به پاره‌ای از کشورهای دیگر در آفریقا کمک‌هایی را بکند که تا حالا در دادن این کمک‌ها تردید داشت یا احتیاط به خرج می‌داد.

من به‌طور اخص مورد نظرم سیستم‌های موشکی بسیار پیشرفته‌ای است که ایران مدت‌ها است هم طالب آنها است و با روسیه صحبت کرده، ولی روسیه به‌طور قاطع جوابش را نداده است؛ و احتمال دارد که روسیه در این شرایط الان موافقت بکند با فروختن این سیستم‌ها به ایران و البته اگر این کار را بکند طبیعی است که مستقیما با این شرایط ایران نسبت به غرب؛ خیلی تاثیر فوری خواهد داشت.

خطر تهدید نظامی علیه ایران را بسیار کم خواهد کرد لااقل در کوتاه مدت. به همین دلیل من فکر می‌کنم که ایران الان همه‌ی دلایل را دارد که خوشحال باشد از این تحولی که در روابط روسیه با غرب پیش آمده است.