ايران امروز

دانستن حق مردم است

آرشیو برای آگوست 28, 2008

توليد علم؟

فرهاد رجبعلي – چهارشنبه 6 شهریور

سخن ديروز آيت‌الله خامنه‌اي سخني ست كاملا بجا، ولي بيانش از جانب ايشان جالب توجه است. ايشان روز گذشته در ‏جمع نخبگان جوان گفتند: روزي كه در چاه‌هاي نفت را ببنديم، روز خوبي براي ملت ايران خواهد بود اگر درآمد ‏كشور با توليد علم و دانش صورت گيرد. ‏
‏ ‏
اين آرزوي هر ايراني ست كه ثروت ملي صرف و هزينه واردات علم و دانش نشود، اما چقدر مي‌تواند با ايدئولوژي ‏حاكميت جمهوري اسلامي به واقعيت نزديك شود؟ وقتي سياست حاكم بر جامعه جوان ايران رفتاري قهري دارد و سه ‏دهه است كه بيشتر مغزهاي كشور را فراري داده، چگونه توان پلمپ چاههاي نفت و ذخيره دارد كه رهبر انقلاب برآن ‏تاكيد كرده‌اند؟ ‏
‏ ‏
سالهاست سياست و رفتار مسوولان کشور، به وضوح حامل يک پيام واضح بوده و آن اين که هر كس از ما نيست و ‏نمي‌تواند و نمي‌خواهد عقايدش را با نظام جمهوري اسلامي وفق دهد برود.‏

اكنون مقام هاي ارشد حکومتي، بعد از سالها اجراي چنين سياست هايي، آرزو مي‌كنند كه توليد دانش جايگزين توليد و ‏درآمد نفت شود و به نخبگان جوان و برندگان المپيادهاي مختلف پند مي‌دهند كه بمانيد و با هوش و ذكاوت‌تان كشور را ‏آباد كنيد. اما كسي نيست كه اين تناقضات را يادآور مسوولان ما كند كه چه راهبردي براي اين مهم در نظر و دورنماي ‏جمهوري اسلامي وجود داشته و دارد؟ سياستهاي جمهوري اسلامي همواره در تضاد آشكار با توليد علم و دانش بوده ‏است. مگر نه اين است كه بابت پافشاري بر غني سازي اورانيوم تمامي دروازه‌هاي جهاني را به روي خود بسته‌ايم؟ ‏حال اين جوان ايراني كه به قول رهبري سرشار از هوش و استعداد است، چگونه و با چه پشتوانه‌اي بدون ارتباط با علم ‏و تكنولوژي روز دنيا موثر واقع شود و مخترعي حاذق باشد؟! ‏
‏ ‏
شايد سران جمهوري اسلامي توليد علم را هم همانند قهرماني هادي ساعي در المپيك پكن معلول نظر عالم ديگر بر ‏ايرانيان مي‌دانند كه ان‌شاالله القاء و الهامي شود و به خواب‌ها بيايند و جوان ايراني به اختراعي كاشف…‏
‏ ‏
باري، هيچ يك از سخنان اخير رهبران ايران در زمينه توليد علم، نه به موضعگيري‌هاي گذشته آنان درباره جامعه ‏روشنفكر و عالم كشور نزديك است و نه با سياست‌هاي كلان جمهوري اسلامي همخواني دارد. حروف و سخنان زيبا در ‏اين باب از جانب بسياري گفته شده و وقت آن است كه امسوولان کشور جاي شعار دادن‌ها، تنها به تغيير رفتار بينديشند ‏تا ديگر بخش‌هاي هرم نيز به تكاپو افتند. ‏
‏ ‏
هرچند در حكومت‌هاي توتاليتر سخت‌ترين كار ترك عادت و تغيير رفتار حاكم است و سخت‌تر از آن اصلاح مجريانش، ‏اما امري ست كاملا ضروري كه لازمه چرخش چرخ علمي و اقتصادي كشور است تا از چنين ركودي به درآيد. شكي ‏نيست كه تفوق سياسي به انواع تسلط‌ها منجر خواهد شد از جمله تسلط اقتصادي.‏

فاطمه قائم مقامی که بود؟

دكتر عليرضا نوري زاده

فاطمه قائم مقامی کار میهمانداری را در هواپیمایی ملی آغاز کرد. وی زیبایی خیره کننده و تحسین برانگیزی داشت. گفته می شود که مدیر عامل وقت و مدیر کل حراست هواپیمایی هما چون به کام نرسیدند با پرونده سازی و انگ مسائل اخلاقی چسباندن به وی او را از هواپیمایی ملی در سال ۷۱ اخراج نمودند اما وی بلافاصله با کمک یکی از خلبانان سابق هما به عنوان سرمهماندار وارد شرکت آسمان شد. وی پنج ماه بعد از آغاز به کار دولت خاتمی درسال ۱۳۷۶ در اثر شلیک گلوگه در پاسداران تهران به قتل رسید و جنازه وی در اتومبیلش در خیابان پاسداران، در مکانی نه چندان دور از یکی از مراکز وزارت اطلاعات و کوی مدیران آن وزارت خانه پیدا شد که گلوله‌ای به سرش خورده شده بود. بعضی محافل او را به قتل‌های زنجیره‌ای ربط میدهند و معتقد هستند که وی معشوقه فلاحیان بوده است که برای حفظ اسرار علی فلاحیان و سعید امامی دستور به قتل او داده‌اند. وی هنگام مرگ 43 سال سن داشت.

فاطمه متاهل و دارای سه فرزند بود که در زندگی زناشویی شکست خورده بود. پس از به دنیا آمدن سومین فرزندش هنگام لغو یکی از پروازها و بازگشت ناگهانی به خانه با حقیقتی تلخ که همانا خیانت شوهرش بود مواجه شد. اما این یک خیانت معمولی نبود و شوهر جراح قائم مقامی با فردی مذکر رابطه برقرار کرده بود و همین امر موجبات دلزدگی فاطمه از زندگی را فراهم ساخت. فلاحیان علاوه بر تجاوز به وی در فعالیت‌های دیگر خود شامل فریب، قاچاق و… از وی سوء استفاده میکرد.

فاطمه قائم مقامی به هنگام کشته شدنش در روزنامه‌های وقت یکی از افراد مرتبط با باندهای قاچاق معرفی گردید. ولی هرگز به روابطش با آمران قتلهای زنجیره‌ای اشاره‌ای نشد.

اولین بار اکبر گنجی در روزنامه صبح امروز ماجرای قتل فاطمه قائم مقامی را باز گفت و به پرونده‌ای اشاره کرد که از سوی مقامات مختلف کوشش می‌شد تا موضوعی عادی و احتمالا اختلاف خانوادگی جلوه داده شود

در جریان پی گیری‌های مطبوعاتی پرونده قتل‌های زنجیره‌ای در، برخی روزنامه نگاران به قتل رساندن فاطمه قائم مقامی را ناشی از اطلاعاتی دانستند که این مهماندار هواپیما از برخی اعمال غیرقانونی مقامات اطلاعاتی داشته‌است. در همان زمان اکبر گنجی در مقاله‌ای نوشت: «پرونده قتل سیامک سنجری و فاطمه قائم مقامی را دنبال کنید تا به شاه کلید برسید. قتل آنان مشکل شخصی شاه کلید بودند و شاه کلید مجبور شد آنها را از میان بردارد.» گنجی در جایی دیگر با صراحت بیشتری به موضوع پرداخت: «آقای فلاحیان قبل از پاسخگویی درباره قتل‌های زنجیره‌ای باید به پرسش‌های شهروندان در خصوص قتل خانم فاطمه قائم مقامی و سیامک سنجری پاسخ گوید.

بنيادگرائی اسلامی، تنها برنده بمباران احتمالی ايران خواهد بود

هيچ کس نمی تواند به کمک مجموعه شواهد موجود به يقين بگويد پس از مذاکرات هسته ای ميان ايران و قدرت های بزرگ چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اما در اين ترديدی نمی توان داشت که گزينه بمباران هوائی ايران هم چنان به قوت خود باقی است!

اين تصور که سياست آمريکا در قبال ايران به ناگهان دچار چنان تغييری شده باشد که با وجود نبود توافق درمساله هسته ای روند حرکت به سوی عادی شدن مناسبات را امری حتمی بدانيم، خوشباوری است. حضور ديپلمات بلند پايه آمريکا ويليام برنز (مقام شماره سه وزارت خارجه) در مذاکرات جمعی قدرت های بزرگ با نماينده جمهوری اسلامی نتيجه توافق درونی ميان دارندگان دو نظر مخالف در قبال ايران در حکومت کنونی آمريکا است.

پوشيده نيست که در حکومت آمريکا گروهی به رهبری ديک چنی طرفدار بمباران صنايع هسته ای و تاسيسات نظامی ايران پيش از پايان گرفتن حکومت جورج بوش هستند و گروه ديگری از جمله خانم کاندوليزا رايس و احتمالا وزير دفاع رابرت گيتس بر آن اند که پيش از مقابله نظامی بايد همه سازوکارهای ديپلماتيک آزموده شوند و حتی الامکان از حمله نظامی- که پيامدهای زيانباری برای ثبات سياسی منطقه و امنيت و صلح جهانی دارد – اجتناب شود. اما همين گروه نيز بر آن است که اگر راه حل های ديپلماتيک با بن بست روبه رو شدند، مقابله با جمهوری اسلامی گريز ناپذير می شود.

محتمل است که در ميان اين دو گروه از حکومت گران آمريکا اين توافق حاصل شده باشد که پيش از بمباران، آخرين تلاش های ديپلماتيک به عمل آيد و تنها پس از آن که اين تلاشها در بن بست قرار گرفت و مسلم شد که از کانال های ديپلماتيک نمی توان پيشرفت های هسته ای جمهوری اسلامی را متوقف کرد، به شق ديگر يعنی حمله به تاسيسات ايران متوسل شوند. روشن است که در اين صورت بمباران ،هم با پشتيبانی بيشتری در درون حکومت آمريکا همراه خواهد بود و هم افکار عمومی آمريکا و جهان که شاهد در بن بست قرار گرفتن مذاکرات مستقيم بوده اند بيشتر آمادگی پذيرش حمله نظامی را پيدا می کنند.

در اين صورت حکومت جورج بوش فرصت پيدا می کند با تمام قوای ويرانگر موشکی و هوايی ايالات متحده نخست اعصاب مخابراتی و امکانات تدافعی ايران و تجهيزاتی که ممکن است خطری برای عبور و مرور کشتی های نفتی در تنگه هرمز ايجاد کنند را نابود کند و هم زمان – يا چند ساعت بعد – به تاسيسات هسته ای ايران حمله ورخواهد شد. احتمال چنين فاجعه ای را دست کم گرفتن خطای محض است. اين اتفاق به حدی بزرگ و دارای پيامدهای فاجعه باراست که اگر فقط يک درصد محتمل باشد بايد نسبت به آن نگران بود. اگر چنين حمله ای رخ دهد تمام منطقه مثل يک ميدان آغشته به بنزين شعله ور می شود و محيط رشد بنيادگرائی اسلامی در کل کشورهای اسلامی فراهم تر و راه بر تحولات دموکراتيک هرچه مسدودتر خواهد شد. در جمهوری اسلامی نيز بنيادگرايان نظامی احتمالا بر اوضاع چيره خواهند شد و فضای سياسی بيش از پيش به سود استبداد بسته خواهد شد. شايد هم حمله نظامی نهايتا به نابودی جمهوری اسلامی بيانجامد، اما پيامدهای خطرناک آن برای ايران و تماميت آن به حدی است که هيچ عقل سليمی که نگران منافع ملی و تماميت ايران باشد نمی تواند پيشاپيش با آن به مخالفت برنخيزد و برای اجتناب از فاجعه به دست اندرکاران هشدار ندهد!

همان گونه که در مقاله پيشين اشاره داشتم، دشوار نيست نشان داده شود که عواقب حمله نه فقط برای ايران، بلکه برای منافع آمريکا و متحدان آن در منطقه و جهان نيز بسی زيانبار خواهد بود. با اين همه در حکومت کنونی آمريکا کسانی هستند که از دست زدن به چنين خطری استقبال می کنند و احتمالا بر آن هستند که شايد با نابودی برق آسای تاسيسات هسته ای و نظامی ايران، بر انتخابات آمريکا نيز- که فعلا پيروزی باراک اوبا ما نامزد حزب دمکرات در آن حتمی به نظر می رسد – به سود نامزد حزب جمهوريخواه تاثير بگذارند. اين جناح از حکومت آمريکا که با گروههای فشارطرفدار اسرائيل در پيوند تنگاتنگ اند و به احتمال زياد حمله موفق به تاسيسات هسته ای و نظامی ايران را آخرين بخت خود در دگرگونی روندها به سود مقاصد خويش ارزيابی می کنند به دنبال بهانه لازم برای حمله به ايران اند و آنگاه که اين بهانه به دست آيد، پروژه خود را عملی می کنند. و برای به دست آوردن بهانه چه بهتر از آن که نخست ديپلماسی مذاکره مستقيم آمريکا و ساير قدرت های بزرگ با ايران در برابر افکار عمومی به نمايش گذاشته شود.

تکرار می کنم هيچ فرصتی برای طرفداران حمله به ايران بهتر از آن نيست که نخست با قرار دادن مساله هسته ای ايران در مرکز تبليغ و توجه بين المللی افکار عمومی را نسبت به خطرات آن حساس کنند و آنگاه به ايرانی که گويا می خواهد به هر قيمت به سلاح اتمی مجهز شود وبنا به گفته احمدی نژاد اسرائيل را از نقشه جغرافيائی محو کند با پيشرفته ترين موشک ها و هواپيماهای جنگی حمله ور شوند!

من حضور آمريکا در مذاکرات و حتی اعلام آمادگی وزارت خارجه اين کشور در باز کردن دفتر حافظ منافع آمريکا در تهران را بيش از آن که مقدمه عادی شدن مناسبات ايران و آمريکا ارزيابی کنم، حرکت حساب شده ای برای به دام انداختن جمهوری اسلامی و مشروعيت بخشيدن به بمباران ايران در افکار عمومی آمريکائيان و جهانيان می دانم. من حتی مصاحبه جان بولتون ديپلمات معروف آمريکائی و از طرفداران پروپا قرص حمله نظامی به ايران که از ديپلماسی مذاکره با ايران به انتقاد پرداخته و مدعی شده است که کاخ سفيد پيش از آن که باراک اوبا به قدرت برسد سياست وی را عملی کرده است، ترفندی برای تحميق جمهوری اسلامی می دانم!

اشغال سفارت آمريکا و گروگان گيری ۵۲ آمريکايی به مدت ۴۴۴ روز توسط جمهوری اسلامی در خدمت شکست کارتر و روی کار آمدن رونالد ريگان قرار گرفت. اين بار عظمت طلبی و ماجراجوئيهای نظاميان حاکم به رهبری شخص علی خامنه ای می تواند همراه با ويرانی ايران موجب شکست دموکرات ها و پيروزی مک کين جمهوريخواه شود! اگر حمله هوائی به ايران ظرف چند روز تحرک نظامی ايران را فلج و تاسيسات هسته ای آن را نابود کند و حمايت افکار عمومی آمريکائيان را نسبت به اين اقدام برانگيزد ،باراک اوباما در وضع دشواری قرار می گيرد. چنان که چه اين اقدام را تائيد و چه آن را رد کند بخشی از رای دهندگان خود را از دست خواهد داد.

متاسفانه علی خامنه ای و برگماشتگان وی آن چنان در توهم پيروزی بر دشمن در لبنان و عراق و غيره غرق اند که مثل همه خودکامگان فقط وقتی کار از کار گذشت متوجه اشتباهات خود می شوند که ديگر دير است! ای کاش افراد عاقل و جسوری در جمهوری اسلامی وجود داشته باشند که بيش از آن که خيلی دير شده باشد به علی خامنه ای بقبولانند که قضيه حمله به ايران جدی است. که حکومت گران کنونی آمريکا بر آن هستند که از چنين حمله ای ضرر نمی کنند. چرا که آنها قافيه را به تاريخ باخته اند! آنها فقط يک بخت تاريخی برای جلب افکار عمومی آمريکائيان و تغيير اوضاع به سود حزب جمهوريخواه و حتی تغيير قضاوت تاريخ نسبت به خود قائلند – البته به غلط – و آنهم حمله ای ويرانگر و برق آسا به ايران است. می شود از طريق دادن برخی امتيازات موقت و مقطعی بهانه را از آنان گرفت. و اگر لازم باشد ايران می بايست مدتی تعليق را بپذيرد تا اين موج خطرناک را از سربگذراند.

بمباران ايران، صرفنظر از تلفات جانی می تواند ظرف چند ساعت و يا چند روز صدها ميليارد دلار خسارت اقتصادی به بار آورد و حتی ايران را در آستانه تجزيه و تلاشی قرار دهد. آقای علی خامنه ای، که مسوول مستقيم و تصميم گيرنده اصلی در همه مسايل مهم کشور از جمله مساله هسته ای است، در صورت بمباران ايران بايد به مردم حساب پس دهد. او با قرار دادن کسانی چون احمدی نژاد در پست های کليدی اجرائی و پشتيبانی از شعارهای تحريک آميز احمدی نژاد و نظاميان که در اين چند ساله بارها از ضرورت نابودی اسرائيل سخن گفته اند، بهترين خدمت را به محافل جنگ طلب آمريکائی و اسرائيلی ارائه کرده است. او در پيشبرد مقاصد خود با سرنوشت ايران قمار می کند. درصورت بمباران ايران او را بايد بازنده اين قمار خطرناک معرفی کرد.

در پايان پيشنهاد می کنم که همه ايرانيانی که در داخل و خارج کشور نگران بمباران ايران هستند، از هر طريق ممکن به سهم خود برای جلوگيری از جنگ تلاش کنند.در ايران با وجود برقراری سانسور و سرکوب روزنامه نگاران مستقل، حساس کردن افکار عمومی نسبت به خطری که بر فراز ايران به پرواز درآمده کار آسانی نيست، اما به باور من وظيفه مبرم امروز همه مخالفان جنگ آن است که پيش از فاجعه به علاج آن يعنی به جلوگيری از آن اقدام کنند.سرنوشت ايران و تماميت کشوردر گرو تنش زدايی ميان ايران و آمريکا و جلوگيری از بمباران کشور است. اگر بمباران نظامی آغاز شود، ايران به مسيری کشانده می شود که پايان آن معلوم نيست. اين مسير می تواند در نهايت به نابودی بساط جمهوری اسلامی بيانجامد، اما همزمان کشور را به سوی ويرانی، نابودی و تجزيه سوق می دهد. خامنه ای و نظاميان تحت فرمان او در پی مقاصد جاه طلبانه و ماجراجويانه خود می خواهند با سرنوشت ايران قمار کنند. قماری که تنها برنده آن بنيادگرائی اسلامی در کل منطقه و بازنده اصلی آن مردم ايران خواهند بود. با اين قمار مخالفت کنيم.

سوم مرداد ۱۳۸۷
علی کشتگر

بی معياری و بی اصولی سياسی از جهان اسطوره ای تا سياست افسون زدايی شده

اکبر گنجی


حدود يک قرن از زمانی که ماکس وبر اعلام کرد که علم تجربی مدرن جهان را اسطوره زدايی و افسون زدايی يا معقول کرده، گذشته است. به گمان او، خردورزی و عقلانی گری، و مهمتر از اينها، اسطوره زدايی از عالم و جامعه و سياست، سرنوشت زمانه ماست. وبر تأکيد کرد که هر کس قادر به تحمل سرنوشت زمانه نيست ، می تواند مردانه و صادقانه به آغوش کليسا باز گردد.کليسای کهن با آغوش باز، همراه با مهر و محبت، پذيرای او خواهد بود. اهل علم، چنين کسی را محکوم نخواهند کرد. اما ماندن در سياست مدرن ، مقتضياتی دارد. جهت گيری هدف- وسيله ای، کمی سازی، کنترل پذيری، محاسبه پذيری،حسابگری، ثبات و پيش بينی پذيری سياست و مديريت، بخشی از لوازم زندگی در جهان افسون زدايی شده است. غير شخصی شدن سياست و از هوا و هوس های يک حاکم خودسر خلاص شدن،بخش ديگری از فرايند اسطوره زدايی از سياست است. غير شخصی شدن،نظام سلسله مراتبی کهن و چهارچوب های مشروعيت دهنده ی آن را دستخوش استحاله می کند و خودمختاری فردی،آزادی اجتماعی و رسمی فرد ، قابليت انتخابگری و محاسبه ی ارضای نيازهای فردی را افزايش می دهد. در چنين جهانی، سياست مدار بايد پاسخگوی پيامدهای پيش بينی پذير اعمال خود باشد. بايد عواقب اعمال و تصميم های خود را سبک سنگين کند و نسبت به آنها پاسخگو باشد. نبايد از زبان اسطوره ای در سياست استفاده کرد.
مسأله ما اين است: زبان سياست و سياستمداران مان همچنان اسطوره ای است.درست است که سياست مدرن با جهان اسطوره ای وداع گفته است، اما سياستمداران ما ، يک پايشان همچنان در قلمرو اسطوره است. برخی از مصاديق مدعای ما به قرار زيرند:

۱- امام زمانی کردن سياست: امام زمانی کردن سياست پيشينه ی بلندی در کلام و فقه شيعيان دارد. مطابق نظريه ی ولايت فقيه، ولی فقيه جانشين امام زمان در عصر غيبت کبری است. اين نظريه ی متضمن اين بيان ضمنی يا صريح است که ولی فقيه با امام زمان ارتباط دارد و کارهای خود را با هدايت ايشان انجام می دهد. در دوران زمامداری آقای خامنه ای به انحای مختلف بر اين نکته ها تأکيد شده است. توسعه ی جمکران(جايی که آقای خمينی هيچ عنايتی بدان نداشت و آن را خرافه ای بيش نمی دانست) و افزايش چاه آن از يکی به دو تا، بخشی از فرايند باز اسطوره ای کردن عالم سياست و مديريت است. پس از آغاز دوران رياست جمهوری احمدی نژاد، وی تمام اقدامات دولت خود را به امام زمان مربوط کرد. برخی از علما هم دولت وی را، دولت مورد پشتيبانی امام زمان خوانده اند.
وضعيت نابسامان سياسی- اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی موجب شده است تا بسياری از علما با فرايند امام زمانی کردن سياست به مخالفت برخيزند و آن را اهانت به امام زمان تلقی کنند[۱].مومنان می پرسند چگونه می توان مدعی شد که تدبير امور کشور به دست امام زمان است و در عين حال ميليونها تن معتاد و تعداد زيادی تن فروش اند[۲]. مگر امکان دارد مديريت امور با امام زمان باشد و روزی چهار – پنج ساعت برق برود؟ اما مسأله اين است: همين افراد، اگر اوضاع روبه راه بود و کسانی آن اوضاع را به پای مديريت مستقيم امام زمان می گذاردند، با چنين تفسيری مخالفت نمی ورزيدند. هر دو طرف فراموش کرده اند که ما در جهان اسطوره زدايی شده ای زندگی می کنيم که نقش موجودات ماورايی و رازآلود در عرصه سياست ناديده گرفته می شود . اگر کسی ادعا کند امور ماورايی و رازآلود در تدبير امور دنيوی و سياسی دخالت دارند يا می توانند دخالت داشته باشند، در آن صورت بايد به اين پرسش پاسخ گويند که پس چرا آنها که خير خواه آدميانند و توان روبه راه کردن امور را دارند، مسائل را حل و مشکلات را رفع نمی کنند؟ به همين دلائل و ديگر دلائل است که سياست مدرن بدون توجه به نقش امور ماورايی کار می کند و تفسيری زمينی- بشری از عرصه ی سياست ارائه می کند.

۲- سياست استخاره ای: در جنگ داخلی لبنان بين حزب الله و امل، فرستاده ی رسمی جمهوری اسلامی، در تمامی امور مورد نزاع، پس از استخاره، نظر رسمی جمهوری اسلامی را به طرفين ابلاغ می کرد. اين شيوه ی سياست ورزی، در مواضعی از جنگ ايران و عراق هم اتخاذ می شد. هنوز به ياد دارم که جناح راست سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی در سپاه(عبدالله ذالقدر و …) پنج شنبه شب ها به شهر قم می آمدند و نزد يک روحانی عارف مسلک می رفتند و پس از بازگشت از ديدار آن پيرمرد، مدعی می شدند که امور بسياری بر آنها هويدا شده است. يکبار يکی از آنها می گفت آقا در خلسه مشاهده کرده است که بزودی طی يک حادثه، ۳۰۰۰ سرباز آمريکايی کشته خواهند شد. زمان بسياری سپری شد، اما آن مشاهده به وقوع نپيوست.
تکذيب يا تأئيد مشاهدات عرفانی محل بحث ما نيست، مسأله مورد نزاع اين است که سياست مدرن ربطی به مشاهدات عرفانی ندارد و از اين طريق نمی توان جنگ و صلح را هدايت کرد. با خواب و رويا و استخاره و فرشتگان و اجنه نمی توان در عالم اسطوره زدايی شده، منافع ملی را محقق کرد. اگر کسی خوابی ديد، اگر کسی مکاشفه ای داشت، اگر کسی مدعی شد که فرشتگان به او گفته اند که او را در نزاع با آمريکا ياری خواهند کرد، وقتی اين وعده ها محقق نشد، گريبان چه کسی را بايد گرفت؟ فرشتگان يا متعلق تجربه ی عرفانی را؟ مجريان قتل های زنجيره ای، يک ليست ۳۰۰ نفره از کسانی که قرار بود ترور شوند را به امضای يک روحانی عارف مسلک در تهران رسانده بودند. بعيد است تجربه عرفانی کسی را مکلف کرده باشد که حکم ترور ۳۰۰ دگرانديش را صادر کند. حتی اگر شخصی چنين ادعايی کرد، بايد او را به عنوان تروريست و جنايتکار محاکمه کرد. تجربه عرفانی او به خودش و متعلق تجربه اش مربوط است.

۳- تکليف و نتيجه: آقای خمينی در برابر کسانی که با دلائل و شواهد کافی نشان می دادند در جنگ ايران و عراق پيروزی ای در کار نيست و آن جنگ برای ايران تلفات سنگين انسانی و هزينه های هنگفت مالی به دنبال دارد، آن سخن مشهور را بيان داشت که “ما مکلف به تکليفيم، نه مکلف به نتيجه”.
اين سخن متعلق به دنيای کهن بود، نه عصر مدرن که ناظر به پيامدهای آشکار و عواقب ناخواسته ی اعمال است. يک هزار ميليارد دلار خسارت مالی ، نزديک نيم ميليون کشته و حدود يک و نيم ميليون معلول ، ته کشيدن منابع مالی دولت، نرفتن مردم به جبهه های جنگ، درخواست بمب اتمی توسط فرمانده کل سپاه برای ادامه جنگ، بخشی از نتايجی بود که آقای خمينی را از قلمرو تکليف به حوزه ی نتايج فرود آورد و منجر به نوشيدن جام زهر و پذيرش قعطنامه ۵۹۸ شورای امنيت سازمان ملل متحد کرد. يکی ديگر از نتايج جنگ تکليفی هشت ساله ی ايران و عراق، منافعی بود که از طريق مسلمان کشی مسلمانان و به هدر دادن منابع ملی همديگر، نصيب اسرائيل شد. اگر از سوی ديگری به جنگ تکليفی بنگريم، در واقع به اين واقعيت تلخ می رسيم که آن جنگ بخشی از سياست مهار دوجانبه آمريکا بود. بايد آن همه هزينه انسانی- مالی بر باد می رفت تا روشن شود، سياست يعنی التزام به نتيجه، نه عمل به تکليفی اسطوره ای و رازآلود.

۴- اصلاح پذيری و اصلاح ناپذيری: طی سه دهه ی گذشته بارها و بارها اين مدعا تکرار شده است که “رژيم شاه، رژيمی اصلاح ناپذير بود”. امکان فعاليت سياسی مسالمت جويانه در آن رژيم وجود نداشت، به همين دليل انقلاب ناگزير بود. اما “رژيم جمهوری اسلامی، رژيمی اصلاح پذير است” و امکان فعاليت سياسی در اين رژيم وجود دارد.
فقدان اصول، ملاک و ميزان، امکان داوری در خصوص اين مدعا را ناممکن کرده است. چرا رژيم شاه اصلاح ناپذير بود و چرا رژيم جمهوری اسلامی اصلاح پذير است؟ ملاک اصلاح پذيری و اصلاح ناپذيری کدامست؟ آيا اصلاح پذيری و اصلاح ناپذيری رژيم های سياسی برمبنای معيارهای پيشينی قابل شناسايی است يا برمبنای ملاک های پسينی؟ کدام شواهد و قرائن حاکی از اصلاح ناپذيری اولی و اصلاح پذيری دومی است؟ آيا تنها دليل اين مدعا اين است که چون در سال ۱۳۵۷ در ايران انقلاب شد، پس رژيم شاه اصلاح ناپذير بود و چون طی سه دهه گذشته در ايران انقلابی به وقوع نپيوسته است ، پس رژيم جمهوری اسلامی رژيمی اصلاح پذير است؟ رژيم جمهوری اسلامی چه وقت و با انجام چه نوع رفتارهايی به يک رژيم اصلاح ناپذير تبديل می شود؟ اگر فعالين و گروه های سياسی ملاک ها و معيارهايی برای تمايز رژيم های اصلاح پذير از رژيم های اصلاح ناپذير ارائه نمايند، درهای بسياری گشوده خواهد شد. کمترين دری که گشوده می شود، فضای نقد است . برای اينکه می توان درباره ی ملاک ها و معيارهای روشن و دقيق گفت و گو کرد، آنها را به نقد کشيد. متناسب با آن مقدمات، به تعيين استراتژی و تاکتيک پرداخت.

۵- مسير انقلاب: کسانی بر اين گمانند که به انقلاب ايران خيانت شد و اين انقلاب به وسيله ی گروهی خودکامه دزديده و از مسير اصلی اش خارج شد. اما متقابلاً اصلاح طلبان بر اين گمانند که انقلاب ايران از مسير خود خارج نشده و همچنان به آرمانهای خود پايبند است.
مدعيان هيچگاه به اين پرسش پاسخ نمی دهند : اگر چه اتقاق يا اتفاقاتی بيفتد انقلاب ايران از مسير خود خارج شده و به آرمانهای خود پشت کرده است؟ وفاداران به انقلاب ۵۷ به گونه ای سخن می گويند که گويی هر اتفاقی بيفتد و وضعيت اقتصادی- سياسی – اجتماعی- فرهنگی به هر نحوی شود، باز هم انقلاب ايران همچنان در مسير خود به پيش می رود و به آرمانهايی که مردم به خاطر آنها انقلاب کردند همچنان وفادار است. به تعبير ديگر، هيچ واقعه و تجربه ای نيست که مبطل اين گزاره باشد که انقلاب ايران همچنان در مسير خود پيش می رود. از سوی ديگر، مخالفان به گونه ای درباره ی انقلاب سخن می گويند که گويی انقلاب يک پديده ی ضد خشونت است و تجربه ی بشری حاکی از آن نيست که پس از پيروزی هر انقلابی، فرايند خشونت و حذف و زندان و کشتار آغاز می شود.
برنادر لوئيس،که همچون ديگران، انقلاب را يک پديده ی مدرن و متعلق به دوران جديد می داند، انقلاب ايران را از نظر مبانی ، شکل و هيئت، با انقلاب فرانسه و روسيه قابل مقايسه دانسته و معتقد است انقلاب ايران در اين موارد از الگوی مشابه ای تبعيت کرده است. می نويسد:”نظام انقلابی ايران در مورد ديگری هم، متأسفانه، دنبال رو اروپا بود. درست است که شعارها و نمادهای انقلاب بيش تر اسلامی بود تا اروپايی، ولی سرمشق سبک و رويه ی رهبران بيش تر اروپايی بود تا اسلامی. محاکمه و اعدام فوری شمار زيادی از دشمنان عقيدتی يا راندن صدها هزار زن و مرد به تبعيد، مصادره ی اموال شخصی به مقياس کلان، آميزه ی انهدام و سرکوبی و خشونت و القأ و ارشاد، به ملازمت تحکيم بخشيدن قدرت- اين ها به کارهای روبسپير و استالين خيلی بيش تر شباهت داشت تا به سرمشق محمد و علی. اين روش ها صددرصد انقلابی بود، ولی بعيد بتوان آن ها را اسلامی خواند”[۳].
پرسش اين است: خشونت و حذف و ترور و تبعيد و مصادره،که ويژگی مشترک همه ی انقلاب های کلاسيک است، ملاک خروج انقلاب از مسير اصلی آن است؟ يا نقد نشدن خواست ها،انتظارات و وعده هايی که انقلاب به دنبال تحقق آنها بود؟ يا چيز ديگری؟
پرسش ديگر اين است: آيا انقلاب روشی کارآمد و اخلاقی برای رسيدن به اهداف است؟ ظاهرآً تمام گروه های اصلاح طلب ايران(حکومتی و غير حکومتی)، در اين نکته اتقاق نظر دارند که به دليل پيامدهای منفی بسيار، حاصل اندک و روش های غير اخلاقی، نبايد به فکر انقلاب ديگری بود. اگر احکامی که اصلاح طلبان درباره ی استفاده از انقلاب صادر می کنند، احکامی کلی است، در آن صورت بايد به اين پرسش پاسخ گويند: آيا همان احکام کلی شامل انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ نمی شود؟
مسأله، امکان و عدم امکان انقلاب، متکی به تصميم و برنامه ريزی بودن يا نبودن انقلاب،اخلاقی يا غير اخلاقی بودن انقلاب، پيامدهای مثبت و منفی انقلاب، نيست. سخن بر سر اين است که در تمام اين موارد بايد روشن و دقيق سخن گفت تا امکان مفاهمه و نقد فراهم گردد.

۶- ناممکن شدن ادامه ی کار: سيد محمد خاتمی وقتی رئيس جمهور بود، تهديد کرد که اگر دو لايحه پيشنهادی اش پذيرفته نشوند، امکان ادامه کار وجود نخواهد داشت. دو لايحه ياد شده رد شد، ولی خاتمی نه تنها هيچ عکس العملی از خود نشان نداد، بلکه به کار خود ادامه داد.
انتظار جامعه آن بود که پس از رد دو لايحه ی خاتمی از سوی شورای نگهبان، وی بنابر وعده ی قبلی، استعفا دهد. اما خاتمی از واژه های آنچنان کشدار استفاده کرد که امکان عقب نشينی از تهديد برايش مهيا باشد.
فيلسوفان تحليلی از ما می خواهند که مدعيات خود را آنچنان دقيق و روشن بيان نمائيم تا امکان نقد و رد مدعا و ادله ارائه شده برای ناقدان فراهم گردد. اما صاحبنظران و سياستمداران ما آنچنان سخن می گويند که امکان فرار از نقد وجود داشته باشد. هر نقدی که بر نوشته ای وارد شود، نويسنده مدعی می شود که منظور او بد فهميده شده است و او چنين قصدی نداشته است. ابهام و ايهام اين امکان را فراهم می آورد. اما عرصه سياست عرصه ی شعر نيست که فرد مجاز باشد با استفاده از اين روش از زير بار تعهدات شانه خالی کند.
مجلس ششم پيام هايی می فرستاد که معنايش خروج از حاکميت بود. نمايندگان در مجلس تحصن کردند و تهديد به استعفای دسته جمعی صورت گرفت. اما جز يکی دو تن از نمايندگان، کسی استعفا نداد. سخن بر سر اين نيست که تحصن يا استعفا درست بود يا نه؟ سخن بر سر روشن و دقيق سخن گفتن است تا امکان باز خواست و پاسخگويی وجود داشته باشد.

۷- عدم ورود به صحنه: سيد محمد خاتمی در ديدار با دانشجويان دانشکده های حقوق و علوم سياسی و اقتصاد اعلام کرده است: “اگراصلاح طلبان ببينند که نمی‌توانند از حقوق مردم دفاع کنند به چه دليل وارد صحنه شوند؟”[۴].
ممکن است کسی از اين تهديد خشنود شود و گمان کند که چون امکان دفاع از حقوق مردم در ساخت سياسی وجود ندارد، خاتمی و اصلاح طلبان وارد رقابت های انتخاباتی آينده نخواهند شد. اما چنين آرزويی تحقق نايافتنی است. برای اينکه زمامداران جمهوری اسلامی و خصوصاً شخص رهبر بخوبی واقفند که اين نوع تهديدها متضمن هيچ جديتی نيست و خاتمی برای اثبات خودی بودن و همراهی با “رهبر معظم انقلاب” در صحنه حضور خواهد داشت. از اين مهمتر، اين سخن هيچ تهديدی در بر ندارد که سايت نوروز متعلق به جبهه مشارکت آن را به عنوان تيتر يک برگزيده است. مگر “نمی توانند از حقوق مردم دفاع کنند” ملاکی دارد که بعداً بتوان خاتمی يا اصلاح طلبان را بازخواست کرد. هر اتفاقی بيفتد ، خاتمی و اصلاح طلبان می توانند مدعی شوند که بازهم امکان دفاع از حقوق مردم وجود دارد. برای اينکه اگر بگويند ديگر امکان دفاع از حقوق مردم وجود ندارد، در آن صورت معنای اين سخن اين خواهد بود که رژيم به نظامی اصلاح ناپذير تبديل شده است. اصلاح طلبان هيچ گاه زير بار چنين مدعايی، با تمام لوازم و پيامدهای آن، نخواهند رفت. از سوی ديگر، “وارد صحنه نشدن” نيز معنای روشنی ندارد.فرض کنيد خاتمی در انتخابات آينده رياست جمهوری کانديدا شود و از بالا(رهبر) به او بگويند نيايد يا شورای نگهبان وی را رد صلاحيت کند. عکس العمل خاتمی چه خواهد بود؟ هيچ، او باز هم در انتخابات شرکت خواهد کرد و مردم را هم به شرکت در انتخابات دعوت خواهد کرد. در نگاه خاتمی شرکت در انتخابات به قصد تثبيت نظام و دفاع از انقلاب در برابر آمريکاست. خاتمی در انتخابات مجلس هشتم پس از رد صلاحيت حدود دوهزار تن از کانديدا ها، با اين استدلال مردم را به شرکت در انتخابات دعوت کرد.

۸- شرکت در کودتای پارلمانی: طی سالهای گذشته اصلاح طلبان بارها تهديد کرده اند که اگر انتخابات رقابتی و عادلانه نباشد، در انتخابات شرکت نخواهيم کرد. با اين همه آنان در تمامی انتخاباتی که تاکنون برگزار شده شرکت کرده و پس از برگزاری انتخابات اعلام کرده اند که آن انتخابات،نه انتخابات، که “کودتای پارلمانی” يا “کودتای رياست جمهوری” بوده است. به عنوان مثال، مصطفی تاج زاده ، يکی از چهره های شاخص جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی، معاون سياسی وزارت کشور در دوره اصلاحات، انتخابات مجلس هفتم که به وسيله ی دولت خاتمی برگزار شد را کودتای پارلمانی می خواند. وی می نويسد:”غير آزاد و غير عادلانه بر گزار کردن انتخابات و قلع و قمع داوطلبان در انتخابات که نمونه بارز آن کودتای پارلمانی در انتخابات مجلس هفتم بود و نيز مقابله با منتخبان ملت در هر نهاد انتخابی”[۵]. تاج زاده دو ماه پيش از انتخابات مجلس هشتم، اقدامات جناح مقابل در رد صلاحيت گسترده ی اصلاح طلبان را “کودتای مخملی” ناميد که در صدد است تا “مجلس فرمايشی” ضعيف تر از مجلس هفتم ،که خود محصول “کودتای پارلمانی” است ، تشکيل دهد[۶]. سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی ، پس از رد صلاحيت ۲۲۰۰تن از داوطلبان، طی اطلاعيه ای اعلام کرد که “مراکز قدرت و بازيگران اصلی” به دنبال “برگزاری انتخاباتی نمايشی و تشکيل مجلسی گوش بفرمان و مطيع” هستند. به گفته ی مصطفی تاج زاده،:” رد صلاحيت‌های غيرقانونی و فله ای هيات‌های اجرايی که پيرو ارسال متن سخنرانی اخير مقام رهبری به آنان توسط وزارت کشور صورت گرفت، ناشی از تصميم کانون قدرت است و همان مرکزی که به هيات‌های اجرايی ابلاغ کرد که چه کسانی بايد حذف شوند، به هيات‌های مرکزی نظارت نيز همان پيام را ابلاغ خواهد کرد و ديگر جای هيچگونه خوشبينی و توجيه باقی نخواهد گذاشت و به اين ترتيب به جهانيان اعلام خواهد کرد انتخابات آزاد، عادلانه و سالم در جمهوری اسلامی ايران سرابی بيش نيست و قرار است جمهوری اسلامی به صورت تک‌حزبی و مطلقه اداره شود و حزب پادگانی جای همه احزاب قانونی کشور را بگيرد، يا هیأتهای نظارت بر انتخابات با اصلاح اقدام غيرقانونی هیأتهای اجرايی، امکان برگزاری انتخابات آزاد و سالم و رقابتی را فراهم خواهند کرد… بارها گفته‌ام مادام که دادگاه آقای جنتی تشکيل نشود، ايرانيان شاهد برگزاری انتخابات آزاد و سالم نخواهند بود … وی در خاتمه اصولگرايان را نصيحت کرد که از سرگذشت پيشينيان درس بگيرند و از انجام کودتای دوم پارلمانی خودداری کنندو اجازه دهند ملت رشيد ايران خود در صندوقهای رأی تصميم بگيرد چه کسانی صلاحيت ورود به مجلس را دارند”[۷].محسن ميردامادی، دبيرکل جبهه مشارکت، هم دو انتخابات گذشته را متقلبانه اعلام می کند.می گويد:” در دو انتخابات گذشته که دولت نهم برگزار کرده است بحث تخلف در انتخابات بسيار جدی بوده است و اينکه شايد در بعضی از صندوقها آرا اعلام شده با واقعيت کاملا متفاوت بوده است و همچنين نوع تخلفات در انتخاب های برگزار شده در دولت نهم هم تغيير کرده است”[۸].
مسأله روشن است. اصلاح طلبان هيچ گاه روشن نمی کنند که در صورت وقوع چه حوادث و رويدای در انتخابات شرکت نخواهند کرد. وقتی در اقدامی (انتخابات مجلس هفتم و هشتم) که خود “کودتای پارلمانی” می خوانند شرکت می کنند و مردم را هم دعوت به شرکت در همان “کودتای پارلمانی” می کنند، پس تهديد به عدم شرکت معطوف به چه نوع انتخاباتی است؟ به تعبير ديگر، وقتی مشارکت در کودتا مشروع است، مشارکت در چه نوع انتخاباتی نامشروع است؟
محسن آرمين همين نکته را بخوبی دريافته است.می گويد رفتارهای اصلاح طلبان اين تلقی را در مردم ايجاد می کند که ” اصلاح طلبان پذيرای هر گونه محدوديت هستند که از ناحيه حاکميت بر آنان تحميل می‌شود و هيچ خط قرمزی را برای خود قائل نيستند”،” واقعيت اين است که بدنه اجتماعی اصلاح طلبان از نحوه حضور اصلاح طلبان هيچ نشانه‌ای مبنی بر عزم و اراده جدی در دفاع و پيگيری اهداف اعلامی خويش نديدند”[۹].

۹- قدرت منبر و سخن: يکی از مهمترين وسائل و ابزارهای سياست ساز عصر کهن و فرهنگ و زبان اسطوره ای، ابزار منبر است. در عصری که دين تنها منبع معرفت و روحانيون مفسران رسمی دين بودند، روحانيت از منابر مساجد و تکايا به نحو احسن برای ارسال پيام و ايجاد حرکت استفاده می کرد. متکثر شدن منابع معرفت بخش، عصر جديد را ايجاد و از آن افسون زدايی کردند. کلام همچنان در عصر مدرن ايفای نقش می کند، اما قدرت آن نسبت به دوران اسطوره ای، بسيار کاهش يافته است[۱۰]. سياست و نظام دموکراتيک را نمی توان فقط و فقط با سحر کلام و سخن و نظريه ايجاد کرد، با عمل است که اين سياست ساخته می شود. فيلسوفان و معرفت شناسان گمان می کنند که با ايجاد تحول در نظام معرفت و در آوردن مفاهيم تازه، می توان عالمی نو ايجاد کرد. ولی جامعه شناسان روندی معکوس را نشان می دهند. دين جامعه بدوی، دين بدوی است. دين جامعه فئودالی، دين فئودالی است. دين نظاميان، دين رزمی-نظامی است. فرايند مدرنيزاسيون نه تنها دين را به نحو پيشين خود باقی نمی گذارد، بلکه شکل و محتوای آن را تغيير می دهد. کافی است به نوشته های نوانديشی دينی(روشنفکری دينی، روشنفکری مذهبی) نگريسته شود که به صراحت تمام اعلام می کنند نمی خواهند مدرنيته را دينی کنند، بلکه می خواهند دين را مدرن(سازگار با مدرنيته) کنند.تفاوت سطح توسعه يافتگی ايران نسبت به افغانستان، دليل خوبی برای تبيين تفاوت اسلام اين دو جامعه است.
برای گذار به نظام دموکراتيک ملتزم به آزادی و حقوق بشر، بايد کاری کرد. با نوشتن صرف، صدور بيانيه و سخنرانی نمی توان چنان نظامی ايجاد کرد. همانطور که با سخنرانی و نوشتن نمی توان خانه ای يا برجی ساخت، با سخنرانی و نوشته و بيانيه هم نمی توان نظام دموکراتيک ساخت. درست است که دموکراسی و حقوق بشر و آزادی برساخته های بشری اند، اما اين برساخته ها محصولات صرفاً کلامی نيستند، ظهور اين برساخته ها در عصر مدرن حاکی از آن است که بشريت کارهای فراوانی کرده است تا بر زمين مدرنيته چنين ميوه هايی برويد. عدالت مدرن برساخته ای کاملاً متفاوت از عدالتی است که ساکنان دوران ماقبل مدرن بدان باور داشتند و آن را می شناختند. اما ما ساکنان باقی مانده در جهان افسون شده، فقط با کلام سر و کار داريم و گمان می کنيم که با کلام می توان همه چيز ساخت. جامعه ی قدرتمند با عمل ساخته می شود. اگر علائق و منافع و هويات متکثر متشکل نشوند تا جامعه قدرتمند پديد آورند، دموکراسی پديد نخواهد آمد.

۱۰- نتيجه: موضوع ياداشت حاضر اصلاح ناپذيری رژيم، خروج از حاکميت، استعفا يا تحريم انتخابات نيست. محل نزاع روشن و دقيق سخن گفتن در عرصه سياست است.موارد زير گويای مراد ماست:
آقای خمينی می گفت:”شاه بايد برود”. معنای اين سخن روشن بود. معنای اين سخن را همه(روستايی و شهری، بی سواد و با سواد،مذهبی و غير مذهبی، غربی و شرقی) می فهميدند. عقب نشينی از اين سخن هم برای همگان قابل فهم بود.
بر مبنای قعطنامه ی شورای امنيت سازمان ملل متحد ، ايران بايد غنی سازی اورانيوم را به تعليق در آورد تا تحريم جديدی به تصويب نرسد و تحريم های گذشته لغو گردد. معنای اين مصوبه کاملاً روشن و دقيق است. می توان اين مصوبه را به دليل ناعادلانه بودن رد کرد، اما نمی توان مدعی شد که معنايش روشن نيست.
احمدی نژاد بارها اعلام کرده است که اسرائيل بايد نابود شود.معنای اين سخن روشن است. مخالفان اين سخن می توانند بپرسند:آيا نابودی اسرائيل ممکن و مطلوب است؟ اما نمی توانند مدعی شوند که معنای سخن احمدی نژاد روشن نيست.
اساس سياست خارجی آمريکا در منطقه ی خاورميانه اين است که در هرگونه تغيير و تحولی برتری استراتژيک اسرائيل بر تمام کشورهای منطقه حفظ شود. اين سياست ناعادلانه مانع برقراری صلح عادلانه در منطقه است. اما معنای اين سياست کاملاً روشن است.
دولت آمريکا، اهداف و منافعی در منطقه ی خاورميانه دارد. ممکن است اين اهداف ناعادلانه باشد. اما مهمتر از آن روش هايی است که برای رسيدن به مقصود دنبال می شود. دولت جرج بوش به روش های نظامی گرايانه آن اهداف را دنبال می کند. اين روش ها غير اخلاقی و ناموفق اند. اما معنای حمله نظامی و اشغال ديگر کشورها روشن است.
“به دليل متقلبانه بودن تمامی انتخاباتی که در ايران برگزار می شود، در هيچ انتخاباتی بدون نظارت سازمان ملل متحد شرکت نخواهيم کرد”. اين سياست روشن و دقيق است. اگر بيان کنندگان اين رويکرد برخلاف سياست اعلام شده در انتخابات بدون نظارت سازمان ملل شرکت کنند، می توان آنها را مواخذه و وادار به پاسخگويی کرد. ممکن است کسانی با اين رويکرد مخالف باشند و همچون آقای خامنه ای آن را مصداق دخالت بيگانگان در امور داخلی ايران و لذا خائنانه بخوانند، اما نمی توانند مدعی شوند که اين سخن چند پهلو و مبهم است و معلوم نيست چه معنايی دارد.
“اگر کانديداهای ما توسط شورای نگهبان رد صلاحيت شوند، انتخابات را تحريم خواهيم کرد”. اين مصداق سياست روشنی است که در صورت تخلف از آن ، قابل بازخواست و محکوميت است.
يادداشت حاضر معطوف به اين نتيجه است: در سياست بايد به گونه ای سخن گفت که امکان بازخواست و پاسخگويی وجود داشته باشد. سياست مدرن، جهان حافظ نيست که دارای ايهام و ابهام شاعرانه باشد. عصر جديد، عصر وداع با سياست اسطوره ای و حل نزاع ها و مشکلات سياسی از طريق امور راز آلود و ماورايی است. شايد کسی يا کسانی با جهان ناديدنی در ارتباط باشند، عرصه ی سياسی محاسبه پذير جای چنين کس يا کسانی نيست، برای اينکه شاغلان اين قلمرو بايد به زمينيان گرفتار در چنبره ی مشکلات مادی پاسخگو باشند و به گونه ای سخن بگويند که بتوان يقه ی آنها را گرفت.

اکبر گنجی
منبع: [راديو زمانه]، ۲۲ و ۲۴ تيرماه ۱۳۸۷

پاورقی ها:
۱-به عنوان نمونه مراجعه شود به مقاله رسول منتجب نيا، زير عنوان”چند سوال از احمدی نژاد، در روزنامه اعتماد ملی که سر و صدای زيادی به راه انداخت و موجب برخورد وزارت ارشاد و دادستانی تهران با روزنامه اعتماد ملی شد. از سوی ديگر، سخنان احمدی نژاد درباره امام زمان آنقدر موج آفريده است که معلم اخلاق کابينه مجبور شد طی يک مصاحبه بگويد صندلی خالی هیأت دولت متعلق به امام زمان نيست. در عين حال دو نمونه از تأئيد امام زمانی کردن امور توسط احمدی نژاد قابل تامل است. اولی متعلق به آيت الله علم الهدی،امام جمعه مشهد، که می گويد:”سخنان رئيس جمهور درباره امام زمان مبانی اعتقادی ماست”. رجوع شود به : http://www.rajanews.com/News/?28461 و دومی متعلق به حجت الاسلام صديقی استاد حوزه علميه قم که می گويد:”اگر دست ولايی امام زمان نبود، اين دولت از پای در می آمد”. رجوع شود به: http://www.rajanews.com/News/?28367.
۲-برمبنای گزارشی که اخيراً در تهران در همايش اسلام و آسيب های اجتماعی ارائه شد، ۱۱درصد روسپيان تهران با اطلاع همسرانشان دست به روسپيگری می زنند. در دهه ۶۰ و ۷۰ سن روسپيگری بالای ۳۰ سال بود اما اکنون سن روسپيگری از ۱۵ سال به بالا رسيده است. رجوع شود به : http://www.aftabnews.ir/vdcdsf0ytn055.html.
۳- برنارد لوئيس، خاورميانه،دو هزار سال تاريخ از ظهور مسيحيت تا امروز، ترجمه حسن کامشاد، نشر نی، ص۳۸۵.
۴-سايت نوروز، ۱۷ تيرماه ۱۳۸۷.
۵- ماهنامه آئين، شماره
۶- گفت و گو با سايت نوروز، اول بهمن ۱۳۸۶ .
۷- مصطفی تاج زاده، گفت و گو با سايت بهارستان، رجوع شود به سايت امروز، ۱۰ بهمن ۱۳۸۶.
۸- http://norooznews.ir/news/7663.php .
۹-” واقعيت آن است که نحوه عملکرد و رويکرد اصلاح طلبان به انتخابات برای بدنه اجتماعی طرفدار آنان که بخش اعظم جامعه را تشکيل می‌دهد حامل علائم و پيام‌های معنی داری برای جامعه است. بدنه اجتماعی اصلاح طلبان اگر در عملکرد ايشان عزم و جديدت و قاطعيتی در حد پاسخ به حداقل‌های خود نبينند، چندان اشتياقی به حضور در انتخابات از خود نشان نخواهند داد. اشتباه بزرگ اصلاح طلبان در انتخابات مجلس هشتم آن بود که اين نکته مهم را از نظر دور داشتند و تصور کردند هر رفتار انتخاباتی ايشان و هر تصميمی که در باره فهرست انتخاباتی اتخاذ کنند با حمايت بدنه اجتماعی طرفدار خود مواجه خواهند شد. از اين رو به رغم رد صلاحيت گسترده و حذف بيش از نود درصد از کانديداهای اصلاح طلب رده‌های اول و دوم و سوم در سراسر کشور و به ويژه در شهرهای بزرگ، آنان به فهرست‌های انتخاباتی شامل افراد باقيمانده در عرصه انتخابات اکتفا کردند و به حضور کسانی در فهرست انتخاباتی خود رضايت دادند که در بهترين ارزيابی‌ها طی سالهای گذشته در عرصه مبارزات اصلاح طلبانه جامعه از ايشان هيچ تلاش و تحرکی مشاهده در حافظه خود نداشت و آنان را به عنوان اصلاح طلب نمی‌شناخت. ارائه فهرست انتخاباتی سی نفره در تهران که حد اکثر کانديداهای شناخته شده اصلاح طلب در آن از تعداد انگشتان يکدست تجاوز نمی‌کرد و نيز فهرست‌های انتخاباتی مشابه در ديگر شهرهای بزرگ کشور برای بدنه اجتماعی طرفدار اصلاح طلبان حامل اين پيام بود که اصلاح طلبان پذيرای هر گونه محدوديت هستند که از ناحيه حاکميت بر آنان تحميل می‌شود و هيچ خط قرمزی را برای خود قائل نيستند. آنان از خود می‌پرسيدند اگر اصلاح طلبان در رقابت‌های انتخاباتی حاضر به پذيرش هرگونه تحميلی هستند و از اعلام مواضع حداقلی طفره می روند و يا از هم اکنون که هنوز وارد مجلس نشده‌اند، حداقل های خود را به راحتی ناديده می‌گيرند و تن به هر محدوديتی می‌دهند، تا آنجا که حتی حاضرند به نفع رقيب تنها نقش هيزم را برای گرم کردن تنور انتخاباتی بازی کنند، اگر فرضاً موفق به تصاحب کرسی‌هايی نيز در مجلس شوند، چه تحولی ايجاد خواهند کرد و چه تأثيری بر سمت و سوی از پيش تعيين شده مجلس خواهند داشت؟ واقعيت اين است که بدنه اجتماع اصلاح طلبان از نحوه حضور اصلاح طلبان هيچ نشانه‌ای مبنی بر عزم و اراده جدی در دفاع و پيگيری اهداف اعلامی خويش نديدند.
به اين ترتيب نحوه عملکرد انتخاباتی اصلاح طلبان و در رأس آن اعلام فهرست های انتخاباتی غير قابل دفاع، به کمک حربه رد صلاحيت‌های گسترده آمد و به رغم زمينه‌های مساعد اجتماعی ناشی از مديريت و عملکرد سوء جريان حاکم، کاهش شديد مشارکت را رقم زد”( محسن آرمين، درباره ضرورت ها و الزامات انتخاباتی اصلاح طلبان، اعتماد، ۱۶ تيرماه ۸۷).
۱۰-مقايسه آگهی های بازرگانی امروز با عصر کهن مثبت مدعای ماست. فروش کالای رو دست مانده با سرودن شعر در عصر گذشته امکان پذير بود. يک نمونه ی آن تاجری اهل کوفه بود که جهت فروش روبند به مدينه آمد. زنان مدينه تمام روبندهای او را خريدند، ولی هيچيک از روبندهای سياه او به فروش نرفت. تاجر به نزد دوست خود، الدارمی، عالم بزرگ حديث، رفته و از او تقاضای کمک می کند. آن عالم زاهد و رياضت پيشه به دوست تاجر خود می گويد: “نگران نباش، ترتيبی می دهم که از شر آن ها خلاص شوی و همه را بفروشی”. او سپس اين اشعار را می سرايد:
ای زن روبنده سياه، چه کردی، چه کردی؟
با زاهد منزه بی گناه، چه کردی، چه کردی؟
جامعه دربر می رفت مسجد به نماز، عابد مرتاض،
پيدا شدی بر سر راه، چه کردی، چه کردی؟
پس از اينکه شعر دارمی پخش شد، تمام زنان متشخص مدينه روبند های سياه را خريدند . امروزه توليد کنندگان برای فروش کالای خود، از تصاوير و دهها ايزار ديگر استفاده می کنند. هيچ توليد کننده ای نيست که گمان کند قادر است با سخن و کلام کالای خود را به فروش برساند.
منبع داستان: ابوالفرج اصفهانی، کتاب الاغانی،(قاهره، ۱۳۷۲ ه.ق) جلد هفتم، صص ۱۴-۱۳. به نقل از :
برنارد لوئيس، خاورميانه، ترجمه حسن کامشاد، نشر نی، صص۲۶۲-۲۶۱.

وزن گروه های سياسی تحريم کنندگان و شرکت کنندگان در انتخابات دهم رياست جمهوري

اکبر گنجی


اصلاح طلبان می توانند با ناديده گرفتن تحريم گران، به راه خود ادامه دهند، در آن صورت تحريم گران هم به راه خود می روند و در انتخابات آينده بر تعداد تحريم کنندگان افزوده خواهد شد. بايد گفت و گويی جدی ميان اصلاح طلبان و تحريم کنندگان در عرصه عمومی آغاز شود

۱ – ارزيابی وضعيت فعلی

انتخابات مجلس هشتم با شرکت حدود ۴۶ درصد مردم برگزار شد.اگر در انتخابات هيچگونه تقلبی صورت نگرفته باشد(که بنابر ادعای اصلاح طلبان و همه مخالفان صورت گرفته است)، ۵۴درصد مردم آن انتخابات را تحريم کرده اند. انتخابات مجلس هشتم نشان داد که مدعيات و ادله ی تحريم گران بيش از مدعيات و ادله ی دعوت کنندگان به شرکت در انتخابات پذيرش اجتماعی يافته است. شرکت کنندگان و تحريم کنندگان دو طيف يا دو جبهه متنوع را تشکيل می دهند.

۱-۱-طيف شرکت کنندگان: رهبر،مراجع تقليد، تمام ارکان نظام(قوای سه گانه، ارتش، سپاه، بسيج و…) ، محافظه کاران(از جمله روحانيت مبارز تهران و جامعه مدرسين حوزه علميه قم) ، اصلاح طلبان(از جمله مجمع روحانيون مبارز و مجمع مدرسين حوزه علميه قم) ، نهضت آزادی و… مردم را به شرکت در انتخابات دعوت کردند. اگر اين اصل پذيرفته شود که مردم به دعوت گروه ها و افراد مرجع در انتخابات شرکت می کنند، رأی ۴۶ درصدی بايد ميان همه ی اينها،از جمله مثلث هاشمی و خاتمی و کروبی، توزيع شود. روشن است که بخشی از افراد بنابر تکليف شرعی در انتخابات شرکت می کنند و در هر حال، حداقل ثابتی از آرا متعلق به محافظه کاران است. با توجه به انسداد سياسی و عدم دسترسی به اطلاعات، تعيين دقيق اينکه چه ميزان از اين تعداد به دعوت اصلاح طلبان در انتخابات شرکت کرده اند، بسيار دشوار است. با اينهمه، آرای منتخبين تا حدودی وضعيت گروه های شرکت کننده ی در انتخابات را نشان می دهد.اصلاح طلبان ممکن است بگويند نظام در انتخابات به شکل های گوناگون تقلب کرده و با تغيير آرا، اجازه نداده است کانديداهای آنها به مجلس راه يابند. اين مدعای درستی است، اما محل نزاع نيست. چرا که رژيم هرگونه تقلبی مرتکب شده باشد، تعداد کل شرکت کنندگان در انتخابات را کاهش نداده است. ادعای معقول تر اين است که گفته شود، رژيم تعداد شرکت کنندگان را بيش از آنکه بوده اعلام کرده است. در هر صورت، به هيچ وجه نمی توان مدعی شد که بيش از نيمی از ۴۶درصد شرکت کنندگان به دعوت اصلاح طلبان در انتخابات شرکت کرده باشند.
گروه های راديکال دوم خردادی(جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی) پس از اينکه شورای نگهبان صلاحيت حدود دو هزار تن از داوطلبان را رد کرد، سودای پيروزی را کنار نهادند. مسأله ی بعدی اين بود که با يک اقليت کوچک نمی توان برنامه ی اصلاح طلبانه ای را در مجلس به تصويب رساند. در آن شرايط اين پرسش مهم روئيد : به چه دليلی بايد در چنين انتخاباتی شرکت کرد؟ پاسخ اين بود: بايد در انتخابات شرکت کرد تا با فرستادن يک اقليت مقتدر، مجلس را چند صدايی کرد. در همان زمان طی مقاله ای گفته شد که چنين سودايی برنيامدنی است[۱]. مجلس هشتم تشکيل شد و در همان ابتدای کار، اقليت مقتدر اصلاح طلب به لاريجانی رأی داد تا به رأی دهندگان بفهماند چگونه و با چه روش هايی می خواهد نگذارد “مجلس يکدست و يک صدايی” شود. لاريجانی هم در همين ابتدای کار، از طرح گسترش اعدام ها حمايت کرد و مجلس يک فوريت “طرح اخلالگری در امنيت روانی جامعه” ،مورد حمايت لاريجانی و روح الله حسينيان، را با حضور اقليت قدرتمند اصلاح طلب به تصويب رساند.زبان لاريجانی هم رفته رفته به زبان احمدی نژاد تبديل می شود.

۲-۱- طيف تحريم کنندگان: تحريميون هم يک طيف بسيار متنوع و متفاوت را تشکيل می دهند:از گروه ها و افراد خارج کشوری گرفته تا گروه ها و افراد داخل کشور. برخلاف آنچه برخی جلوه می دهند، فقط ضد انقلابيون مستقر در خارج از کشور انتخابات را تحريم نکرده اند، بسياری از گروه ها و افراد داخل کشور هم انتخابات را تحريم کردند. اتفاقا اگر اکثريت ايرانيان خارج کشور ملاک باشد(نه گروه های سياسی)، خارج کشوری ها بيشتر با حاکميت همراهی نشان می دهند. اين امر علل و دلائل بسياری دارد: آنان که در داخل کشور زندگی می کنند، در شرايط استيصال به سر می برند.استيصالی که ناشی از فقدان عزت نفس ،عدم احترام، تهيدستی و رفتار ددمنشانه و ستمگرانه ی زمامداران است. خارج کشوری ها،از طريق پيوند زدن خود با ايران موجود، در برابر غيری(غرب) که به ما به چشم بيگانه می نگرد،برای خود هويت سازی می کنند. همين امر(يعنی تعلق هويتی) موجب می شود تا از طريق کمک به منشأ هويت ساز در مقابل بيگانه ی نافی هويت ايستادگی شود. رفت و آمد بدون درد سر به ايران و ترس از اينکه مبادا عدم شرکت در انتخابات مشکل ساز شود، هم در تصميم گيری افراد بسيار موثر است. اينها برخی از علل و دلائل تفاوت رفتار سياسی خارج کشوری ها و داخل کشوری ها است.
نمی توان فقط با تحليل جامعه شناختی عدم مشارکت مردم در انتخابات را تبيين کرد. دلائل روانشاختی هم در کار است. بسياری از افراد با عدم شرکت در انتخابات، انتقام عزت نفس از دست رفته شان را می گيرند.آنان نمی خواهند موجودی له شده و خوار شده باشند.آنها خواهان احترام اند. آدمی وقتی احساس می کند عزت نفس اش را از دست داده است، دست به هرکاری می زند تا بلکه عزت نفس از دست رفته را بازيابد. “نه” گفتن به ستمگران، بخشی از فرايند بازتوليد عزت نفس و اثبات استقلال “خود” است.
آنان که در ايران زندگی می کنند، به دلائل قابل فهم،به جای اعلام تحريم، می گويند در انتخابات شرکت نمی کنند. برخی از گروه ها و افراد ياد شده به شرح زيرند: دفتر تحکيم وحدت، ادوار تحکيم، ملی- مذهبی ها،جنبش مسلمانان مبارز، جبهه ملی ايران،اکثر زندانيان سياسی، زنان فعال در جنبش زنان، عبدالله نوری، عباس عبدی، عباس امير انتظام،قاسم شعله سعدی،ناصر زرافشان، شيرين عبادی، محسن کديور، عزت الله سحابی، حبيب الله پيمان و غيره. نکته جالب توجه اين است که برخی از چهره های موثر احزاب دوم خردادی هم در انتخابات شرکت نکردند، ولی بنابر دلائلی عدم شرکت خود را به اطلاع مردم نرساندند. سعيد حجاريان يکی از آن افراد است که چند روز قبل از انتخابات طی مقاله ی “بت وارگی صندوق رای” ،با زبان خاص خود ، نشان داد که شرکت در آن انتخابات بی فايده است و خود در انتخابات شرکت نکرد[۲].
بحث بر سر اينکه کدام يک از گروه ها و افراد خارج کشوری يا داخل کشوری بيشترين تأثير را در تحريم انتخابات داشته اند، بحثی بيهوده است. برای اينکه با هيچ ملاک و معياری نمی توان ميزان تأثير گذاری گروه ها و افراد بر عدم شرکت مردم در انتخابات را معين کرد. تعيين اينکه کدام افراد يا گروه ها، به عنوان گروه مرجع سياسی برای قهرکننده های با صندوق رآی عمل می کنند، امری ناممکن است، برای اينکه در شرايط موجود هيچ راهی برای تعيين ميزان اعتبار اجتماعی و آتوريته افراد و گروه ها وجود ندارد.

۲- واقعيت های ستبر

از جبر واقعيت نمی توان گريخت. سياست برساخته ای بشری است ،ولی نمی توان از موضعی ايدئولوژيک چشم بر واقعيت بست. سياست در واقعيت ساخته می شود. اصلاح طلبان بدون توجه خاص به دو واقعيت مهم ، راه به جايی نخواهند برد.

۲-۱-واقعيت رأی محافظه کاران: فرايند مدرنيزاسيون ترکيب جامعه ی ايران را به شدت تغيير داده است. بخش گسترده ای از جمعيت ايران نوگرايند. ساختار جمعيتی جوان کشور و توسعه باسوادی هم به رشد اقشار نوگرا مدد رسانده است. در عين حال، بخش کمتری از مردم همچنان سنتی هستند و با انديشه ی تجدد و نظام اجتماعی مدرن مخالفند. با توجه به وجود اقشار سنتی و نهادهای گسترده ی متعلق به آنان، حداقلی از آرای تثبت شده ی هر انتخاباتی از آن محافظه کاران است. اين ميزان در کلان شهر ها بين ۱۰ تا ۱۳ درصد کل واجدين شرايط است. با توجه به وضعيت مهره ها در صفحه شطرنج سياسی ايران، سودای جذب آرای محافظه کاران را در سر پروراندن، خيال خامی بيش نيست.آنها گروه های مرجع خود را دارند و اين گروه های مرجع به آنها می گويند در انتخابات به چه کسانی رأی دهيد. نزديکی به مواضع محافظه کاران گره ای از کار فروبسته ی ورود اصلاح طلبان به قدرت نمی گشايد. حتی اگر به فرض محال بتوان اين آرا را جذب کرد، با اين آرای اندک نمی توان به قدرت بازگشت.
نگاه نادرست به شکست های پياپی ،باعث شده است که گناه شکست را به گردن تندروی تعدادی اندک و دوری از شعائر دينی بيندازند. عدول از مواضع پيشين و گفتن اينکه ما به سينه زنی و زنجير زنی و تکايا عنايت چندانی نداشتيم و عدم توجه به شعائر دينی باعث شکست ما شد، بيش از آنکه ناظر به جهت گيری مردم باشد، معطوف به جلب رضايت رهبر و ديگر سردمداران اقتدارگراست. آقای خامنه ای بيش از يک دهه است که با پافشاری بسيار در صدد جا انداختن اين دستور کار سياسی است که مسأله اصلی نه گذار به دموکراسی (از طريق ساختن يک جامعه ی مدنی قدرتمند و گسترش حقوق بشر و آزادی) ، که حل مشکلات اقتصادی مردم مطابق با ديدگاه خاص وی است. اگر به مواضع کنونی گروه های دوم خردادی نگريسته شود، ديده خواهد شد که آنها نيز تمام تأکيد خود را معطوف بر مشکلات اقتصادی کرده اند.اصلاح طلبان هرچقدر هم که با مواضع رهبر همراهی کنند، چيزی به دست نخواهند آورد و رهبر آنها را خودی تلقی نخواهد کرد، ولی چيز مهمی را از دست خواهند داد: ريزش اجتماعی نيرو. فرايند از دست دادن نيروهای اجتماعی محصول عدول دائمی از مواضع پيشين و کوشش مداوم جهت اثبات خودی بودن است.

۲-۲- واقعيت اکثريت تحريم کننده: امروز وزنه ی تحريم گران آنچنان سنگين است که ديگر هيچ کس قادر به نفی اين واقعيت عظيم نيست. اصلاح طلبان اگر به رأی احتياج دارند، اين رأی نه در انبان محافظه کاران، که در کيسه ی تحريم کنندگان است. اصلاح طلبان اگر می خواهند به يک وزنه ی قوی اجتماعی تبديل شوند، بايد نگاه خود را به تحريم گران بدوزند[۳]. تحريم کنندگان بايد مجاب شوند که شرکت در انتخابات به سود فرايند گذار به دموکراسی است. چنين دلائلی تاکنون عرضه نشده است. اصلاح طلبان هيچ طرح و برنامه ای برای اصلاح وضعيت فعلی و گذار به دموکراسی ارائه نکرده اند. اين امر علل و دلائل گوناگونی دارد. اما نمی توان در اين ميان يک نکته ی مهم را ناديده گرفت: در ساختار فعلی، امکان تحقق هيچ وعده و برنامه ای برای گذار به دموکراسی وجود ندارد.

۳- توجيهات غير مجاب کننده

اين آرزوی دست نيافتنی ای است که گروه های دوم خردادی فکر کنند که می توانند پشت درهای بسته، با تعدادی افراد معين، تصميم به شرکت در انتخابات بگيرند، کانديدای خود را هم معين کنند، و بعد از ديگران بخواهند که در انتخابات شرکت و به کانديدای آنها رأی دهند، چنين سودايی محقق نخواهد شد.نبايد به مردم همچون پياده های مسلوب الاختيار عرصه ی شطرنج سياسی نگريست. اصلاح طلبان از سه شيوه برای مجاب کردن تحريم گران و مردم برای شرکت در انتخابات استفاده می کنند.

۱-۳- خطر احمدی نژاد: در طول سه سال گذشته اصلاح طلبان به انحأ گوناگون تمام مسائل و مشکلات ايران را به احمدی نژاد فروکاسته اند. اين شيوه ناکارآمد است .اگر از صبح تا شب خطر احمدی نژاد و نتايج اقداماتش ذکر شود، کسی مجاب به شرکت در انتخابات نخواهد شد. چون در نهايت تحريم کننده اين پرسش را مطرح خواهد کرد: آيا احمدی نژاد عامل تمام مشکلات و مسائل است و با رفتن او همه مشکلات رفع و تمام مسائل حل خواهد شد؟ مگر می توان تمام مسائل و مشکلات يک نظام سياسی را به يک فرد فروکاست؟ به عنوان مثال، رهبر در اين ساختار چه کاره است و چقدر قدرت دارد؟ رهبری که جهانش پر از دشمن و توطئه است، چون ذهن او اين توطئه ها و دشمنان را بر واقعيت تحميل کرده است. مسآله ی ما احمدی نژاد نيست، احمدی نژاد جز بسيار کوچکی از مسأله ماست. احمدی نژاد هم نباشد، رهبر با افراد ديگری همين وضعيت را تدوام خواهد بخشيد. مسأله اين نيست که احمدی نژاد در اجلاس سراسری جامعه مدرسين حوزه علميه قم و در حضور فقهای بزرگ ايران اعلام می کند آمريکايی ها می خواستند او را در عراق بدزدند، درد اين است که تمام علما اين سخنان را می شنوند و آن را باور می کنند.کدام يک از علمای حاضر در آن جلسه در جايی مدعای احمدی نژاد را به پرسش گرفت؟ احمدی نژاد هر روز از ترور و ربايش خود سخن می گويد، اما رهبر هم قاطعانه از او حمايت می کند.

۲-۳- حرکت حول خاتمی: بخشی از اصلاح طلبان گمان می کنند که با علم کردن خاتمی می توان در جامعه شور آفريد و جنبشی به راه انداخت و انتخابات را برد. اين رويکرد در انتخابات مجلس هشتم شکست خورد، ليست ياران خاتمی که با دخالت مستقيم او تهيه شده بود، حرکتی نيافريد و اکثريت مردم تهران را مجاب به شرکت در انتخابات نکرد. تأکيد بر اينکه اگر خاتمی در مقابل احمدی نژاد کانديدا شود کار تمام است و او حتماً رئيس جمهور خواهد شد، تحريم گری را مجاب به شرکت در انتخابات نخواهد کرد. به عنوان نمونه، عباس عبدی،يکی از کسانی که در انتخابات شرکت نکرد، در گفت و گوی اخيرش با سعيد حجاريان، شرکت در انتخابات رياست جمهوری آينده را بی فايده دانسته و از اصلاح طلبان دعوت کرده تا در انتخابات آينده شرکت نکرده و بجای آن به نقد خود و به بازسازی خود بپردازند[۴].به نظر عبدی اگر تمام گروه های اصلاح طلب بر سر خاتمی اجماع کنند و نظام هم اجازه دهد تا او در انتخابات شرکت کند، باز هم خاتمی رآی نخواهد آورد.از نظر عبدی حتی اگر خاتمی رئيس جمهور شود، توان اينکه تغييری در وضعيت ايجاد کند را ندارد. احمد زيدآبادی، يکی ديگر از کسانی است که در انتخابات شرکت نکرد. او کانديداتوری خاتمی در انتخابات آينده را بی فايده خوانده و وی را،حتی اگر رأی بياورد، مناسب برای اين کار تشخيص نمی دهد[۵]. نبايد گمان کرد که فقط عبدی و زيدآبادی چنين نظری دارند، ديگر تحريم گران، اگر نظر راديکال تری نداشته باشند،حداقل با عبدی و زيدآبادی هم نظرند.

۳-۳- طرح کانديداتوری عبدالله نوری: برخی از اصلاح طلبان گفته اند که شايد با کانديدا کردن عبدالله نوری بتوان تحريميون را مجاب به شرکت در انتخابات کرد[۶]. اين پيشنهاد چند مشکل اساسی دارد:
الف- عبدالله نوری ولايت فقيه را قبول ندارد و به صراحت تمام اعلام کرده است که قانون اساسی نياز به اصلاح بنيادين دارد. قرار است او رئيس جمهور شود تا در چارچوب همين قانون اساسی با ولی فقيهی که قبول ندارد، و او هم عبدالله نوری را قبول ندارد، کار کند. علم کردن روحانی خوش فکر و توانا و استواری چون عبدالله نوری که خود شرکت در انتخابات را با وجود ساختار فعلی بی فايده می داند و به صراحت اعلام کرده است بايد قانون اساسی اصلاح شود، مصداق آب در هاون کوبيدن است. با توجه به شرايط فعلی و ساختار سياسی موجود، رد صلاحيت نوری حتمی است. پس هدف از کانديداتوری نوری چيست؟ احتمالاً هدف ديگری مد نظر است. يعنی ، هدف از کانديداتوری عبدالله نوری، “ايجاد هيجان عمومی” ، “وارد کردن شوک به جامعه”، استفاده از فرصت انتخابات برای طرح يک ديدگاه و سخنان راديکال اعتراضی و … است ، نه رئيس جمهور شدن وی. هدف اين است که پس از بيان سخنان راديکال شوک آور و رد صلاحيت وی توسط شورای نگهبان، انتخابات رسما تحريم شود. اگر نظر گروه های دوم خردادی ناديده گرفته شود و گمان شود که عبدالله نوری می تواند شخصاٌ درباره ی مواضعی که بايد اتخاذ کند تصميم بگيرد، باز هم جای يک پرسش مهم وجود دارد: آيا عبدالله نوری حاضر است پرچمدار حرکت اعتراضی چند ماهه ای شود که برای شخص او هزينه های زيادی به دنبال دارد؟سکوت چندين ساله ی نوری مبنا و دلائلی دارد، چه امری موجب می شود که عبدالله نوری آن مبانی و دلائل را ناديده بگيرد؟ برخی از تحريم گران بدنبال مصدقی هستند که در برابر شاه(آقای خامنه ای) بايستد. آيا عبدالله نوری می خواهد نقش مصدق در برابر شاه را بازی کند؟
ب- آيا گروه ها و احزاب دوم خردادی حاضرند در پشت سر نوری وارد يک حرکت راديکال اعتراضی شوند؟ وقتی گروه های محافظه کار اصلاح طلب خاتمی را نمی پذيرند، آيا با پذيرش عبدالله نوری خطر درگير شدن با رهبر را به جان می خرند؟ حسين مرعشی به روشنی اعلام کرده که خاتمی کانديدای مناسبی نيست،”افراط گرای اصلاح طلب هم شانس کانديداتوری ندارد، به لحاظ اينکه امکان عبور از شورای نگهبان را ندارد”، به همين دليل حزب کارگزاران سازندگی به افرادی چون حسن روحانی، حسن جبيبی، ناطق نوری و ولايتی نظر دارد که می توانند ائتلافی گسترده از اصلاح طلبان و راست ميانه در برابر احمدی نژاد ايجاد کنند[۷]. کارگزاران سازندگی نگاهش معطوف به ائتلاف با راست ميانه است، نه چپ روی و دوری بيشتر از نظام و راست. از سوی ديگر، قرائن و شواهد حاکی از آن است که کروبی به احتمال زياد اين ميدان را ترک نخواهد کرد. اگر او کانديدا شود، حزب اعتماد ملی و چند حزب ديگر دوم خردادی به دنبال وی خواهند رفت.
ج- کانديدای اصلی دو گروه راديکال اصلاح طلب، يعنی مشارکت و مجاهدين انقلاب، خاتمی است[۸].اما اين دو گروه بر اجماع و ائتلاف همه ی احزاب دوم خردادی پا فشاری می کنند. اينان، با شرکت در ائتلاف با احزاب دوم خردادی و پيروی از چهره هايی که تمام کوشش شان راضی کردن “مقام معظم رهبری” است، دست و پای خود را کاملاً بسته اند و امکان هرگونه تحولی را ناممکن کرده اند. احزاب و افرادی که اينان می خواهند با آنها ائتلاف تشکيل دهند، حتی اگر تمام کانديداهای اصلاح طلب را رد صلاحيت و تمام اصلاح طلبان را هم بازداشت و زندانی کنند ، باز هم خواهند گفت که برای حفظ نظام در برابر توطئه های آمريکا بايد در انتخابات شرکت کرد. در واقع تمام کوشش آن افراد و گروه ها مصروف اين می گردد که دائماً به رهبر اثبات کنند که خودی هستند و با غير خوديها مرزبندی مشخص دارند.جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی پس از برگزاری انتخابات مجلس هشتم، طی دو بيانيه اعلام کردند با با ليست دادن در تهران مخالف بودند، ولی به خاطر حفظ ائتلاف و گردن نهادن به رأی جمعی آنان، از نظر خود عدول کرده اند.
د- اگر همه نکات پيش گفته مرتفع شود، اصلی ترين مسأله سر در خواهد آورد. به چه دليل يا دلائلی قرار است تحريميون را مجاب کرد که در انتخابات شرکت و پشت سر عبدالله نوری گرد آيند؟ آيا اگر عبدالله نوری رئيس جمهور شود، قادر است با وجود رهبر و شورای نگهبان و مجمع تشخيص مصلحت نظام و قوه قضائيه و مجلس هشتم و سپاه و بسيج و … در ساختار فعلی تحولی بنيادين به سوی دموکراسی ايجاد کند؟

۴- نتيجه

تعداد تحريم کنندگان (شامل قهر کنندگان، سکوت کرده ها، شرکت نکرده ها و…)، از تعداد شرکت کنندگان (شامل اصلاح طلبان و محافظه کاران) بسيار بيشتر است. هيچ نيروی سياسی دموکراتی نمی تواند چشمان خود را برروی اين خيل عظيم ببندد و آنها را ناديده بگيرد. اصلاح طلبان می توانند با ناديده گرفتن تحريم گران، به راه خود ادامه دهند، در آن صورت تحريم گران هم به راه خود می روند و در انتخابات آينده بر تعداد تحريم کنندگان افزوده خواهد شد. بايد گفت و گويی جدی ميان اصلاح طلبان و تحريم کنندگان در عرصه ی عمومی آغاز شود.
روش هايی وجود دارد که نه تنها به معنای ناديده گرفتن است، بلکه تحريک کننده هم هست. تکرار اين سخنان در دو انتخابات گذشته که: تحريم کنندگان عامل بر سر کار آمدن احمدی نژاد هستند، تحريم کنندگان مسئول وضعيت موجود هستند، تحريم کنندگان می خواهند با سربازان آمريکايی و حمله ی نظامی دموکراسی را به ايران وارد کنند، تحريم کنندگان از عمل خود پشيمان شده و فهيمده اند که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده اند، تحريم کنندگان در اين انتخابات شرکت خواهند کرد و به اصلاح طلبان رآی خواهند داد، سودی به حال معتقدان به شرکت در انتخابات ندارد. کدام تحريم کننده ای پشيمان شده و نظر خود را پس گرفته است؟ کدام تحريم گری مدافع حمله ی نظامی آمريکا يا اسرائيل به ايران است؟ آيا استفاده از اين روش ها به معنای افتادن به دام روش های غير اخلاقی- امنيتی محافظه کاران نيست؟
يک عامل مهم و ظاهراً پنهان، ميان تحريم گران و گروه های دوم خردادی معتقد به شرکت در انتخابات جدايی می افکند. تحريم گران نمی توانند در تحليل های خود نقش عامل “منافع” را ناديده بگيرند. سران احزاب دوم خردادی طی سه دهه ی گذشته در قدرت سهيم بوده اند. مهم ترين راه کسب ثروت در ايران، اتصال به دولت است. بنابر اين، نمی توان نقش عامل مهم منافع را در تأکيد احزاب دوم خردادی مبنی بر شرکت در انتخابات ناديده گرفت. اگر تحريم کنندگان در انتخابات شرکت کنند، چون گزينه ی بديلی وجود ندارد، مجبورند به کانديدای اصلاح طلبان رأی دهند. بدين ترتيب، اگر تحريم کنندگان در انتخابات شرکت کنند، منافع آن به گروه های دوم خردادی می رسد.آيا احزاب دوم خردادی می توانند انکار کنند که منافع قدرت و ثروت هيچ نقشی در آن همه تأکيد بر شرکت در انتخابات ندارد؟ مدعای ما اين نيست که می توان نظر احزاب دوم خردادی مبنی بر شرکت در انتخابات را به منافع آنها فروکاست، بلکه ادعای ما اين است که منافع(قدرت و ثروت) يکی از عوامل باور آنها به شرکت در انتخابات است.
اما از اين سو،منافع (به معنای قدرت و ثروت، نه به معنای وسيع کلمه،يعنی: نيازها، تمناها، ترجيحات، آرزوها) ، در تصميم گيری اکثر افراد تأثيری ندارد. بسياری از تحريم کنندگان نه حزب و گروهی دارند، نه مشی زندگی شان نشان داده است که بدنبال مناصب سياسی اند. تا آنجا که من می فهمم دو نوع خواست وجود دارد: در سطح فردی افراد خواهان عزت نفس، احترام،فرديت ،آزادی و حقوق اند و در سطح جمعی خواهان يک نظام دموکراتيک ملتزم به آزادی و حقوق بشرند. اگر دريافت من از ترجيحات مردم يا تحريم گران درست باشد، در آن صورت مسأله ی ما اين خواهد بود: چه نوع نظام سياسی بر ايران حاکم است و گذار از اين نوع نظام سياسی به يک نظام دموکراتيک چگونه امکان پذير است؟ سخن گفتن در اين زمينه بايد براساس تجربه های بشری گذار به دموکراسی باشد، نه پنهان شدن در پشت سنگر “رژيم استثنايی ايران” و به دنبال راه های استثنايی رفتن و هيچ راهی را نيافتن.

اکبر گنجی
منبع:راديو زمانه ۱۶ و ۱۷ تير ۸۷

پاورقی ها:

۱-رجوع شود به:
اکبر گنجی، صدای سلطان و صدای آزادی، گامی به سوی تحريم انتخابات، ۱۹ اسفند ۸۶. راديو زمانه، روز آن لاين، گويا نيوز و غيره.
۲-سعيد حجاريان، بت وارگی صندوق رای، روز آين لاين، ۲۳ اسفند ۸۶.حجاريان می گويد:” در عالمِ مقدّسات، می‌توان به ‏ضريحی متوسّل شد و بدان دخيل‎ ‎بست؛ امّا، در عالمِ عرفیّات، جايگزينیِ صندوقِ رأی با ضريح شرک‌آلود است‎ ‎و ‏می‌توان آن را، به اصطلاح، “بت‌پرستی سياسی” نام نهاد… برای‎ ‎برون‌رفت از افسونِ صندوق، آن هم ‏صندوقی که کمابيش مشابهِ جعبه‌ی‎ ‎پاندوراست، بايد به قدرت و نيرو مجهّز شد‎… نمی‌توان، مثلاً‎ ‎نزديک انتخابات، با بسيجِ پوپوليستی گمان کرد که ‏می‌توان اين کتل را رد‎ ‎کرد. ضرب المثل قديمی‌ای داريم که می گويد: “جویِ پایِ کتل فايده‌ای‎ ‎ندارد”. در قديم ‏بعضی چاپاردارها به قاطرهايی که بار يا مثلاً هودجی بر‏‎ ‎پشتشان بود، در پای کتل، جو می‌دادند که بخورند و آن ‏سربالايی را بالا‎ ‎بروند. امّا، اغلب، بی‌فايده بود و به آن‌ها می گفتند که شما بايد اين جو‎ ‎را از سال‌ها قبل، آهسته ‏آهسته، به قاطر می‌داديد تا امروز بتواند اين کتل‎ ‎و گردنه را بالا برود‎”.
۳- محسن آرمين اصل مسأله را بخوبی دريافته است، ولی به گمان من در راه حل مسأله، يعنی چگونگی قانع کردن تحريم گران، راه درستی پيشنهاد نمی کند.او بدرستی تأکيد دارد که “اقناع جامعه به شرکت فراگير در انتخابات” مهمترين مسأله است، ولی گمان می کند که راه حل مسأله در “کانديدايی است که حول وی دست به ائتلاف خواهند زد”. آرمين می نويسد: ” واقعيت آن است که نحوه عملکرد و رويکرد اصلاح طلبان به انتخابات برای بدنه اجتماعی طرفدار آنان که بخش اعظم جامعه را تشکيل می‌دهد حامل علائم و پيام‌های معنی داری برای جامعه است. بدنه اجتماعی اصلاح طلبان اگر در عملکرد ايشان عزم و جديدت و قاطعيتی در حد پاسخ به حداقل‌های خود نبينند، چندان اشتياقی به حضور در انتخابات از خود نشان نخواهند داد. اشتباه بزرگ اصلاح طلبان در انتخابات مجلس هشتم آن بود که اين نکته مهم را از نظر دور داشتند و تصور کردند هر رفتار انتخاباتی ايشان و هر تصميمی که در باره فهرست انتخاباتی اتخاذ کنند با حمايت بدنه اجتماعی طرفدار خود مواجه خواهند شد. از اين رو به رغم رد صلاحيت گسترده و حذف بيش از نود درصد از کانديداهای اصلاح طلب رده‌های اول و دوم و سوم در سراسر کشور و به ويژه در شهرهای بزرگ، آنان به فهرست‌های انتخاباتی شامل افراد باقيمانده در عرصه انتخابات اکتفا کردند و به حضور کسانی در فهرست انتخاباتی خود رضايت دادند که در بهترين ارزيابی‌ها طی سالهای گذشته در عرصه مبارزات اصلاح طلبانه جامعه از ايشان هيچ تلاش و تحرکی مشاهده در حافظه خود نداشت و آنان را به عنوان اصلاح طلب نمی‌شناخت. ارائه فهرست انتخاباتی سی نفره در تهران که حد اکثر کانديداهای شناخته شده اصلاح طلب در آن از تعداد انگشتان يکدست تجاوز نمی‌کرد و نيز فهرست‌های انتخاباتی مشابه در ديگر شهرهای بزرگ کشور برای بدنه اجتماعی طرفدار اصلاح طلبان حامل اين پيام بود که اصلاح طلبان پذيرای هر گونه محدوديت هستند که از ناحيه حاکميت بر آنان تحميل می‌شود و هيچ خط قرمزی را برای خود قائل نيستند. آنان از خود می‌پرسيدند اگر اصلاح طلبان در رقابت‌های انتخاباتی حاضر به پذيرش هرگونه تحميلی هستند و از اعلام مواضع حداقلی طفره می روند و يا از هم اکنون که هنوز وارد مجلس نشده‌اند، حداقل های خود را به راحتی ناديده می‌گيرند و تن به هر محدوديتی می‌دهند، تا آنجا که حتی حاضرند به نفع رقيب تنها نقش هيزم را برای گرم کردن تنور انتخاباتی بازی کنند، اگر فرضاً موفق به تصاحب کرسی‌هايی نيز در مجلس شوند، چه تحولی ايجاد خواهند کرد و چه تأثيری بر سمت و سوی از پيش تعيين شده مجلس خواهند داشت؟ واقعيت اين است که بدنه اجتماع اصلاح طلبان از نحوه حضور اصلاح طلبان هيچ نشانه‌ای مبنی بر عزم و اراده جدی در دفاع و پيگيری اهداف اعلامی خويش نديدند.
به اين ترتيب نحوه عملکرد انتخاباتی اصلاح طلبان و در رأس آن اعلام فهرست های انتخاباتی غير قابل دفاع، به کمک حربه رد صلاحيت‌های گسترده آمد و به رغم زمينه‌های مساعد اجتماعی ناشی از مديريت و عملکرد سوء جريان حاکم، کاهش شديد مشارکت را رقم زد”( محسن آرمين، درباره ضرورت ها و الزامات انتخاباتی اصلاح طلبان، اعتماد، ۱۶ تيرماه ۸۷).
۴- سايت نوروز، گفت و گوی عباس عبدی با سعيد حجاريان، ۲۶ خرداد ۸۷.عبدی می گويد:” تنها راهبرد صبر، سکوت نسبی، بازسازی خود و قوام تشکيلاتی و نگاه انتقادی به گذشته و انتظار برای آنها باقی می ماند. انتظار به اين دليل مهم است که اين شرايط مطلقا پايدار نيست. هدف صبر و سکوت و انتظار، انفعال نيست بلکه بازسازی اصلاح طلبان است. من اصلا معتقد نيستم که بايد از ناطق حمايت کرد. شايد اشتراکاتی در دوره هايی وجود داشته باشد اما حمايت بی مفهوم است. اصلاح طلبان بايد اعتماد و تشکيلات و نظم خود را در جامعه بازسازی کند و با عجله دويدن در ميدان سياست به نظر من جواب نمی دهد. فکر کنم که سعيد هم با اين پيشنهاد صبر و سکوت موافق است، فقط از او خواسته‌اند که نگويد!”.
عبدی در مقاله “اختلال در فضای مفهومی کنش”، ۹ تير ۱۳۸۷، از زاويه ی ديگری بر نظر خود تأکيد کرده است(رجوع شود به سايت آينده).
۵- احمد زيدآبادی، جناب خاتمی ترديد را کنار بگذارد، روز آن لاين، ۳۰ خرداد ۸۷.
زيد آبادی می نويسد:”گروه های اصلاح طلب با توجه به تجربه دو انتخابات گذشته نبايد فراموش کنند که قهر کردگان با صندوق رآی از نظر کمی تأثير گذارترين نيرو در انتخابات به شمار می روند و صرف اجماع ۱۸ گروه اصلاح طلب بر روی شخصی که هيجان و جنبش عمومی در سطح جامعه برنيانگيزد، دوم خرداد ديگری را رقم نخواهد زد”. به هر حال شخص مورد نظر، هر کس باشد، خاتمی نيست.
۶- سعيد حجاريان در گفت و گو با عباس عبدی اين ايده را مطرح کرد که يک راه اين است که عبدالله نوری را اصلاح طلبان کانديدا کنند تا تحريميون را هم بتوان به سوی صندوق های رأی بازگرداند. اگرهم شورای نگهبان او را رد صلاحيت کرد، در آن صورت همه ی اصلاح طلبان می توانند از انتخابات کنار بکشند. يعنی آن را تحريم کنند.
پس از وی تاجرنيا بود که در گفت و گو با سايت ادوار نيوز اعلام کرد:”پيش بينی می شود حضور احتمالی نوری با ويژگی های تحول خواهی و تأثير گذاری وی، بتواند فضای درونی اصلاحات را تغيير دهد”(ادوار نيوز، ۱۳ تير ۸۷).
احمد زيدآبادی هم در گفت و گو با روزنامه اعتماد ضمن بيان دلائل مخالفت با کانديداتوری خاتمی ، می گويد ، به يک چهره تازه نياز است که :”اعلام حضور وی در انتخابات، يک هيجان عمومی هم ايجاد کند. در حال حاضر اصلاح طلبان نيازمند کانديدايی هستند که نوعی شوک به فضای سياسی و جامعه وارد کند”. به گمان وی، اين شخص کسی جز عبدالله نوری نيست. اعتماد ملی، ۱۵ تير ۸۷.
۷- گفت و گوی روزنامه اعتماد با حسين مرعشی، سخنگوی کارگزاران سازندگی ف ۱۳ تيرماه ۸۷.
مرعشی می گويد:”می خواهم بگويم آدم های ميانه يی که می شود روی آنها تفاهم کرد چه کسانی هستند. از بين اصولگرايان قاعدتاً آقای ناطق نوری، آقای روحانی و آقای ولايتی می توانند مطرح باشند. از ناحيه ما هم دکتر حبيبی و مهندس موسوی می توانند مطرح شوند”. روشن است که مهندس موسوی و حسن حبيبی نمی آيند. پس محور اصلی بحث در سخن مرعشی اين است که مثلا ناطق نوری کانديدای مشترک باشد و دو شرط پذيرفته شود. اول: تضمين سلامت انتخابات. دوم: بردن بخشی از اصلاح طلبان به کابينه.
محمد عطريان ، يکی ديگر از اعضای کارگزاران سازندگی، در گفت و گو با روز آن لاين در خصوص احتمال کانديداتوری عبدالله نوری می گويد:”چنين احتمالی را بعيد می داند”(روز آن لاين، ۱۶ تير ۸۷).
۸-محسن آرمين در مقاله پيش گفته، پس از کلی بحث درباره ی علل شکست قبلی و ضرورت پيروزی آينده، راهحل خود را ارائه می کند. می نويسد: “اکنون بايد پرسيد، ملاحظات و شرايط مذکور در کداميک از شخصيت‌ها و چهره‌های اصلاح طلب متعين است؟ بدون شک در ميان اصلاح طلبان چهره ها و شخصيت های محترمی را می‌توان يافت که هر يک واجد برخی از شرايط مذکور هستند، اما اگر با نگاهی ملی و فراتر از الزامات و منافع شخصی و گروهی به اين سئوال بنگريم، يک پاسخ بيشتر نخواهيم يافت. اين شرايط و ملاحظات بيش از هرکس در سيد محمد خاتمی متعين است. به گمان من اصلاح طلبان اگر خواهان پيروزی در انتخابات آينده هستند و اگر به واقع قصد آن دارند که اين انتخابات را به فرصتی برای تغيير و تحولی اساسی در کشور و نجات آن از وضعيت خطير کنونی تبديل کنند، نمی‌توانند به گزينه‌ای جز خاتمی فکر کنند”( محسن آرمين، درباره ضرورت ها و الزامات انتخاباتی اصلاح طلبان، اعتماد، ۱۶ تيرماه ۸۷). آرمين با بيان اين نظر در صدد قانع کردن تحريميون به شرکت درانتخابات است، اما درست همين بخش از سخنان وی به وسيله ی مسئولين روزنامه اعتماد سانسور شده و او مجبور می شود همان متن را درسايت امروز منتشر کند و تأکيد کند که اين متن سانسور نشده است و به خواننده دقيقاً بگويد که درست همين بخش است که سانسور شده است. وقتی وضع احزاب دوم خردادی اين چنين است، آيا نوبت به قانع کردن تحريميون فرا می رسد؟ حزب مشارکت هم اعلام کرده است که به کسی جز خاتمی فکر نمی کند.