دانستن حق مردم است

برهنه شدن زنان در ایران در اعتراض به نقض حقوق زنان در ایران و در حمایت از تقویم برهنه ایرانی‌

ریشه یابی ریشه های اطلاعاتی کودتای خامنه ای به نحوه تشکیل ارگانهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی باز می گردد. ابتدای انقلاب برای تشکیل اطلاعات ناچار بودند از افرادی استفاده کنند که با این کار آشنایی داشتند، همانطور که برای آموزش سلاح ناچار به استفاده از ارتشی ها بودند، برای سامان دادن اطلاعات هم مجبور شدند سراغ نیروهای اطلاعاتی رژیم قبلی بروند. در همین حال تلاش سختی بین شرق و غرب برای در دست گرفتن سیستم اطلاعاتی جمهوری اسلامی در کار بود و علیرغم دعواهای سیاسی که در لایه های ظاهری و تبلیغاتی روابط بین المللی دیده می شد در مورد رخنه در سیستم اطلاعاتی و در دست گرفتن آن، رقابت شدیدی بین کا گ ب و اینتلیجنت سرویس در جریان بود. انگلیس حاضر بود در زمینه اطلاعات همه نوع کمکی به جمهوری اسلامی بنماید تا بخیال خود جلوی نفوذ روسها و تاثیرگزاری آنها بر مسئولین کشور را بگیرد و در مقابل نیز روسها با بهره برداری از احساسات ضدغربی بوجود آمده در میان نیروهای انقلابی تلاش می کردند که برای مهار کردن جمهوری اسلامی و سوار شدن بر آن راه میانبر رفته و با در اختیار گرفتن نهادهای اطلاعاتی، کنترل مقامات سیاسی را در دست بگیرند.
برای کشورهایی نظیر انگلیس و روسیه که دارای سازمانهای اطلاعاتی قوی و با تجربه و باقدمتی هستند روشن است که در اختیار داشتن ارگان اطلاعات یک کشور ارزانترین راه تسلط بر آن کشور است. سیاستمداران قدرت واقعی چندانی ندارند و دائماً هم تغییر می کنند ولی نهادهای اطلاعاتی قدرت واقعی و پشت پرده را در دست داشته و وابسته به افراد هم نیستند و سیستم آن همیشه ثابت و نیرومند است.
انگلیس در این راه خیلی مایه گذاشت و تیمسار ارتشبد فردوست که از اعضای رده بالای سرویس اطلاعاتی انگلیس بود را به جمهوری اسلامی هدیه داد. وی دوست دوران کودکی محمدرضاشاه و همدرس او در ایران و سوئیس بود و همیشه بالاترین پستهای امنیتی را در حکومت پهلوی داشت و نزدیکترین ندیم شاه محسوب می شد، بسیاری او را مغز شاه می نامیدند. فردوست ریاست دفتر اطلاعات ویژه شاه و همزمان معاونت ساواك و ریاست دفتر بازرسی شاه را نیز بر عهده داشته است. وی همچنین به عنوان ناظر بر عملیات دولت عمل می‌كرد. فردوست فردی بسیار ثروتمند بود.
فردوست توسط انگلیسی ها به سرویس اطلاعاتی آن کشور جذب و طی سال های 1338 تا 1342 به انگلیس رفته و توسط اینتلیجنس سرویس در انگلستان دوره های آموزشی ویژه ای دیده كه عبارت بودند از : (کتاب خاطرات فردوست)
1 – آموزش سازماندهی «دفتر ویژه»
2 ـ آموزش تلخیص و ارزیابی خبر
3 ـ آموزش حفاظت
4 ـ آموزش تحقیق
5 ـ گزارش نویسی
6 ـ آموزش شبكه های‌ پنهانی
7 ـ آموزش استخدام و عضویابی
8 ـ آموزش اطلاعات و ضد اطلاعات
9 ـ آموزش ضد براندازی
10 ـ آموزش جنگ روانی

پس از خروج شاه از ایران در 26 دی 57 برای همه کشورهای غربی مسجل شده بود که رژیم سقوط خواهد کرد و آنها بسرعت در حال آماده کردن خود برای تعامل با حکومت جدید بودند، اولین تماسها با سران انقلاب از سوی آمریکا و انگلیس برقرار و در جلسه ای با حضور ژنرال هایزر آمریکایی و ارتشبد فردوست بنمایندگی از انگلیس و نیز 3 تن از اعضای عالیرتبه شورای انقلاب، اولین گفتگوهای رودرو شکل گرفت.
نخستین پیشنهاد صریح طرف مقابل به سران شورای انقلاب آمادگی آنها برای مساعدت در تشکیل یک نهاد اطلاعاتی قوی بود که بتواند پس از سقوط شاه جلوی سرویس قدرتمند کا گ ب بایستد و مانع از نفوذ روسها شود. ارتشبد فردوست که تمام دوره های اطلاعاتی را دیده و سالهای زیادی تجربه کار عملی داشت و از طرفی مورد اعتماد سرویس انگلیس بود و می توانست در مواقع ضروری از کمک آنها بهره ببرد برای این همکاری پیشنهاد شد.
ارتشبد فردوست ماموریت یافت در ایران باقی مانده و با کمک به حکومت نوپا مانع از نفوذ کمونیسم و روسها در ایران شود. و به این ترتیب ارتشبد حسین فردوست، پدر تشکیلات اطلاعاتی و امنیتی جمهوری اسلامی ایران شد.
این هدیه سخاوتمندانه دولت انگلیس یک نعمت ارزشمند برای حکومت بود که نهایت استفاده را از آن برد. تا چند سال حضور فردوست در راس سیستم اطلاعاتی ایران مخفی نگاه داشته شد و پس از آن روسها برای انتقام گیری از جریان میتروخین (Mitrokhin) اقدام به افشای موضوع فردوست کردند. ماجرا از این قرار بود که بموازات تلاش غرب برای بدست گرفتن سیستم اطلاعاتی ایران، روسها نیز از طریق سفیر تام الاختیار خود در ایران یعنی وینوگرادوف در ملاقاتهای هفتگی که وی برای مدتی با آیت الله خمینی داشت توانست رهبر انقلاب را متقاعد کند از کمکهای اطلاعاتی بدون توقع شوروی استفاده نماید و به این منظور یکی از افسران عالیرتبه کا گ ب بنام میتروخین که مسئول بخش خاورمیانه سازمان اطلاعاتی شوروی بود برای ارائه این خدمات تعیین شد و این شخص برای از میدان به در کردن فردوست و حامی وی یعنی انگلیس با گشاده دستی اطلاعاتی را به ارگانهای اطلاعاتی ایران ارائه می داد. در مقابل توقع شوروی این بود که در مقابل اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ، ایران واکنشی انجام ندهد که حکومت نیز این خواسته را اجابت نمود.
میتروخین در سال 1992 به انگلیس پناهنده شد و مشخص گردید که یک جاسوس نفوذی انگلیس در کا گ ب بوده و یکی از دلایل عدم موفقیت شوروی در بدست گرفتن کامل سیستم اطلاعاتی ایران نفوذی بودن وی بوده، شوروی در مقابل نقش فردوست را افشاء کرد و حکومت ناچار به علنی کردن حضور فردوست شد. این تحولات منجر به قطع موقت ارتباط روسها با سیستم اطلاعاتی ایران و افتادن کامل آن بدست انگلیس بود.
بعد از روی کار آمدن خامنه ای ناگهان سیاست «نگاه به شرق» که تئوریسین آن محمدجواد لاریجانی بود در اولویت قرار گرفت و روابط بسیار نزدیکی با شوروی آغاز شد. خریدهای سنگین نظامی از شوروی و حضور مستشاران روس در ایران و حضور همزمان نیروهای سپاه در شوروی بیش از پیش سبب نزدیکی سپاه با روسها شد. وزارت اطلاعات که معمار آن فردوست بود از این چرخش ناراحت بود و نسبت به خامنه ای دید خوبی نداشت. وزارت اطلاعات با هدایت سعید امامی که فردی مشکوک بود و در یکی از سفرهای فلاحیان وزیر اطلاعات به آمریکا با وی آشنا و سپس برای همکاری با وزارت اطلاعات به ایران دعوت شده بود کودتایی ظریف را بر علیه خامنه ای ترتیب داد. حذف فیزیکی مخالفین و دگراندیشان ایرانی که زیر نظر مستقیم رهبر و با دستور وی سالها در حال انجام بود ناگهان به بیرون درز کرد و خاتمی گزارشی را دریافت نمود که نشان می داد این قتلها توسط وزارت اطلاعات و با دستور رهبر انجام شده است، خاتمی بجای انتشار عمومی گزارش و مطلع کردن ملت، نزد خامنه ای رفت و گزارش را به او داد. خامنه ای در مقابل، ضمن تکذیب نقش خود باند سعید امامی را عامل اسرائیل خوانده و دستور برخورد با آنها را داد. شدیدترین و بی رحمانه ترین شکنجه هایی که تا آنروز حتی نسبت به خطرناکترین مخالفین حکومت انجام نشده بود نسبت به این افراد اعمال و حتی همسر سعید امامی را با شکنجه هایی وحشتناک وادار کردند اعتراف کند با افراد متعددی ارتباط جنسی داشته است، سعید امامی هم بقتل رسید ولی اعترافهایی از او منتشر شد که نشان می داد وی سفرهای متعددی به اسرائیل داشته و برای موساد کار می کرده است. فیلم شکنجه های این افراد برای هشدار به پرسنل وزارت اطلاعات برای آنها نمایش داده شد و به بیرون هم درز پیدا کرد و همگان در اینترنت فیلم شکنجه های فاطمه دری همسر سعید امامی را دیدند. وزارت اطلاعات کاملاً از چشم رهبر افتاد و وی با فراخواندن برخی از تصفیه شده های وزارت تشکیلات اطلاعات موازی را زیر نظر حجازی راه انداخت. با افول وزارت اطلاعات نقش اطلاعات رهبری و اطلاعات سپاه بسیار پررنگ شد و بهمین ترتیب نزدیکی به روسها هم شدت گرفت. نقطه سقوط رهبر هم از همینجا آغاز شد.
وزارت اطلاعات همواره نقش متعادل کننده ای در رفتار رهبر داشت ولی با حذف آنها دور بدست سپاه افتاد که بیشتر نظامی-امنیتی فکر می کرد تا مثل وزارت اطلاعات سیاسی-امنیتی. اولین نوزاد تفکر نظامی-امنیتی سپاه طرح روی کار آوردن یکی از عناصر سپاه یعنی احمدی نژاد بعنوان رئیس جمهور بود، بیرون آمدن وی از صندوق رای را سپاه تضمین می کرد. در حالیکه اگر هدایت جریانات بدست وزارت اطلاعات بود هرگز اجازه نمی داد فردی نظیر احمدی نژاد که نه تعادل روانی داشت و نه شخصیت فردی، چنین جایگاهی را در جمهوری اسلامی بدست بگیرد. این باند جدید 4 سال وقت می خواست تا با هدایت روسها طرح یک کودتای تمام عیار را آماده نماید. در همین 4 سال نیز نتایج این تفکر نظامی-امنیتی در قالب تند شدن شعارهای حکومت و تهدید به بریدن زبان و گردن زدن مخالفین و همچنین رویارویی با کشورهای غربی و گسترش و سرعت بخشیدن به یک امپراطوری نظامی با اولویت دادن به طرحهای موشکی و هسته ای و واگذاری همه پروژه های بزرگ اقتصادی به سپاه و ورود همه جانبه سپاه به عرصه امنیتی خود را نشان داد.
اوج این جریان در سفر پوتین در سال 1386 به تهران و ملاقات طولانی خصوصی وی با رهبر بود که قول و قرارهای استراتژیکی رد و بدل شد. روسها در مقابل تامین خواسته های رهبر امتیازات بسیار مهمی از جمله مالکیت دریای خزر را گرفته و همچنین خواستار ابقای احمدی نژاد برای دوره بعدی شدند. بطرز بی سابقه ای نیروهای سپاه (150 نفر) وارد مجلس و دولت و خبرگزاریها و صدا و سیما شده و بیشتر پستهای اجرایی نظیر استاندار و فرماندار بین مابقی افراد سپاهی که وزیر و نماینده مجلس نشده بودند تقسیم شد و تعدادی نیز بعنوان سفیر عازم کشورهای خارجی شدند.
در قرن بیستم جهان شاهد پدیده ‌ای است که کمتر در گذشته سابقه داشته است و آن نظامیانی هستند که امور دیوانی را هم فرا‌گرفته ‌اند و به همراه پاره ‌ای از نیروهای غیرنظامی دولتی را تشکیل داده‌اند که به آن «نظام‌های اقتدارگرای دیوانسالار» (Bureaucratic Authoritarian Regime) می‌گویند. اینان در بسیاری از کشورهای آمریکای جنوبی چون آرژانتین، شیلی، اروگوئه، برزیل و همچنین در کره جنوبی و یونان حکومت را به دست گرفتند.
سپاه که زمانی نیروی مسلحی بود که در راه پاسداری این مرز و بوم می‌جنگید کم کم محدوده عمل آن از کار سپاهیگری به کشورداری گسترش یافته و یک واحد بزرگ اقتصادی شده است که بیشترین و بزرگترین قراردادهای ساختمانی را در دست دارد. مجتمع خاتم ‌الانبیا بزرگترین شرکت ساختمانی ایران است که در کشورهای همسایه همپیمان‌های بزرگ ساختمانی دارد. سپاه بنادر و گمرکات متعددی در اختیار دارد که هر کالایی را می‌ خواهد بدون نظارت دولت و بدون پرداختن عوارض گمرکی وارد می‌کند و از آنجا که سپاه فعالیت‌ های اقتصادی و تجاری وسیعی دارد لذا بخش گسترده‌ ای از واردات مملکت از کنترل دولت خارج است و بدین طریق به هر صنعتی روی بیاورد هیچ رقیبی تاب مقابله با آن، حتی از نظر اقتصادی و هزینه تمام شده، را ندارد. دو سال پیش شرکت‌های مربوط به سپاه در دوبی ۱۲ میلیارد دلار درآمد داشتند.
بدین سان سپاه دولتی در درون دولت با درآمد مستقل خود ایجاد کرده و سخت هم از این منابع مالی خود حراست می‌کند. سپاه هم حزب سیاسی دارد و هم با بودجه و پایگاهی که دارد نمایندگان مورد نظر خود را به مجلس می‌فرستد، نمایندگانی که گاه برای مردم کاملا ناشناخته هستند. عموم مساجد و هیات‌های عزاداری و تکیه‌ ها و منابر نیز از طریق بسیج در دست سپاه است و هر روحانی هر جا که باشد از ترس بسیج مجبور است در خطی که سپاه می‌ خواهد عمل کند والا بساط او را با سر و صدا و جوسازی برمی‌ چینند. سپاه دیگر یک نیروی نظامی سنتی به عنوان بازوی نظامی در اختیار رهبریت حکومت نیست بلکه نهادی است که از طریق اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در همه ارکان حکومت و همه واحدهای اجتماعی ریشه عمیق دوانیده است و این پدیده در هر جای دنیا که باشد به دنبال تسخیر همه قدرت می‌رود. در ایران نیز این خیزش برای تسخیر قدرت از دوران انتخاب اول احمدی ‌نژاد خود را کم کم نشان داد اما زیاد مورد توجه قرار نگرفت زیرا اینگونه حکومت در تاریخ ما سابقه نداشت و در منطقه خاورمیانه نیز تنها ارتش پاکستان تا حدودی این خصوصیت را دارد ولی نمونه کامل ‌تر آن دولت اسراییل است. سپاه همه قدرت را می‌خواهد و دیگر حاضر نیست امور دیوانی را به دیگران واگذارد بلکه تمام دولت را می‌خواهد هر چند لازمه این تصرف قدرت، پذیرش رهبریت خامنه‌ ای به عنوان ولی مطلقه فقیه باشد. مهمتر اینکه این نیرو به دلیل قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی خود، عزم خود را کاملا جزم کرده که قدرت را تصاحب کند و برای دستیابی به این هدف از هیچ عملی فروگذار نخواهد بود. دروغ و تقلب، سرکوب، پخش پول، استفاده از خرافی‌ ترین باورهای مردم و خلاصه هر چه که برای گرفتن قدرت لازم باشد، و چون ذهن نظامی دارد هیچ مصالحه و تقسیم قدرتی را نمی‌پذیرد که از نظر آنان در صحنه نبرد اگر به دشمن فرصت بدهی او تو را خواهد کشت.
در چنین شرایطی نیروهای مخالف این جریان که مایل نیستند سقوط کشور در دستان نظامیان و پدید آمدن یک دیکتاتوری بی نظیر در تاریخ ایران را ببینند در انتخابات اخیر قد علم کردند تا بلکه بتوانند تغییری در مسیر ایجاد کنند. وجه مشترک همه این نیروها آن است که یا ولایت فقیه را نمی‌خواهند و یا قدرت مطلقه آن را قبول ندارند و می‌خواهند آن را زیر نظارت قانون درآورند. خامنه‌ ای با محاسبات سیاسی و دلبستگی به قدرت کامل و بی‌چون و چرا، چند سالی بود تصمیم خود را گرفته بود و این را در حمایت‌های مستقیمش از احمدی‌نژاد از یکی دو سال پیش آشکار کرده بود. وی با گرم کردن تنور انتخابات نظام را تثبیت می‌کرد و امیدوار بود که این بار هم مثل بار قبل با ترفند سیاسی و تقلب در آرا، بی آن که سر و صدایی بلند شود، احمدی ‌نژاد برنده شود و جناح رقیب مثل بار پیش با چند گلایه راهی خانه شود. اما سیر وقایع چنان شد که او ناگزیر شد رسما جانب سپاه را که ضامن قدرت مطلقه او بود گرفته و کمر به نابودی جناحی که با قدرت او سازگاری نداشت ببندد. اکنون جامعه گویی از خواب غفلت بیدار شده است و چهره حقیقی نظامیان حاکم با رهبریت خامنه‌ ای را به روشنی می‌بیند. روحانیت متوجه شده است که تا بالاترین لایه‌ های آن دولتی شده و بیشتر سنت هزار ساله استقلال و مردمی بودن آن در پای قدرت حکومت ولایت مطلقه فقیه خرج شده است و این آخرین سنگر او پیش از نابودی کامل و حل خفت‌بار در دستگاه حکومتی است. بخش‌های عرفی و حتی اصلاح‌ طلبان حکومتی نیز متوجه شده‌اند که امیدی که آنان به اصلاح از درون داشته‌اند بیشتر بر امیدواری و حسن نیت بنا شده بود تا واقعیت قدرت و حریف بر سر آن است که در اولین فرصت همه آنان را از بیخ و بن براندازد و حکومت اسلامی را جایگزین مردمسالاری دینی کند. همه نیروهای سیاسی مقابل ولایت فقیه و بخش اعظم جامعه که با آنها همراهی دارند حالا با دیدن چهره واقعی حکومتی که از چند سال قبل زمینه ایجاد آن فراهم شده بود بر عزم خود جزم شده‌اند که در مقابل آن بایستند، هر چند این ایستادگی مثل هر مبارزه مردمی و غیرنظامی، بالا و پایین‌ها و اوج و فرودهای خود را داشته باشد. از سوی دیگر شواهد تاریخی و احکام عقلی به ما می‌گوید که با گذر زمان در صف نیروهای اقتدارگرا که به سرکوب ملتشان می‌پردازند شکاف‌ ها ایجاد می‌شود و ریزش‌ ها شروع می‌شود، به ویژه در زمانه ارتباطات که دیگر حکومت‌ ها نمی‌توانند حقایق را از مردم خود برای مدت طولانی مخفی نگه دارند. عقب ‌ماندگان از تاریخ و خرافه ‌پرستان زورگو می‌ توانند قدرت را به دست گیرند اما توان نگهداری آنرا ندارند و محکوم به شکست خواهند بود.
واقعیتهایی که تنها بخش اندکی از آن اینروزها به بیرون درز کرده و کروبی از سفید شدن روی دیکتاتورها بدلیل تجاوز وحشیانه به دختران و پسران می گوید و محسن رضایی در مقابل گزارش مشابهی که توسط عده ای رزمنده تهیه شده، که آن نیز به تجاوز رایج در زندانها بعنوان یک روش شکنجه که با دستور مستقیم رهبر انجام می شود می پردازد، می گوید که باید عزای عمومی اعلام شود.
حکومت ایران سالها است که دیگر یک حکومت ایدئولوژیک نیست، بلکه یک امپراتوری مالی گسترده ای است که بدون توجه به هر گونه اخلاقیات راه خود در گسترش قدرت و ثروتش را می رود، برای چنین حکومتی استفاده از تجاوز به زندانیان بعنوان یک شکنجه امری بسیار عادی و معمولی است. سرکوبهای وحشیانه نیروهای حکومت در خیابانها و در مقابل دوربینهای ثبت کننده که حتی شامل زنان و دختران نیز شد، تا کنون فقط از رژیم اسرائیل دیده شده بود آنهم نه در این مقیاس و شدت.
مردم بدرستی احساس خطر کرده اند، اگر به این حکومت فرصت بدهند سرنوشت سیاه و تیره ای در انتظار آنها خواهد بود که تجاوز فقط در پس دیوارهای زندانها باقی نخواهد ماند و ملت باسارت یک حکومت وحشی در خواهد آمد که آنچه یک ارتش اشغالگر بیگانه با آنها نمی کند بر سرشان خواهد آورد.
ایستادن جلوی این فاجعه مرگ با عزت است و تحمل آن مرگ با ننگ و ذلت.

فرشته قاضی : صدای باز شدن دری آهنی را می شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می کشد.در بسته می شود. چشم بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستاده اند و از من میخواهند لباس هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و کفش هایم را نیز. اما می گویند باید تمام لباس هایت را در بیاوری! من شوکه می شوم و اعتراض می کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می آید. می گوید: قانون اینجا این است تمام لباس هایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم می کند.مقاومت می کنم اما دستانم را می گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می کنم اما سه نفری به جانم می افتند و با خشونت هر چه تمام تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس هایم را از تنم خارج می کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده ام می پردازند. می گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که میخواستند می کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می دهند و می پوشم و به سلولی منتقلم می کنند. هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می کند. هنوز به خودم نیامده ام که در را باز می کنند و می گویند: حاجی آمده. در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و… رو به دیوار و بر صندلی می نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی میکردی؟ از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می شود. می گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و… هنوز حرفم تمام نشده فریاد می کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته! و مرا به سلول باز میگردانند. چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیر تر؟ هر چه سعی می کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و… اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و با لحنی مشمئز کننده. یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد از تعریف آنچه که بر زبان می آورد. احساس بی پناهی آزارم میدهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود. با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟….. پس جاسوسی نکرده ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره… میکردی و…. ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می افتم. از ترس بر خود می لرزم. می نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می کنم و پول خیلی خوبی هم می گیرم و… رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سالها پیش می آید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم. اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس! و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است. حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند. تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟ با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند. قلبم به شدت می زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و…. دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است. اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود – مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و…. باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند جوسازی کنم و….باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد. باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و…. و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من…..و… و…. و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک تصادف کشته خواهد شد. بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود. یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و…. در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و… دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم. دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و… زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و… به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد. فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید: بنویس از پشت… می گویم: برگه ای که گرفته ام از هر دو طرف است… باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛ و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و…. و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و… و میخواهد که بنویسم…و…. نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و…. میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند و…. و میرود. یک روز بعد به زندان اوین منتقل می شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت ها. پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است! همسرم به شدت اعتراض می کند و می گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم. مرتضوی از من میخواهد نزدیک میزش بروم. می ایستم. بلند می شود و در حالیکه نفسش به صورتم میخورد می گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید. از رئیس دفترش میخواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می شود و کنارم می نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می کنم قلبم میخواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم میکند و می گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته ای؟ اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوزو… دیگر چیزی نمی شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک تر می شود فاصله بگیرم و… نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می کرد و از من می خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می کند و دفعات بعد می ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می شوم با وکیلم می روم و به او و همسرم نیز با التماس می گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می زند و می گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس. وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد! مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و…( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت). تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و…. به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است. اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و…. و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و….

آنچه می‌خوانید، خاطرات تلخ و تکان‌دهنده‌ی یکی از بازداشت شدگان است که حتی نمی‌داند محل بازداشت او کهریزک بوده یا یکی دیگر از همینبازداشتگاه‌های غیر استاندارد! در این متن، که حاوی توهین‌ها و فحش‌های رکیک ماموران دولت جمهوری اسلامی است، سعی شده ادب مقام با سه نقطه حفظ شود و فضای سایت با نقل توهین‌های شرم‌آور بازجویان و شکنجه‌گران آلوده نشود.

ماشین جلوم پیچید و دو نفر پریدند بیرون و مرا بلند کردند و چپاندند توی ماشین. سرم خورد به در ماشین . گفتم آخ . گفت خفه بچه ک…! پشت بندشهم پشت گردنم را گرفت و کوبوند پایین پشت صندلی و همین جور نگه داشت. از فحشی که دادند خوشحال شدم و خیال کردم قصد اخاذی دارند و پول هایم را که در جای خلوتی بگیرند ولم می کنند، اما یک چشم‌بند سیاه دادن دستم تا ببندم به چشم هایم و آرزوی این که گیر زورگیر افتاده باشم بر باد رفت . این چشم بند رفیق شفیق من شد به مدت دو هفته و جز در سلول تنگ و تاریکم نگذاشتند که از چشم بازش کنم.

زیر فشار دست سنگین برادری که زحمت می‌کشید و گردنم را نگاه می‌داشت، کمرم داشت می‌شکست، اما از ترس فحش و ناسزا آخ نمی‌گفتم. فقط یک بار دیگر پرسیدم: منو کجا می‌برید ؟ گفت: می‌بریم تو …ت بذاریم ! تو حرف اون نقطه چین نداشت. جیک نزدم. گفت: چیه، نکنه خوشت اومد؟ جیک نزدم. گفت: بیخود خوشت نیاد، این دفعه با همه دفعه‌هایی که تو …ت گذاشتن فرق می‌کنه. با …..کلفت‌ها طرف شدی. تو این فکر بودم که یعنی واقعا اینها نیروهای نظام جمهوری اسلامی‌اند که وااخلاقای آن گوش فلک را پر کرده و از مدرسه ابتدایی تو گوش ما خوندن؟

واقعا نیروهای نظام جمهوری اسلامی بودند ، اما هر چه کردم که بدونم چه نیرویی‌اند، نفهمیدم. ماشین یک کم که راه رفت، مسیرها رو که با حس‌هایمدنبال می‌کردم، گم کردم. دیگه نمی‌فهمیدم چه سمتی می‌رویم. احساس کردم که از یک پل طولانی دور زدیم. فکر کردم آنجا را می‌شناختم. خدا رو شکر کردم که کهریزک نمی‌برندم. حکایت اونجا را قبل از دستگیری شنیده بودم. اون جوری که من حدس می‌زدم، از طرف پیروزی گذشتیم و بعد از یک مدتی معلوم شد که توی محوطه‌ای وارد شدیم که صدای ماشین قطع شد. ماشین وایستاد. هلم دادند بیرون، خوردم به چیزی و ولو شدم روی زمین. یارو گفت بچه ..نی، کوری مگه؟ درخت رو نمی‌بینی؟ جیک نزدم، بلند شدم. دستم را گرفت و داد زد: راه بیافت. راه افتادم و دوباره خوردم به چیزی و افتادم، اما این بار آروم تر، چون محافظه‌کارانه‌تر قدم بر می‌داشتم.

توی راه چند باری به این طرف و اون طرف کوبونده شدم و یک بارش به یک بشکه خالی بود. از صدایش فهمیدم و هر بار فحش و ناسزا به خودم و خانواده‌ام که من فقط فحش‌های به خودم را می‌نویسم. دری باز شد و هلم دادند توی آن و بعد داد زد: نیم ساعتی پذیرایی بکنین ازش تا من بیام. هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که احساس کردم کمرم شکست و هنوز از درد کمر خلاص نشده بودم که پشتم تیر کشید و بعد دستی لای موهایم رفت و سرم به دیوار کوبانده شد و بعد ضربه چپ و راست و عقب و جلو آن‌قدر زیاد بود که چیزی نمی‌فهمیدم. تا اینجا ترس عجیبی داشتم و وسط کتک خوردن دیدم یواش یواش ترس جایش را به نفرت و یک جور شجاعت می‌دهد. دیگر دردم نمی‌آمد. شاید بی‌حس شده بودم، شاید قوی شده بودم. اون لحظه نمی‌دونستم.

نمی‌دانم چقدر طول کشید، چون آدم زمان هم از دستش می‌رود. یک جورهایی زمان و مکان همدیگر را تکمیل می‌کنند. مکان را که گم کنی، زمان هم از دستت می‌رود، و من نمی‌دانستم چقدر اونجا موندم . بعد انداختندم توی یک اتاق. وقتی می‌گم انداختندم، واقعا انداختندم . یعنی بلندم کردند و انداختند توی یک اتاق. در حال زدن هم مرتب تهدیدم می‌کردند که: تازه بعدش که چند نفری میایم ترتیبت رو بدیم، می‌فهمی که انقلاب مخملی کردن یعنی چی.

وقتی انداختندم توی اون اتاق، دیگه باور کرده بودم که برای اون کار زشت انداختنم اونجا و داشتم نقشه‌ای توی ذهنم می‌کشیدم که خودم رو بکشم ونذارم این کار رو با من بکنند. چند دقیقه‌ای هیچ خبری نشد. صدایی نمی‌آمد. احساس می‌کردم که کسی دارد لباس در می‌آورد. شاید هم خیالات بود. زیاد نگذشت که یک نفر اومد. نقشه ام را کشیده بودم، اما او کاری نداشت. بلندم کرد و روی یک صندلی نشاند و با چشم بسته شروع کرد به سوال کردن: اسم، نام پدر … فحش نمی‌داد. کارش زود تمام شد و دوباره چند نفری اومدن سراغم. گرفتند پرتم کردند یک اتاق دیگه و گفتند: این اتاق تجاوزه، بمون تا برگردیم. موندم اما برنگشتند. هر لحظه سالی بود.. یادم رفت بگویم دستهایم از پشت بسته بود.

یکی آمد تو. از صدای در فهمیدم. دستم را گرفت و گفت بدو. دویدم و ناگهان خوردم به دیوار و ولو شدم روی زمین. درد توی بدنم پیچید. تازه فهمیدم کهآش و لاش شدم و همه جایم درد می‌کند. گفت: بچه ..نی، مگه دیوار رو نمی‌بینی، کوری؟ دوباره گفت: بدو. با احتیاط دویدم. هلم داد و باز خوردم به دیوار. بلندم کرد و برد. از این جزییات بگذریم که لحظه لحظه‌اش شکنجه بود. بردندم بیرون. دری باز شد و گفت: خوش آمدی بچه ..نی، این اتاق توئه!مبارکت باشه. میام جنازه‌ات رو می‌برم، و رفت . اتاق من فضا برای خوابیدن و نشستن نداشت، فقط می‌توانستم بایستم. به خودم دلداری دادم که این برای چند ساعته. هنوز نمی‌دانستم از من چه می‌خواهند. از همه بدتر در لحظه ورود بوی بدی بود که می‌آمد.. سر در نیاوردم چه بوییه، ولی کم کم عادت کردم و مدتی گذشت و کسی نیامد. به صورت ایستاده ولو شده بودم .نمی‌دانم چقدر گذشت. فکرهای عجیب و غریب. دلهره و اضطراب که برای چه اینجایم و چه می‌خواهند از من. شک نداشتم که می‌خواهند به چیزی اعتراف کنم، اما نمی‌دونستم چیه. درد هم اضافه شده بود. آرزو می‌کردم تو همون اتاقی بودم که کتکم می‌زدند. کم کم فشار می‌آمد و انتظار آمدن کسی و تغییر دادن وضعیتم آزارم می‌داد. رفته رفته گرسنگی و تشنگی هم اضافه می‌شد. نمی‌دانم چقدر طول کشید، اما کم کم چشمهایم سنگین شد و خوابم برد، اما چه خوابی. درد و گرسنگی و تشنگی و زخم‌هایی که تازه پیدایشان می‌کردم، به اضافه فکرهای آزار دهنده. تقریبا خیالم راحت شد که قصد تجاوز ندارند. چون با خودم فکر کردم که اگر چنین قصدی داشتند که اول به این روزم نمی‌انداختند. نمی‌دانم چقدر اون تو بودم که در باز شد و بیرون بردندم. ( جزییات چه جوری بیرون بردنم هم تکراری است و هم طولانی می‌شود.)

اولین بازجوییم شروع شد. بازجو محترمانه سوال می‌کرد. بیشتر دنبال این بود که بداند واقعا در ستاد موسوی که من هم گاه گاه به آن سر می‌زدم، چه خبر بود. من هم هرچه می‌دانستم، گفتم. آخر خبر خاصی نبود.. یک عده جوان می‌آمدند و عکس و پوستر می‌گرفتند و می‌بردند. دنبال این بود که بداندچگونه و از طریق چه کسی می‌فهمیدیم که در برنامه‌ها شرکت کنیم. این را هم گفتم. چیز خاصی نبود. گفت: بعد از انتخابات، راهپیمایی‌ها را چطورمی‌فهمیدی؟ گفتم: نبودم. با لحن مهربانی گفت: غلط کردی گفتی. سوال را دوباره تکرار کرد و از همین‌جا اون روی سگش به قول خودش ظاهر شد. چیزهایی سر هم کردم و گفتم. دنبال این بود که اسم کسی را وسط بیاورم. اسم‌هایی را می‌گفت که درباره اونا حرف بزنم: تاج زاده، رمضان زاده، امین زاده، طباطبایی و … گفتم: من فقط تاجزاده رو می‌شناسم، و گفت: هر چی از این … (به مادرش فحش داد) می‌دونی بگو . او که تا اون لحظه فحش نداده بود، از اون لحظه زبانش به فحش باز شد و من هرچی می‌دونستم، گفتم. چیز بدی که نبود، اما اون راضی نمی‌شد.

یکی دیگر را صدا زد. یک دفعه بوی بنزین شنیدم و سرتاپایم خیس شد. گفت: ببرید آتشش بزنید. می‌دانستم بلوف است، اما می‌ترسیدم. بردند زیر نور داغ آفتاب.. از زمان ورودم به اینجا آفتاب را حس نکرده بودم. گرما کشنده بود. احساس می‌کردم آب جوش روی بدنم می‌ریزند. یکی دو ساعت زیر آفتاب بودم. بنزین ها بخار می‌شد و می‌ترسیدم که زیر نور آفتاب آتش بگیرم از بس که می‌سوختم. از حال رفتم. افتادم. نمی‌دانم چقدر بعد دوباره در اتاق بازجویی بودم. گفت: حالت سر جا آمد؟ دوباره مهربان شده بود. گرسنه و تشنه بودم. حال نداشتم حرف بزنم. صدایش را نمی‌شنیدم. دیگر نفهمیدم چی شده. وقتی به هوش آمدم که دوباره توی همان سلول تنگ بودم و تمام بدنم درد می‌کرد.

دفعه بعد که بازجویی رفتم، باز هم حال نداشتم. گفت: خیلی خوش شانسی که گیر من افتادی. با من کنار بیا که نیفتی دست این …کلفت‌ها، اینجا تو …ت بذارند. حرفهایش را بریده بریده می‌شنیدم و دیگر نفهمیدم چی شد. آب را روی صورتم حس کردم و بعد آب دادند و بعد یک چیزی شیرین که نفهمیدم چی بود. بازجو گفت: الان سه روزه اینجایی. یعنی من سه روز بود چیزی نخورده بودم؟ اولین چیزی بود که خوردم و نفهمیدم چی بود، کم کم رمق به تنم برگشت. گفت: حالا می‌خوام یک سوال خصوصی بپرسم، آخرین باری که ترتیب یک دختر رو دادی، کی بود؟ چیزی نگفتم. گفت: خجالت نکش، اینجا تویی و منم. من مثل این آشغالا دنبال تو … گذاشتن نیستم. جیک نزدم. خندید و گفت: بابا تو دیگه چه مردی هستی! بعد گفت: پس بذار من بگم. من همین چند روز پیش بود. من عاشق فنچ ها هستم، هرچه کم سن و سال‌تر، بهتر. بعد با جزییات ماجرایی رو تعریف کرد که آشکارا می‌دانستم دروغ می‌گوید. از رابطه اش با دختری 10 ساله می‌گفت. بعد یک دفعه پرسید: راستی دختر تو چند سالش بود؟ 11 سال؟ تنم داغ شد. نفرت تمام وجودم را گرفت.

این ماجرا تمام شدنی نبود . در هر جلسه بازجویی اگر این بود، درباره دختر 11 ساله حرف می‌زد و اگر آن یکی، درباره تجاوز به خودم. یک بار زیر فشاربازجویی‌ها گفتم: ای خدا! جوابش مشتی بود توی دهنم که یکی از دندان‌هایم شکست. گفت: تو نجسی، حق نداری نام خدا رو بر زبان بیاوری. دوباره گفتم و دوباره مشتش آمد و آن‌قدر تکرار کردم که از حال رفتم. به هوش که آمدم، یکی دیگر سوال را شروع کرد. این بار سوال‌ها درباره این بود که با خارجی‌ها چه ارتباطی داری؟ چرا از خارج به تو تلفن می‌زنند؟ فلانی که با تو دوست بود و توی رادیو فرداست، الان چه اطلاعاتی بهش می‌دی ؟ من روحم از این ماجرا خبردار نبود. گفتم خاله‌ام خارجه و تماس داریم، اما از دوستم خبر ندارم. گفت: خر خودتی، تو بی‌بی‌سی هم از رفیقات خبر داریم. اسم نمی‌داد. آن‌قدر زدند که قبول کردم که به این دوستهایی که اسمشان را هم بلد نبودم، اطلاعات می‌دهم.

یک جا که خیلی سوال پیچ کرد و گفتم: یا زهرا، بازجو دهانش را باز کرد و هر چه توهین که شایسته خودش بود، به حضرت زهرا کرد. اون جا بود که تسلیم شدم بنویسم و اعتراف کنم و هرچه خواستند، نوشتم . با این همه راضی نمی‌شدند. بردندم توی اتاق، لختم کردند و گفتند: الان برای تجاوز بر می‌گردیم. او می‌گفت: هر کاری برای تنبیه شما عبادته. می‌گفت: تجاوز به شما ثواب داره. من حدیث و آیه خواندم و او گفت: مجوز شرعی‌اش را هم از آقا و هم از دیگر مراجع گرفته‌ایم. ما برای تنبیه شما این کار را می‌کنیم . صدای در می‌آمد .صدای لباس عوض کردن. صدای آخ و اوخ جنسی. داشتم دیوانه می‌شدم که بوی بنزین پیچید و دوباره خیس بنزین شدم و این بار لخت و عور فرستادندم زیر آفتاب.

نمی‌دانم چند روز گذشته بود. فکر کنم پنج روزی می‌شد که سوار ماشینم کردند و بردند جای دیگری که بهشت بود در مقایسه با آنجا. توی سلولم جای نشستن و دراز کشیدن داشت، اما من نه می‌توانستم به راحتی دراز بکشم و نه به راحتی بنشینم. بازجویی ادامه داشت و بازجو گاهی عصبانی می‌شد و مشت و لگد و سر به دیوار کوبیدنی همراه بازجویی بود، اما قابل تحمل بود. غذا مرتب بود، اگرچه غذایش به درد سگ هم نمی‌خورد، اما بالاخره غذا بود.

شب آخر نمی‌دانستم شب آخر است. اول اجازه دادند بروم دوش بگیرم. آورده بودند بیرون از سلول. گفتند لباسهایت را در بیاور. درآوردم. فقط یک شورتپایم بود. نه کفش، نه لباس. بوی بنزین را شنیدم، اما بنزین نریختند رویم. سوار ماشینم کردند و بردند.. توی راه یارو گفت: حالا دیگه تو دل برو شدی. الان می‌چسبه تو …ت بذارم. آوردیمت اینجا که زخمهات خوب بشه. رفقا اشتباه کردن اول زدنت. من دوست ندارم با بچه خوشگلای زخم و زیلی حال کنم.بعضی زخم و زیلی‌اش رو بیشتر دوست دارند. کسی باهات حال نکرد وقتی زخم و زیلی بودی؟

حرف نمی‌زدم. چه حرفی؟ تعجب می‌کردم که چه جوری می‌شود این همه آدم لمپن بد دهن را یک جا جمع کرد. دوباره از روی پل پیروزی احساس کردم گذشتیم. ترس توی دلم ریخت. یعنی داشتیم دوباره بر می‌گشتیم همان‌جا؟ با چشم‌بند و در حالی که فقط یک شورت تنم بود، دستم را باز کردند و پیاده‌ام کردند و رفتند. ماشینی از کنارم رد شد و صدای خنده بلند شد . چشم‌بندم را باز کردم. اول خیابان پیروزی بودم. شب بود. نمی‌دانم چه ساعتی، ولی مطمئنم از دو گذشته بود. لخت بودم و بی‌پول و بی‌کفش و اوراق. چه کسی حاضر می‌شد مرا به خانه‌ام در غرب تهران برساند؟ آیا در خانه کسی منتظرم بود؟ پیکانی جلویم نگه داشت. فکر می‌کرد دیوانه‌ام. شکسته بسته چیزهایی گفتم. سوارم کرد. دمش گرم. لباس داد. پول داد و از حال روزم پرسید و همراهم تا یکی دو ساعت گریه کرد. آن شب مهمان خانه او شدم، در جنوب تهران. حمام کردم، تر و تمیز شدم. او در انتخابات با اعتقاد به احمدی نژاد رای داده بود و آقای خامنه‌ای را می‌پرستید، اما بعد از انتخابات با شنیدن همین جور ماجراها برگشته بود و من اولین کسی بودم که برای او راوی مستقیم بودم. او روایتهای قبلی را با واسطه شنیده بود و روایت ترانه موسوی را او برایم گفت و گفت که ظلم برقرار نمی‌ماند. او حالا یکی از بهترین دوستان من است .

خداوندا

خداوندا…

اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن از این بدعت

خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه دشوار است

چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا! اگر در روز گرماخیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

واعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟!

خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد

آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دكتر علي شريعتي

جراحي روح

داستان سياهي را براي شما مي نويسم. اين اجازه را از ناشر گرفته ام تا به خواننده بگويم كه بهتر است آن را نخواند . حتي خودش قرار گذاشت ـ البته نگفت حتماً ـ كه روي جلد بنويسد: » خواندن اين كتاب براي افراد زير هجده سال، ممنوع است و هركس ناراحتي قلبي يا بيماري عصبي دارد، آن را نخواند.» نمي دانم وقتي شما اين كتاب را مي‏خوانيد، روي جلد به چنين نوشتة هشدار دهنده اي بر مي خوريد يا نه؟ حتي شك دارم كه اجازه داده باشند داستان با اين چند سطر شروع شود. به هر حال من آدم قُدي بودم و كله‏ام مثل خيلي ها بوي قرمه سبزي مي داد. ناشرم اين يكي را اجازه نداده است كه بگويم، به درد شما هم نمي خورد كه بفهميد من جزو چه گروه و دسته و مرامي بودم. اين ها فروع قضيه است. زماني حتي فكر مي كردم كه اگر جزو يك گروه و دستة ديگر هم بودم و يا به مرامي ديگر اعتقاد داشتم، بازهم وضع ازهمين قرار بود. بحث، كلي است. مهم اين است كه من كله ام بوي قرمه سبزي مي داد و به اين بو تعصب داشتم. حالا شما مي توانيد بگوييد » اعتقاد». براي من ديگر، واژه ها حساسيت شان را از دست داده اند. حتي برايم چيز مقدسي نمانده است تا برايتان قسم بخورم كه ديگر به معناي هيچ واژه اي معتقد نيستم. شايد بپرسيد: » پس براي چه همين حرف ها را هم مي زني؟» خيلي روشن است. براي اين كه از من خواسته اند. و من انجام مي دهم، و به همان دليل كه همة آن كارهاي ديگر را انجام دادم. اول اين طور فكر نمي‎كردم. حتي آن موقع كه دستگير شده بودم به همه چيز فكر مي كردم جز اين يكي.
همه چيز به خوبي و خوشي گذشت. مرا توي خيابان دستگير كردند. كمي از همان شكنجه هاي معمول، مثل بستن به تخت و شلاق زدن به كف پا و تختة كمر و باسن، يا شوك برقي و دستبند قپاني و آويزان كردن و سوزاندن با سيگار «وينستون» كه حرارتش بالاتر است. من هم طبق معمول همه را تحمل كردم و قرارهايم را كه سوزاندم، آن وقت همه چيز را لو دادم. باز هم طبق معمول، بازجويم به نتيجه نرسيد، چون همة اطلاعات، سوخته بود. خودش هم مي گفت: همان موقعي كه مرا مي زده، اعتقاد نداشته است كه من ظرف آن چند ساعت حرفي بزنم و تنها يك كار اداري را انجام مي داده است. من حرف نزدم، و وقتي هم حرف زدم، فقط براي اين بود كه ديگر دليلي نداشت كتك بخورم. در حالي كه هنوز هم مي توانستم ساعت ها و شايد روزها كتك را تحمل كنم و چيزي را لو ندهم. اما حالا كه دليلي نداشت و سازمان پيشرفتة ما حساب همه چيز را كرده بود و من مي توانستم دومين قرارم را كه سوزاندم، به راحتي حرف بزنم، بدون آن كه كسي دستگير شود، چه اجباري داشتم كه شلاق بخورم؟ نشستم و قهرمانانه همه چيز را گفتم و به ريش بازجويم هم خنديدم. حتي براي اينكه دلش را بسوزانم، گفتم: «خيلي دلم مي خواست تو را هم مي كشتم.» و بازجويم خيلي خونسرد پرسيده بود: » مگه منو مي شناختي؟» گفته بودم: » آره از راديوي انقلابيون اسمتو شنيده بودم و با كارات آشنا بودم. همين!» و او چقدر از اين شهرت خوشش آمده بود و درست مثل يك آدم موفق كه از اعتماد به نفسش شنگول است، براي خودش سيگار روشن كرده بود و بعد مثل يك گارسون » خوش برخورد» يكي از همان ورقه هاي شبه امتحاني آرم دار را آورده بود كه: » اظهارات خود را با چه گواهي مي كني؟» و من نوشته بودم: » با امضا». و او گفته بود انگشت هم بزنم. بقية كار معلوم بود، حتي احتياج نبود اتهامات دادستان را بشنوم و آن مادة » دخول در دستة اشرار مسلح » را كه حداقل مجازاتش اعدام بود در پرونده ام ببينم. اين را حتي قبل از دستگيري هم مي دانستم كه حكم تير من درآمده است. براي همين، وقتي زنم » سوسن» و » مونا» دخترم و مادرم » نرگس» به ملاقاتم آمدند، با آن ها براي هميشه خداحافظي كردم و بهشان گفتم كه منتظر من نباشند، اين ممكن است ديدار آخر باشد. علي الظاهر هم بود، چون بعد از دادگاه اول، مرا به سلول انفرادي بردند؛ دوباره پس از دادگاه دوم، به سلول انفرادي آوردند، و من همة آن يك ماه ظاهرسازي فرجامخواهي را به ساية نحيف خودم روي ديوار نگاه كردم و حساب روز و ساعتش را نگه داشتم، تا شبي رسيد كه فردا صبحش بايد تيرباران مي شدم. آن قدر قبل از دستگيري ام راجع به زندان و مراحل شكنجه و اتفاقاتي كه ممكن بود بيفتد، خوانده و شنيده بودم كه همه چيز از قبل برايم مثل روز روشن بود. پس طبيعي بود كه فردا صبح، درست يك ماه پس از دادگاه دوم، مراسم اعدام من اجرا شود. از اين رو سعي كردم خودم را براي اين حكم آماده كنم. لابد مي گوييد چرا اين قدر بي احساس از شب مرگم حرف مي زنم و مثلاً نمي گويم آن شب چه حالي داشتم و چه مي كردم. اين خيلي طبيعي است. من الان در شرايطي هستم كه بدون احساساتي شدن به آن لحظه ها مي انديشم و برايم علي السويه است كه در آن شب ترسيده باشم، يا شوق رفتن از اين دنيا را داشته باشم. در واقع هر دو بود. وقتي بداني رفتنت حتمي است و همه چيز در اينجا تمام شده است، دلت مي خواهد زودتر اين اتفاق بيفتد. مرگ محتوم، راحت‎تر و پذيرفتني تر از مرگ مشكوكي است كه معلوم نيست كي از راه مي رسد. هر چه هست، در اين لحظات آخر، انتظاري كشنده يقة آدم را مي گيرد. از اين كه همه چيز به اين سادگي تمام مي شود و امكان بازگشتش نيست و از اين كه آدم نمي داند به كجا خواهد رفت، و اين يكي از همه بدتر است.
آن شب، تقريباً ساعت هشت بود كه صداي درِ بند بلند شد و صداي گام هاي نگهبان تا پشت در سلولم آمد و تمليك در سلول كشيده شد و نور بر من ريخت و من هيكل ضد نور نگهبان را چون يك هيولا روي خودم ديدم. نمي دانم چرا اين قدر در خودم احساس كوچكي مي كردم. انگار قدم نصف شده بود و حتي وقتي بي اختيار به صداي او بلند شدم و ايستادم، باز هم همين احساس را داشتم، درست نصف قد او را داشتم و او از پهنا چند برابر من بود. به هرجهت، نگهبان، چشم بند را به چشمم زد و دستم را گرفت و درِ سلول را بست و با پوتين هايش دمپايي هاي پلاستيكي خشك را به سمت پايم سر داد و من پوشيدم و راه افتادم. از پله ها كه بالا مي‏رفتم، فهميدم به اتاق بازجويم در طبقة دوم فلكه مي رويم. احساسم با بارهاي قبل كه براي بازجويي از اين پله ها ايستاده و نشسته رفته بودم، فرق مي كرد. وارد اتاق بازجويم كه شدم، نگهبان چشم بند را برداشت و رفت، و مثل هميشه چند ثانيه طول كشيد تا چشم هايم بازجو و اتاقش را به وضوح ببيند. هيچ از آن نورهاي موضعي توي فيلم ها خبري نبود. دو مهتابي، اتاق را روشن مي كرد و زير آن نور، رنگ بازجويم پريده مي نمود، براي يك لحظه احساس كردم، او هم از مرگ من ترسيده است. تعارف كرد كه بنشينم و حتي برايم سيگار روشن كرد و پرسيد:» چيزي ميل داري؟» منگ تر از آن بودم كه جوابش را بدهم. اگر امكانش بود، حالا از خودش مي پرسيدم كه در آن لحظه چه جوابي به او داده ام. ولي احساس مي كنم كه زياد در بند آن نبودم كه قُدگري كنم و بگويم نه. در آن لحظات آخر با خودم صميمي تر از آن شده بودم كه با رد تعارف او مقاومت منفي خود را به رُخش بكشم و باز هم انقلابي بنمايم. همين كه به راحتي آمادة مرگ بودم و پل هاي پشت سرم را خوب خراب كرده بودم كه حتي اگر بخواهم، نتوانم برگردم، براي من كافي بود. نمي ترسيدم و اميدي به زندگي نداشتم و پرونده ام سنگين تر از آن بود كه احتمال عفوي وجود داشته باشد و من اصلاً راحت تر از اين بودم كه » حبس ابد » را مثلاً از اعدام بهتر بدانم. اما اگر هم در مقابل تعارف او چيزي نخواسته بودم، براي اين بود كه لابد چيزي نمي خواستم. و نمي توانم حس آدمي را كه از مرگ خودش با خبر است براي شما بگويم. اين حس، قابل انتقال نيست. حتي شنيده ام خيلي از محكومين عادي، اين را باور نمي كنند كه رفتني اند و براي همين، آرام و رام تا پاي چوبة دار مي روند. اما من باور كرده بودم. پس شايد اين گفته در مورد آن ها هم دروغ باشد. چند لحظه اي نگذشته بود كه دوباره بازجويم به حرف آمد: » هيچ دلم نمي خواست بهت يه خبر بد بدم.» كلماتش به نظرم مسخره مي آمد. پيش خودم فكر كردم آن قدر احمق است كه نمي داند من خبر اعدامم را در دادگاه كه بودم، شنيدم و حتي مي توانم ساعت و دقيقه اش را هم حدس بزنم، اما او مثل اين كه حس مرا خوانده باشد ـ تجربة اين قيافه اش را داشتم. خيلي اين نقش را بازي مي كرد كه همه چيز را مي داند و حتي افكار مرا مي تواند بخواند ـ گفت: » نه، نه، اعدامتو نمي گم، اونو مي دوني. يه خبرِ بدتره. براي همين دلم نمي خواست تو اين لحظه كه داري براي مرگ آماده مي شي اين خبر و بهت داده باشم. بيا خودت ببين. همه چيزو روزنامه نوشته.» روزنامه اي را جلوي من انداخت. هنوز منگ بودم. براي همين، عكس العملي نشان ندادم و روزنامه افتاد زمين. خودش آن را برداشت تا نشانم بدهد. لاي ورق هايش را باز كرد، اما چيزي نيافت. دوباره نگاه كرد و باز هم اداي آن را درآورد كه چيزي را كه مي خواهد، نمي يابد. روزنامه را روي ميز من گذاشت و بيرون دويد. احساس كردم به خاطر آن آرماني كه تا اينجا كشيده شده ام، بايد هوشيارتر از آن باشم كه گول بازي آخر او را بخورم. هرچند به حكم سازمان پيشرفته اي كه داشتم، اگر هم گول مي‏خوردم و تصميم مي گرفتم به آن ضربه اي بزنم، نمي توانستم و همين به من يك اعتماد به نفس تشكيلاتي مي داد. ولي يك حس دروني، كنجكاوي مرا تحريك كرده بود و مي‏خواستم ببينم چه خبري ممكن است از خودشان ساخته باشند، يا چه خبر واقعاً درستي است كه از خبر اعدام يك نفر هم مهم تر است. بازجويم با يك روزنامة مچاله شدة چرب و چيلي به اتاق برگشت و گفت: «بيا، ايناهاش، با ظرف غذا برده بودنش بيرون. اين نگهبانا خرند.» از توي روزنامه عكس يك ماشين تصادف كرده را نشان من داد. مدتي به او، انگشت اشاره اش و عكسي كه نشانم مي داد، خيره شدم و چيزي درنيافتم. بعد روزنامه را روي دستة صندلي من گذاشت و رفت پشت ميزش نشست و گفت: «به هر جهت متأسفم، سرنوشت، اين طور مي خواسته كه تو و خانواده ات يه جا از اين دنيا برين.» در آن لحظه، همان حسي را داشتم كه موقع وصل كردن باتون برقي، بارها به من دست داده بود. كرخ شده بودم، تنم سوزن سوزن مي شد و از چشم هايم ابر برمي‏خواست. براي چند لحظه نمي دانستم كجا هستم. دقيق يادم نيست كه چطور روزنامه را نگاه كردم و توانستم بر آن همه ستاره كه در چشمهايم منبسط مي شدند، فائق آيم. درست بود. سوسن، مونا و مادرم، و يك مرد غريبه كه راننده بود، در اثر تصادف با يك ميني بوس كشته شده بودند.
نگهبان، مرا به سلولم برگرداند و بازجويم اجازه داد كه آن كاغذ چرب روزنامه را با خودم به سلول ببرم. توي سلول، آن خبر را هزار بار خواندم و باور نكردم. لابد وقتي از ملاقات من بر مي گشته اند دچار حادثه شده اند، لابد راننده خواب بوده… و اصلاً چه فرقي مي كرد؟ مهم اين بود كه آن ها غيرمترقبه و زودتر از من مرده بودند. به هزار شكل مختلف، تصادف آن ها را براي خودم تصوير كردم. حتي يادم هست كه بلند بلند گريه كردم و سرم را به در سلول كوبيدم. نزديكي هاي صبح، بازجويم آمد توي سلول من و صندلي نگهبان را گذاشت و از فلاسك دستي همراهش برايم چايي ريخت و گفت كه اين اتفاق براي همه مي افتد و بهتر است زياد خودم را ناراحت نكنم و براي اعدام خودم آماده باشم. حتي چايي خودش را نخورد و اصرار كرد كه من بخورم. خيلي حرف ها زد كه من به هيچ كدام گوش نكردم ؛ چرا كه در ذهنم تصاوير غريبي عبور مي كرد و خيال مرا با خود مي بُرد: تصادف خانواده ام، مأمورين تيرباران، بچه هايي كه آن بيرون از فردا اعلامية شهادت مرا پخش مي كنند… بعد دوباره صداي در بند آمد و بازجو از من خداحافظي كرد و من مثل آدم هاي مرده احساس كردم كه كينه ام را از دست داده ام. ساية مرگ، مرا در يك خلسه اي برده بود كه اصلاً به ياد نمي آوردم كه او دشمن من است و مرا براي اعدام مي فرستد. و ابداً بهايي نمي دادم به نگهبان هايي كه مرا مي بردند و آن قدر آرام دست مرا گرفته بودند كه گويي مريضي عزيز را با احتياط براي ملاقات يا مداوا مي برند. حالا نمي دانم چرا يك باره فكر كردم وقتي تيربارانم كنند، يك ضرب پيش خانواده‏ام مي روم و نمي دانم چرا احساس مي كردم آن ها را با همان سر و كله شكسته مي بينم و چرا خودم را آن طور با سينة سوراخ تصور مي كردم، بيچاره مونا، بيچاره سوسن، خدا كند زود مرده باشند. حتي نمي توانستم تصميم بگيرم كه اي كاش آن ها زنده بودند و غصة مرا مي‎خوردند و در آن زندگي پرمشغلة بيرون، روزگار مي گذراندند، يا اين كه خوب شد مردند. هر چه بود حس عزيز مرده اي را داشتم كه براي اعدام او را مي برند و بين مادرمردگي و خودمردگي، بندبازي مي كند؛ از حالا مرده اي بودم عزادار خويش كه غصة مزار بي عزايش را مي خورد. » پادگان چيذر» را جور ديگري تصور مي كردم. چرا مرگ ديگران برايم آن قدر رمانتيك مي نمود، اما حالا اين فضا آن قدر عادي و معمولي بود كه انگار آدمي كه قرار بود تويش بميرد، هيچ ارزش سياسي و عاطفي نداشت و انگار تنها براي حمام، به يك محلة غريب و آشنا آمده بوديم. از آمبولانس كه پياده شدم، چند نگهبان دوره ام كردند. يكي شان كه از همه گنده تر بود بقيه را عقب زد و دست مرا كشيد و گفت: «برين عقب، باز مرده‎خوري راه انداختين؟ برين عقب، خودم تقسيم مي كنم.» نگهبان ها ايستادند و او مرا چند قدم اين طرف تر كشيد و شروع كرد به بازرسي بدنم و همان طور كه دست به پاهايم مي كشيد، پرسيد: » تيغ همرات نداري؟» گفتم: » تيغ؟! براي چي؟» گفت: » كه يه وقت از ترس، خودكشي نكني، سابقه داشته.» دلم مي خواست با لگد بزنم توي صورتش، ولي فقط تف كردم كه كمي آن طرف تر افتاد. دوباره پرسيد: » ساعتت كو؟… از ما زرنگ تراش هَپَلي هَپو كردند؟» يكي از نگهبان ها جلو آمد و گفت: » كيسة لباساش تو ماشينه، درآرم؟» همان كه گنده تر بود،گفت: » نه، بعدا. دهنتو وا كن ببينم.» و خودش با مشت زد توي لپ من و لب هايم را از هم باز كرد و گفت: » اح كن، اح كن! » و من يك باره احساس كردم توي دندان سازي هستم و دندان هايم را مي كشند و انگشتش را با حرص، گاز گرفتم و توي صورتش تف كردم. آن وقت نگهبان ها افتادند به جانم و با لگد و مشت زدند توي صورتم و دهانم را باز كردند و يكي از نگهبان ها گفت: » نداره. همة دندوناش سالمه خواهر…» و همان كه گنده تر بود، تف كرد توي دهنم و بعد همة نگهبان ها يكي يكي تف كردند توي دهنم و يكي شان دهانم را باز نگه داشته بود و مي خواست ادرار كند كه حوصله اش نيامد و ولم كرد و دوتاشان مرا بردند و بستند به درخت پهن و سوراخ سوراخي كه پوستش از خون خشكيده پر بود و خاكش رنگ زمين تعويض روغني ها را داشت و دل آدم را به هم مي زد. چشم هايم را بستند و همين طور با خودشان حرف زدند و من همه جايم شروع كرد به لرزيدن و گِزگِز كردن و هي زانوهايم تا خورد و يكي شان حكم دادگاه را خواند و من احساس كسي را داشتم كه هزار ساعت توي برف غلتيده باشد و همان كه حكم را مي خواند » به زانو » گفت و » آماده » گفت و » شليك » گفت و شليك كردند و من بدون هيچ دردي، سرم آويزان شد. اما هنوز صداي آن ها را مي شنيدم. چند لحظه بعد صداي يك ماشين از دور آمد كه ايستاد و بعد يكي تير خلاص را توي سرم شليك كرد و باز هم من دردي حس نكردم. فقط همة سرم ابتدا منقبض شد و بعد انقباضِ ناخودآگاهِ همة عضله هايم را از دست دادم و راحت شدم و احساس كردم ادرارم پاهايم را داغ كرد. نگهبان ها زدند به خنده و همان كه گنده تر بود، چشم بند مرا باز كرد و موهايم را گرفت توي دستش و گفت: » يه دور ديگه دهنتو وا كن ببينم به من كلك نزده باشي.» و من احساس كردم طوريم نيست، ولي هنوز توي دست او اسيرم و حالا دلم مي خواست بدوم و نمي توانستم. يكي از نگهبان ها آمد و پرسيد: » بازش كنيم؟» همان كه گنده تر بود، گفت: » آره، بايد بَرِش گردونيم.» و من رنجي غريب به دلم افتاد. از اين كه مرده بودم و هنوز در دست آن ها بودم. آن ها كه بازم كردند، هنوز روي پاهاي خودم بودم. سينه ام خوني نبود، اما پاي درخت، خون تازه ريخته بود. بازجويم آمد جلوي من و دستش را دراز كرد و گفت: » من از ساواك مرده ها خدمت مي‏رسم، خوشبختم! » و نگهبان ها خنديدند و دست مرا گرفتند و گذاشتند توي دست بازجو و بعد هُلَم دادند و سوار ماشينم كردند. هيچ توضيحي نمي توانم راجع به حس آن لحظه برايتان بدهم! حوادث زيادي برمن گذشته است كه ساية يك ابهام را روي گذشته هاي من كشيده است. همه چيز را الان آبي رنگ به ياد مي آورم و حتي كمي بنفش، كه گاهي به سرخي مي زند و انگار همه چيز را، حتي خودم را، از پشت يك طلق كثيف نگاه مي كنم. يا از پشت عينك يك مرده كه از سردخانه به هواي داغ آمده باشد، همة تصاوير در نظرم چركمرده مي آمد و اصلاً نمي‎فهميدم كجايم. تا اين كه توي ماشين، بازجو يك سيگار برايم روشن كرد و گفت: «حكم دادگاه در مورد تو اجرا شد و از الان تو رسماً مرده اي و خبرش را هم روزنامه ها چاپ مي كنن، ديگه به قهرمانان ملي پيوسته اي.» بعد حتي براي خودش سيگار روشن كرد و به راننده اش گفت كه ضبط را روشن كند. صداي موسيقي اي كه سراسر جيغ بود و آژير آمبولانسي كه در يك تونل مي رود، ماشين را پر كرد و من با حيرت، بيرون را نگاه مي‎كردم. در سراسر راه، از پشت شيشة ماشين، درختان بي برگ مي گذشتند. تا به فلكه برسيم، هيچ حرفي رد و بدل نشد و موسيقي، حيرت مرا بيشتر مي كرد و نمي دانستم مرده‎ام، زنده ام و يا خواب مراسم اعدام خودم را مي بينم و حتي وقتي مرا دوباره به سلول برگرداندند، نمي توانستم تشخيص بدهم كه واقعاً اين اتفاق افتاده است يا اين كه در خواب، همه چيز را ديده ام و گويي حالا هم از خواب پريده ام. آن وقت يك لحظه ديدم كه از درد حفره هاي سينه ام، دارم به خودم مي پيچم و پاهايم را جمع كرده ام توي شكمم و زوزه مي‎كشم. دوباره در سلولم باز شد و دو نگهبان مسخ شده كه صورت هايشان بُهتِ بهت بود و ساية دماغشان يكي يك مثلث روي لب شان انداخته بود، مرا با خودشان بردند و حتي تا وسط پله ها چشم هايم را نبستند و سر پيچ، تازه يكي از آن ها به صرافت افتاد كه بايد چشمم را ببندد و من دو نفر را ديدم كه از بازجوييِ شبانه بر مي گرداندند و پانسمان تازة پاهايشان خوني بود. توي اتاقِ بازجويم كه رسيديم، چشمم را باز نكردند و همين طور در را بستند و رفتند. نمي‎دانم چقدر گذشت، شايد بيشتر از نيم ساعت نشده بود، اما براي من آن قدر طولاني بود كه احساس كردم سه بار تمام زندگي ام را مرور كرده ام. بعد دماغم خاريد و من بي‎اختيار با انگشت، كمي پارچة چشم بندم را عقب زدم و چيزي را كه نبايد ببينم ديدم: دخترم مونا، همسرم سوسن و مادرم نرگس، با چشم هاي بسته، روي صندلي، جلوي من نشسته بودند و مثل من كاري نمي كردند. چشم بندم را برداشتم و جيغ كشيدم و به طرف آن ها رفتم و آن ها هم جيغ كشيدند. همسرم چشم بندش را برداشت. دخترم از صندلي افتاد و مادرم با چشم هاي بسته از حال رفت. صد بار از سوسن پرسيدم: » شما زنده ايد؟ من زنده ام؟» و او بدون اينكه از بازجو و آن دو نفري كه توي اتاق در كنارش بودند ـ و من تا به حال آن ها را نديده بودم ـ خجالت بكشد، مرا بغل كرد و گريه كرد تا عاقبت از حال رفتم. چه مدت بي حال بودم؟ نمي دانم. اينقدر يادم هست كه تن و لباسم خيس آب بود و كسي توي صورتم مي زد و يك پنكة قرمز رنگ، روبه روي من مي چرخيد كه به هوش آمدم و غير از بازجويم و آن دو نفر كه همراهش بودند كسي در اتاق نبود. يكي از آن دو نفر كه پيرتر بود و پيراهن سفيد آستين كوتاه و شلوار مشكي پوشيده بود، از لاي پوشة مشماي زير بغلش يك ورقه جلوي من گذاشت و به آن يكي كه جوان تر بود و پيراهن مشكي پوشيده بود و شلوار سفيد به پا داشت، گفت كه به من خودكار بدهد و بازجويم سرم را دولا كرد تا ورقه را بخوانم و بعد شمرده شمرده گفت: » خــــوش خــــطــ ، خـــو ا نـــا….و….يــــكـــ …خـــطــ…. در مــيــون.. بنويس! جلوي… سؤال… هاي… چهار… جوابـــي…، فـ..قــط….. يك عـــلامت بزن. اول…. بـــه… اون.. ســـؤال…. جــواب … بده: «شمـــا … مر ده ايد … يـــاااا زنــده ايــد؟» بعد هفت هشت بار با پشت دستش توي سرم زد و فرياد كشيد: » فكر نكن! فوري جواب بده. مرده اي يا زنده اي؟ مرده اي يا زنده اي؟ مرده اي يا… » و من با خودكار، ناخودآگاه توي چهارخانة جلو » زنده ايد؟ » را علامت زدم. پيرمرد به رفيقش گفت: «هوشش سر جاشه، نمونة خوبيه… ادامه بدين.» و بازجويم گفت: » حالا اون يكي سؤال، آيا خانوادة شما زنده اند؟ فكر نكن! جواب بده! جواب بده! زنده اند يا مرده اند؟» و من همان طور كه به پس كله ام ضربه هاي محكم او فرود مي آمد، خانة «زنده‎اند» را علامت زدم. پيرمرده فوراً گفت: » اون يكي، سؤال پاييني، اون ته صفحه اي رو، به ترتيب جواب نده كه خودتو آماده كني. سؤال هشتم، شما از اين ماجرا چيزي به گوشتون خورده بود؟» و بازجويم به سرعت به زدن توي سر من مشغول شد و هي گفت: » فكر نكن، فكر نكن، جواب بده! » و من خودكار را ول كردم و شروع كردم به زدن خودم و جيغ كشيدم و زار زدم. هنوز نمي دانستم كجا هستم و هيچ چيز مرا از بلاتكليفي در نمي آورد. وقتي خودم را مي زدم، بازجو و آن دو نفر آمدند تا جلوي مرا بگيرند و نگذاشتند من خودم را خيلي بزنم و حتي بازجو به اشارة پيرمرد شروع كرد موهاي مرا نوازش كردن و پيشاني ام را بوسيد و بعد رفت برايم آبِ قند بياورد. و جوان پيراهن مشكي گفت: » كمكت مي كنم تا بهتر جواب بدي. هيچ به گوشِ تــو خو ر ده بو د كه ما بعضي از اونايي رو كه محكوم به اعدام مي شن نمي‎كشيم؟» پيرمرده گفت: » اغلبشونو؟ » دوباره جوونه گفت: » و فقط به ظاهر مراسم اعدامو اجرا مي كنيم و مي آريمشون براي يك سري آزمايش هاي روان شناسي؟ هيچ به گوشِت خورده بود؟» ـ » هيچ به گوشِت خورده بود؟» ـ » هيچ به گوشِت خورده بود؟» دوباره بازجو داشت مي زد توي سرم، درست پسِ كله ام، و مي گفت: » فكر نكن، علامت بزن! فكر نكن! » و من علامت زدم » نه «. پيرمرده گفت: » خودمو معرفي مي كنم: عضدي، دكتر روان شناس.» جوانتره گفت: » منوچهري، دكتر روان شناس » بازجو گفت: » نگران نباش، نه خودت مردي، نه خانواده ات، همه تون پيش ما هستين. البته از نظر بيروني ها مردين و ديگه وجود خارجي ندارين.» پيرمرد گفت: » ببين عزيز جون، ما خيلي با هم كار داريم، برات توضيح مي دم كه زودتر به نتيجه برسيم، تو آدم تيزهوشي هستي، خوب مي توني موقعيت خودتو درك كني. سابقه ات هم نشون مي ده كه آدم مقاومي بودي، ما مأمور هستيم كه منحني ارادة تو رو به عنوان يه نمونة آماري براي تحقيقات اين سازمان اطلاعاتي و جاهاي ديگه اندازه بگيريم. فكر مي كني چقدر آمادگي داري؟» و يك كاغذ بزرگ شطرنجي را به ديوار زد كه رويش چند منحني، نقطه چين شده بود. همين طور نگاهشان مي كردم و نمي دانستم چه بر من مي گذرد. فقط دوباره زدم به گريه و آن ها را نگاه كردم. مثل كودكي هايم كه همين طور با چشم هاي اشكبار، به چشم هاي پدرم كه شلاق به دست داشت نگاه مي كردم. و انگار همين ديروز بود، انگار همين امروز بود، و من نمي دا نستم الان چه وقتي است و از اين بازي، هيچ سر در نمي‎آوردم و هنوز احساس مي كردم كه شايد مرده ام و شايد خوابم. چند بار جيغ زدم و صدايم به راحتي در آمد، هيچ به جيغ زدن در خواب نمي مانست كه هميشه صدايم گره مي خورد و در نمي‎آمد و به خفگي شبيه بود.
عضدي گفت: » چيزي هست كه لو نداده باشي؟» بازجويم گفت: » نه، اينو من به شما قول مي دم، اگرم چيزي باشه به درد نخوره، سازمان اونا علمي تر از اينه كه اطلاعاتي باقي بذاره، اون، تا سرِ قرارش مقاومت كرد، بعد همة اطلاعات سوخته رو تخليه كرد، حالا خاليِ خاليه.» عضدي گفت: » پس بهتره بدوني كه ما ازت هيچ اطلاعاتي نمي خواهيم و فقط مي خواهيم منحني ارادة يك نمونة آماري رو به دست بياريم.»
ـ «خيلي خب، به اون سؤال جواب بده: دوست داري زنده بموني؟» ديگر همه چيز داشت دستگيرم مي شد و با آن منگي اي كه داشتم، براي فرار از اين مخمصه، سعي كردم هوش و حواسم را جمع كنم.
عضدي دوباره پرسيد: » دوست داري زنده باشي؟» جلوي سؤال، چهار جواب خانه دار گذاشته بودند: «آري»، «خير»، » اي، يه كمي» و » نمي دانم». و من مي دانستم كه آن ها مرا زنده نخواهند گذاشت. دلم هم اين زندگي پر عذاب را نمي خواست. هميشه زير شكنجه و فشار رواني، آدم دلش مي خواهد بميرد. اما احساس كردم اگر به آن ها راست بگويم زودتر به مقصودشان مي رسند. اين بود كه گفتم: » آره، دلم مي خواد زنده باشم.» خود عضدي، خودكار را از دستم گرفت و جلوي خانة مثبت را علامت زد. بعد پرسيد: » در حال حاضر زير چه مقدار شكنجه از اين آرزو برمي گردي؟ مثلاً دلت مي خواد هزار تا شلاق بخوري و زنده باشي يا بميري و هزار تا شلاق نخوري؟» بي معطلي و بي فكر گفتم: » دلم مي خواد زنده باشم.» دوباره پرسيد: » دلت مي خواد دو هزار تا شلاق بخوري، و بهت شوك برقي وصل كنند و زنده باشي، يا دلت مي خواد بميري و اذيت نشي؟» براي اين كه گيجشان بكنم گفتم: «دلم مي خواد بميرم.» و عضدي خودش علامت زد و گفت: » تا اينجا درسته، غير از يك مورد تقريباً همه همين جواب رو دادن. بالاتر از هزار ضربه شلاق با كابل باتوني، غير قابل تحمله و همه دلشون مي خواد بميرن و اگه نتونن بميرن، هر كاري كه ما بخواهيم انجام مي دن، اينو تو هم قبول داري؟» مانده بودم چه جوابي بدهم. بازجو جلو آمد و با پشت دست تند و تند به پشت سرم كوبيد و گفت: » فكر نكن، جواب بده! جواب بده، فكر نكن! » گفتم: «بله». پيرمرده گفت: » خيلي خوب، اونارو بيارين!»
در اتاق باز شد و سه تخت باريك چرخدار را به داخل اتاق هل دادند. خانواده ام را به تخت ها بسته بودند، چشم هر سه باز بود. بي اختيار بلند شدم و خودم را روي تخت مونا دخترم انداختم. دخترم مرا به اسم صدا مي كرد و شده بود مثل ماه ها پيش كه براي آمپول زدن، او را برده بودم و جيغ مي كشيد و صورتش را به من مي ماليد و از من مي گريخت و حالا هم معلوم نبود چه بلايي بر سرش آورده بودند كه از من هم مي ترسيد. زنم هم صدايم مي كرد. دست و پايش بسته بود. بازجويم خواست مرا به صندلي ام برگرداند، اما عضدي مانع شد. من صورت دخترم را بوسيدم و به مادرم نرگس و زنم سوسن نگاه كردم. هيچ كاري نمي شد براي آن ها بكنم. دست و پا ي هر سه را بسته بودند و كف پاهايشان از لاي ميلة تخت ها بيرون زده بود. بازجو شلاقش را برداشت و انداخت روي دست من. عضدي گفت: » ببين عزيز جان، دلم مي خواد فكر نكرده، اما دقيق به من بگي كدومشونو بيشتر دوست داري: مادرت، همسرت يا دخترت؟ » بي معطلي گفتم: » همه شونو». عضدي گفت: » اگه قرار باشه تو يا يكي از اونا كتك بخورين، ترجيح مي دي كدوماتون بخورين؟» گفتم: » هيچكدوم». گفت: » اگه بيشتر از هزار تا شلاق خورده باشي و نتوني بميري و فقط راهش اين باشه كه يكي از اونا رو صد ضربه شلاق بزني، كدومارو ترجيح مي دي؟» مثل يك خوك وحشي شدم و با شلاق توي صورت عضدي كوبيدم. از درد به خودش تا شد. نگهبان ها داخل شدند و روي سرم ريختند. شلاق را از دستم درآوردند و مرا به آپولو بستند، پاهايم را سفت كردند، انگشت هايم را از پشت خم كردند و زير تسمه گذاشتند و كلاه موتور سوارها را به سرم گذاشتند. حالا صداي عضدي توي گوشم مي پيچيد و روبرويم يك چراغ قرمز و زرد، روشن و خاموش مي شد و چشمم را مي زد. صداي دستيار عضدي مثل پيچيدن صداي آواز بچگي هاي من توي حمام در گوشم طنين مي انداخت: « تو درست رفتار يك انسان باهوش رو داري. روان شناسي مي گه حتي حيوونا وقتي هيچ راه فراري نداشته باشند و احساس خطر شديد بكنند، حمله مي كنند و تو هم حمله كردي. مثل گربة در خطر، توي يه اتاق در بسته. يا مثل مردمي كه در تظاهرات محاصره بشن و راه فراري نداشته باشن. براي همين پليس يه راه فرار كوچيك مي ذاره و بعد به اونا حمله مي كنه. اين طوري اونا به اميد همون يه راه كوچيك، دست به حمله نمي زنند. خوب تا اينجاش براي روان شناسي معلومه. حالا ما مي خواهيم ببينيم يه آدم آرمانگرا، كه نمونة خاصه و از عواطف بالايي نسبت به همنوعانش برخورداره، وقتي زير شديدترين فشارها قرار مي‎گيره و مرگ براش ممكن نيست و هيچ راه فراري نداره، چه واكنشي انجام مي‎ده. يه فرضيه هست كه مي‎گه اون همة نيروي معنوي شو جمع مي كنه تا بميره، و مي ميره. مثل اون درويش كه جلوي «عطار» تصميم گرفت بميره و مرد. يه فرضية ديگه مي گه اون، رفتاري رو مي كنه كه عاطفي ترين حيوونِ در خطر با بچه اش مي كنه. ماجراي اون ميمونو شنيدي كه توي حموم داغ، براي فرار از سوختن، بچه شو گذاشت زير پاش تا خودش نسوزه؟ اون ماجرا رو شنيدي؟ اون ماجرا رو شنيدي؟…اون ماجرا رو شنيدي؟» دردي از كف پايم تا مغزسرم دويد. جاي شلاق، گويي درختي را به كف پايم كوبيده باشند. خودم را زير ضربات، پيچ و تاب مي دادم و انگشتم زير تسمه ها داشت خرد مي شد. نورهاي زرد و قرمز با ضربات، هماهنگ شده بود. چراغ قرمز مي شد، ضربة شلاق مي‎آمد. همه جايم درد مي گرفت و چراغ زرد مي شد و آن ها نمي زدند و دوباره چراغ قرمز مي شد و شلاق مي آمد و من در چراغ زرد، دلهرة قرمز را داشتم و در چراغ قرمز، درد زرد را. دلهره و درد زرد و قرمز، منظم و روي حساب مي آمدند و من از درد، احساس گوسفندي را داشتم كه اَخته مي شود. صداي پزشكياري مي آمد كه پاهايم را بعد از شكنجه پانسمان مي كرد. دست هايش را روي كليه هايم گذاشته بود و آن ها را ماساژ مي داد و به روان شناس مي گفت: » شلاق كه كف پا مي خوره، خون زير پوست دلمه مي بنده. اورة خون بالا مي ره و كليه ها از كار مي افتند، بايد ماساژشون داد. خواهش مي كنم آهسته به من كارتونو بگين كه جراحي روح با هماهنگي پيش بره. من مي ترسم ازتون عقب بمونم.» و بعد فشار خون مرا اندازه گرفت و همان طور كه آن ها مرا شلاق مي زدند، با گوشي، ضربان قلبم را مي شنيد و گاه به گاه به رگ دستم، آمپولي تزريق مي كرد. حالا شكل كتك زدن را كمي تغيير داده بودند و اين، روح مرا مي سوزاند. بارها با روشن شدن چراغ قرمز و با همان ريتم، شلاق مي زدند و من براي مقابله، به محض روشن شدن چراغ قرمز، دندان هايم را به هم فشار مي دادم و از شدت درد مي كاستم و يا هماهنگ فرياد مي كشيدم ؛ چرا كه ضربه برايم قابل پيش بيني بود. اما گاهي آن ها با روشن شدن چراغ قرمز، وقتي من همة عضلاتم را براي مقاومت، منقبض مي كردم، شلاق را فرود نمي آوردند و مي‎گذاشتند تا چراغ، زرد شود تا من خودم را سست كنم و آن وقت ضربه را فرود مي‎آوردند. در يك بي خبري حسي، در يك عدم آمادگي روحي،… و من روحم مي‎سوخت و مغزم سوت مي كشيد و چراغ زرد و قرمز را گم مي كردم و يك رنج نارنجي مستمري را مي ديدم كه قابل فهم نبود، قابل دفاع نبود و فقط مي دانم كه روحم را مي‎سوزاند. شوك ها و سيگارهاي وينستوني كه پشت گوش، روي سينه، زير بغل و جاهاي ديگرم را كه حساس بود، مي سوزاندند. و از اين سوختن، روحم كم مي آورد. بارها از حال رفتم و به هوشم آوردند. بارها پاهايم بي حس شد و مرا دور فلكه پابرهنه دواندند، تا حسشان باز گردد و مدام اندازة شلاق ها را از كُلُفت به نازك و از نازك به كلفت تغيير دادند كه نازك ها بسوزانند وكلفت ها كرخ كنند. بازي حس و بي حسي، درد و بي دردي. هيچ چيز نمي‎دانستم؛ زمان شكنجه آنقدر طولاني شده بود كه انگار صد قرار را سوزانده باشم. بعدها بازجويم به من گفت كه مرتبة اول، دو روز بعدش، مرا از آپولو باز كرده بودند و من مثل زني بودم كه صد بار بچه اي هم قد خودش را زاييده باشد. زجر كشيده بودم و در همة اين لحظه ها، مادرم نرگس، همسرم سوسن، و دخترم مونا، شاهد اين شكنجة طاقت فرسا بوده اند. عضدي گفت: » مقدمة كار بسه، حالا حسي تر حرف مي زنيم. در اين لحظه، شناخت تو از شكنجه، يك شناخت حضوري است. دلت مي خواد بميري يا زنده باشي؟» دهانم را باز كردم، اما چيزي از آن بيرون نيامد و فقط سرم را تكان دادم. عضدي گفت: » مي دونم نمي توني حرف بزني، ادا نيست، واقعاً نمي توني حرف برني. همة نمونه هاي آماري، همين طور شدند. فقط با كله ات تصديق يا رد كن. دلت مي خواد بميري؟» با سر تأييد كردم. دستيارش داشت روي كاغذ شطرنجي ديوار، منحني نقطه چين را پر رنگ مي‎كرد. عضدي دوبار پرسيد: » حاضري براي اين كه تو را بكشيم كه راحت شي، به زنت، دخترت، يا مادرت، صد ضربه شلاق بزني؟» جوابي ندادم. بازجو گفت: » ببندينش به آپولو «. و آن رنگ رنج نارنجي مثل بختك افتاد روي من و هر چه كردم با چشم هايم از زير آن كلاه پرواز، التماس كنم و مانع از اين كار شوم، نتوانستم. اين بار گاز پيك نيكي را هم در يك ارتفاع نزديك، زير پايم گذاشتند و با همان ريتم درهم، اما اين بار سريع تر شلاق را از سر گرفتند. حالا احساس مرغي را داشتم كه زنده زنده پخته مي شود. زنده زنده پرم را مي كندند يا انگار زني بودم كه همة دنيا را از رَحِمش بيرون مي كشند. بازجو گفت: » هر وقت راضي شدي،به خانواده ات شلاق بزني، خودتو تكون بده » و من زير هر ضربه، ناخودآگاه پيچ و تاب مي خوردم اما آن ها مرا باز نمي كردند و من هيچ راهي نداشتم هزار بار تصميم گرفتم بميرم و نمردم، آدم جانِ سگ دارد. سه روز بعد مرا باز كردند و انداختند روي ميز. دو برابر خودم شده بودم. بازجو آئينه را آورد جلوي صورتم. چشم هايم توي صورت پف كرده ام پيدا نبود. پاهايم به متكايي چرمي و سياه مي مانست و پزشكيار حتي بازو بند فشار خونش را با تقلا يك دور هم نتوانست دور بازويم بپيچد. تازه فهميدم همة اين مدت به من سِرُم هم وصل بوده است و با دارو جسمم تقويت مي‎شده. پزشكيار گفت: «خوشبختانه حالش خوبه و شما مي تونين از نو شروع كنين. قلبش به كمك داروها منظم كار مي كنه. درصد اوره، طبيعيه و پني سيلين هاي توي سرم، نمي ذاره جراحتش چرك كنه». و بعد به همة بدنم پماد ماليد و من احساس كردم از يك متري من، دست هايش را به روحم مي مالد. دستيار عضدي هنوز منحني هاي نقطه چين را پررنگ تر مي‎كرد. دهان مادرم، زنم و دخترم همچنان بسته بود و با چشم هاي باز مرا نگاه مي كردند. اما مثل دفعة قبل كه مرا باز كرده بودند، بي قراري نمي كردند. مثل اين كه به آن ها هم آمپولي زده بودند كه فقط مرا مات نگاه كنند و هيچ عكس العمل ديگري نشان ندهند دوباره وَهْم‏ بَرَم داشت كه مرده ام يا خواب مي بينم و دلم مي خواست چشم باز كنم، بيدار شوم، زنده شوم و ببينم كه عذابي در كار نيست، ببينم كه زندگي به آرامي جاري است، ببينم كه رختخواب آسايشي گسترده است، ببينم كه دستي مرا نوازش مي كند، تا از كابوس بيرون بيايم و ببينم كه دخترم مونا از صداي ضجه هايي كه در كابوس كشيده ام، بيدار شده است و به من پناه آورده: آه مونا! اكنون من به تو محتاج ترم، اكنون اين تويي كه بايد مرا از عذاب برهاني. حالا ديگر وقت آن است كه تو مرا پناه بدهي، تو پيش عذاب من شوي. من منحني اراده ام كامل است. من تا آخر خط رسيده ام. آن ارة آهن‏بُر را در دست بازجو نمي‏بيني؟ آن متة برقي را در دست آن ها نمي‏بيني؟ مرا از كوه نساخته‏اند. آهن نيستم. آدمم. اين حمام، بيش از حمام آن ميمون مي سوزاند. اما چه كنم؟ من آن ميمون نيستم. تو را نمي توانم بزنم. سوسن را شايد. نرگس را شايد. ولي تو را، هرگز. بازجو اره را روي پايم گذاشت و يك رفت و برگشت آن را امتحان كرد. چيزي مثل قير از زير آن بيرون زد. منوچهري دو شاخة مته را به برق زد. صدايش اتاق را سوراخ كرد. عضدي گفت: » كار ما از حالا شروع مي شه. ما بايد تو رو جراحي كنيم و براي اينكه به روحت برسيم، اول بايد از جسمت بگذريم. اما مطمئن باش كه پزشكي به كمك روان پزشكي اومده تا نذاره روحت از قفس جسمت خارج بشه. اون روح تو رو توي اين جسم نگه مي داره و ما اونو عمل مي كنيم. پس لطفاً… » و من دوباره عضلاتم منقبض شده بود. و چرك و خون و ادرارم مخلوط شده بود. عضدي گفت: » دلت مي خواد از نوك پات تا فرق سرت، به فاصلة يك سانت، يك سانت، با مته سوراخ بشه؟ يا اين كه مثلاً مايلي استفراغتو بخوري؟» منوچهري نوك مته را روي پايم گذاشت و آن را به كار انداخت…
همة استفراغ هاي خوني ام را خورده بودم و روح خسته ام،كثيف بود. بالا آوردم و آن ها مجبورم كردند تا دوباره آن را بخورم. اين بار به بازجو حالت تهوع دست داد و تف كرد به صورت من و بيرون رفت و منوچهري روي من بالا آورد و عضدي دماغش را گرفت و بيرون دويد. خوك بودن، چه حسي است؟ كفتار بودن چه حالي دارد؟ خودخوري يك كرم، يك زالو چه مزه اي است؟ اين مرگ، پس چيست؟ در كجاي نتوانستنِ آدمي قرار دارد؟ اين تجربه را داشتم كه وقتي دستم يا پايم كثيف بود، از درون، روحم به عذاب مي آمد تا آن نقطه را تطهير كنم. اكنون همة جسمم از بيرون و دل و اندرون روحم از توي تو كثيف بود و من خودم را نمي توانستم تحمل كنم. به هزار زور، مثل يك كرمِ له شده و به دو نيمه شده‎اي كه خودش را روي زمين مي كشد دستم را به دوشاخة تخت رساندم و آن را توي پريز كردم تا خودم را بكشم. برق قطع شد. كشوي ميز بازجو را كشيدم كُلتش را برداشتم، دو هزار كيلو وزن داشت. لوله اش را روي سرم گذاشتم و ماشة اهرمي اش را روي شقيقه ام چكاندم، گلوله اي نداشت. در و ديوار اتاق، در و ديوار جهنم بود. اين چند روز را به حال خودم نبودم. چه وقتي بر من گذشته بود؟ نمي دانم. فقط حس مي كردم وارد يك زمان رواني شده ام كه طنين همة ثانيه هايش » درد، درد » بود و فرياد دقايقش » مرگ، مرگ». مرگي كه نبود و دردي كه از بودن من بيشتر بود، دردي كه در من جمع شده بود، مي‎خواست مرا بتركاند و همة اتاق را بگيرد و حتي از اتاق هم بيرون بزند، انگار مي خواستند مرا در استكاني فرو كنند و نمي شد. دوباره به اتاق آمدند. مرا به آپولو بستند. كلاه پرواز را به سرم گذاشتند. چشمم چيزي را نمي ديد، جز آن زرد و قرمز را، آن نارنجي هيولا را كه مرا ذوب مي كرد. حالا هرچه مي‎انديشيدم، نمي فهميدم با من چه مي كنند. ديگر گويي شلاق و سوزاندن و شوك و بريدن و سوراخ كردن نبود. هر چه مي انديشيدم، به وضع خودم واقف نبودم. حس كسي را داشتم كه خودش را مي زايد. حس كسي كه دوباره خودش را مي خورد، تا بار ديگر بزايد. حس ماري كه پوست مي اندازد. حس مرغي كه زنده زنده او را بپزند. حس گوسفندي كه زنده زنده پوستش را بكنند. حس زخمي كه در نمك فرو كنند. حس زخم گردن بي سرِ مرغي كه در حياط، بال بال مي زند. حس چشمي كه با انگشت يا با نوك چاقو بيرونش كنند و حس كودك زنده اي كه شيري، پلنگي، گرگي با طمأنينه از پايش شروع به خوردن او كرده است. حس تشنه اي كه به او آب جوش نمك بدهند. حس آتش گرفته اي كه با قير مذاب، او را خاموش كنند و حس كسي كه ديگر نمي دانست، كيست و حس كسي كه حسي نداشت و لحظة ماكزيمم منحني او رسيده بود. لحظه اي رسيد كه هيچ چيز جز رهايي از وضعي كه قابل وصف نبود، در جانم نمي چرخيد: حالا شلاق در دستم بود. اين همان لحظه‎اي بود كه مادران باردار، وضع حمل مي كنند. همان لحظه اي كه زنده ها مي ميرند و مرده ها زنده مي شوند. همان لحظه اي كه زبان، تاوان دست را نمي دهد. دل، طاقت همراهي مغز را ندارد … و من مادرم را مي زدم، اما دستم به اختيار نبود. شلاق ها درست فرود نمي آمدند، اين طرف و آن طرف مي خوردند و مادرم كه به تخت بسته شده بود، سعي مي‎كرد خودش را به زير شلاق من بدهد. كمك مي كرد تا شلاقم را درست به سينه اش بزنم، به صورتش. دخترم همان طور نشسته، مرده بود و همسرم سوسن، در بستري از خون غرق بود. ديگر هيچ احساسي به آن ها نداشتم و سراغشان را حتي در پسِ دورترين عواطفم هم نمي توانستم بگيرم. مادرم بيهوده تلاش مي كرد شلاق به او بخورد. من خودم اين تلاش را داشتم و معني كار او برايم معلوم نبود. عضدي مي گفت: » درست است، عقده هاي سركوفتة پسر نسبت به مادر. اين شلاق، پاسخ آن عقده هاي فروكوفته است.» و من از بي‎حسي از زدن مي ماندم و دستيارش آپولو را نشان مي داد و من بر سر همسرم سوسن مي‎كوبيدم و عضدي مي گفت: » اين همان بازتاب شرطي است، به هر شهروندِ نمونة آماري كه شلاق را نشان بدهي، براي حكومتت هر كاري مي كند. » و من مونا را زدم. به يك ضربت شلاق افتاد. از پيش مرده بود، اما چشم هايش بازِ باز بود. و من خودم را زدم و دوباره مونا را و دوباره مادرم را و دوباره خودم را و دوباره مونا را، و عضدي مي گفت: » اين همان تداعي است، ناخودآگاه.» و من همسرم را مي زدم كه بر بستري از خون بود، در لباس عروسي مشكي اش. كانون معصوميت او را، سينه اش را و او با نگاهش ديگر به ته خط رسيده بود و از من طلاق مي گرفت و » نامحرم روح» مي شديم و از شلاق من مي‎گريخت و عضدي و دستيارش آپولو را به من نشان مي دادند و من همسرم را مي زدم و دستيارش مي گفت: » استاد! هنر عشق ورزيدن هم؟» و عضدي مي گفت: » عشق ورزيدن براي اون وجود نداره. زير آپولو مرد. عشق ورزيدن براي اونا كه هنوز نمي دونن يك من ماست چقدر كره داره، معني داره.» و من ديگر ناي زدن نداشتم و مادرم هنوز خودش را زير شلاق من مي انداخت و بازجويم مي گفت: » بي شرف، زنيكه خره.» و عضدي مي‎گفت: » اين همان دوست داشتنه. ما براي تست اونم به نمونه هاي آماري احتياج داريم.» و بعد شلاق را از دست من گرفتند، در حالي كه خون مادرم و همسرم كه حالا براي من غريبه بودند، در هم شده بود. بازجو گفت: » جناب دكتر! ببخشيد، من اطلاعات علمي شما رو ندارم، اما علاقمندم كه… آخه مي دونين يه مثلي ما دهاتي ها داريم… بفرمايين اينم مال روان شناسيه يا از اين مثل تخمي‎هاست؟… » عضدي گفت: » لطفاً جلوي اين خانوما ادب رو رعايت كنين.» بازجو گفت: » به يه يارو گفتند: عاشقي بدتره يا گشنگي، گفت تنگت نگرفته هر جفتش از يادت بره. اينم مال همون هنر عشق ورزيدنه؟ مال روان شناسيه دكتر؟» عضدي گفت: » يه كمي استراحت كنيم تا بعد.» در و ديوار اتاق، مرا زنده زنده خاك مي كردند، مرا زنده زنده شمع آجين مي كردند، و نمي مردم. هزار بار فرياد كشيدم: » اي مرگ هاي حقير و كوچك كجاييد؟ اي اعدام تو را آرزو مي كنم! اي ذبح گوسفندان، تو را مي خواهم! اي مرگ خوب، مرگ عزيز، اي مرگ بزرگ، اي مرگ نجاتبخش، دست هاي من تو را مي جويند! » گلويم را مي فشردم كه خودم را خفه كنم، اما نفسم از راه ديگري بر مي آمد. دوباره مي‎فشردم، نفسم كه قطع مي شد، بي حس كه مي شدم، دست هايم شل مي شد و مي افتاد و نفس، دوباره به شماره مي آمد. براي همين، عضدي مي گفت هيچ كس نمي تواند خودش را بكشد. هركس تنها تصميم به مرگ مي گيرد. بعد براي توفيق در مرگ، بايد انجامش را به عهدة ديگري بگذارد؛ به عهدة يك شيء، به عهدة يك شيشه قرص، به عهدة يك طناب كه اگر هم خودش پشيمان شد، آن طناب پشيمان نشود، كه اگر هم نتوانست، آن اشيأ بتوانند. حتي مرگ هم به يار و ياور احتياج داشت و من همة يارانم را از دست داده بودم. مادرم آيا حاضر بود مرا بكشد؟ آيا هنوز مرا اينقدر دوست داشت؟ همسرم هنوز به من عشق مي ورزيد؟ و مونا…؟ واي كه چه لحظه هايي بود و من با وجودي كه سعي مي كنم اين حكايت را آنچنان كه بوده، بي‎احساس بيان كنم و مثل يك جراح، خشن بمانم و مثل يك محقق، بي طرفي پيشه گيرم، نمي توانم. از ناشرم تقاضا مي كنم اين قسمت ها را در ويرايش تصحيح كند و هماهنگي روح علمي را در آن حفظ كند. مادرم دست هايش بسته بود، اما با چشم هايش مرا مي كشت و نمي مردم. مي خواستم خودم را از آن بالا به كف حياط پرت كنم، ميله هاي حصار پنجره طبقات نمي گذاشتند. زمين، دهان نمي گشود و آسمان آغوش باز نمي كرد. و من به اجبار زنده مي ماندم: پوست‎كنده، سوخته، آش و لاش و درد از شرفم عبور مي كرد و غيرتم را مي تركاند.

آن ها باز آمدند. خودم را آماده كردم كه هركاري مي خواهند، انجام بدهم. اما عضدي صندلي اش را گذاشت و رو به رويم نشست و دستش را دراز كرد و به من تبريك گفت. و بازجويم گفت: » همه چيزتمام شد. جسم تو رسماً مرده.» روزنامه را به دستم داد. اين را در صفحة دوم اعلام كرده بودند. و ادامه داد: » روح معترض تو كه تحت تعقيب بود، تعويض شده است.» عضدي گفت: » تو را شستشوي قلبي داده ايم. حالا به هركه ما بخواهيم عشق مي‎ورزي و به هركه نخواهيم كينه مي ورزي.» بازجويم گفت: » ما همين را مي خواهيم، و الا مردم آزار كه نيستيم.» عضدي گفت: » سازمان علمي شما به اين نتيجه رسيده كه مقاومت انسان محدوده و پس از مدتي تحمل شكنجه، هر كسي اطلاعاتشو لو مي ده. براي همين اطلاعاتو طبقه بندي كرده، و مقاومت شما رو زمان بندي كرده. حالا سازمان جهاني ما از يك جاي ديگه شروع كرده. اطلاعات سوخته نمي خواد، لو دادن قرار و آدرس خانة امن رو نمي خواد، اطلاعات علمي مي خواد.» منوچهري گفت: » روح در تسخير علم. ما الان به جايي رسيده ايم كه اينشتين با كشف اتم بهش نرسيد. او هستة اتم را شكافت، ما هستة انسان را، استاد، تبريك! » و همديگر را بوسيدند و انگشت هايشان پهلوهاي چاق همديگر را بوسيدند و انگشت هايشان پهلوهاي چاق همدیگر را چنگ زد و دیگر حتی به بازجو محل سگ هم نگذاشتند. کاغذ شطرنجی را از دیوار کندند و گذاشتن لای پوشه و پرونده هایشان را زدند زیر بغلشان و از اطاق بیرون رفتند و بازجوی من هر چه فحش بلد بود حواله شان کرد و نشست پیش من و زار زار گریه کرد و التماس کرد تا به آن شرفی که در من مانده، دلم برایش بسوزد و نمانده بود و نمی سوخت. آن وقت عصبانی شد. شلاقش را برداشت، انداخت روی دوشش و یک کاغذ شطرنجی زد به دیوار و با خودکار، یک منحنی روی آن کشید و گفت: «فلان فلان شده، اگه برای من گریه نکنی، منحنی تو رو تا اینجا بالا می برم.» و من برای او زار زدم و خودم را زدم و گریه کردم، بی آنکه دلم بسوزد و او دلش برایم سوخت، مرا بغل کرد و با انگشت هایش پهلوی چاقم را فشار داد و گفت: «از انتشارات سازمان اطلاعاتی، برات یه پیشنهادی دارم. ما وقع را بنویس که همه این تحقیقات به اسم این فلان فلان شده های روانشناس در نره و یک وقت وهم ورشون نداره که بی آزمایشگاه ما، اونا پخی بودند و غلطی می کردند.»

من پذیرفتم و از یک ماه بعد که حالم خوب شد، شروع به نوشتن کردم و او گفت: «این کتاب، این حسن را دارد که من مجبور نیستم روی میلیون ها جمعیت یکی یکی آزمایش کنم تا شهروند خوبی بشوند و مثل تو که حتی اگر آزاد شوی هیچ دستی از پا خطا نمی کنی. کافی است ملت این کتاب را بخوانند و همه مثل تو به این نتیجه برسند. بنویس، همه چیز را واقعیت بنویس که بیشتر تاثیر کند.» و بعدها که بازجویم مرا باور کرده بود، اعتراف کرد که این کار را هم به درخواست روانشناسان کرده است. و برای من دیگر چه فرقی می کرد؟ من خود حاضر به هر کاری بودم. حالا خیلی خوب می توانم از این داستان، یک پیام عبرت انگیز بگیرم و اعلام کنم که دیگر من پدیده ای شناخته شده ام که علم روانشناسی زیر و بم مرا می داند و شهروندی شده ام آرام که به کار هر حکومتی می آیم و با بنی من می توانند هزاران تمدن جدید بنا کنند، بی بیم آنکه خطر فرو ریختنش باشد. و حالا همه کس می تواند به من اعتماد کند که به یمن شکنجه علمی از حدود و ثغور هیچ علمی پای بیرون نمی گذارم و حتی ناشر من می تواند اعتماد کند که این موضوع را در هر شکل دیگر، بدون آنکه یک جمله اش تکراری باشد دوباره بنویسم و به هزار عنوان جدید، با اسم مستعار شهروندان دیگر به چاپ برسانم. در عرض ناشرم به من قول داده است که به جای حق التالیف، آزادی ام را به من بازگرداند و مرا مختار کرده است که اگر خواستم با خانواده ام: دختر مرده ام مونا، همسر مجروحم سوسن و مادرم نرگس زندگی کنم. و من هر چه فکر می کنم می بینم برایم فرقی نمی کند که با کدام خانواده زندگی کنم. من به عنوان یک شهروند خوب برای وطنم، و به عنوان یک پدیده شناخته شده برای روانشناسی سیاسی، دیگر هیچ احساسی نسبت به سرنوشت و موقعیت هیچ کس ندارم و حاضرم خودم و خانواه ام و ملتم و همه جهان را از طرف خودم وقف تحقیقات علمی کنم و خوشحالم و یقین دارم که روانشناسان مشاور ناشر کتابم، یک ماه گذشته را هر شب به راحتی خوابیده اند و اضطراب و دغدغه پاسخ گفتن به هیچ مجهولی را نداشته اند. چه شب های خوبی بر ما می گذرد. پایان. نیمه شب از روز چهلم از زمان روانی.

موخره چاپ اول: حق التالیف نویسنده طبق قانون مطبوعات، تماما پرداخت شد و ایشان در حال حاضر به عنوان یک شهروند خوشبخت، در اجتماع زندگی خوبی دارند.

ناشر

موخره چاپ دوم: ناشر ضمن عرض تسلیت مرگ نویسنده مزبور و خانواده اش، هر نوع شایعه ای دال بر کشته شدن در تظاهرات خیابانی را تکذیب می کند و اعلام می دارد که هیچ سوء قصدی در کار نبوده و مرگ ایشان در اثر تصادف با یک مینی بوس، تصادفا اتفاق افتاده است. برای شادی روح این خانواده، خواندن این کتاب را به همه شهروندان واقع بین توصیه می کند.

تهران- 67